1 529
Subscribers
-124 hours
No data7 days
-3130 days
Posts Archive
1 529
درود وقتتون بخیر .رمان بسیار زیبای چشمان ذغالی ب پایان رسید امیدوارم از خوندنش لذت برده باشید. میخوام یه رمان جدید شروع کنم اما به انگیزه از طرف شما دوستان نیاز دارم و بازخورد .اینکه در طی یه رمان حدودا ۶۰۰ صفحه ای تنظیم و ویرایش و ارسال یه چیزی حدود حداقل ۵۰ ساعت در طی چند ماه ازت میگیره ولی وقتی میبینی پیامت خونده میشه لایک میشه و هر روز به کانال افراد بیشتری اضافه میشن حس میکنی این همه ساعت هدر نرفته ...و مفید بوده .برای شروع رمان جدید لینک رو برای دوستانتون بفرستین حداقل برای ۱۰ نفر از دوستانتون تا رمان جدید رو شروع کنم .
1 529
#چشمان زغالی
پارت ۶۰۸
(پارت پایانی)
***
مازار به پشتی مبل تکیه داده بود.
دستهایش را بالای مبل پهن کرده بود به آیلار که چون طاوسی زیبا در لباس عروسش به سمت او می آمد نگاه می کرد.
یک لحظه هم از او چشم بر نمی داشت.
مثل تمام شب، تمام وقتی که آیلار وسط سالن رقصید و دلبری کرد.
مثل لحظه ای که با گام های آهسته از جایگاه رقص به سمت او که کنار جایگاه خودشان ایستاده بود رفت.
لبخندش عجب خواستنی و شیرینش کرده بود. هنوز هم لبخند بر لبش داشت.
چال گونه اش مثل همیشه دل می برد و مازار نمی دانست کدام قسمت صورتش را مقصد نگاهش قرار دهد
موهای تازه رنگ شده اش خیلی به صورتش می آمد.
همین امروز صبح دم در آرایشگاه فرشته از مازار سوال کرده بود موهای آیلار را رنگ کند یا نه و مازار انتخاب را به خود آیلار واگذار کرد.
شب که به دنبال عروسش رفت با این پری دریایی رو به رو شد.
حالا در خانه خودشان تنها بودند و مرد خانه عزم درست کردن قهوه برای خودش کرد که آیلار مانع شد.
دوست داشت اولین قهوه زندگی مشترکشان را خودش درست کند.
با لباس عروس به آشپزخانه رفته بود و حالا سینی به دست خرامان خرامان گام برمی داشت و دنباله لباس توی سالن خانه مشترکشان کشیده میشد و بنظر مازار این لحظه از همه لحظه های شب زیبا تر شده بود.
آیلار سینی را مقابل مازار روی میز گذاشت و خودش هم روی میز و روبه روی شوهرش نشست.
خیره در چشمان سرخ شده مازار گفت: امشب خیلی خسته شدی.
مازار همانطور که سرش را به پشتی مبل تکیه داده بود و نگاهش به صورت آیلار چسبیده بود گفت: تو هم امشب خیلی خوشکل شدی.
حواسش رفت سمت لحظه ای که با آیلار به مهمان ها خوش آمد می گفتند.
دست آیلار دور بازویش پیچیده شده بود و با دست دیگرش دسته گل و دامن لباسش را نگه داشته بود.
طاوس در برابرش کم می آورد بس که زیبا و پر ناز گام بر
می داشت.
لبخند آیلار بزرگتر شد و چال گونه اش عمیق تر و گفت: قهوه نخور بی خواب میشی. پاشو لباس عوض کن، دوش بگیر، برو بخواب. چشمات خیلی خسته ان
مازار خودش را روی مبل جلو کشید.
فنجان قهوه اش را برداشت و به لب نزدیک کرد و عطرش در فضا بیشتر از قبل پیچید.
این نوشیدنی بر خلاف طعمش، عطری بسیار خواستنی برای آیلار داشت.
کمی از قهوه اش را مزه کرد و گفت: سرم یک کم درد می کنه. قهوه بخورم بهتر میشم.
آیلار از جایش بلند شد. دامن لباسش را گرفت و به سمت پنجره رفت و کنار آن ایستاد و خیره ی خیابان گفت: امشب همه چی خیلی خوب بود. بابت همه چی ممنون.
مازار فنجانش را برداشت و پشت سر آیلار ایستاد و گفت: من ممنونم. هم بابت امشب. هم بابت اینکه انتخاب کردی بیای توی زندگیم.
آیلار نگاهش کرد و لبخند زد.
مازار دستش را دور کمر آیلار حلقه کرد و آیلار گفت: بابت هدیه ات خیلی خوشحال شدم.
از پشت بیشتر به سینه شوهرش چسبید و مازار پرسید: منظورت دستبندته؟
آیلار پاسخ داد: آره دستبندم. وقتی دیدم رفتی دستنبد رو پس گرفتی و معادلش پول دادی خیلی خوشحال شدم. واقعا دوستش دارم
مازار فنجان را به لب نزدیک کرد کمی دیگر قهوه نوشید.
آیلار را بیشتر به خودش چسباند. دیگر فاصله ای نبود.
او بود و آیلار و یک مسیر طولانی برای هر روز خوشبخت تر شدن....
پایان
۱۳۹۹/۱۲/۲۴
نویسنده راضیه عباسی
🦋🦋🦋🦋🦋🦋
1 529
#چشمان زغالی
پارت ۶۰۶
سحر آرام پلک زد: من که همین حالا هم با وجود داشتن تو خوشبخت ترین آدم دنیا هستم...
مردد به سیاوش نگاه کرد وگفت: اما احساس می کنم تو...
سیاوش انگشت اشاره اش را بالا آورد و روی لبهای سحر گذاشت: من الان با تو حالم خوبه. فقط هم الان مهمه. بی خیال گذشته سحر، انقدر به گذشته فکر نکن و در گیرش نباش. به حال الان مون نگاه کن.خوبیم، خوشیم.دیگه چی میخوایم؟
سحر لبخند زد
سیاوش دستش را از دور کمر او باز کرد و گفت: برم از توی ماشین فلاکس و لیوان بیارم چای بخوریم. گلوم تازه بشه بازم برات سخنرانی می کنم.
سحر زد زیر خنده.
سیاوش بوسه ای در هوا برایش فرستاد و رفت تا چای بیاورد.
سحر خیره دریا شد. کودکی با لباس های خیس از آب بیرون آمد.
سیاوش فلاکس و لیوان ها را از توی صندوق عقب برداشت و در را بست و تا خواست به سمت سحر برود مردی گفت: آیلار، آیلار جان؟
با شتاب برگشت و به سمت صدا نگاه کرد.
دخترک کوچکی پوشیده در لباس صورتی که موهای فِرَش به دورش رها بود به سمت مرد رفت و مرد گفت: کجایی بابا؟ چرا اومدی این طرف.
دخترک آیلار نام بنظرش دوست داشتنی رسید.
چشم هایش را یک دور بست و باز کرد.نفسش را محکم بیرون فرستاد.
هنوز چشم نگشوده بود که صدای مرد دیگری کمی آن طرف تر حواسش را به خودش کشاند: من و تو به هم نرسیدیم الهه. دیگه تموم شد من شاید وقتی از خیابون هایی که با هم رد شدیم ، رد بشم یاد تو بیفتم. شاید وقتی اسمتو یک جایی بشنوم سرم محکم به سمت صدا بچرخه، شاید وقتی چشمم به غذای مورد علاقه ات بیفته یادم بیاد چند بار باهم این غذا رو خوردیم. شاید وقتی یک جایی بوی ادکلنت رو حس کنم هنوز ته دلم بلرزه.شاید پنج سال بعد وقتی یک روز توی خیابون ببینمت از خودم بپرسم زندگیم کنار تو چه شکلی میشد اگه برای هم می موندیم. یا مثلا وقتی دخترم سه ساله شد نگاهش کنم از خودم بپرسم اگه تو مادرش بودی شکل تو میشد؟.....اما ته تهش فراموشت کردم. فقط یک خاطره ته نشین شده ای گوشه ذهنمه که قراره گاهی یک گوشه هایی از زندگیم یادت بیفتم . برو الهه قسمت من و تو با هم نبود. نمیدونم چرا خدا ما رو سر راه هم قرار داد شاید برای اینکه لازمه یک زخم کهنه تا آخر عمر روی قلبمون باشه. دردش رو حس کنیم و بدونیم درد چیه. برو دنبال زندگیت الهه. برو بچسب به شوهرت. دیگه هم هیچ وقت به من زنگ نزن. چون جوابت رو نمیدم
نه اینکه دلم نخواد ها. نه اینکه گاهی دلم برای صدات تنگ نشه. نه اینکه همه چی به همین زودی تموم شده. فقط چون تو حیفی. حیفی که با اون همه پاکی به گناه آلوده بشی.منم حیفم واسه یک عمر حسرت خوردن ....
حرفهایش زیادی شبیه حرفهای ذهن سیاوش بود.
الهه ی مرد ناشناس و آیلار سیاوش رفته بودند دنبال زندگیشان و خوشبختی حقشان بود.
آنها هم باید می رفتند دنبال زندگیشان تا خوشبخت
می شدند. قسمت هم نبودند.
خدا، تقدیر و سرنوشت، آنها را برای هم نخواسته بود. اما زندگی همچنان ادامه داشت
سیاوش به سمت سحر گام برداشت. با فلاکس و دولیوان و یک ظرف پر از شکلات.....
نویسنده: راضیه عباسی
🦋🦋🦋🦋🦋🦋
1 529
#چشمان زغالی
پارت ۶۰۵
****
غروب های جزیره قشم در فصل بهار حسابی دل انگیز بود. هوای خوش بهاری، گرم و دل چسبی داشت.
سیاوش و سحر چسبیده به هم رو به روی دریا نشسته و خیره آرامش و زیبایی آن بودند.
سیاوش پیشنهاد آمدن به قشم را داده بود. هوای خوبش در روزهای نوروز و آرامش دریا اصلی ترین گزینه هایش برای انتخاب قشم به عنوان مقصد سفرشان بود.
دستش را دور کمر سحر حلقه کرد. سحر هم سرش را روی شانه او گذاشت. با لبخند کم رنگی خیره دریا شد.
دور و برشان حسابی شلوغ بود. عده ای مثل آنها در ساحل نشسته بودند و از دیدن دریای پیش رویشان لذت می بردند.
عده ای هم تن به آب سپرده بودند.
سحر تحت تاثیر اتفاقی که برایش افتاده بود هنوز هم خیلی حال خوشی نداشت اما این روزها انقدر سیاوش هوایش را داشت و محبت می کرد که باعث میشد، وقتی او را کنارش دارد به هیچ چیز دیگری فکر نکند.
و هر روز بیشتر آن شب شوم و اتفاق ترسناکش را به فراموشی بسپارد.
این روزها خواستن سیاوش بیشتر از همیشه در جانش ریشه دوانده بود.
محبتهایش خورشید می شد و بر عشق روییده در قلب سحر می تابید و ریشه اش را مستحکم تر و بوته اش را استوارتر می کرد.
همانطور که سرش روی شانه سیاوش بود زیر گوشش گفت: من رسم عاشقی رو بلد نیستم سیاوش ولی واقعا عاشقتم. نمیدونم چطوری عشقم رو نشون بدم ولی کم کم دارم یاد می گیرم.
آبنبات چوبی های بچگی رو یادت هست؟
همان ها که میانشان یک آدامس خوشمزه بود.تمام که میشد آبنبات رفته بود.
طعم خوشش را از دست داده بودیم اما کشف آدامس هم شیرینی و حال خوش عجیبی داشت.
حال این روزهای سیاوش همین بود.
کشف یک آدامس قابل پیش بینی خوشمزه. درست بعد از ، از دست دادن شیرینی آبنبات.
لبخند روی لبهایش نشست و سحر ادامه داد: من زنی نیستم که خیلی راه و روش ابراز عشق و محبت رو بدونم. اما قلبم برای تو می تپه.
همه وجودم برای توعه. ...
سرش را از روی شانه سیاوش برداشت.
از همان فاصله کم خیره صورتش شد و پرسید: تو چی؟
سیاوش متوجه منظورش شد. چشمانش را به چشمان سحر پیوند داد و با قاطعیت جواب داد: من خیلی دوستت دارم سحر، تو زن بسیار خوبی هستی. تو زندگی ما هم مثل همه آدم های دیگه کم و زیاد هست ولی بهت قول میدم کنار هم زندگیمون رو به بهترین شکل می سازیم...
لبخندش واقعی ترین لبخندهای دنیا بود و گفت: ببین چه خوشبختیم. از همه آدم های اطرافمون، با مشکلات و دردسر های ریز و درشتشون رد شدیم اومدیم اینجا با هم خوشیم. دوتایی کنار هم حالمون خوبه. همدیگه رو داریم چی می تونه از این بهتر باشه.
*سحر قرار نیست همه آدم ها زندگیشون رو با یک عشق افسانه ای شروع کنن و قرار هم نیست هر زوجی که عاشقانه شروع نکردن خوشبخت نباشن*
نویسنده: راضیه عباسی
🦋🦋🦋🦋🦋
1 529
#چشمان زغالی
پارت ۶۰۴
مهران که از رفتار جمیله و محمود فهمیده بود اتفاقی افتاده سر تکان داد و گفت: در خدمتم.
از پله ها بالا رفتند ودم در آپارتمان مهران ایستادند او کلید را از توی کیفش بیرون آورد و قفل در را باز کرد و تا خواست به داخل تعارفشان کند صدای خنده بلند آیلار در خانه پیچید.
چون دِر آپارتمانشان باز بود به گوش آنها هم رسید.
محمود به صدای خوش آهنگ خنده دخترش گوش داد. یادش نمی آمد آیلار کی این گونه خندیده.
کی صدای خنده پر شور دختر کوچکش را شنیده. فقط می دانست حس خوبی از خنده آیلار گرفت.
حسی مثل قرار دادن پاهایش در جوی آب خنک، وسط یک روز گرم تابستانی بعد کار حسابی در مزرعه.
با شنیدن خنده شیرین دخترکش یاد بازی های او در حیاط خانه افتاد. یا وقتی که درحیاط می دوید و یا سوار تاب میشد و صدای خنده های بلندش کل حیاط را بر می داشت.
با یادآوری خاطرات کودکی دخترکش حس های پدرانه اش به جوش و خروش افتادند.
صدای آیلار از دم در آپارتمانش به گوش رسید: باباجون اومدی؟
خودش هم پشت بند جمله اش در آستانه در ظاهر شد.
نگاه آیلار به پایان پله روی پدر شوهرش، پدرش و جمیله بود که مقابل در آپارتمان مهران ایستاده بودند خیره ماند.
غافلگیر شد.
و چشمان آنها به بالای پله و آیلار که در آستانه در متعجب نگاهشان می کرد.
دخترک بالاخره تعجبش را پنهان کرد و پایین رفت و سلام داد.
رو به محمود و جمیله که برای بار اول بود به آن خانه پا می گذاشتند نگاه کرد و گفت: چیزی شده؟ اینجا چیکار می کنید؟
جمیله پیش دستی کرد. قبل از اینکه محمود حرفی بزند لبخندی بر صورت نشاند و گفت: اومدیم به بچه هامون سر بزنیم.
آیلار هم لبخندی پر از ناباوری بر صورتش کاشت دست جلو برد و آهسته دست امید را گرفت و بر پشت آن بوسه ای زد و گفت: خیلی خوش آمدین
جواب جمیله قانع اش نکرده بود. اما ظاهرش را حفظ کرد و گفت: پس بریم بالا.
محمود یک لحظه از صورت شاداب دخترش چشم بر نمی داشت.
این روزها آیلار انگار زیباتر شده بود.
شاید هم حق با جمیله بود خراب کردن عروسی آنها چه دردی را دوا می کرد.
محبوبه خوب میشد یا شوهرش زنده؟
شاید لازم بود حداقل این بار را بی خیال همه بشود و به دل بچه هایش راه بیاید.
آیلار دوباره گفت: چرا سر پا ایستادید بریم بالا؟
مهران لب به سخن گشود: مثل اینکه با من کار دارن
آیلار پرسشگرانه به پدرش و جمیله نگاه کرد.
جمیله گوشه چادرش را میان دستش فشرد.
محمود خیره چشمان سیاه آیلار که شبیه شبهای پر ستاره روستا بود گفت: نه مساله ای نیست. بعدا حرف میزنیم.
تازه نگاهش را از آیلار کند و به مهران داد
جان به جان جمیله آمد. متوجه شد که محمود از گفتن ماجرا پشیمان شده.
لبخند بزرگی روی لبهایش نشست و با ذوق گفت: ببخشید که ما دست خالی اومدیم. این اطراف رو بلد نبودیم. راننده آژانس هم عجله داشت.
لحنش بیشتر ذوق زده بود تا شرمنده. کلا لحنش با جمله ای که بیان شد هیچ سنخیتی نداشت.
مهران هم مثل آیلار به وضوح متوجه دگرگون شدن حال همسر سابقش شد.
آیلار با محبت گفت: اصلا نیاز به چیزی نیست. همین که خودتون اومدین خیلی خوشحالمون کردین.
نویسنده راضیه عباسی
🦋🦋🦋🦋🦋
1 529
#چشمان زغالی
پارت ۶۰۳
***
ریحانه و منصور برای کمک به آپارتمان آیلار و مازار آمده بودند.
عاطفه و رضا و شعله هم خانه خانوم جون مانده بودند تا در رسیدگی به مهمان ها کمک حال باشند.
آیلار بعد از این که با کمک ریحانه کارهای آشپز خانه را انجام داد.
یک سینی چای ریخت و منصور را که در حمام مشغول عوض کردن دوش بود صدا کرد.
مازار هم تازه از نصب پرده اتاق خواب فارغ شد و بیرون آمد.
دور هم برای صرف چای نشستند مازار پرسید: بچه ها برای نهار چی سفارش بدم؟
منصور با آستین های نم دارش دست دراز کرد و یک لیوان چای برداشت وگفت: نمیدونم فرقی نمی کنه.
مازار به همسرش نگاه کرد و پرسید: چی بگیرم؟
آیلار دستش را دور لیوان حلقه کرد و گفت: این چند روزه بخاطر عروسی همش برنج خوردیم. بنظر من پیتزا خوبه. تو نظرت چیه ریحانه؟
ریحانه یک شیرینی از داخل ظرف مقابلش برداشت وگفت: بنظر منم خوبه
مازار از جا بلند شد و گفت: پس زنگ میزنم پیتزا بیارن.
آیلار گفت: یک زنگ به بابا بزن اگه نزدیکه برای اونم سفارش بده.
مازار تلفن را برداشت و پرسید: هنوز نیومده؟
آیلار پاسخ داد: نه.گفت میرم یک سر به شرکت میزنم میام، فکر کنم کارش طول کشید.
همان لحظه ماشین مهران توی کوچه پیچید.
در کمال تعجب محمود و جمیله را دید که دم در خانه
ایستاده اند.
چهره هر دویشان در هم بود.
جمیله آشفته ومضطرب و محمود غمگین به نظر
می رسید.
توقع دیدنشان را نداشت. پیاده شد و به سمتشان رفت.
با محمود سلام و علیک کرد و برای سلام و احوال پرسی به جمیله به جای نگاه کردن به او، صورت زیبای امید را خیره شد.
حساسیت های محمود را می شناخت.
نگاهش به صورت امید کمی، البته فقط کمی حسرت داشت.
کلید انداخت در را باز کرد و گفت: بفرمایید داخل. خوش آمدین.
محمود همان اول کار رفت سر اصل مطلب: اومدم درباره یک موضوع مهم صحبت کنم. وگرنه مزاحمتون نمی شدیم.
مهران کنار ایستاد تا محمود و جمیله وارد شوند و گفت: مراحمید. ان شاءالله که خیره.
خودش هم پشت سر آنها وارد خانه شد.
محمود آمده بود تا درباره مرگ شوهر خواهرش حرف بزند.
توی راه پله بودند و مهران داشت توضیح می داد: بفرمایید بچه ها بالا هستن.
محمود با صورت در هم گفت: میخوام اول با خودتون حرف بزنم.
جمیله ملتمسانه به شوهرش نگاه کرد.
حرفهایش در خانه که موثر واقع نشد. تمام مسیر را هم حرف زد که چکار به عروسی بچه ها دارد؟
اگر عروسی آیلار و مازار کنسل شود چه سودی برای او دارد؟
یا عروسی نگرفتن این دو جوان دم مسیحایی می شود و آن زنک شیطان صفت، دوبه همزن، ناحق گو را شفای عاجل می دهد؟
محمود یادش رفته همین خواهرش بود که بر طبل بی آبرویی دو خانواده کوبید.
خلاصه گفت و گفت و گفت تا رسیدند.
نویسنده راضیه عباسی
🦋🦋🦋🦋🦋
1 529
#چشمان زغالی
پارت۶۰۲
همایون هم پا به پای ناهید و علیرضا حرفهای دکتر را شنید.
خلاصه مطلب اینکه حال خواهرش خیلی خراب بود. تصمیم گرفت به محمود خبر دهد.
هم مرگ شوهر خواهرشان را و هم حال و روز بد محبوبه را. باید خودش را می رساند.
سه روز پیش محمود زنگ زد و شماره آپارتمان مازار را داده بود.
محمود و جمیله در آپارتمان مازار ساکن شده بودند و جمیله داشت امید را توی حمام می شست.
وقتی که از حمام بیرون آمد و امید حوله پوش را کنار شوفاژ نشاند تا گرم شود چشمش به صورت رنگ پریده شوهرش افتاد.
این روزها با سلام و صلوات با شوهرش حرف میزد مبادا روی دنده لج بیفتد و نگذارد برای عروسی پسرش بماند و این همه راه آمده را برگردد.
کنارش نشست و خیره به صورت کبود شده اش با ملایمت پرسید: آقا محمود خوبی؟طوری شده؟ تلفن کی بود؟
انگار محمود منتظر همین جمله بود که زد زیر گریه. جمیله وحشت زده نگاهش کرد. می دانست خبر بدی شنیده. حول و ولا به جانش افتاده بود.هراسان پرسید: خوب
بگو چی شده؟ دل توی دلم نیست.
محمود میان گریه بریده بریده تعریف کرد: خونه محبوبه آتیش گرفته،.....شوهرش مرده و خودش هم حالش خیلی.... خیلی بده
جمیله محکم روی صورت خودش کوبید. طوری که جای انگشتهایش روی صورتش ماند.
دست و پایش می لرزید اما به سوی آشپزخانه رفت و برای شوهرش با دستانی لرزان یک لیوان آب آورد.
محمود بعد از اینکه کمی آب نوشید از جایش بلند شد و گفت: پاشو جمع کن بریم.
جمیله منتظر این جمله بود. سرجایش ایستاد و با نگرانی پرسید: کجا بریم؟
محمود پاسخ داد: الان باید کجا باشیم؟ معلومه دیگه باغ چشمه.
جمیله با وجود حال بد محمود و ترس افتاده به جان خودش اینبار کوتاه نیامد.
برق چشمان مازار وقتی که او را در شیراز دید یک لحظه از یادش نمی رفت پس با جراتی ترکیب شده با ترس گفت: ما الان باید کنار بچه هامون باشیم. فرداشب عروسیشونه بهمون احتیاج دارن.
محمودغرید:شوهرخواهر من ُمرده، خواهرم داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه تو به فکر عروسی بَچّتی؟
جمیله جسارت بیشتری به خرج دادو گفت: من به فکر عروسی بچه هامون هستم. رفتن تو نه شوهر خواهرت رو زنده می کنه نه محبوبه رو شفا میده. اما مطرح کردن این خبر عروسی بچه هامون رو خراب می کنه. شبی که سالها براش آرزو داشتن و نقشه کشیدن. میدونم سخته ولی تو رو خدا محمود صبر کن فردا شب بگذره بعد خبر بده چی شده. بخدا آیلار و مازار گناه دارن. بیا اینبار به جای اینکه نگران حرف و سخن مردم باشی فقط به حال بچه هامون فکر کن. اگه بدونی چطوری برای فرداشب دوندگی می کنن.....
نویسنده راضیه عباسی
🦋🦋🦋🦋🦋
1 529
#چشمان زغالی
پارت ۶۰۱
مازار و آیلار که خداحافظی کردند و خارج شدند. او هم رفت تا به باقی کارهایش برسد.
توی خانه کارهایشان زیاد بود. وفقط یک روز وقت داشتند.
آپارتمانشان زیاد بزرگ نبود.
یک آپارتمان دو خوابه معمولی سالن خوبی داشت که سمت راست آشپزخانه و سمت چپ هم دو اتاق خواب قرار داشتند.
نزدیک در ورودی حمام و دستشویی بود.
دوست داشتنی ترین قسمت خانه برای آیلار پنجره بزرگ سرتاسری بود که با پرده سفید و فیروزه ای زیبایی آراسته اش کردند.
رنگ فیروزه ای مبل ها را هم مازار انتخاب کرد.
دوست داشت در خانه از رنگ های ملایم استفاده کنند.
اعتقادش این بود که این گونه رنگ ها آرامش بیشتری دارند.
آیلار استند بزرگ و زیبایش را که اتفاقی در یک گلخانه دیده و خریده بود را
کنار پنجره دوست داشتنی اش گذاشته بود و از همان اول هم چندگلدان ، گل آفتاب دوست مثل حسن یوسف و چشم آهو خرید و روی استندش گذاشت.
سالن را قبل از قسمت های دیگر خانه چیدند
وقتی از آشفتگی و نامنظمی اتاق ها و آشپزخانه خسته می شدند به آنجا پناه می آوردند.
یک فنجان چای می نوشیدند و دوباره مشغول کار می شدند و از آنجایی که مراسم عروسی بانو وشهرام هم در گیرشان کرده بود کار چیدن خانه خودشان خیلی کند پیش رفت.
حالا یک روز مانده به عروسیشان ته مانده کارها را انجام می دادند.
****
ناهید یکسره طول و عرض بیمارستان را طی می کرد.
احتمالا برای بار هزارم تا انتهای سالن رفت و دوباره برگشت.آرام و قرار نداشت نمی دانست برای داغ پدرش گریه و شیون کند یا برای حال و روز مادرش که کم از مردگان نداشت.
صورت و موهای سوخته مادرش یک لحظه از مقابل چشمانش دور نمیشد
اگر او را از خانه و اتاق خودش بیرون نیاورده بودند هرگز باور نمی کرد این زن سوخته و آش و لاش شده همان مادر خودش باشد.
مثل مرغ سر کنده بال بال میزد تا دکتر هر چه زودتر از اتاق خارج شود و حال مادرش را شرح دهد.
زنی که او دید تفاوت چندانی با مردگان نداشت.
پس از انتظار زیادی که برای او به اندازه سالها طول کشید دکتر بیرون آمد.
پاهایش بر خلاف همین چند لحظه پیش که تند تند کل بیمارستان را قدم رو می رفتند توان جلورفتن نداشتند.
همانجا ایستاده بود و علیرضا سوال او را پرسید: حالشون چطوره خانوم دکتر؟
دکتر خیلی صریح و بدون پرده پوشی شروع کرد به حرف زدن: حالشون خیلی خوب نیست. درصد سوختگی بالاست. ریه اش بخاطر دود زیاد آسیب دیده. پوست بالا تنه و صورتش آسیب شدید دیده....اول باید صبر کنیم ببینیم زنده می مونه یا نه؟ بعدش درباره مشکلاتش باهاتون حرف میزنم. با این حجم از سوختگی بهتره خودتون رو برای هر اتفاقی آماده کنید که متاسفانه شاید مرگ جزء اتفاقات خوبش باشه. چون که .....
ناهید دیگر حرفهایش را نمی شنید.
نگاهش به لبهای دکتر که از دور ژل ترزیق کردنشان را فریاد می زد دوخته بود.
می دید لبهای بزرگش تکان می خورد اما حرفهایش را
نمی فهمید
نویسنده: راضیه عباسی
🦋🦋🦋🦋🦋
1 529
#چشمان زغالی
پارت ۶۰۰
آیلار توی آشپزخانه، منزل بانو و شهرام سرگرم کمک کردن به عاطفه بود که صدای مازار از طبقه پایین به گوشش رسید.
پایین پله ها ایستاده بود و نام او را می خواند.
از خانه خارج شد و از بالای پله ها نگاهش کرد و پایین پله ها او را دید.
پایین آمد و درحال پایین آمدن از پله ها، پاسخ مازار را داد: جانم؟
به آخرین پله رسید.
مازار هم نزدیکش ایستاد. شاداب و سر حال و قبراق سر توی صورتش خم کرد و گفت: جونت بی بلا، جون دلم.
آیلار از گوشه چشم به دور و اطراف نگاه کرد و فاصله ی زیادی کمشان را از نظر گذراند و با لبخند نامحسوسی بر لب گفت: برو اون ور زشته.
مازار هم نامحسوس نگاهی چرخاند و با شیطنت گفت: دیشب که با من نیومدی، الان هم که دلبری می کنی دیگه یک بوس اول صبح که حقمه.
ابروهای آیلار بالا پرید و گفت: بوسه؟! اینجا؟!
مازار خنده کوتاهی کرد و عقب رفت و گفت: معلومه که نه. اینجا که مزه نمیده خونه خودمون تنها.
آیلار ریز خندید.
مازار فاصله ایمنی را حفظ کرد و گفت: برو آماده شو زودتر بریم. خونه هنوز خیلی کار داره.
آیلار به سوی اتاق گام برداشت و گفت: باشه زود لباس می پوشم بریم.مازار لباس امروز آماده میشه. زنگ زدن گفتن درستش کردن باید بریم بگیریم
مازار سر تکان داد: باشه خیالت راحت.
تعدادی مهمان ها که ساکن شیراز نبودند .در منزل خانوم جون مانده بودند و بابت همین خانه شلوغ بود.
هر کس هم مشغول کاری. عده ای تازه بیدار شده و صبحانه می خوردند.
چند نفر آماده میشدند تا برای شیراز گردی بیرون بروند.
چند نفر هم در کارها کمک می کردند. بوی کاچی هم که کل خانه را برداشته بود.
خانون جون و شهربانو مقدار زیادی کاچی درست کرده بودند چون باید علاوه بر عروس و داماد، از مهمان ها هم با کاچی پذیرایی می کردند
آیلار لباس پوشید و از اتاق خارج شد.
از همه خداحافظی کردند و به حیاط رفتند. شهربانو هم دنبالشان وارد حیاط شد و صدایشان کرد.
ظرفی را مقابلشان گرفت و گفت: براتون کاچی گذاشتم. بخورید نوش جونتون.
مازار در ظرف را برداشت عطر زعفران و ادویه زیر بینی اش پیچید.
به کاچی پر مغز توی ظرف نگاه کرد و گفت: دستت درد نکنه عمه زحمت کشیدی.
شهربانو لبخند زد: نوش جونتون قربونت برم.
به آیلار نگاه کرد و گفت: می بینی که عزیزم اینجا پر از مهمونه ما نمی تونیم بیاییم اون وری. ولی اگر کارتون زیاده زنگ بزن هاله و هلیا رو بفرستم کمک.
آیلار چشم بر هم زد وگفت: شما که خیلی زحمت کشیدین.دستتون درد نکنه اگه دیدیم طول کشید چشم بهتون خبر میدیم.
شهربانو دستش را نوازش گونه بر کمر آیلار کشید وگفت: کاری نکردم عزیزم. برید به سلامت.
نویسنده: راضیه عباسی
🦋🦋🦋🦋🦋
1 529
#چشمان زغالی
پارت ۵۹۹
دو مرد محبوبه را از خانه بیرون کشیدند و توی حیاط آوردند.
یک مرد هم دم در خانه ایستاده بود و مانع ورود هر کسی حتی ناهید میشد
از دور مادرش را دید که لباس هایش سوخته اما جیزی از صورتش مشخص نبود.
پزشک اورژانس جلو آمد و نبضش را گرفت و سریع گفت: زنده اس.
چشمان ناهید از خوشحالی به اشک نشست. مادرش زنده بود. محبوبه را فی الفور به اورژانس انتقال دادند. تا برای زنده ماندنش تلاش کنند.
*
آیلار آخرین ظرف مربا را هم داخل سینی گذاشت.
به سینی بزرگ و خوش رنگ و لعاب صبحانه نگاه کرد
و به عاطفه گفت: همه چی اماده اس بریم؟
عاطفه سینی را بلند کرد و گفت: آره دیگه حتما تا الان بیدار شدن.
فرشته هم در بردن صبحانه عروس و داماد کمکشان کرد.
سه نفری راهی طبقه بالا شدند.
در که زدند بانو حوله تن پوش به تن در را برایشان گشود.
تازه از حمام بیرون آمده و آب از موهای رنگ شده اش چکه می کرد.
صورت زیبایش با موها و ابروهای رنگ شده بیشتر شبیه زنان متاهل شده بود.
سلام بلند بالایشان با جواب خجالت زده ی بانو روبه رو شد و صورت سرخ شده زن جوان خجالتش را بیشتر نمایان کرد.
عاطفه با ذوق گفت: صبحت بخیر عروس خانوم. الهی قربونت برم دیشب مثل یک تیکه ماه شده بودی.
بانو لبخند زد و موهای خیس ریخته توی صورتش را کنار زد و گفت: خدا نکنه دختر، بفرمایید داخل.
هر سه وارد شدند و بانو در را پشت سرشان بست.
یکراست به سمت آشپزخانه رفتند و صبحانه را روی میز گذاشتند.
فرشته پرسید: شهرام کجاست؟ بانو پاسخ داد: خوابه هنوز.
فرشته موهای بادمجانی اش را کنار زد و بی خجالت پرسید: حتما تا خود صبح بیدار بودین؟
صورت بانو دوباره گل انداخت.
خجالت از سر و رویش می بارید و عاطفه پرسید: خوبی؟ مشکلی نداری؟
جوابش یک نه کوتاه بود و صورت بانو که دیگر به لبو طعنه می زد.
آیلار به خواهر دوست داشتنی اش نگاه کرد.
چشمانش در خانه اش چرخی زد و کیف کرد از حال خوب این روزهای خواهرش.
فرشته سوال بعدی اش را این گونه پرسید: دیشب اذیت نشدی؟
عاطفه به سمت کابینت رفت و دو فنجان روی میز گذاشت و بانو به فرشته که منتظر جواب سوالش بود نگاه کرد و گفت: نه زیاد.
آیلار از جا بلند شد تا به خواهرش در چیدن میز کمک کند
صدای صحبت های فرشته و بانو را هم می شنید و فرشته گفت: باید از همین الان بری پیش یک دکتر زنان خوب. یک وقت عفونت نگیری یا زخم نداشته باشی. نزدیکی یکی از عوامل عفونت یا زخم می
تونه باشه. پس بهتره همین اول کار خودت رعایت کنی
آیلار صورت بانو را نمی دید اما می دانست که خواهرش چقدر با شنیدن این حرفها خجالت زده میشود.
دوباره صدای فرشته را شنید که می گفت: پاشو موهاتو خشک کن سرما میخوری.
بانو از پشت میز بلند شد و گفت: آره باید لباس بپوشم ...
نگاهش به سمت دو خواهرش که میز را می چیدند رفت و پرسید: بچه ها کمک نمی خواین؟
آیلار گفت: نه بانو جان. برو لباس عوض کن بیا. عاطفه هم گفت: شهرام رو هم بیدار کن.
نویسنده راضیه عباسی
🦋🦋🦋🦋🦋
1 529
#چشمان زغالی
پارت ۵۹۸
همسایه ها دور تا دور خانه محبوبه حلقه زده بودند و شاهد سوختن خانه در آتش بودند.
اوایل صبح بود و کم کم مردم تازه متوجه شده بودند که خانه همسایه اشان در حال سوختن است.
یکی از مردان همسایه به سوی خانه همایون رفت تا خبر آتش سوزی را به گوش او برساند.
فقط چند دقیقه طول کشید تا همایون و پروین به همراه علیرضا و ناهید خودشان را به خانه محبوبه رساندند.
ناهید با دیدن شراره های آتش شروع به جیغ کشیدن و فریاد زدن کرد.
از این آتش احتمال اینکه کسی زنده بیرون آید زیاد نبود.
مردم که خیلی هایشان با دیدن آن حجم عظیم از دود به این سو آمده بودند سعی داشتند آتش را خاموش کنند.
عده ای سطل آب بر آتش می ریختند و عده ای هم سطل های خاک.
ناهید بر سر و صورتش می کوبید و برای رفتن به داخل خانه تلاش می کرد اما توسط چند تن از زنان روستا مهار شده بود.
یکسره جیغ می کشید و فریاد میزد.
کل پوست صورتش از ضربه های دستش سرخ شده بود.
از چشمانش خون می بارید.
حتی فکر اینکه پدر و مادرش وسط این آتش باشند برای مردنش کافی بود چه رسد به تماشایش
آنقدر آب و خاک بر خانه ریختند تا بالاخره آتش نشانی که ایستگاهش با روستای انها فاصله زیادی داشت از راه رسید.
وقتی آتش را خاموش کردند دیگر تقریبا چیزی از خانه نمانده بود.
جز چند دیوار سیاه و سقف.
همان یک ساعت اول زیر آوار ها جنازه پدر ناهید سوخته و مچاله پیدا شد.
همه خوب می دانستند که مرد بیچاره اگرچه وحشتناک مرد اما با وجود داشتن همسری چون محبوبه به معنای واقعی کلمه راحت شد.
این مرد تمام زندگی اش با محبوبه را به جنگ و دعوا و خفت کشیدن گذرانده بود.
محبوبه هر روز کوچکش می کرد.
هر روز اعتیادش را چوب می کرد و در فرق سرش می کوفت.
فقر و اعتیاد دست به دست هم دادند و از مرد بیچاره موجودی ضعیف ساخته بودند، تا محبوبه همه ی دق و دلی هایش را سرش خالی کند.
وحالا غریبانه توی خانه خودش سوخت و مرد و تمام شد.
تنها کسی که بابت مرگ این َمرد از اعماق وجودش گریه می کرد ناهید بود.
پدر مهربانش با وجود فقر و اعتیاد اما باز هم دوست داشتنی بود.
همیشه به او محبت می کرد و در حد توانش هیچ چیز برایش کم نمی گذاشت.
از محبوبه خبری نبود.
او را پیدا نمی کردند و ناهید میان گریه هایش امیدوار شده بود که شاید مادرش اصلا در خانه نبوده
تازه داشت با بارقه های امید که در قلبش می نشست جان می گرفت که صدایی از ان سمت خانه فریاد زد: اینجاست، اینجاست. یکی اینجاست.
ناهید اینبار دیگر طاقت نیاورد و به سمت خانه دوید.
اگر مادرش هم سوخته و از بین رفته باشد او حتما میمرد
نویسنده راضیه عباسی
🦋🦋🦋🦋🦋
1 529
#چشمان زغالی
پارت ۵۹۷
××××××××××
توی اتاق خوابیده بود.
شب گذشته مثل خیلی از روزهای دیگر یک دعوای اساسی با شوهرش کرده بودند.
بعد از تحمل یک سر درد و فشار عصبی طولانی ، چند قرص از همان قرص هایی که دکتر برای خوابیدنش تجویز کرده را خورد و خوابید.
دقایقی میشد که با بوی دود و احساس گرما مغزش فعال شده بود.
اما بخاطر مصرف قرص ها هنوز گیج و منگ بود وچیزی را درک نمی کرد.
نمی دانست منشا این بوی تند دود و گرمای شدید کجاست؟
راه نفسش کم کم داشت تنگ میشد.
سرفه های پی در پی میزد و سینه اش از حجم دود می سوخت.
احساس می کرد تمام بدنش عرق کرده و پوست صورتش می سوزد
به سختی چشمانش را بازکرد.
منظره پیش رویش زیادی ترسناک بود جوری که کل مغزش یکباره فعال شد.
اثر قرص ها از بین رفت. کل خانه اش در آتشی بزرگ می سوخت.
شعله های آتش در و دیوار خانه اش را به تسخیر خودشان در آورده بودند.
ناباور و مبهوت چند لحظه در اتاق چشم چرخاند شاید راه نجاتی پیدا کند.
اما تنها در اتاق ، در آتش و در حال سوختن بود. جیغ کشید و شوهرش را صدا زد.
ولی جز صدای سوختن وسایل هیچ صدای دیگری به گوش نمی رسید.
هیچ راه فراری نداشت.
داخل اتاق با کوهی از آتش اسیر شده بود.
فقط جیغ می کشید و هر چند لحظه یکنفر را صدا می کرد شاید کسی صدایش را بشنود و به فریادش برسد.
ناهید دخترش را خواند. برادر هایش همایون و محمود را صدا زد.... بارها و بارها نام شوهرش را فریاد کشید شاید صدایش را بشنود و به فریادش برسد.
وقتی تقلاها و فریادهایش بی جواب ماند به سمت در اتاق دوید اما شعله های آتش برای در آغوش کشیدنش زبانه می کشیدند.
عقب رفت پارچ آب را روی پتو خالی کرد و آن را دور خودش پیچید و به سمت در اتاق دوید.
بی فایده بود یک پارچ آب تحمل مقاومت در برابر این حجم از حرارت را نداشت.
تا پتو آتش گرفت آن را از دور خودش رها کرد و دوباره به جای قبلی اش یعنی گوشه اتاق برگشت.
تقلا ها و جبغ هایش به همراه دود و گرما بالاخره او را اسیر خود کردند و از پا افتاد و نقش زمین شد.
سوختن پوستش و تمام شدن هوا را به وضوح حس می کرد.
فرش زیر پایش هر لحظه می سوخت و بیشتر به سمتش می آمد.
شراره های آتش که به دست و پایش رسید را به وضوح حس کرد.
فرش در اثر شدت حرارت زیر صورتش آب شد و گوشت صورتش را سوزاند.
بوی گوشت سوخته زیر بینی اش پیچید.
هوا هر لحظه کم تر و کم تر میشد و ریه هایش برای اکسیژن به التماس افتاده بودند.
پشت هم سرفه میزد. چشمانش می سوخت.
یک دستش که به فرش چسبیده بود را به سختی بلند کرد و به سینه اش که برای جذب هوا به خس خس افتاده بود چنگ زد.
دست دیگرش روی ریشه های موهایش نشست.
نویسنده راضیه عباسی
🦋🦋🦋🦋🦋
1 529
#چشمان زغالی
پارت ۵۹۶
به خانه که رسیدند و بعد از بدرقه مهمان ها شهرام کتش را برداشت تا از خانه بیرون برود.
بانو که با تنی خسته روی کاناپه نشسته بود پرسید: جایی میری؟
شهرام پاسخ داد: داروخانه توی راه ندیدم. برم ببینم سوپری سر کوچه بازه برات بگیرم.
بانو در حالی که سرش را به پشتی کاناپه تکیه داده بود بی خیال گفت: حالا خیلی هم واجب نیست.
شهرام کتش را پوشید و گفت: نه نمیشه. اگه یک موقع شدید بشه چیکار کنیم؟
بانو کمی سرش را چرخاند و آهسته پرسید: چی شدید بشه؟
شهرام پاسخ داد: پریودت دیگه.
زن جوان اینبار درست مثل آدم های بی خبر از همه جا پرسید:پریود من؟ مگه من پریودم؟
شهرام چند گام کوتاه به سمتش برداشت و گفت: مگه الان توی ماشین بهم نگفتی اینجوریه تو هم وسیله لازم داری؟
بانو با جدیت تمام گفت: من که پریود نیستم. فقط خواستم اذیتت کنم.
شهرام چند لحظه فقط نگاهش کردو یکباره به سمتش خیز برداشت وگفت: خودتو کشته شده فرض کنه بانو.
بانو که تا آن لحظه جدیتش را حفظ کرده بود بالاخره زد زیر خنده و لباس بلندش را جمع کرد و پا به فرار گذاشت.
نزدیک در اتاق که رسید ایستاد دستش را روی لبهایش گذاشت و گفت: شهرام زشته. اون پایین پر از مهمونه.این کارم به تلافی اون همه اذیتی که توی تالار کردی ، بود.
شهرام مچش را گرفت وگفت: در حال حاضر فقط به کشتنت فکر می کنم. نه مهمون ها برام مهم هستن نه اینکه صدامون بره پایین.
بانو با یاد قیافه پنجر شهرام دوباره از خنده ریسه رفت و میان خنده بریده، بریده گفت: شهرام تو رو خدا .... انتقام رو بذار برای بعد....زشته صدای پامون میره پایین.
دوباره با یاد آوری صورت شهرام خنده اش شدت گرفت و شهرام به شیطنت گفت: آره بخند حسابی بخند چون اینجوری خوردنی تر میشی.
و بی هوا دست دور کمر بانو حلقه کرد و او را از روی زمین برداشت.
بانو ترسید و برای جلو گیری از جیغ زدن دستش را محکم روی دهانش فشار داد.
صدایش از پشت دستش به گوش شهرام رسید: چیکار می کنی دیوونه؟ منو بذار زمین کمرت شکست.
شهرام فاصله درِ اتاق تا تخت را طی کرد و یکباره دستش را از دور بانو باز کرد و بانو روی تخت افتاد.
اینبار واقعا از ترس جیغ کشید و جیغش پشت دستانش پنهان شد.
شهرام بی آنکه فرصت هر حرکتی را به او بدهد رویش خیمه زد و گفت: حالا دیگه من رو میزاری سرکار؟
تلافی می کنم.
تا لبهای بانو از اسارت دستانش بیرون آمد و خواست حرفی بزند به هم آغوشی لبهای شهرام دعوت شد.
بوسه ای طولانی و بی وقفه بر لب های بانو کاشت.
برای نفس گرفتن که جدا شدند بانو روی تخت نشست و شهرام در گیر بیرون آوردن لباسش شد.
چند دقیقه بعد لباس عروس کنار تخت آویزان شده بود و بانو نیمه برهنه نشسته بود.
شهرام در حالی که موهایش را برایش باز می کرد برای مرحله بعد یعنی اصلی ترین مرحله نقشه می کشید....
نویسنده راضیه عباسی
🦋🦋🦋🦋🦋
1 529
#چشمان زغالی
پارت ۵۹۵
لبخند مهران بر خلاف پسرش بزرگ و دندان نما بود.
آیلار که نزدیکش شد و سلام داد با همان لبخند بزرگش گفت: به به سلام، خانوم خانوما روزبه روز داری قشنگتر میشی ها.
آیلار هم مثل پدر شوهرش لبخند بزرگی روی صورتش نشاند.
به گونه ای که چال گونه اش عمیق تر از همیشه خود نمایی کرد.
دل مازار برای باز هزارم از سینه کنده شد و در چال صورت دخترک گیر افتاد و آیلار شیرینی زبان کرد وگفت: آقای محترم شما و پسرتون رو دعوت به رقص سه نفره با عروس خوشکلتون می کنم.
مهران دست آیلار را گرفت و گفت: با کمال میل.خیلی هم خوشحال میشم.
مازار که از رابطه خوب پدرش و همسرش حسابی خشنود بود هم دست دیگر همسرش را در دست گرفت وگفت: رقصیدن با این خانوم زیبا باعث افتخار ماست بانو.
آیلار یکی از آن لبخندهای شیرینش، که شیرینی اش تا عمق جان مازار نفوذ می کرد را تحویل شوهرش داد.
و هم گامش شد.
هر سه با هم به سمت عروس و داماد رفتند. صدای کل کشیدن ها بلند شد.
جمیله و شعله به همراه شهربانو نزدیک جایگاه رقص ایستاده بودند و کل
می کشیدند.
آیلار کنار عروس و داماد پر ناز و زیبا می رقصید. مهران هم مردانه همراهی اش می کرد. اما مازار به دست زدن بسنده کرده بود.
نزدیک جمعشان ایستاد بود و فقط آهسته دست ها را بر هم می کوبید.
منصور که به همراه ریحانه به جمعشان آمد دیگر کامل شدند.
حواس مازار پی پیچ و تاب موهای پر پشت و بلند آیلار بود.
و آن همه نازی که می ریخت. خوب می دانست همسرش با جان و دل خریدار است.
بعد از پایان مراسم همه سوار بر ماشین هایشان عروس و داماد را تا رسیدن به منزل مشترکشان همراهی می کردند.
صدای بوق و سوت و ترانه هایی که از ماشین های مختلف که پشت ماشین داماد حرکت می کردند، در هم آمیخته بود.
بانو به شهرام نگاه کرد و گفت: جلوی یک داروخونه نگه دار برام وسیله بخر.
شهرام نگاهش کرد و پرسید: باشه چی میخوای؟ بانو آهسته گفت: پد میخوام.
شهرام ناباور نگاهش کرد و با بهت پرسید: امشب پد لازم شدی؟!
بانو سر تکان داد و شهرام غرولند کرد که : آی بخشکی شانس. همین امشب باید وضعیت قرمز بشه.
بانو خسته گفت: چیکار کنم تقصیر من که نیست. مال استرسه. باهام که هماهنگ نکرده بود.
شهرام بی آنکه عصبی باشد اما با ناراحتی گفت: آخه استرس چی؟ این مراسم استرس لازم داشت؟ همه چی به این خوبی.
پوف کلافه ای کشید.
بانو بی آنکه جواب حرفهایش را بدهد گفت: پد یادت نره.
شهرام حرصی شد و گفت: چشم، چشم یادم هست.
و با قیافه ای پنچر شده به رو به رو چشم دوخت.
بنده خدا چقدر انتظار این شب را کشیده و حالا همه کاسه و کوزه هایش به هم
ریخته بود.
نویسنده: راضیه عباسی
🦋🦋🦋🦋🦋
1 529
#چشمان زغالی
پارت ۵۹۴
بانو پوشیده در لباس سفید عروسی، کنار شهرام در جایگاه عروس و داماد نشسته بودند.
درست مثل یک تکه ماه در مجلس می درخشید.
زیباتر از همیشه با لباس عروسی که او را به اندازه یک ملکه با شکوه کرده بود در صدر مجلس نشسته و دلبری
می کرد.
بیچاره شهرام با آن دل به تاراج رفته اش.
برای بار چندم شهرام آهسته زیر گوشش خواند: امشب چه شبی، شب مراد است امشب....
عزیزم بالاخره انتظارها به پایان رسید.
بانو هم مثل هر بار در جوابش فقط با خجالت ذاتی اش خندیده بود.
شهرام یکسره از برنامه های خاکبرسری آخر شب برای همسرش حرف زده بود.
امان از این شهرام با آن فکر منحرفش که فقط حول مسائل مثبت هجده می چرخید.
مردک معلوم نبود چطور با این حال خراب تا این سن صبر کرد و ازدواج نکرد.
آیلار و عاطفه رقص کنان جلو آمدند و دست عروس و داماد را گرفتند.
با همراهی شهرام وسط مجلس بردند. بانو وسط مجلس ایستاده بود ومی رقصید. با هر حرکتش دل شهرام را بیشتر می برد. و برای رسیدن به آخر شب بی قرار ترش می کرد.
همان طور که در کنار بانو خودش را آرام، آرام تکان می داد آهسته سر جلو برد و گفت: عزیزم شما این همه عشوه می ریزی به فکر آخر شب هم هستی؟هر چی نازت بیشتر بشه مجازاتت هم بیشتر میشه.
بانو که ناز و کرشمه را در رقص تا حدودی از فرشته و هلیا یاد گرفته بود.
و قلق های دلبری از شهرام هم دستش آمده بود. چشمک ریزی زد و گفت: حالا تا آخر شب.
خودش هم شیطنت می کرد.
و هر لحظه شوهرش را برای رسیدن موعد با هم یکی شدنشان حریص تر میکرد
شهرام با هر پیچ و تابی که بانو به بدن و دستانش می داد بیشتر برای تنها شدنشان له له میزد.
آیلار و عاطفه هم کنارشان می رقصیدند.
چشم آیلار به مازار و مهران افتاد که وارد سالن شدند.
نگاه هردویشان روی فرشته زوم بود..
می دانست فرشته نقشه کشیده به مجلس زنانه بکشدشان تا در رقص ، عروس و داماد را همراهی کنند.
آیلار به سمتشان رفت. گاهی هم همراه آهنگ تابی به بدنش می داد. مازار متوجه آمدنش شد.
لباسش حسابی بر تنش نشسته بود و کار ارایش موها و صورتش هم که مثل همه کارهای دیگر فرشته حرف نداشت.
با لبخند کم رنگی چشم به او دوخت.
حسابی زیبا و دلبر شده بود.
لباسش را همین دیروز با هم و به قول آیلار در دقیقه نود خریده بودند.
مازار از همان اول هم
می توانست تصور کند آیلار در شب عروسی بانو چون ستاره خواهد درخشید.
بخصوص در لباس زیبای سدری رنگش که مدل ماهی دوخته شده،
و مازار هم کراواتش را با آن ست کرده بود لبخند مهران بر خلاف پسرش بزرگ و دندان نما بود.
🦋🦋🦋🦋🦋
1 529
#چشمان زغالی
پارت۵۹۳
آخ روزهای نوجوانی، عصر های تابستانی چه حس خوبی داشت وقتی با دخترکان هم سن و سالش توی کوچه زیر سایه درختان می نشستند و پاهایشان را به خنکای آب جوی که از زیر درختان رد میشد می سپردند.
از هر دری می گفتند و می خندیدند فارغ از غصه های دنیا.
چه رازها که زیر همین درختان و کنار جوی برای هم فاش
نمی کردند.
اکثرشان از دلدادگی هایشان می گفتند و از رویاهایشان برای آینده.
عجب حس و حالی داشت روزهای نوجوانی.
این روستا هم مثل همه جاهای دیگر دنیا روزهای خوب و بدی را در خودش جای داده بود.
با آدم های خوب و بد. وحالا هر دو داشتند ترکش می کردند.
به شهری بزرگ و جدید پا می گذاشتند و قرار بود ادامه سرنوشتشان آنجا رقم بخورد.
دم در خانه همایون که رد شدند چشم آیلار به علیرضا که کنار در ایستاده بود افتاد.
از سیاوش خبر داشت.
شب گذشته آمد خداحافظی کرد و خبر رفتنش به تهران را داد.
برای رفتنش بهانه جور کرد اما اصل مطلب این بود که نمی خواست خودش و سحر در مراسم آن مردک دزد ناموس حضور داشته باشند.
بخصوص که سحر از لحاظ روحی به حدی به هم ریخته بود که توانایی رسیدگی به پدر و مادرش را نداشت.
****
هلیا کل کشید و یک مشت پر از گل روی سرشان ریخت.
آیلار دست در دست مازار از میان جمعیت می گذشتند تا در جایگاه مخصوصشان بنشینند.
هلیا و هاله دو طرفشان ایستاده بودند و گل روی سرشان می ریختند.
کمی با فاصله از انها عاطفه و ریحانه دو سوی دیگر ایستاده و نقل به بر سرشان می پاشیدند.
برف شادی های میان دستان فرشته و جمیله هم که دیگر حسابی فضای بالای سرشان را پر کرده بود.
آیلار به بانو که دست در دست شهرام کنارش گام بر می داشت نگاه کرد.
امشب هر دو لباس یک رنگ پوشیده و یک مدل آرایش کرده بودند.
دامادها هم یک رنگ لباس بر تنشان بود. شب حنابندانشان مشترک برگزار میشد.
هر چهار نفر باهم روی صندلی ها نشستند.
میز مقابلشان علاوه بر
گل آرایی و شمع آرایی زیبایی که داشت.
با سینی های حنا هم آراسته شده بود
یک سینی حنا که همه به شکل گل رز درستش کرده بودند.
سینی وسط یک قلب بسیار زیبا با حنا بود که رویش را با مروارید های سفید آرسته بودند و کنار قلب چهار رز زیبا با حنا قرار داشت.
سینی سوم هم با حنا یک طاوس بسیار قشنگ درست کرده بودند.
عروس و داماد ها که سر جایشان جاگیر شدند.
کمی هم از مهمان ها پذیرایی شد. مراسم حنابندان را شروع کردند.
فرشته جلو آمد و سینی را برداشت.
چهار حنایی که به صورت گل رز درست شده بود را برداشت و دانه ،دانه میان دست هر کدامشان گذاشت.
نویسنده راضیه عباسی
🦋🦋🦋🦋🦋
1 529
#چشمان زغالی
پارت ۵۹۲
****
صدای خوش ساز و دهل که نشان از شادی داشت کل کوچه را برداشته بود.
همسایه و اقوام دوری که قرار نبود در عروسی شرکت کنند توی کوچه وحیاط جمع شده بودند.
و با شیرینی و شربت و چای پذیرایی می شدند.
این ساز و آواز و شیرینی و شربت بابت خبر دادن به اهالی روستا بود که خانواده داماد آمده اند تا عروس هایشان را به شهر خودشان برای برگزاری مراسم عروسی ببرند.
بزم رقص مردان در کوچه و حیاط برپا بود.
زن های مسن فامیل و همسایه هم همراهیشان می کردند.
دختر ها نقل و شکلات به هوا می ریختند.
بچه ها روی زمین برای جمع کردن شکلات و شیرینی نشسته بودند.
محمود دسته، دسته اسکانس بر سر رقصندگان می ریخت.
آیلار و مازار به همراه بانو و شهرام هم میان جمع ایستاده بودند و تماشا می کردند.
آخر کار هم گوشت های قربانی روز قبل را بین مهمان ها تقسیم کردند.
سوار شدند تا راهی شیراز شوند.
لحظه خداحافظی ، جمیله، مازار را به سینه اش فشرد و گفت: برای عروسیت حتما میام. قول میدم کنارت باشم.
مازار دست دور شانه مادرش حلقه کرد و او را در آغوش گرفت.
روی سرش را بوسید.
و در گوشش گفت: منتظرتم.
سوار ماشین ها شدند و راه افتادند. در حالی که صدای ساز همچنان به گوش می رسید.
آیلار از پشت شیشه به روستای دوست داشتنی اش نگاه کرد.
از امروز که از این روستا می رفت قرار بود دیگر هربار که بر می گشت فقط مهمان باشد نه جزئی از مردم این روستا.
خاطرات خوب و بد را پشت سرش جا می گذاشت و می رفت به امید روزهای بهتر.
در این روستا همه چیز را تجربه کرده بود. هم عشق را و هم تنفر را.
روزهای خوب و بد زیادی را گذرانده بود که دیگر نمی خواست به روزهای بدش با خاطرات وحشتناکی که داشت، فکر کند.
دیگر فقط امروز مهم بود و فردا.
نه می خواست به عشق از دست رفته تمام روزهای بچگی اش فکر کند.
نه به رویاهای تمام شده اش. نه به آبرویی که با دو کلام حرف ناحق برباد رفت.
شاید هم مردم این روستا گناهی نداشتند؛ دختری که پدر و عمه و عمویش به جای توی دهان مردم کوبیدن، به جرم گناه ناکرده مشت بر دهان دختر خودشان می کوبند دیگر چرا نباید ناپاکی اش را باور کنند؟
بانو هم حال آیلار را داشت.
فکر رفتن از زادگاهش تمام خاطرات را پیش چشمانش مجسم کرده بود.
از روزهای کودکی گرفته تا همین چند روز پیش. از اولین عشق و درد رفتنش.
از حرفها و کنایه هایی که بابت شوهر نکردن می شنید.
خوشی های دوران مدرسه. بازی های بچگی توی کوچه پس کوچه های ده.
نویسنده راضیه عباسی
🦋🦋🦋🦋🦋
@coffeketab_e
1 529
درود .وقتتون بخیر .ممنون از حضورتون بقیه داستان رو تا چند لحظه ی دیگه براتون ارسال میکنم.نوش نگاهتون 🌹
1 529
درود .اگر مبنای علاقمندی شما رو تعداد لایکهاتون در نظر بگیرم .احساس میکنم به رمان چشمان ذغالی علاقه ای ندارید .چون تعداد لایکها با تعداد بازدید کنندگان متناسب نیست
