en
Feedback
آقای سنگ

آقای سنگ

Open in Telegram

"دیروز مثل سنگ شدم تا که نشکنم" ادمین: @Manochehrzarepour

Show more
Iran443 996The category is not specified
312
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
حکم اولم که در مهر ماه ۱۴۰۱ گرفتم. امشب قسمت چهارم رو خلاصه خواهم گفت. حد فاصل دو دادگاهم و بعدش ۱۰۴ روز انفرادی. 👇
حکم اولم که در مهر ماه ۱۴۰۱ گرفتم. امشب قسمت چهارم رو خلاصه خواهم گفت. حد فاصل دو دادگاهم و بعدش ۱۰۴ روز انفرادی. 👇

از گوش دادن بهش خسته نمی‌شم. ۶ سال شد. #True_Detective @of_stone

سکوت در شاخ‌های قوچ سیاه برنده‌ی جایزه ادبی زنو ۱۴۰۳ @of_stone

این جمله شعار نیست که:«نویسنده مرده است» در واقع اولین باری که داستان «سکوت در شاخ‌های قوچ سیاه» را در یک محفل ادبی خواندم یکی از حضار قصد داشت با من برخورد فیزیکی داشته باشد. دلیلش هم این بود که می‌گفت این داستان به کارگران توهین کرده! دو سه نفری هم تلویحا پرسیدند آیا نویسنده این اثر گرایشات همجنسگرایانه دارد یا نه! خب پاسخ من این بود که:« نویسنده در خاک خفته و آنچه باید ببینید سگ قبری از جنس داستان است. والسلام.» بعضی نویسندگان معروف یا محبوب یا مهم می‌شوند و شانس این را دارند که با مصاحبه‌کننده‌ها تنها در مورد حال و هوای نوشتن و مِتُد خاص خودشان صحبت کنند. همین و بس. وگرنه نویسنده حق دفاع از اثرش را ندارد. نویسنده حق توضیح هم ندارد. افرادی که مثل من دارند نویسندگی یاد می‌گیرند که اصلا!!! اما مخاطبان و منتقدان برایشان هر برداشتی آزاد است. داستان را اگر خواندید بدانید راه ارتباطی با من از طریق تلگرام باز است و خوشحال می‌شوم دیدگاه شما را بدانم. قدردان توجه و حضور شما هستم. منوچهر زارع‌پور @Manochehrzarepour

خبر اومد جایزه ادبی «زنو» اول شدم. این داستان رو بزودی تو همین کانال منتشر می‌کنم. متاسفانه در ایران امروز به هیچ وجه این اثر
خبر اومد جایزه ادبی «زنو» اول شدم. این داستان رو بزودی تو همین کانال منتشر می‌کنم. متاسفانه در ایران امروز به هیچ وجه این اثر امکان چاپ نداره. @of_stone

روی صندلی نشستم. دردم طوری بود که حس می‌کردم کل ستون فقراتم خرد شده. روبروم سیدعباس داشت می‌پرسید دقیقاً چرا همون روزی که خبر کشته شدن ژینا پخش شد اومدم تبریز. فکر می‌کردن دارم فیلم بازی می‌کنم. منم حقیقت رو گفتم:«واسه مرخصی و داروی پدرم اومدم تبریز» بعد همون بازجویی که چند دقیقه قبل باعث شد کتفم در بره، باز هم دستهام رو که از پشت به صندلی بسته بودن، بلند کرد و کشید. صندلی اومد روی‌ پایه‌های عقبی. یک لحظه حس کردم استخون کتف راستم کاملاً به پوست بنده و بی‌هوش شدم. وقتی به هوش اومدم دو تا سرباز من رو داشتند می‌ذاشتن داخل آمبولانس. توی بیمارستان امام رضای تبریز، دکتر یه وسیله‌ای شبیه به بادکنک گذاشت زیر بغلم و با کمک اون کتف راستم رو جا انداخت. برگشتم تو صورت دکتر که نگاه کردم و شباهتش با پدربزرگم باعث شد گریه‌م بگیره. دکتر یواشکی بهم گفت یه چیزی می‌نویسم توی نسخه بلکه شاید بتونی زودتر از دست این‌ها خلاص بشی. یه چشمکی هم زد. گاهی فکر می‌کنم با وجود این آدم‌ها چقدر می‌شه هنوز به ایران فردا امیدوار بود. نه به خاطر لطفی که من کرد بلکه به خاطر اون فشاری که اونجا بعنوان یه دکتر تحت تایید نظامی روش بود اما تحمل کرد و از جنس خودش ایستادگی کرد. غروب برگشتیم به بازداشتگاهی که بودم. تا صبح باز هم بی‌خوابی و فردا توی بازجویی عکسم رو نشونم دادن. این بار دیگه خبری از برخورد فیزیکی نبود. من گفتم قصد من خرید بود که رفتم به خیابون. بعد پرینت مکالمات رو آوردن که پیامک دادم و زنگ زدم به دوستانم و آدم جمع کردم. گفتم هیچ جا ننوشتم بیاید تظاهرات فقط گفتم فردا ببینمتون. بعد در مرحله‌ی آخر این‌ها سیم‌کارت‌های من رو دوباره از طریق کمک اپراتورها صادر کردن و وارد یکی از تلگرامهای من شدن. خشک و کویر. حتی یه چت هم در نیومد ولی چون شماره تلفن یه ادمین کانال تلگرامی ضد حکومتی رو ذخیره کرده بودم، درج کردن تو پرونده:«ارتباط با رسانه‌های معاند» سه شب دیگه تو بازداشتگاه موندم و هر روز راس یه ساعتی رفتم تو دفترشون و ورقه‌ی سیاه کردم. روز چهارم فکر کنم سیدعباس گفت:«دیگه ننویس» فرستادنم دادگاه. پیش قاضی «حمل‌بر» که اونجا هم باز انکار کردم همه چیز رو ولی مستندات پرونده خیلی واضح بود. گفت اینجا نوشته بیماری داری یه کفالت جور کن موقت برو بیرون تا دوم آذر ماه دادگاه اصلی. ظهر همون روز به قرنطینه زندان مرکزی تبریز منتقل شدم. سیل بازداشتی‌ها که اغلب زیر ۲۵ سال بودن، متحیرم کرد. من با اینکه خیلی داغون شده بودم اما اونجا می‌دیدم که چقدر این جوون‌ترها دارن زیبا حبس می‌کشن. چقدر ازشون چیز یاد گرفتم. به فاصله‌ی سه روز وارد بند عمومی شدم و اونجا دیدم که محکومین شرارت و موادمخدر به بازداشت شده‌های کم سن و سال تعرض می‌کردند تا خودشیرینی کنن پیش زیرهشت.   یک روز قبل از رسیدن وثیقه باز هم من رو بردند برای بازجویی اما این بار تو اطلاعات. اونجا هم بازجویی به صورت جمعی بود. بازداشت‌شده‌ها هیچ‌کدوم اهل تبریز نبودن و مثل من جایی به جز تبریز دستگیر شده بودن. یکی از بازداشتی‌ها اتهامش تجزیه طلبی بود. طرف فقط بیست سال داشت. بازجوها مقابل ما درباره‌ی زیبایی اندام نامزدش حرف‌های جنسی می‌زدند. پسره فقط فریاد می‌کشید من رو بکشید. می‌خواست دندون بندازه به دستبندش. به همین شکل با هر کسی از طریق نقطه ضعفش وارد می‌شدن و متاسفانه جواب هم می‌گرفتن! خلاصه درست فردای خبر آتش سوزی تو زندان اوین، خیلی از بازداشتی‌ها با قرار وثیقه آزاد شدند، مثل خود من. آزاد ولی در انتظار دادگاه. (ادامه داره...) @of_stone

باید می‌رفتم بیمارستان برای دیالیز. ریسک بزرگی بود اما به خیر گذشت. توی راه برگشت، جلوی خونه‌ی دوستم، یه مردی از پشت سر صدام زد. برنگشتم نگاه کنم. دوباره به اسم فامیل صدام زد و باز هم به راهم ادامه دادم. وارد لابی که شدم طرف رسید بهم. پلیس بود. گفت مگه شما رو صدا نزدم؟ کارت شناسایی‌ت رو ببینم. تو چشمم نگاه کرد و چشمم رو دزدیدم. دیگه تموم شده بود. اون لحظه همش با خودم می‌گفتم چجوری پیدام کردن؟ خب شب قبلش به پدرم اطلاع داده بودم که خونه‌ی فلان دوستم هستم. زمانیکه اطلاعات سپاه می‌ره سراغ پدرم بهش می‌گن شب سی‌ام شهریور تو تبریز یه بسیجی کشته شده و ما به پسر شما مشکوک نیستیم‌ اما اگه کمک نکنی پیداش کنیم مشکوک می‌شیم! پدرم هم آمارم رو داده بود. وقتی پلیس آگاهی دستگیرم کرد حدوداً نیم ساعت توی خیابون ایستادیم تا ماشین مامورهای اطلاعات سپاه برسه و من رو تحویلشون بدن. اونها یه حکم جلب نیابتی از دادگاه تبریز داشتن. با یه پژوی سفید. چهار نفر لباس شخصی. من عقب وسط نشستم با دست‌بند! با خودم گفتم این بدبختا چقدر جوگیرن انگار پابلو اسکوبار رو گرفتن! وقتی راه افتادیم هنوز بابت دیالیز لاجون بودم. خوابم می‌اومد. تا چشم رو هم می‌ذاشتم سوال می‌پرسیدن. نزدیک تبریز یه گونی کشیدن رو سرم. بعد جایی نگه داشتن که هم صدای زوزه‌‌ی سگ از دور شنیده می‌شد و هم صدای رد شدن ماشین‌ها تو اتوبان. بعد انگار در بزرگی باز شد و رفتیم داخل. پیاده که شدیم من رو دور محوطه گردوندن تا جهت‌ها را گم کنم. بعد چند تا پله و یک در آهنی دیگه. (چند ماه بعد از آزادی فهمیدم اونجا قرارگاه عاشورای تبریز بوده. چون هیچ بازداشتگاه دیگه‌ای اون روزها جا نداشت از ساختمون‌های اونجا استفاده می‌کردن.) توی راهرو گونی رو از سرم برداشتن و دستور دادن لخت بشم. پشت سرم یه نفر صدای شوکر درآورد و داد زد سریع‌تر. لباسا رو درآوردم. عینکم رو یه نفر از صورتم برداشت‌. نفر سوم بهم گفت بشین و همونی که شوکر دستش بود با چراغ قوه نور انداخت به ماتحتم که مثلاً چیزی تو خودم انبار نکرده باشم. وقتی بلند شدم به همون که نور انداخته بود گفتم تو گُه‌ترین شغل دنیا رو داری رئیس‌! گفت حالا کجاشو دیدی. بعد لباس بازداشتگاه رو دادن و به سلول انفرادی هدایتم کردن. سلول انفرادی یه اتاق سه در یک بود. انتهای سلول دیوار کوتاهی داشت که پشتش کاسه توالت بود. همون شب یه پسر جوونی بنام امیر رو دادن تو سلول. یکی از بازداشت شده‌های سقز. روز اول اعتراضات آورده بودنش اینجا و دیگه سراغش رو نگرفته بودن. فقط سلولش رو مدام جابجا می‌کردن. امیر کلافه بود و بی‌خواب. می‌گفت برای خلاصی از این کابوس حتی حاضره به قتل هم اعتراف کنه. موقع خواب هر بار که سرم رو گذاشتم بین زانوهام و همین که چشمم گرم شد با لگد کوبیدن به در. گاهی هم به در سلول دیگه‌ای کوبیده می‌شد. معنی بی‌خوابی وقتی برام روشن شد که صبح بردنمون بازجویی.   بی‌خوابی برای زندانی سم مهلکیه. اکثراً اعتراف‌های سنگین بعد از ۷۲ ساعت بی‌خوابی مطلق گرفته می‌شه! نیاز به قرص و شکنجه‌ی بدتری هم خیلی وقتا نیست. اکثر اوقات تو اوهام طرف یه حرفهایی می‌زنه و تمام. وقتی صبح وارد ساختمون اصلی شدیم یکی از مأمورا به محض ورودم از نفر همراهم پرسید: «این همونه که زنگ زدیم نیومد؟» و بی‌معطلی یه لگد زد پشت زانوهام. افتادم زمین. مأمور همراهم خیلی ورزیده بود. دستم از پشت دست‌بند خورده بود. یارو گرفت از زنجیر وسط دست‌بند کشید من رو بلند کنه که ترق!!! کتف راستم در رفت. کتف چپم هم پیچید. همه‌شون شوکه شدن گفتن تو چرا مثل چوب خشکی؟ گفتم عوارض داروعه. بازجوها چند ساعتی من رو همون شکلی که روی زمین افتاده بودم ول کردن و رفتن. نمی‌دونم به هوش بودم یا بی‌هوش، خوابم برده بود یا بیدار و بی‌حال، اما از جام تکون نخوردم. وقتی برگشتن، پارچه رو از سرم برداشتند. یه جوونی رو به اتاق آورده بودن تا جلوی چشمم شکنجه‌اش کنن و اعتراف بگیرن. توی اتاق سه تا میز فکستنی چوبی بود. دو تا روبروی هم و یکی انتهای اتاق که معلوم بود روش میله‌‌‌ای گذاشته بودن برای بستن متهم‌ها به شیوه جوجه‌کردن. انقد این کار تکرار شده بود که میله جا انداخته بود و میزها شکم داده بود. پنجره‌ها کرکره‌های طوسی داشت. مثل اکثر ادارات دولتی، اما انگار اتاق و وسایل مال دهه هفتاد بود. یکی از بازجو بنام «سید عباس» من رو از موهام گرفت و به حالتی نکه داشت که کاملا جوونی که به میله بسته بودن و ضجه می‌زد رو ببینم. خیلی زمان کمی گذشت که اون جوون اعتراف کرد. یعنی گفت هر چه بخواید می‌نویسم فقط بازم کنید. سید عباس گفت زارع‌پور با همین وضعیت شونه‌هات جوجه‌ت می‌کنیم‌ها! پاشو تو هم بشین پشت این میز بنویس. نشستم ولی دردم چنان شدید بود که خودکار رو لای انگشت‌هام نتونستم نگه دارم. نفسم بالا نمی‌اومد. سیدعباس گفت خب بگو من به جات می‌نویسم. شروع کردم گفتن. (ادامه داره...) @of_stone

photo content

امشب هم غم سنگینی بر دلم افتاده. نمی‌تونم از زندان بنویسم. این کانال و اراجیفی که می‌گم رو خیلیا مهم نمی‌دونن حق هم دارن مگه من کی‌ام. ولی خیلی صریح می‌گم. اینجا آخرین وصیتم رو یه روزی می‌نویسم. حالا بذارید رو حساب چسناله ولی من دوستتون دارم و فقط شماها رو دارم.

الان روی پلی ایستادم که دو طرف رودخانه‌ی Elbe رو به هم وصل می‌کنه. حالا از اون خاطره‌ای که می‌خوام بنویسم خیلی گذشته اما همچنان سخته گفتنش. همچنان بعد از این همه مدت شب‌ها تو اتاقم باید لامپ روشن باشه تا خوابم ببره. نمی‌دونم این سطح از کودک بودن تو سن من چقدر بده؟! اصلاً مگه کودک شدن یا بودن بده؟ اصلأ مگه این حال ِ کودک بودنه؟ نزدیک اربعین سال ۱۴۰۱ بود. با اینکه سال‌هاست رابطه‌ی خوبی با پدرم ندارم اما براش مقداری انسولین تزریقی از تهران تهیه کرده بودم و می‌خواستم براش ببرم تبریز چون گفته بود اونجا سخت پیدا می‌شه. یه مرخصی دو روزه گرفتم و با بدبختی یه سواری گیر آوردم و رفتم پیشش. دقیقاً همون روزی که رسیدم خبر قتل ژینا اومد. با منتشر شدن فیلم‌های جلوی بیمارستان کسری به دوستانم توی تبریز چت و پیام‌هایی رد و بدل کردم که فردا کل مملکت هم شلوغ می‌شه؟ و قرارهایی گذاشتیم. از فرداش تقریباً هر روز قبل از ظهر داخل شهر بودیم. هر روز هم یه هسته‌ی اصلی تو چهارراه «ارامیان» و «ارک» کم کم تشکیل می‌شد و یه هسته هم که از سمت دانشگاههای اصلی می‌اومد. دو سه روز اول تقریباً تا ساعت چهار پنج بعدازظهر جمعیت شعار می‌دادند و بعد که هوا تاریک می‌شد لاشخورهای حکومت خشونت رو بالا می‌بردند و جمعیت پراکنده می‌شد. روز بیست‌ونهم شهریور بود و من دو روز هم بیشتر از زمان مرخصی‌م تو تبریز مونده بودم. خیابون شریعتی تبریز پر از یگان ویژه و لباس شخصی و ماشین زره‌ای بود. مردم تو هسته‌های کوچک‌تر و تو خیابون‌های فرعی جمع می‌شدند. من دیگه تقریباً موندگار شده بودم و فکر می‌کردم همه چی تمومه. با اینکه همسرسابقم به شدت مخالف رفتنم به خیابون بود اما به کارم ادامه دادم و برنگشتم تهران. دقیقاً روز ۲۹ شهریور اولین بار بود که شلیک مستقیم دیدم به مردم (نزدیک بازار) اوضاع خیلی جدی و خشن شده بود. کار به داخل کوچه و خونه‌ها هم کشیده شده بود حتی. جمع ما از هم پاشید و دوستانم رو گم کردم اون شب! همون روز از صبح اینترنت کامل قطع شد. تقریباً ساعت ۵ ۶ عصر بود که دوستم از خارج بهم زنگ گفت عکسم توی یه صفحه مجازی هم داخل توئیتر و هم تلگرام هست که متعلق به اطلاعات بسیجه و برای شناسایی دارن عکس هر کی ماسک رو صورتش نبوده رو پخش می‌کنن. من اینترنت نداشتم که ببینم اما باورش کردم. همون شب با تمام ریسکی که داشت رفتم ترمینال ولی اتوبوسی به سمت تهران نبود که راه بیافتم. توی ترمینال نشسته بودم که دو بار از پرایوت نامبر بهم زنگ زدند. دفعه‌ی سوم یه شماره موبایل زنگ زد. جواب دادم. پشت خط جواد نصیری مامور اطلاعات سپاه بهم گفت:«زارع‌پور من از شماره‌ی اداره بهت زنگ می‌زنم به نفعت هست که جواب بدی!» گفتم چشم. چند دقیقه بعد نمی‌دونم زنگ زد یا نه چون گوشیم رو خاموش کرده بودم. شانس آوردم اون شب یه سواری به سمت تهران گیرم اومد. (کسی نبود از ماشینش استفاده کنم یا کمکم کنه) خلاصه فرداش هم با دو روز تاخیر رفتم سر کار. (چهارشنبه سی‌ام به گمونم) بیرون از شرکت کار اداری داشتم که همکارم بهم زنگ زد گفت از کلانتری اومدن و سراغم. (درواقع کلانتری نبودن از آگاهی اومده بودن!) من دیگه از اون ساعت خونه‌ی خودم و اقوامم و شرکت نرفتم. یه پیام دادم به خانمم و مادرم و ماجرا رو شرح دادم و متواری شدم. یادمه شب توی خیابون قدم می‌زدم. داشتم فکر می‌کردم برم خونه‌ی کی بمونم؟ کی‌ حاضره من رو راه بده؟ اصلا کسی هست؟ کسی رو دارم؟ آره داشتم اما چطور ممکن بود قبول کنم کسی رو تو دردسر بندازم؟ همون شب از ترس دستگیری گوشیم رو روشن نکردم و درست زیر پل اتوبان همت کنار آتیش دو نفر کارتن خواب نشستم تا صبح شد. (ادامه داره...) #منوچهر_زارع @of_stone

photo content

از فردا شب در پنج بخش ماجراهای سال ۱۴۰۱ خودم رو اینجا می‌نویسم. باید این‌ها رو بگم برای بعدها بمونه. مخصوصا برای افرادیکه چنین تجربه‌ای نداشتن. مخصوصا برای زمانی که دیگه نیستم. از دستگیری، شکنجه و بازجویی تا دادگاه و خانواده و آزادی و مهاجرت همگی رو خلاصه می‌گم. شاید در انتها برای افرادی که وقت و حوصله‌ی خوندن نداشتند هم به صورت صوتی ضبطش کنم. پیشاپیش بگم که هفته‌ی شلوغی در این کانال خواهم داشت :) @of_stone

امشب خبر اومد در بین ده نفر برگزیده‌ی نهایی جایزه ادبی زنو قرار گرفتم. خب بدون نگاه به نتایج نهایی این جایزه باید بگم با هر ن
امشب خبر اومد در بین ده نفر برگزیده‌ی نهایی جایزه ادبی زنو قرار گرفتم. خب بدون نگاه به نتایج نهایی این جایزه باید بگم با هر نتیجه‌ای که رخ بده این داستان رو مجبورم بزودی باز هم در همین کانال تلگرام نشر بدم چون با شرایط امروز ایران قابل چاپ نیست! #جایزه_ادبی_زنو #منوچهر_زارع_پور @of_stone

سعدی چو جورش می‌بری، نزدیک او دیگر مرو ای بی‌بصر من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را!!! 🙂

این عکس‌ها برای سایت گرداب وابسته به اطلاعات بسیجه و عکاسش هم مال مشرق نیوز هست که سال ۱۴۰۱ منتشر کردن و از همین راه شناسایی
این عکس‌ها برای سایت گرداب وابسته به اطلاعات بسیجه و عکاسش هم مال مشرق نیوز هست که سال ۱۴۰۱ منتشر کردن و از همین راه شناسایی و دستگیر شدم. عکس بالاتر و اولی خودم هستم که دور چهره‌م دایره قرمز کشیدن! عکس صدها نفر مثل من هنوز روی این سایت لجن موجوده. با یک سرچ ساده در گوگل هم نمایان می‌شن! این رو اینجا گذاشتم که بگم به هیچ وجه از اینکه روز بعد از خبر قتل مهسا امینی به خیابون رفتم و ماسکم رو به دوستم قرض دادم و بعدش انواع هزینه‌های جانی و مالی رو دادم ذره‌ای پشیمون نیستم. #زن_زندگی_آزادی #زنده_باد_ایران #منوچهر_زارعپور @of_stone

تا به حال سراغ تعبیر خواب رفتید؟ بهش اعتقاد دارید؟ به شما جواب داده؟ راستش من هیچوقت ازش مطمئن نبودم و نیستم. اما عوضش به یک چیز دیگه باور دارم و اون تعبیر نشانه‌ها در بیداریه. مثلاً یه روز برفی تو اسفند ماه از زندان آزاد شدم. هیچکس نیومده بود دنبالم چون هیچکس حتی خودم خبر نداشتم اون روز میام بیرون. وسط شهر بی‌هدف قدم می‌زدم و به این فکر می‌کردم برم خونه‌ی مادرم یا همسرم. بعد چشمم افتاد به «یه دختر پسری که روی جدول خیابون نشسته بودن و سیگار می‌کشیدن». با خودم گفتم همسرم شاید بهتر بتونه آرومم کنه. مادرم انقدر زخم تو زندگیش داره که خودش مرهم می‌خواد. راه افتادم و از تبریز با اولین اتوبوس رسیدم تهران. صدای اذان مغرب می‌اومد که کلید انداختم و وارد مجتمع شدم اما وقتی رسیدم پشت در واحد خودمون دیدم که «کلید» عوض شده. رفتم توی پاگرد راه پله‌ی یه طبقه بالاتر نشستم. «ساعت مچی» من خواب مونده بود. ساکم رو بغل کردم به سینه‌م فشار دادم و منتظر موندم تا همسرم بیاد. نمی‌دونم چقدر گذشت. توی ذهنم خیلی چیزها وول خورد. حتی فکر کردم اون خونه رو عوض کرده و بهم نگفته و کم‌کم می‌خواستم بلند بشم برم که دیدم از راه رسید و یه مرد غریبه همراهش بود. با هم رفتن توی خونه. برق راه‌پله خاموش شد و توی اون ظلمات یکی از سنگین‌ترین سفرهای حجمی خودم رو در خط زمان تجربه کردم. مرد چند ساعت بعد خونه رو ترک کرد. من در کمال پررویی، حماقت یا هر چی که اسمش رو می‌ذارید اونجا منتظر موندم تا بره و بعد رفتم زنگ در رو زدم. موقع رودررویی با چهره‌ی سرد و بدن دور افتاده‌ی همسرم مواجه شدم که فقط باهام دست داد. تمام تلاشش یه لبخند ترس‌زده بود و جمله‌هایی نگران که چرا بی‌خبر اومدم. همون دقایق اول اما ازش خواستم صادقانه جواب بده. اونم گفت این مدتی که زندان بودم اون به یه مرد دیگه تمایل پیدا کرده. گفت اولش فقط یه امتحان و فرار از فکر و نیاز بود اما بعدش خیلی جدی شد. گفت اون مرد نمی‌دونه که با یه زن متاهل تو رابطه‌ست. بعد ازم خواهش کرد تا هر وقت می‌خوام تو اون خونه بمونم تا یه کار و جا پیدا کنم و بعد برم ولی فقط رابطه‌ش رو خراب نکنم. بهم گفت دوستم داره اما فقط اندازه‌ی یه دوست. گفت حس می‌کنه داره دوباره عشق رو تجربه می‌کنه با اون مرد و من براش تموم شدم. بعد به شونه‌های گریون من یه بوسه زد و رفت خونه‌ی مادرش. گفت تا زمانی که هستم برنمی‌گرده چون نمی‌خواد به عشق جدیدش هم باز خیانت بکنه. گفتم اگه یه روزی هم خواستی بهم برگردی بدون که من شبیه خونه‌ی پدری هستم که درش همیشه به روی بچه‌ش بازه. همون قدر گرم، قلبم باز هم پذیرای تو خواهد بود. اما همسرم گفت مطمئنه که آدمش رو دیگه پیدا کرده تا آخر عمر. نشستم و ساعت‌ها از پنجره بیرون رو نگاه کردم. برای اولین بار توی زندگیم به نقطه‌ی صد رسیدم و از لبه‌ی پرتگاهش نقطه‌ی صفر رو دیدم. یه وسیله‌ای آماده کردم که اسمش رو نمی‌خوام بیارم. می‌خواستم باهاش به زندگیم پایان بدم. روی تکه کاغذی برای همسرم نوشتم «انقدر دوستت دارم که به حست و سختی‌ای که در نبودم کشیدی احترام می‌ذارم. ببخشید بی‌خبر اومدم و بی‌خبر می‌رم.» لحظه‌ای چشمم به پنجره افتاد و یادم اومد حدوداً چهار ماهه که زندان بودم و طلوع آفتاب رو ندیدم. رفتم کنار پنجره نظاره کردم. برای آخرین بار. طلوع که تموم شد چشمم افتاد توی کوچه. از طبقه چهارم دیدم که یه «بادکنک‌سفید» داره کف کوچه لِی‌لِی می‌ره. نه اون قدر پر باد بود که روی آسفالت تنش زخمی بشه و نه اون قدر کم باد که نتونه به رقص در بیاد. بادکنک رفت زیر یه ماشین و شاید پنج، ده یا حتی یک ربع ساعت نگاه کردم از زیر ماشین دربیاد اما خبری نشد. نمیدونم این چه بچه‌بازی‌ای بود اما رفتم پایین توی کوچه ببینم آیا واقعاً چیزی که دیدم واقعیه یا توهم. زیر اون ماشین، پشت شمشادها، سر تا ته کوچه زیر همه‌ی ماشین‌ها رو نگاه کردم اما خبری نبود. در حد توانم گشتم و هیچ اثری از لاشه‌ی بادکنک حتی پیدا نکردم. اومدم برگردم توی خونه کارم رو تموم کنم که فهمیدم کلید رو جا گذاشتم. دیگه اصراری برای برگشتن به اون خونه و برداشتن ساکم که بوی زندان می‌داد هم نداشتم. راه افتادم و رفتم. تعبیر بادکنک توی بیداری برای من این بود که هنوز یه نفر هست که من رو بیشتر از خودم دوست داره هر چند نمیدونم یا مطمئن نیستم کی. هر چند شاید خوش‌باورم. اما در هر صورت الان موقع رفتن نیست. تعبیر کلید عوض شده و ساعت خواب‌مونده و زوج سیگاری با شما. زیاد سخت نیست. #تعبیر_بیداری #نخست #آقای_سنگ @of_stone

photo content

برای متهمی که چند ساعتی کتک خورده و زخم شکنجه‌ش را به سلول انفرادی تاریک و خواب می‌سپارد خیلی از اجزای جهان پیرامونش کاربرد د
برای متهمی که چند ساعتی کتک خورده و زخم شکنجه‌ش را به سلول انفرادی تاریک و خواب می‌سپارد خیلی از اجزای جهان پیرامونش کاربرد دیگری دارند. وقتی متهم چشم باز می‌کند و انفرادی پنجره‌ای ندارد که روز و شب را نشان دهد، خب مثلاً قار و قور شکم یعنی وقت صبحانه یا ناهار یا شام. صدای اذان هم می‌تواند شامل سه زمان باشد. صبح و ظهر و مغرب. و اگر هر کدام از این صداهای درونی و بیرونی را کنار هم و پشت هم بگذارد و با غذایی که از زیر در سلول تحویل می‌گیرد محاسبه کند تازه شبانه‌روز را پیدا کرده. اما بعد که یک روز دیگر گذشت متهم به این نتیجه می‌رسد که چقدر زمان پا در قیر می‌شود برای آدم منتظر. شروع می‌کند دوباره به گم کردن زمان اما این بار زمان دست از سرش برنمی‌دارد. فقط می‌ماند کندوی رویاها. و همه می‌دانیم که اوهام زندگی را قابل تحمل می‌کنند حتی در حبس. #انفرادی @of_stone

می‌گن به موضوع فکر نکن تا زمان بگذره. اما به این اشاره نمی‌کنن که زمان از توی آدم می‌گذره. محل گذرگاه زمان، بدن و مغز ماست. ش
می‌گن به موضوع فکر نکن تا زمان بگذره. اما به این اشاره نمی‌کنن که زمان از توی آدم می‌گذره. محل گذرگاه زمان، بدن و مغز ماست. شما همین صلیب رو در نظر بگیر. مگه برای شخص روی صلیب چیزی ثقیل‌تر از زمان هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ @of_stone

حس مرده‌ای رو دارم که از زیر خاک بیرون کشیدنش و دارن بهش تجاوز می‌کنند. یادآوری خاطرات این کارو باهام می‌کنه. می‌دونید چیه؟ ت
حس مرده‌ای رو دارم که از زیر خاک بیرون کشیدنش و دارن بهش تجاوز می‌کنند. یادآوری خاطرات این کارو باهام می‌کنه. می‌دونید چیه؟ توی هر جامعه‌ای مردی که بهش خیانت می‌شه تنهاتر از زنی هست که خیانت می‌بینه. نمی‌دونم چرا اینجوریه. نمی‌دونم چرا مردم فکر می‌کنن خیانت فقط برای زنه و اگه مردی خیانت ببینه حتماً یه کاری کرده که این بلا سرش اومده. حالا بعداً می‌گم. الآن دارن بدجور ترتیبم رو می‌دن... #آقای_سنگ @of_stone