en
Feedback
آقای سنگ

آقای سنگ

Open in Telegram

"دیروز مثل سنگ شدم تا که نشکنم" ادمین: @Manochehrzarepour

Show more
Iran443 996The category is not specified
312
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
دوم یه جا چیزی خوندم در مورد اینکه تمایل به خودکشی ژنتیکی هم هست. مساله سخت‌افزار مغز ماست و با نصیحت و مزخرفات مثبت‌اندیشی قابل حل نیست. قرص‌ها هم فقط برای تعویق انداختن هستن. البته این حرف من نیست ولی فکر می‌کنم اینطوری کامل‌تر می‌شه که بگیم غیر از ژن تمایل به خودکشی یه ژن دیگه هم هست که باعث عملی کردن فکر خودکشی می‌شه و اون رو هم «ژن‌ جرات» بنامیم بهتره. فکر کنم خیلی‌ها ژن اول رو دارن ولی دومی رو نه. نداشتن دومی منجر به تحمل رنج زیاد می‌شه دوستان. همه با یک مجموعه سخت افزار اولیه به دنیا اومدیم و چاره‌ای نداریم که بپذیریم. یا هیچکدوم از ژن‌ها رو نداریم و کلا خوش هستیم یا هر دوتا ژن ر‌و داریم و باز هم خوش به حال ماست یا فقط ژن اولی رو داریم که محکوم به زجر کشیدن هستیم. پس خواهشاً به هم گیر ندیم که چرا اینطوری هستی؟! سوم اونهایی که جدی هستند، تا آخرین لحظه لب باز نمی‌کنند. لحظات آخری هم که دارند هیچوقت تجربه نکردند. وقتی لحظه‌ی عزیمت نهایی می‌رسه آدم به خودش همچنان دروغ می‌گه. مثلا می‌گه خب از خونه می‌رم بیرون باید خرید کنم یا اگه توی خونه نباشه می‌گه خب پس بذار یه کم قدم بزنم. بعد یهو می‌بینه کنار ساحل یا پرتگاهه یا تو خونه اون وسیله رو آماده کرده. تا آخرین لحظه می‌دونه که همه چیز مثل همون داستان معروفه که اگه در این مسیر و دقایق نهایی کسی لبخندی و محبتی ارزانی کنه شاید پا سست کنم. همین قدر به چشم خیلی‌ها حقیرانه‌ست اما در درون اون آدم لحظات یگانه‌ای مثل یک تولد می‌گذره. احترام بذاریم. #سه_ضرب @of_stone

اول توی سایت مخصوص مشاوره‌ی خودکشی دارم کامنت‌ها رو می‌خونم و نمی‌تونم جلوی گریه‌م رو بگیرم. آدم‌هایی که شوخی یا جدی برای من
اول توی سایت مخصوص مشاوره‌ی خودکشی دارم کامنت‌ها رو می‌خونم و نمی‌تونم جلوی گریه‌م رو بگیرم. آدم‌هایی که شوخی یا جدی برای من کاملاً جدی به نظر میان و چند سال از کامنت‌شون می‌گذره و معلوم نیست هنوز دارن به زندگی ادامه می‌دن یا نه. دلم می‌خواد تک‌تک‌شون رو بغل کنم و به جای اینکه بگم دنیا رو اینجوری ببین یا اونجوری، به جای اینکه بگم چسناله نکن، به جای اینکه بگم بخدا من وضعم بدتره ولی دارم ادامه می‌دم، به جای اینکه بگم داری چوب اشتباهت رو می‌خوری اما هنوز فرصت هست بهشون بگم «زندگی آزمون سخت‌جان بودن ماست، تا همین جا هم خسته نباشی رفیق. کار بزرگی بود» اگه بذارن محکم بغلشون کنم. اگه بذارن بهشون تعظیم کنم خیلی خوب می‌شه چون برام خیلی قابل احترامن. (ادامه داره...)

به من بگو بی‌وفا حالا یار که هستی؟ @of_stone

هیچ حقیقتی نمی‌تواند اندوهی را که برای از دست دادن یک عشق احساس می‌کنیم، درمان کند. هیچ حقیقتی، هیچ صمیمیتی، هیچ نیرویی، هیچ
هیچ حقیقتی نمی‌تواند اندوهی را که برای از دست دادن یک عشق احساس می‌کنیم، درمان کند. هیچ حقیقتی، هیچ صمیمیتی، هیچ نیرویی، هیچ مهربانی‌ای نمی‌تواند این اندوه را درمان کند. تنها کاری که می‌توانیم بکنیم این است که ببینیم اندوه تا آخرین ذره‌ی درونمان را پر می‌کند تا بلکه چیزی از آن بیاموزیم، و اگر آموختنی شکل نگیرد دچار مرگی تدریجی یا آنی خواهیم شد. اما اگر چیزی هم می‌آموزیم، در رویارویی با اندوه بعدی که بدون هشدار قبلی یورش می‌آورد، باز هم هیچ کمکی نمی‌کند. ضعیف و فراموش‌شده رها می‌شویم. @of_stone

در هیچکدام از کتب مقدس نیامده که خدا یا خدایان تشنه‌ی اشک‌های ما هستند. این سانسور قابل بخشش نیست‌! @of_stone

اگه بخوام تمام مشکلات و افسردگی و تنش‌های روانی و خاطرات لجن و زندگی تاریک و تنهایی و از همه مهم‌تر اندوهم رو در یک فعل خلاصه کنم می‌شه این:«اهمیت دادن» @of_stone

روزِ خوشِ ایوب 🔞 برنده‌ی جایزه‌ی ادبی صادق هدایت نوشته‌ی منوچهر زارع‌پور @of_stone

فایلی که زیر این متن می‌ذارم دقیقاً همون داستان دست نخورده‌ای هست که برای جایزه‌ی ادبی صادق هدایت ارسال کردم. باتوجه به محدودیت‌ها هیچ‌گاه امکان چاپ این اثر وجود نداره. یا اگر هم روزی بشه چاپش کرد خودم نیستم که ببینم. بعنوان عیدی ازم بپذیرید ❤️🌳

مرثیه یا داستان زندگی؟ @of_stone

ماجرای بوشاسب پیامبر اون وقتا اسم این زن رو خیلی‌ها شنیده بودن. اما داستان زندگی‌ش رو کسی کامل نمی‌دونست. هیچوقتم کسی نفهمید این زن چرا غیبش زد. توی شهرنو خیلی مشتری داشت در حدی که وقت می‌داد. پیش یه خانم رئیس کار می‌کرد که خداروشکر با موادمخدر میونه‌ی خوبی نداشت. هیچ کدوم از دخترهای اون خونه حق نداشتن مواد بزنن. حالا اسم این زن چی بود؟ کی بود؟ چند سالش بود؟ صداش می‌زدن سپیده. پونزده سالش بود با یه پسری فرار کرد اما یه شب وقتی توی یه طویله‌ی متروکه خوابیده بودن پدر سپیده پیداشون می‌کنه. خیلی کلیشه‌ای شد نه؟ اینجاش دیگه بدتر می‌شه داستان: پدر سپیده اون پسر رو پرت می‌کنه تو چاه و با سپیده برمی‌گردن شهرستان. منتها پسر زنده می‌مونه و شانسی با کمک روستایی‌ها از چاه درمیاد و می‌ره شکایت می‌کنه. واسه پدر سپیده حبس و دیه می‌بُرن. از اینجا به بعد سپیده وارد عمل می‌شه. همون قصه‌های تکراری و غیرت پوشالی و بی‌غیرتی مریض‌گونه‌ی بعضی مردها دیگه. همتون می‌دونید چی می‌شه. سپیده می‌ره زن پیرمردی می‌شه و شیربهای سنگینی می‌گیره بابتش تا نصف دیه رو صاف کنن. پدرشم آزاد می‌شه از زندان. بعد از دو سال شوهر سپیده می‌میره و بچه‌های اون پیرمرد سپیده رو از خونه بیرون می‌کنن. پدر سپیده می‌گه ما هنوز بدهکاریم. پول بهره‌ای گرفتیم. بیا برو تهرون پیش فلانی که آشنای ماست تا بهت کار بده. سپیده می‌ره تهرون و خب مستقیم سر از شهرنو درمیاره. هفت سال کار می‌کنه و خرج پدرش و پنج تا خواهر و برادر و مادرشو می‌ده. جدای از اون پول بهره‌ای رو هم صاف می‌کنه. یه دفترچه داشته که مردم دیدن. چند تا شاهد عینی به من گفتن که هر روز می‌نشسته حساب و کتاب می‌کرده. خلاصه یه شب می‌ره پیش خانم رئیس و می‌گه من دیگه رفتم. خودشو بازنشسته می‌کنه از اون کار مقدس. راه می‌افته می‌ره روستا. اونجا که می‌رسه می‌بینه خیلی چیزها تغییر کرده. روستا شده یه شهرستان کوچیک. آدرس پدرشو می‌پرسه. (مردم می‌گن سپیده یه کم حافظه‌ش هم ضعیف شده بوده.) خلاصه یکی بهش کمک می‌کنه. سپیده می‌رسه در خونه پدرش و می‌ره تو. می‌بینه پدرش صبح تا شب نشسته پا منقل. بچه‌ها همه بیکار. مادرش هم دیابتی شده از بس شیرینی خورده. خلاصه‌ش کنم، همه داشتن از تن سپیده مفت‌خوری می‌کردن. سپیده چمدون سوغاتی‌ها رو باز می‌کنه و همه چی تقسیم می‌شه. آخرش پدرسپیده بهش می‌گه کی برمی‌گردی تهرون؟ سپیده می‌گه من دیگه اومدم که بمونم. پدرش می‌گه تو غلط کردی. بقیه می‌گن واسه چی برگشتی؟ الآن ما نون تو خون بزنیم بخوریم یا اشک؟ پاشو برو دنبال کارت وگرنه محبوریم همدیگه رو بخوریم. خب سپیده رو به نوعی بیرون می‌کنن. از اون روز دیگه کسی سپیده رو ندیده. ولی تو اون روستا اسم پدرش رو گذاشتن بوشاسب. بوشاسب به هر کی می‌رسه می‌گه دختردار نشید، دخترم منو بیچاره کرد. ولی بعد از سپیده دو تا دختر دیگه‌ش رو هم فرستاد شهرنو. اسم «بوشاسب» تو دین زرتشت مال یه موجود دیو و ددی هست که هوس خواب و تنبلی می‌ندازه به جون آدم‌ها. مردم همیشه بد قضاوت نمی‌کنن. البته ممکنه همیشه تو لقب دادن کم بذارن. #آقای_سنگ @of_stone

photo content

یک دوستم یه تراپیست جدید بهم معرفی کرد. آنلاین. گفت شاید این یکی بتونه کمکت کنه. چند ساعت مونده به جلسه فکر کردم که اصلا من چجوری باید با این دکتره حرف بزنم؟ تو خونه که نمی‌تونم، تو خیابون راه برم یا برم تو کافه یا توی پارک؟ بعد گفتم اگه گریه‌ام گرفت چی کار کنم؟ اگه جای خلوتی پیدا نکنم چی؟ خلاصه به دکتره گفتم من نمی‌تونم بیام جلسه. دوستم خیلی سرم غر می‌زنه می‌دونم. این شاید آخرین تماسش با من بود. راستش من دیگه سنگی ندارم باهاش جلوی آتشفشانم رو بگیرم. فقط مطمئن شدم که وقتی سرش رو باز می‌کنه برای کسی دردسری درست نکنه و فقط خودم رو ذوب کنه. دو راستش به این نتیجه رسیدم که مشکل من رو حرف حل نمی‌کنه. توجه و محبت و حتی شنیده شدن هم کارایی نداره. دوای من پول زیاد هم نیست یا حتی شهرت. در مورد مرگ‌ مطمئن نیستم. فقط می‌دونم باید یه فکری به حال وقتی بکنم که از خواب پا می‌شم و انگار یه کسی یا چیزی رو از دست دادم. و این حس رو هر روز دارم. شاید ادعای مسخره‌ای باشه ولی بنظرم سالمم. من اگر شرایطم این نبود خیلی هم جالب و قشنگ بودم و براتون از خوشگلی‌های زندگی می‌گفتم. می‌اومدم اینجا و سر کیسه‌ی زعفرون و بهارنارنج رو باز می‌کردم و گلاب می‌پاشیدم کف کانال. می‌گفتم:«آهای قدر یه لکه نور روی دیوار رو هم بدون دوست عزیز. زندگی زیباست» و از این خزعبلات. سه ما بیشتر رنج می‌بینیم یا دیگران رو رنج می‌دیم؟ چقدر از رنج دیگران لذت می‌بریم و چقدر از رنج خودمون؟ من از رنج خودم تغذیه می‌کنم یا تو؟ راستش من فقط از این حفره‌ی بزرگ تو قلبم دردم میاد و ناله می‌کنم. اندوه من هم از نوع ناراضی بودن و لذت بردن از رنج و درد نیست. بزرگی گفته:«برای بدن فقط شادکامی خوب است، اما نیروهای ذهن را اندوه پرورش می‌دهد.» #سه_ضرب (فردا شب ماجرای بوشاسب پیامبر رو می‌گم) @of_stone

photo content

توی سریال اوزارک یه شخصیتی وارد می‌شه بنام «بِن» که من رو یاد خودم می‌ندازه. با خودم می‌گم حتما کسی که داستان این سریال رو نو
توی سریال اوزارک یه شخصیتی وارد می‌شه بنام «بِن» که من رو یاد خودم می‌ندازه. با خودم می‌گم حتما کسی که داستان این سریال رو نوشته یکی از نزدیکانش دقیقاً بن بوده که انقدر خوب طرحش کرده. اون معذرت‌خواهی‌ها و ببخشید گفتن‌های زیادش به دیگران، اون خشم ناگهانی کلامی و دوری از آسیب فیزیکی و از همه بدتر اون گریه‌های بی‌اراده‌ی هر جایی. و چیزی که شاید هیچکس درکش نکنه و من به شدت می‌فهممش اینه که نزدیک‌ترین کَس‌ات به مرگت راضی باشه که فقط کابوس وجودت تموم بشه. خیلی با قسمت‌هایی که بن حضور داشت گریه کردم. #اوزارک @of_stone

تو هم با من نبودی @of_stone

یک اولین حقوق رسمی‌م زمانی بود که دانشگاه قبول شدم. عصرها از دانشگاه یا خوابگاه می‌رفتم تو یه رستوران ظرفشویی. روزی ۹ هزار تومن که ماهانه می‌شد ۲۷۰ هزار تومن با بیمه. دو ماه اونجا کار کردم و سیصد تومن پس‌اندازم شد. بعد این پول رو می‌دونی چیکارش کردم؟ خرج پدرم کردم. نوش جونش. اما سخت بود. چون بردمش کمپ ترک اعتیاد. بعد از اون بارها و بارها این کارو کردم. همیشه می‌گفتم چرا با من این کارو می‌کنی؟ می‌گفت آدم دست خودش نیست. و من از این جمله‌ش متنفر بودم. دو به گمونم از وقتی چشم وا کردم پدرم مواد می‌زد. حالا اون اوایل طبق کلیشه‌ها فقط تریاک اونم برای درد کمرش. توی خونه هیچوقت این کارو نمی‌کرد. واسه همین آواره‌ی مکان بود. یه روز من از مدرسه برمی‌گشتم خونه مادربزرگم. قشنگ یادمه که امتحان پایان سال دبیرستان داده بودم. خونه از این دو طبقه‌های نقلی حیاط دار بود. هیچکی نبود‌. وارد دالونی شدم که می‌رفت برای پله‌های طبقه بالا. دیدم پدرم پایین پله‌ها افتاده با سر و صورت آش و لاش کبود و بی‌هوشه. روی ساعد دست چپش یه چیزی شبیه کش بسته بود و دقیقاً جای سرنگ قد یه هشتپای یه وجبی خون مرده بود. اول زنگ زدم اورژانس. بعد کشیدمش وسط حیاط و شروع کردم تنفس مصنوعی. پدرم استخون‌های درشت و محکمی داشت. زورم به فشار دادن سینه‌ش نمی‌رسید درست‌. مشتم رو می‌بردم بالا و می‌کوبیدم وسط تخت سینه‌ش. زبونم بند اومده بود. فکر کنم یه ربع ساعت ادامه دادم. دیوانه‌وار و بی‌وقفه. اورژانس رسید و بهم گفت اگه این کارو نمی‌کردم ضربانش برنمی‌گشت. بهم آفرین گفتن. اما من اصلا حس قهرمانانه‌ای نداشتم. سه اون وقتا پدرم کارتن‌خواب شده بود و پیداش نمی‌کردیم کجاست. یه روز بهم زنگ زدن. من سر کار بودم. فکر کنم تولد سی سالگیم بود. یکی از دوستان پدرم بود. گفت منوچهر پدرت از دیشب افتاده روی چمن‌های پارک ترمینال جنوب و تکون نمی‌خوره ما هم می‌ترسیم نزدیکش بشیم یا زنگ بزنیم پلیس. وقتی رسیدم بالا سرش دیدم یه روزنامه‌ی جام‌جم باز گذاشته روی صورتش و طاق باز خوابیده. صدام می‌لرزید که گفتم بابا. تکون نخورد. نشستم کنارش فهمیدم نفس می‌کشه هنوز. روزنامه رو برداشتم. بین دو ابروش اندازه یه پرتقال تامسون باد کرده بود. چشاش وا نمی‌شد. گفتم کی زده؟ گفت س س س ساقی... با چوب زده بودن. هیچوقت اون قدر بهم نزدیک نمی‌شد که بتونم ازش بپرسم چرا رفتی سمت مواد. اما تو اون حال یهو به حرف اومد. گفت:«خواهرت که مرد می‌نشستم هر روز گریه می‌کردم تو خلوتم. آسمون بارش روی سینم بود همیشه. هر روز هر روز سنگین‌تر. شونه خالی کردم از زیر بار. با مواد به آرامش رسیدم. ما آدم‌های عاطفی‌ای هستیم پسر. مراقب باش.» از اون روز به بعد پدرم رو بابت چیزی مقصر نمی‌دونم. بابت اینکه جونش رو نجات دادم هم دیگه دچار شک نیستم. همیشه فکر می‌کنم که منم وزن این آسمون رو حس می‌کنم. همیشه جمله‌ی آدم دست خودش نیست ورد زبونمه. خیلیا نمی‌فهمن این سنگینی و این جمله یعنی چی و واقعاً این موهبت بزرگیه که دارن. #وصایا #سه_ضرب @of_stone

photo content

تلویزیون می‌گوید سایز قلب و مغز هم کوچک می‌شود. مثلاً بر اثر اضطراب و خوردن فلان و دیدن بهمان و این‌ها. می‌گویم مگر اینها هم سایز دارند؟ مگر کفش است یا لباس؟ خب اگر این‌طور است قلب من سه ایکس لارج است مثل این پیراهن پشمی‌های قواره‌دار که هر بار شسته می‌شوند باز هی قد می‌کشند و مدام هم در حال رشد‌اند. یعنی مغزم سایزش مثل کفشهام ۴۴ است؟ شاید مغزم ده سال از عمرم جلوتر است اما نه به جهت هوش و قدرت بیشتر. بلکه از جهت چیزی که بهش رفته یا فرو کرده‌اند. مغزم این سایزی شده و هی رشد می‌کند تا جایی که یکی از همین روزها منفجر می‌شود. اما نه. بنظرم قلبم سایزش همیشه ثابت بوده. از اول این قدر بوده. قدر پاهای نوزاد. پای نوزادان سایز دارد راستی؟ خب قلب من همان سایز ده سال پیشم مانده بخدا. هی درد به خودش می‌کشد و با درد مثل کود برخورد می‌کند اما رشدی نداشته. اصلاً قلبم قدر یک گلدان کاکتوس بی‌بغل است. مثلاً ده سال است فقط تیغ‌هاش را تیز کرده و جثه‌اش تکان نخورده. چرا ده سال؟ خب ده سال پیش طرفم قبول کرد با هم برویم کوه و دیت را پذیرفت. من هم شب تا صبح خوابم نبرد. داشتم می‌رفتم دیدن زیبایی‌ترین محبوبم. البته با همان یک دست لباس پلوخوری کهنه و صورت نتراشیده رفتم. مغزم به دید خیلی‌ها ناقص است. آخر همیشه رو حساب سایز قلبم می‌گویم آدمها باید مرا به خاطر سایز قلبم بخواهند نه لباس و قیافه و پول. خلاصه طرف را دیدم آن روز. رفتیم تا ایستگاه هفتم توچال. آن بالا عاشق شدم. باورتان نمی‌شود بین زمین و هوا توی تله‌کابین. اما عجیب بود چون از آن روز تا الآن معلق مانده‌ام. انگار هنوز روحم توی آن کابین مانده. خیلی سگ‌دو زدم تا بازنده‌ی خوبی باشم لااقل اما نشد. محبوبم خیلی وقت پیش رفته و پل به دل کسی کشیده و من باورم نشده هنوز. راستش یک چیز دیگری هم هست که سایزش واقعاً مهم است. یک چیزی که باعث می‌شود امثال من فقط برای دوست داشته شدن و عشق ورزیدن بجنگیم و سایر چیزهای دنیا تزئیناتی بیش نباشند. صرفاً چون سایز تنهاییم از سایز آدمیزادیم خیلی گنده‌تر بود باید تقسیمش می‌کردم. باید یک بخشی‌ش را با نوشتن توزیع می‌کردم‌ و بخشی‌ش را به گردن بی‌گناهی می‌انداختم که شانه خالی کرد. باید سبکش کرد چون خیلی هولناک است آدم سایز تنهاییش از درون هم‌تراز اقیانوس آتلانتیس شمالی باشد اما وقتی بیرونش را نشانت بدهد ببینی اندازه‌ی یک کاسه‌ی پر خون است که از گلویش چکیده. خیلی ترسناک است. از آدمهایی که عمرت را تباه می‌کنند هم ترسناک‌تر است. به همه جای آدم و زندگی‌ش فشار می‌آورد این جور. حتی توی قبر هم جا نمی‌شود. حالا که اینطور است رسماً می‌گویم تنهایی آدم هم سایز دارد و محققان در این زمینه هنوز کاری نکرده‌اند. که اگه بکنند بت مشکل امثال من شاید بشکند و بهتر درک شویم. کمتر بمیریم و بیشتر زندگی کنیم شاید. این آخر متن می‌خواهم هشتگ بزنم آقای سنگ اما می‌ترسم بگویید پس آنقدر حالم خوب است که هشتگ می‌زنم. توی متن بعدی از پدرم می‌گویم. #وصایا @of_stone

photo content

یک به گمونم یه روز جمعه توی اینترنت چرخ می‌زدم که اون سایت رو دیدم. از این سایت‌های ممنوعه که البته پورنوگرافی هم نداشت. توی سایت یه آقایی یه روش خودمرگی یاد می‌داد که سریع و بدون درد بود و از همه مهم‌تر به احتمال زیاد، کسی جسدم رو پیدات نمی‌کرد. اون لحظه نفهمیدم چی دیدم اما بعدها هر بار به پرتگاه مرگ‌اندیشی رسیدم اون ویدیو جلوی چشمم شد راه‌حل نهایی‌م. یکبار در موردش با کسی صحبت کردم. اون شخص که تراپیستم هم بود خیلی به وجد اومد و گفت میشه از راه دونستن چنین روش ساده و امن و شیکی پول درآورد. پرسیدم چطوری؟ گفت خیلی ساده‌ست اجراش می‌کنیم و اجرت می‌گیریم مخصوصا برای آدم‌هایی که ته خط رسیدن و برگشتی ندارن عالیه. اون لحظه نفهمیدم تراپیست چه شوخی جدی‌ای کرد اما چند ماه بعد که پولدار شد تصمیم گرفتم دیگه در مورد اون روش خودمرگی با هیچ‌کس حرفی نزنم. گفتم بهتره این چیزی که دیدم رو ریپورت کنم تا از روی گوگل برداشته بشه اما قبل از من یکی دیگه این کارو کرده بود. تصمیم گرفته بودم با خودم راز این روش رو به سینه‌ی خاک ببرم مبادا از دهنم دربیاد اما تنها نگرانیم اینه که گربه‌م تنها می‌مونه و انقدر بداخلاقه که کسی نمی‌تونه تحملش کنه. دو بعد دوباره به بعدش فکر کردم. به اون آدمهایی که می‌شناسن کی‌ام و چی‌ام. به روزهایی که هر موقع کسی منو یادش بیاد می‌گه چرا یهو غیبش زد. البته اگه کسی چشم انتظارم باشه غیر گربه‌م دیگه واقعاً خیلی بد می‌شه. تحقیق کردم که سگ‌ها ممکنه تا آخر عمر صاحبانشون رو به یاد بیارن. اما گربه‌ها توی تحقیقات نشون ندادن چی توشون می‌گذره. خب گربه‌ها مثل من مظلوم‌نمایی نمی‌کنن! رازدار هستن. سه یه نفر اخیرأ بهم گفت چرا انقدر ناامیدی؟ من از اون و همه‌ی شما عذر می‌خوام بابت این همه آلودگی که دارم ایجاد می‌کنم توی کلماتم. امروز که این متن رو می‌نویسم ۱۱۶ نفر غیر از خودم توی این کانال هستند. خطاب به همه‌ی شما. از این به بعد فکر کنید من مشکل دارم و دست خودم نیست. هیچوقت ذره‌ای خیال نکنید که من زندگی نکردم و نذاشتن زندگی کنم. همیشه به خیالتون بگید منوچهر زارع‌پور بیمار روحی روانیه. آره عزیزانم اینطوری راحت‌تر می پذیرید همه چیز رو. ❤️ چون از این به بعد دیگه هیچ مرزی توی نوشتن زندگیم براتون باقی نمی‌ذارم. #سه_ضرب @of_stone