Echoes
Open in Telegram
1 085
Subscribers
+324 hours
+57 days
-830 days
Posts Archive
1 085
رابطه برای من رقص تانگو است. کنش و واکنشی پیوسته. هر قدم من تنها در صورتی معنادار میشود که شریکم قدم بردارد. پایاش را بگذارد جلو، با فاصلهای متناسب از من. اگر شریکم گمان کند عشق، مثل علف هرز خودش رشد میکند، هر چه من آفتاب و آب بیاورم و مثل مادر زمین بستر خاک بشوم برایش، بیفایده است. آن سال گاهی نیمهشبها تمرین تانگو میکردیم. اگر یکیمان اشتباه میکرد، آن دیگری هم کاری از پیش نمیبرد. اما صبر لازم بود و صبوری لازمه عشق است و عشق مسبب رویش دو تن، پیچش دو جان، پاهایی که گاهی خم میشوند و یک قدم جلوتر میروند، دستهایی که روی هم قرار میگیرند و گاه پشت کمر یا سر شانه دیگری را میگیرند و چشمها، آن نگاههای تاب خورده بههم که میشود به هزار شیوه تأویلشان کرد، پر از ناگفتههایی هستند که در خلوت دو نفره بازگو میشوند و هزار قناری خاموش رها میشود از دلشان. و زندگی چه رقص شورمستانهای میتواند باشد.
#نعیمه_بخشی
@e_choes
1 085
انسان تنها آفریدهای است که توانایی چیرهشدن بر غرایز خود را دارد، اما در عین حال میتواند آنها را سرکوب، دگرسان و جریحهدار کند. و میدانیم هیچگاه حیوانی خطرناکتر از وقتی که زخمی میشود نیست. بنابراین غرایز سرکوب شده میتوانند بر انسان چیره شوند و وی را به تباهی بکشانند.
انسان و سمبلهایش
#کارل_گوستاو_یونگ
@e_choes
1 085
آن زمان که دیگر نباشم
ابری با توست
سایه اش بر سرت
آن ابر منم
نخواهی شناخت
پیراهنت با نسیمی رقصان
گیسوانت پریشان
یک دست بر دامن و
دست دیگر بر گیسوان
آن نسیم منم
نخواهی شناخت
شبانگاهی بر بالین
به این سو و آنسو
نه در خواب و نه در بیداری
آن رؤیا منم
نخواهی شناخت
در تنهایی سخن میگویی
با آن که نیست
باز میگویی هر آنچه را
تا کنون نگفتهای
با تمام جان به تو گوش میسپارد
آن که نیست منم
نخواهی شناخت
به ناگاه سوزشی در جانت
بی آن که بدانی از کجاست
قلبت به تپش در میآید از خاطرات
آن سوزش منم
نخواهی شناخت ...
#محمت_نصرت
@e_choes
