en
Feedback
کانال نورین قدیم وجدید

کانال نورین قدیم وجدید

Open in Telegram

لینک کانال در پیامرسان روبیکا https://rubika.ir/nourin1 لینک کانال در پیامرسان ایتا https://eitaa.com/nourin1 ادمین: آقای محمد ترکی T.me/Mohammad_torki +989123423161 ادمین: آقای حسین بابایی Telegram.me/hab10 +989127446122

Show more
1 301
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-830 days
Posts Archive
🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 ﴿ بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ ﴾ #احسان_و_نیکوکاری 💠 هدیه ای به مبلغ دو میلیون تومان از طرف سرکار خانم فرزانه ترکی ( خواهر بزرگوار مرحوم آقا کامران) فرزند حاج الماس بمناسبت هفتمین روز درگذشت برادر دلبندشان مرحوم و مغفور شادروان جوان ناکام کامران ترکی به نیت خیرات به شادی روح آن عزیز سفر کرده به مرکز نیکوکاری و خیریه نورین واریز کردند خدا احسان شان را قبول کند انشاءالله ، از محضر ارزشمندشان صمیمانه تقدیر و تشکر مینماییم ، بابت این احسان فاتحه ای میفرستیم برای شادی روح آن مرحوم با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد  ... 🥀 🌹خدا بیامرزه روحش شاد یادش گرامی با تشکر: 🔹خادمین مرکز نیکوکاری نورین 🔹 #احسانات #قبول •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @nourin1

#خبر_ورزشی بیست و چهارمین دوره مسابقات کاراته آزاد ابهر جام گرامیداشت روز ابهر روز جمعه ۱۳ شهریور برگزار شد. آقای سامیار ترکی
#خبر_ورزشی بیست و چهارمین دوره مسابقات کاراته آزاد ابهر جام گرامیداشت روز ابهر روز جمعه ۱۳ شهریور برگزار شد. آقای سامیار ترکی فرزند شهرام ترکی نوه گرامی حسن عموی کاوندی عزیز در سبک کیوکوشین طلا گرفت و قهرمان مسابقات شد. آرزوی موفقیت میکنیم برای آقا سامیار عزیز و تبریک میگم به خانواده محترمشان و پدر ایشان که قطعاً با حمایت‌های خود راه قهرمانی را برای سامیار عزیزهموار کرده اند

🍂🌷 هو الباقی 🌷🍂 🏴 با نهایت تاثر و تأسف درگذشت جوان ناکام مرحوم و مغفور شادروان : 🥀 کامران ترکی🥀 🖤فرزند گرامی حاج الما
🍂🌷 هو الباقی 🌷🍂 🏴 با نهایت تاثر و تأسف درگذشت جوان ناکام مرحوم و مغفور شادروان : 🥀 کامران ترکی🥀 🖤فرزند گرامی حاج الماس ترکی و مادر داغدارش 🖤 برادر ارجمند خواهران داغدارش را به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان محترم می رساند به همین مناسبت مراسم ختم آن مرحوم روز پنجشنبه مورخه ۱۴۰۵/۶/۱۲ از ساعت ۱۶ الی ۱۷ در مسجد قائم (عج) نورین برگزار میگردد . ضمنا مجلس ختم بانوان همزمان در همان مکان منعقد میگردد 🖤حضور شما سروران گرامی در این مراسم موجب شادی روح آن مرحوم و تسلی خاطر بازماندگان خواهد شد . 🏴 خدا بیامرزد روحش شاد یادش گرامی.🏴 @nourin1

باسلام جهت ایاب و ذهاب سه دانش آموز دختر به دبیرستان متوسطه بنت الهدی واقع در ابهر خیابان ۱۷ شهریور روبروی درمانگاه پیر به یک سرویس نیاز داریم از رانندگان محترم سرویس‌های ابهر و نورین خواهشمند است به خادم حامیان مدارس نورین اطلاع دهید سپاسگزارم 🙏 @nourin1

ما دنبال سرویس برای ۳ نفر هستیم(دختر) به مدرسه نمونه‌دولتی بنت‌الهدی واقع در ۱۷ شهریور،نرسیده به میدان پیر لطفا به خادم حامیان مدارس نورین اطلاع دهید سپاسگزارم

#پیداشده سلام خدمت همشهریان عزیز یک عدد دلیر برقی پیدا شده برا هرکسی هست با دادن نشانی و شرکت ساخت می‌تونه تحویل بگیره شماره تماس09124422845 @nourin1

مرغ با وزن 1.6تا 2کیلو در بهترین شرایط سلامت است. هرچه مرغ درشت تر باشد، احتمال وجود آنتی‌بیوتیک درگوشت آن بیشترست. مرغ سالم
مرغ با وزن 1.6تا 2کیلو در بهترین شرایط سلامت است. هرچه مرغ درشت تر باشد، احتمال وجود آنتی‌بیوتیک درگوشت آن بیشترست. مرغ سالم بیش از 2کیلو وزن ندارد. @nourin1

🏴 اولین سالگرد 🏴 بدینوسیله اولین سالگرد درگذشت پدری دلسوز و مهربان مرحوم مغفور شادروان : 🥀 کربلایی قیاسعلی شریفی 🥀 فرزند
🏴 اولین سالگرد 🏴 بدینوسیله اولین سالگرد درگذشت پدری دلسوز و مهربان مرحوم مغفور شادروان : 🥀 کربلایی قیاسعلی شریفی 🥀 فرزند گرامی مرحوم یونس شریفی ، مادر ، همسر و یگانه دختر داغدارش برادر گرامی آقای اسحاق شریفی برادر خانم گرامی آقایان : مصیب ترکی ، هوشنگ دودانگه ، بهروز دودانگه ، منصور واعظی و خواهران داغدارش را به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان و بستگان محترم می رساند به همین مناسبت مراسم ختمی روز پنجشنبه مورخه ۱۴۰۵/۴/۱۸ از ساعت ۱۶ الی ۱۷/۳۰ در مسجد جامع شریف آباد برگزار میگردد . ضمناً مجلس بانوان نیز همزمان در همان مکان منعقد می گردد. 🥀 روحش شاد یادش گرامی 🥀

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ .ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ . ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ 10 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ( ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ) ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭﻭ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﻮﺟﯿﺒﺶ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ . ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ، ﭘﻮﻟﻮ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ. ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ . ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮐﺎﺭﺷﻮ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ ﻭ ﺣﺮﻓﺎﺷﻮ ﺑﺎﻫﺎﺵﻣﯿﺰﻧﻪ . ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ، ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎسگزار ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﻣﯿﻔﺘﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺪ، ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯾﻢ .ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺳﺖ؛ ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ، ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﭙﺎسگزار ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯾﻔﺘد

دوستی تعریف می کرد : اولين روزهايي كه در سوئد بودم ، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت و به محل کار مي‌برد . ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى . ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک مي‌کرد . در آن زمان ، ٢٠٠٠ کارمند کارخانه اسکانیا با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند . روز اول ، من چيزى نگفتم ، همين طور روز دوم و سوم . روز چهارم به همکارم گفتم : آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي‌کنى؟ در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟ او در جواب گفت: براى اين که ما زود مي‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم . اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند . مگه تو اين طور فکر نمي‌کني؟ " فرهنگ عامل اصلی در پیشرفت جوامع بشری است. "

🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🍃🍃🍃 ﴿ بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ ﴾ #احسان_و_نیکوکاری 💠 بمناسبت سالگرد درگذشت مرحوم مغفور شادروان کربلایی محمود آقا دودانگه فرزند گرامی مرحوم علی آقا دودانگه از طرف خانواده بزرگوارشان مبلغ یک میلیون تومان به نیت احسان و خیرات به شادی روح آن مرحوم به مرکز نیکوکاری و حامیان مدارس نورین احسان کردند بابت این احسان فاتحه میفرستیم برای شادی روح مرحوم و شادروان کربلایی محمود آقا دودانگه با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد  ... 🥀 🌹روحشان شاد یادشان گرامی/ التماس دعا با تقدیر و تشکر از خانواده محترم دودانگه  🙏 با تشکر 🔹خادمین مرکز نیکوکاری و حامیان مدارس نورین 🔹 #احسانات #قبول •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•

دژ آنجا پناه گرفت ، نادر بدون توقف به کرمان شتافت و دست به محاصره شهر زد اشرف که اینک غبار نا امیدی سراسر وجودش را فرا گرفته بود نامه ای به نادر نوشت و سیدال خان را بهمراه چند نفر از ریش سفیدان لشگرش ، برای صلح با نادر به اردوی وی فرستاد ، نادر به گرمی هیئت صلح را پذیرا شد و پس از گشودن مهر نامه متوجه شد اشرف پیشنهاد داده ، در قبال صرفنظر از سلطنت ایران ، فرمانروائی وی بر کرمان و سیستان و بلوچستان و افغانستان به رسمیت شناخته شود ، نادر با دیدن نامه ، خون در چهره اش دوید و گفت ، حتی یک وجب از خاک ایران را به او نخواهم داد ، به او بگوئید اگر تسلیم شد در امان است ، در غیر اینصورت شمشیر بین ما حاکم خواهد بود ، سیدال خان از نادر ، سه روز مهلت خواست تا پاسخ اشرف را بیاورد ، نادر موافقت کرد سیدال خان پس از رسیدن به دژ کرمان ، به اشرف گفت ، اکنون دیگر صلاح نمی دانم که با این اعجوبه ، که در تمام عمر ، به تیزهوشی و بی باکی و سماجت وی ، ندیده ام روبرو شوی ، سه روز از وی مهلت گرفته ام ، صلاح بر این است با باقیمانده لشگر ، به قندهار (شهری بسیار دور در افغانستان هم مرز با چین و پاکستان ) برویم ، اشرف با قبول پیشنهاد سیدال خان ، شبانه و با احتیاط تمام با پنج هزار نفر باقیمانده سپاه خود ، از کرمان بسوی قندهار در افغانستان ، دست به عقب نشینی زد ، از آن سو ، نادر که از فرار اشرف آگاهی یافته بود به فاصله سه ساعت سپاه خود را آماده و به تعقیب اشرف پرداخته وارد افغانستان شد و در نهایت ، نزدیک رودخانه ای در مرز افغانستان به اشرف رسید اشرف که از سماجت نادر به ستوه آمده بود پس از جنگ و گریزی کوتاه به پیشنهاد سیدال خان ، پل روی رودخانه را شکسته و با سرعت تمام به سوی قندهار حرکت کرد سردار گریز پای افغان ، اینک با خاطری آسوده و با دقت زیاد ، نقدینه ها و گنجینه ها را از راههای پر پیچ و خم کوههای افغانستان گذرانیده و در نهایت خود را به دژ قندهار رسانید ، دژ قندهار بیش از دو هزار نفر جمعیت نداشت و اشرف که شمار سپاهیانش بالغ بر سه هزار تن بود خیالش از بابت سرکشی و خیانت اهالی دژ آسوده بود ، موقعیت دژ نیز بگونه ای بود‌که هر گونه حمله مستقیم بداخل آن ناممکن بود ، لذا اشرف آسوده دل و با آرامش تمام در بهترین نقطه دژ ساکن شده و به عیش و نوش پرداخت هنوز چهار روز آرامش خاطر اشرف نگذشته بود که دیدبان های وی خبر دادند ، گرد و غبار فراوانی از دور ، از کرانه دشت مشاهده می شود ، اشرف در شگفت شد که در این گوشه دور افتاده ، گرد و غبار ، مربوط به چیست ، مدت زیادی نگذشت تا اشرف متوجه شود نادر از پائین دژ در حال ورانداز کردن راههای ارتباطی دژ می باشد اشرف هرگز باور نمی کرد که این ببر بیشه های ایران زمین ، به همین زودی در این نقطه دور افتاده به او برسد پایان قسمت دوازدهم

سوز کوهستان ، در روشنایی روز به نیروهای پیاده خود دستور آماده باش داده و به توپخانه نیز دستور داد با شدت هر چه تمام تر ، مواضع اشرف را گلوله باران کنند اشرف که متوجه شد کمینگاه سربازانش لو رفته و هر لحظه با انفجار گلوله های توپچی های نادر ، سپاهش در شُرُف نابودی است ناچارا دستور حمله سراسری داد و سپاهیانش بناچار ، شروع به پائین آمدن از تنگه نمودند که در حقیقت از چاله به چاه افتادند و مبتلا به پیاده نظام نادر که در پائین دست آن مکان مستقر بود ، شدند جنگ در سرمای سخت زمستان ، تا غروب همانروز بطول انجامید ، رفته رفته آثار شکست در سپاه اشرف نمایان شد و سپاه اشرف که روحیه خود را باخته بودند بی هدف بسوی دشت می دویدند و صف های آنان نیز درهم می ریخت ، در این جنگ ، پنج هزار نفر از سپاه اشرف و ششصد تن از سپاه نادر ، از پای درآمدند اشرف که مقاومت را بی فایده می دید در تاریکی شب از پشتِ کوه ، دست به عقب نشینی زده و در تاریکی شب ، با پنج هزار مرد جنگی باقیمانده سپاه خود بسوی کرمان عقب نشست و در پناه

🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار 🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام *قسمت دوازدهم* نادر بهمراه سوارانش ، پیروزمندانه وارد اصفهان شد ، مردم با دیدن پیکر رشید و استوار نادر ، در حالیکه می دانستند او همان کسی است که غرور از دست رفته ایران و ایرانی را مجدد به آنان بازگردانیده ، بسوی او می دویدند و با فریادهائی از عمق جان ، زنده باد نادر سر می دادند ، سپاهیان نادر که با دیدن موج بی پایان و فشرده مردم ، جان فرمانده خود را در خطر می دیدند ، با دشواری و زحمت زیاد ، راه را برای نادر می گشودند ، اصفهان دیروز ماتَم زده بود و امروز از فریادهای شادی بخود می لرزید ، دیروز از غم و اندوه و امروز از شوق و شادی ، های های می گریست پس از رسیدن به کاخ شاهی ، نادر فرمان داد پیکر شاه سلطان حسین بی نوا و همچنین پیکرهای آغشته بخون چند تن از زنان حرمسرای اشرف که او را همراهی نکرده بودند ، با احترام به خاک بسپارند ، مردم با وجود گِلِه و شکایت هائی که از بی عرضگی و بی کفایتی شاه سلطان حسین ، در ترس از جنگ ، برابر محمود افغان داشتند از مرگ او اندوهگین شده و در ماتم او می گریستند کمی بعد ، مردم به خشم آمده اصفهان که در طول هفت سال فرمانروائی محمود و اشرف ، از شهروندان عادی افغان که ساکن اصفهان بودند کینه به دل داشتند ، در صدد برآمدند با حمله به آنان تا آخرین نفرشان را گوشمالی داده و بکشند ، نادر که از تصمیم مردم اطلاع یافته بود در میدان نقش جهان به میان آنان آمد و گفت ای مردم ، اگر کسی دزدی کند و یا بی ناموسی نماید فرار کند آیا شما اجازه دارید که پدر یا برادر او را مجازات کنید ، مردم گفتند ، نه ، هرگز نمی توان کسی را بجای دیگری مجازات کرد ، نادر ادامه داد ، اینها برادران دینی و هموطنان ما هستند که در این هفت سال به کسب و تجارت مشغول بوده اند ، با شما جوشیده و از آنها زن گرفته اید و دختران خود را به عقد آنان در آورده اید ، هیچ جرمی نیز مرتکب نشده اند ، لذا چنانچه از سوی هر کسی تعرضی به این افراد که هموطنان ما هستند صورت پذیرد ، ضمن اینکه موجب عذاب اخروی است با مجازات قانونی نیز مواجه خواهد شد ، سخنان نادر با اقبال عمومی مردم روبرو شد و افغانهای ساکن اصفهان نفس راحتی کشیدند ، نادر سپس نامه ای به شاه تهماسب که ساکن مشهد بود نوشت و از او دعوت کرد برای جلوس بر تخت سلطنت ایران ، به اصفهان تشریف بیاورد ، چند روزی نگذشته بود که شاه تهماسب بی خبر از قتل پدرش وارد اصفهان شد نادر پیشاپیش سربازان خود به پیشواز شاه رفته و افسار و لگام اسب شاه را به نشانه احترام بدست گرفت ، شاه تهماسب که همه اعتبار و تاج و تخت پادشاهی اش را مدیون نادر می دانست بلافاصله از اسب پیاده شد و نادر را در آغوش گرفت و با هم بسوی قصر به راه افتادند ، نادر می کوشید دنباله رو شاه تهماسب باشد ولی شاه اجازه نداد و شانه به شانه نادر ، در میان شادی و هلهله مردم به کاخ پادشاهی رسیدند شاه تهماسب پس از حضور در قصر ، از قتل پدرش توسط اشرف افغان اگاه شده و با افسوس ، به سیَه روزی پدرش که از هر گونه جنگ و خونریزی گریزان بود و در طول سلطنتش بجز رنج و خواری چیزی ندیده بود می اندیشید و زار زار می گریست ، چند لحظه ای بیشتر نگذشته بود که ناگهان رو به نادر کرد و گفت ، به تو دستور نمی دهم ولی از تو میخواهم اشرف پلید و جنایتکار را ، زنده دستگیر کرده و او را به نزدم بیاوری ، من زنده او را میخواهم ، نادر تعظیمی کرد و گفت البته دستور پادشاه را اطاعت می کنم‌ ولی هنوز شیراز و کرمان و دیگر شهرهای جنوب کشور ، در اختیار اشرف است که ابتدا باید آنها را از این مرد یاغی باز پس بگیریم نادر پس از اینکه خیالش از بابت پایتخت ایران آسوده شده بود دو روز پس از آمدن شاه تهماسب نزد وی آمده و اجازه خواست که به تعقیب اشرف پرداخته و شر او را برای همیشه از سر ایران کم کند ، شاه تهماسب بدون درنگ ، درخواست نادر را پذیرفت و نادر با نیمی از سپاهیان خود به سمت شیراز حرکت کرد اشرف وقتی حرکت نادر به سوی شیراز را شنید به پیشنهاد سردار آزموده خود بنام سیدال خان ، که اشرف را از محاصره شدن در شیراز توسط نادر بر حذر می داشت ، با مشورت وی تصمیم گرفت شهر زرقان را که دارای موقعیت کوهستانی و تنگه های پر پیچ و خم بود را برای دفاع و شکست نادر برگزیند ، لذا با تجدید قوائی که با نفرات اعزامی از چند شهر تحت تسلط حود بدست آورده بود با بیست هزار نفر بر نقاط حساس تنگه مستقر شده و با پنهان شدن در آنجا ، منتظر رسیدن نادر شد نادر پس از چهار روز به محل تنگه رسید و با چشمان تیزبین خود ، پی به اختفاء لشگر اشرف در آن نقطه برد ، نادر مطمئن بود هر گونه حرکت ناشیانه برای عبور از تنگه ، باعث نابودی تمام لشگریانش خواهد شد ، لذا توپچی های سپاه خود را در نقاطی دورتر ، که تا حد زیادی ، مشرف به بالا دست نیروهای اشرف بود مستقر کرده و با توجه به سرمای استخوان

می گویند🔻 روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟ مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟! شمس پاسخ داد: بلی. مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!! حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن. در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟! به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند. با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت. پس خودت برو و شراب خریداری کن. در این شهر همه مرا میشناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟! ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم. مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد. تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند. آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد. هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید. در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: "ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است. آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد . مرد ادامه داد: "این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد! سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند. در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد: "ای مردم بی حیا! شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید، این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند " رقیب مولوی فریاد زد: "این سرکه نیست بلکه شراب است" شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست. رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند. آنگاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟ شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست، تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فر قت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل می رساندند. این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود. دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ ای هیچ برای هیچ با هیچ مپیچ دانی که پس از مرگ چه باقی ماند عشق است و محبت است و باقی همه هیچ. وقتی بدانید به کجا می روید؛ تبدیل به شخص موثرتری میشوی. @nourin1

#خبر ـ ورزشی در ادامه مسابقات لیگ فوتسال شهرستان ابهر تیم فوتسال نوباوگان کارشینای نورین موفق شد با نتیجه 3 بر 1 تیم اتحاد شناط را شکست دهد. هرسه گل این مسابقه را رادین مومنی به ثمر رساند. در پایان مسابقه رادین مومنی بهترین بازیکن هفته انتخاب شد و تندیس بهترین بازیکن را دریافت کرد همچنین آیلین مومنی بهترین بازیکن زمین انتخاب شد واز طرف شرکت کارشینای نورین  نفری دو میلیون ریال کارت هدیه به هر دو نفر اهدا شد. @nourin1

﴿ بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ ﴾ 🍃احسان_و_نیکوکاری🍃 گاهی خدا می خواهد با دست تو دست دیگر بندگانش را بگیرد 🤝 وقتی دستی را به یاری می گیری ، بدان که دست دیگرت در دست خداست 🌙⭐️🌙 ضمن تبریک حلول ماه مبارک رمضان و با آرزوی قبولی طاعات و عبادات مردم شریف دهستان نورین ، خداوند بزرگ را شاکریم که این نعمت را به ما ارزانی فرموده که کمک های صادقانه شما را به دست نیازمندان واقعی این شهر برسانیم و گوشه ای از غم های آنان را بزداییم . لطفا احسانات و خیرات خداپسندانه تان را به شماره کارت مرکز خیریه واریز نمائید سپاسگزاریم. ۵۰۲۹۰۸۷۰۰۲۱۲۹۳۴۷ بنام مرکز نیکوکاری مهرورزان نورین 🤲 عاقبت بخیر باشید انشاالله 🤲 ❤️التماس دعا ❤️ 🌷خادمین مرکز نیکوکاری نورین🌷

💐چه قابل ستایش اند 💐ذهن هایی؛ که محاسبه می‌کنند 💐و دست‌هایی ؛ که می‌آفرینند! 💐خداوند “مهندسان” را آفرید؛ 💐تا جهان ؛ هر روز زیباتر شود! 💐مهندسان عمران: ما دنیا را می‌سازیم. 💐مهندسان کامپیوتر: ما دنیای جادویی می‌سازیم.👷🏻‍♂ 💐مهندسان مکانیک: ما دنیا را به حرکت وا می‌داریم. 💐مهندسان برق و الکترونیک: ما دنیا را بهم متصل می‌کنیم. روز مهندس بر همه مهندسان مبارک🌸🌱

💫🌟🌙#داستان شـــــــــب🌙🌟💫 ⭕️✍حکایتی بسیار زیبا و خواندنی 🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃🍁 🍃 چوپانی عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گله گوسفندان را برای چرا در اطراف آنجا نگه دارد. زیر درخت سه قطعه سنگ بود که چوپان همیشه از آنها برای آتش درست کردن استفاده می‌کرد و برای خود چای آماده می‌کرد. هر بار که او آتشی میان سنگ‌ها می‌افروخت متوجه می‌شد که یکی از سنگ‌ها مادامی که آتش روشن است سرد است اما دلیل آن را نمی‌دانست. چند بار سعی کرد با عوض کردن جای سنگ‌ها چیزی دست‌گیرش شود اما همچنان در هر جایی که سنگ را قرار می‌داد سرد بود تا اینکه یک روز وسوسه شد تا از راز این سنگ آگاه شود. تیشه‌ای با خود برد و سنگ را به دو نیم کرد. آه از نهادش بر آمد. میان سنگ موجودی بسیار ریز مانند کرم زندگی می‌کرد. رو به آسمان کرد و خداوند را در حالی که اشک صورتش را پوشانده بود شکر کرد و گفت: "خدایا، ای مهربان، تو که برای کرمی این چنین می‌اندیشی و به فکر آرامش او هستی پس ببین برای من چه کرده‌ای و من هیچگاه سنگ وجودم را نشکستم تا مهر تو را به خود ببینم."