en
Feedback
textlovesad

textlovesad

Open in Telegram
2 921
Subscribers
-324 hours
-157 days
-4330 days
Posts Archive
میدونم تصمیمی که گرفتم درسته ولی ای کاش تصمیم درستم این نبود

از قشنگترین توصیفات رها شدگی که تا عمق وجود ادم رو میسوزونه اینه: مثل بچه ای که به طرف مادرَش می دَود و گریه می کند تا او را در آغوش بگیرد ، بعد سیلی می خورد تا گریه اش را تمام کند ، درماندگیِ رها شدن این گونه است…

هنوز ردِ جراحت ها رو روي پوستم ميبينم، هنوز صداي ناله روحم رو مي شنوم. ولي اين بار اجازه نميدم. اينبار بلند فرياد ميزنم. اينبار مستقيم به چشمانت خيره ميشم و براي حق و زندگيم ميجنگم.

یچیزایی با لبخند و خنده تعریف میکنم که واسه ثانیه ثانیه‌ش گریه کردم

‏آدما اشتباه می‌کنن، منم اشتباه کردم ... فکر کردم شوخیه وقتی می‌گی دوستم نداری! فکر می‌کردم اگه تلاش کنم درست می‌شه؛ اشتباه کردم باید می‌فهمیدم که با من خوشحال نیستی دیگه و یه تلاش بی‌خود داشتم می‌کردم ... من برات غریبه بودم حالا امیدوارم با رفتن من همه چی درست بشه ... 📽 مادری

خیلی فکرم درگیره، لازمه یه مدت از هم فاصله بگیریم، یعنی چی؟ یعنی یه زید جدید پیدا کردم، به همین خاطر فعلا نمی‌تونم وقتم رو حرومِ تو کنم. یه مدت گم و گور شو، اگه رابطه‌ی جدیدم به نتیجه نرسید، میام سمتت دوباره.

کاش هیچ وقت،مهر آدمی که سهممون نیست به دلمون نیوفته…

تو چقدر ساده بودی گریه میکردی واسه دردش :)

Amir_Tataloo_Dishab_امیر_تتلو_دیشب_iRLp05Ba_YQ_140.m4a6.43 MB

قبلنا فک میکردم کسی مناسبه که همه معیارامو داشته باشه اما ب مرور متوجه شدم اونی مناسبه که برا بودنم ارزش قائل باشه و تلاش کنه اوایل فک میکردم عشق ینی همیشه حالت باهاش خوب باشه اما به مرور متوجه شدم عشق ینی تو حال بدت جا نزنه اوایل فک میکردم تا نیمه گمشدمو پیدا کنم زود عاشقش میشم اما الان متوجه شدم عشق ساختنیه نه پیدا کردنی

همیشه واسم سواله که یعنی تو دلت واسم تنگ نشد؟یعنی صبحا که پاشدی گوشیتو چک کردی منتظر تکستم نبودی؟وقتی که داشتی میرفتی بیرون منتظر مراقب خودت باش از طرف من نبودی؟شبا دلت نخواست کل روزتو برام بگی؟وقت کارای روزمرت اصلا یاد من نیوفتادی؟ تورو نمیدونم ولی من خیلی دلم واست تنگ شده

از شمالیا زن بگیرید خیلی خوبه هم روحیات دختراشون شاده؛ هم قیافه های خوبی دارن، هم آب و هوای منطقشون خوبه، هر وقت هم خسته شدی میتونی بری دریا. تازه باباشم برنج یکسال آیندتو بهت میده.

چشمانی که دوستشان داشت دوست دارش نبودن ! آنگاه بود چیزی از فرق سرش به سرعت پایین آمد. از چشم هایش بیرون زد. گلویش را خراشید وتوی دلش فرو ریخت. این شکل طبیعی چیزی بود ، که بعد ها فهمید غصه است.

وای بر من تو همانی که امیدم بودی !؟

نمیدونم آدم درستی هستم یا نه... ولی اینو خوب میدونم جوری زندگی کردم که احتیاجی به نقاب نداشته باشم و همیشه خودم بودم. یعنی وقتی حالم خوب نبود ، واقعی خوب نبودم! یا وقتی که عصبی بودم ، خودم بودم یا وقتی که می‌خندیدم ، حالم واقعا خوب بود خلاصه من همیشه واقعی بودم ، هیچوقت تظاهر به چیزی که نیستم نکردم...

فقط کافیه از یکی خوشم بیاد تا بهم ثابت نکنه ک.شره بیخیال نمیشه

ترس هاش بیشتر و بیشترشد!! چون عمق یه فاجعه رو تجربه  کرد ،  فاجعه یی به نام دوست  داشتن حسی مثل همزمان شروع کردن و همزمان به پایان رسوندن حسی مثل گرمای سگی خورشید و هوا خنک و تازه  حسی مثل پس زدن و‌پیش کشیدن مغزشو با دستای خودش گره می زد چون نمیدونست! هدف چیه اعتماد ؟ یا فرار؟ بمونه یا بره باشه یا نباشه بودن یا نبودن  همیشه مشکل  ساکنای این سیاره بوده احتمالا حواسش نیست اهل زمین نیست..

تراپیستم بهم میگه تو خوشت میاد از دیگران مراقبت کنی چون اون بخشی از وجود خودت رو التیام میده که نیاز داشت یکی ازت مراقبت کنه ولی نشد

یهو به یجایی میرسی که میبینی دیگه جونی واسه ادامه دادن برات نمونده ، همه چوب خطارو خط زدی چشاتو وا میکنی میبینی دورت پره ، پر از هیچ میبینی صب تا شب شب تا صب هیشکی نیست یه حالی ازت بپرسه میبینی از تنهایی میترسیدیو سرت اومد همیشه فرار میکردم از ترسام از مشکلاتم هیچوقت هیچکدومو حل نمیکردم الان همه تلنبار شدن و یه کوه جلو خودم دارم ازشون خستم ولی کم نمیارم دونه‌ دونه حلشون میکنم جوونیمو حروم نگرونیا و ترسا و چرت ترین اتفاقای ممکن کردم اما مشکی قرار بوده رنگ تغییر من باشه این بار دومه امیدوارم آخریش باشه یا نه ؟ نمیدونم چرا امیدوارم آخریش باشه

یه روزی دلت برام تنگ میشه، واسه زنگ زدنام، پیامام، آهنگایی که می‌فرستادم، با ذوق تعریف کردن اتفاقای روز‌مره‌ام، غیبت کردنامون، اینکه چقدر بهت اهمیت میدادم و باعث میشدم حس دوست داشته شدن بکنی، اینکه تا یکم ازت خبری نبود نگرانت میشدم و سراغتو میگرفتم. یه روزی دلت تنگ میشه و جای خالیمو حس میکنی ...