3 094
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-2430 days
Posts Archive
3 094
من نوتهای ابتداییِ این موسیقی هستم، کش آمده از درد، مبهم، با پس زمینهی بارشِ پراکنده که دور میشوم و نم نمک دیگر مرا نمیشنوی. از من عطرِ ملایمی روی صندلی کناریات میماند با تصویری محو از خندههای نامنظمِ بیدلیلم تنها بخاطر آنکه کنارِ تو بودم…
3 094
شما شاهد باشین، از زمانی که گفت دعوت نمیکنی مارو به رشت و فلان، تا الان هفته ای یبار آوردیمش رشت ... 😂
#مهمانپذیرٍ_هیچ
3 094
گاهی انسان تنازعهایی مشاهده میکند بین آحاد ملّت یا بین بعضی مسئولین با یکدیگر یا بین مسئولین و آحاد ملّت، غالباً پوچ... خیلی از این مناقشهها و از این تنازعها ناشی از حبّ به نفْس و بیملاحظگی و بیتقوایی و مانند اینها است؛ اینها را باید کنار بگذاریم و نبایستی بسیج عمومی ملّت ایران را در راههای صلاح ــ چه راههای علمی، چه راههای عملی، چه راههای مقاومتی، چه راههای خدمات اجتماعی؛ در همهی اینها ــ با این تنازعها تخریب کرد که فرمود: وَ لا تَنازَعُوا فَتَفشَلُوا وَ تَذهَبَ ریحُکُم؛(۱) که اگر تنازع کردیم، اینها پیش میآید.۱۴۰۱/۰۱/۰۱
3 094
روزگاری ست که حساب همه چیز با ترازو و مکیال است در این دنیا. هر چیزی را باید با ترازو وزن کرد و رویش قیمت گذاشت، تا قیمتی ها عیان و بی قیمت ها مشخص شوند. هر چیز با توجه به شاخصه و معیاری، قیمتی دارد. در این روزگار سریع الحساب، بی قدر و قیمت که باشی، حسابت با کرام الکاتبین است. آخر «بی پناهی» کم گناهی نیست؛ در این روزگار. در روزگاری که هر روز روح جوانمردی می میرد در آن و دست نامردی روی سر مردانگی بلند است؛ روی الماس - حالا هر چقدر هم گرانبها باشد - می شود قیمت گذاشت، اما روی دانه دانه قطره های اشک یک مرد نمی شود قیمت گذاشت و با هیچ چیز هم نمی توان بهای اشک چشم های یک مرد را پرداخت. عیان گریستن مردان، محال است و گیرم اگر که عیان باشد، جزو نوادر است. دیدن گریه یک مرد بس که خجالت آور است، آدم شرمش می شود ببیند مردی را که گریه می کند و از فرط خجالت زدگی، سرش را می اندازد پایین. تا شاهد نباشد ریزش مردانگی هایش را، از چشمه ی جاری چشم هایش. آخر «مرد که گریه نمی کند». شاید هم گریه می کند و اما، صحنه ی در هم شکستنش، دیدن ندارد و روایت جاری شدن شکستگی هایش، گفتنی نیست. زیر بار ریزش این قطرات، دارد آب می شود تمام مردانگی هایم. «هیچکس، هم صحبت تنهایی یک مرد نیست». آری، شاهد بیاورم...!؟ بالش خیس خواب های آشفته شب هایم، که جای پر طاووس، پُر است از کابوس های شبانه و جای آرامش، پر است از تشویش های عاشقانه. زمزمه لالایی را فراموش کن. تا گوش می شنود، همین صدای شکستن، حکم لالایی شکسته بالی ماست که شنیده می شود در این شب ها.
#دل_آباد
3 094
آدم در ده، الاغ هایی را می بیند که یونجه را می فهمند، لیکن بی اجازه صاحب خود، نمی چرند؛ اما در شهر، آدم هایی را می بیند که حقیقت الاغ را نفهمیده اند، ولی به روح همدیگر جفتک می زنند و در پاسخ به هم، عرعر می کنند. عجبا! مگر اینجا چه یاد می دهند به الاغ ها که آدم ها در شهر از یاد دادن و درک آن عاجزند؟ مگر این «شهر» چه مرگش شده، که هر چه توی ظرف مجسمش بریزند، مریض می کند روح مجرد آدم را؟ چرا رودخانه ها در شهر بویی از طبیعت نبرده اند و لجنزار عفنند؟ چرا درخت ها در پیاده رو شهرها به سرفه می افتند شب و روز؟
3 094
مادرها،به وقتش بچه ها را از شیر می گیرند،ولی بچه ها مثل ابر بهار اشک می ریزند،مادرها اما هیچ اعتنایی نمی کنند،بیچاره بچه ها خبر ندارند که این مادر های مهربان می خواهند برابر شان سفره هایی از غذا پهن کنند.ای خوشا به حال آنها که گرفتن های خدا را از این دست بدانند.ای خوشا به احوال آنها که بدانند اگر خدا چیزی را از آدمی می گیرد،نمی گیرد جز انکه می خواهد بهتر و بیشترش را بدهد.
3 094
زندگی؟ میگفت نام دیگرش عدم امنیت است.
هیچ چیز قطعی نیست جز دیدار...
جز خوابی عمیق و بیداری...
