en
Feedback
🌺کانال آناوطن آغمیون🌺

🌺کانال آناوطن آغمیون🌺

Open in Telegram
2 044
Subscribers
+124 hours
-37 days
+1430 days
Attracting Subscribers
July '26
July '26
+58
in 0 channels
June '26
+23
in 0 channels
Get PRO
May '26
+3
in 0 channels
Get PRO
April '26
+1
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+25
in 0 channels
Get PRO
January '26
+19
in 0 channels
Get PRO
December '25
+40
in 0 channels
Get PRO
November '25
+50
in 0 channels
Get PRO
October '25
+28
in 0 channels
Get PRO
September '25
+38
in 0 channels
Get PRO
August '25
+67
in 2 channels
Get PRO
July '25
+45
in 1 channels
Get PRO
June '25
+68
in 0 channels
Get PRO
May '25
+34
in 2 channels
Get PRO
April '25
+42
in 1 channels
Get PRO
March '25
+35
in 0 channels
Get PRO
February '25
+47
in 0 channels
Get PRO
January '25
+70
in 1 channels
Get PRO
December '24
+78
in 0 channels
Get PRO
November '24
+48
in 0 channels
Get PRO
October '24
+58
in 1 channels
Get PRO
September '24
+40
in 0 channels
Get PRO
August '24
+26
in 0 channels
Get PRO
July '24
+74
in 0 channels
Get PRO
June '24
+91
in 1 channels
Get PRO
May '24
+65
in 1 channels
Get PRO
April '24
+55
in 1 channels
Get PRO
March '24
+76
in 0 channels
Get PRO
February '24
+54
in 0 channels
Get PRO
January '24
+54
in 0 channels
Get PRO
December '23
+63
in 0 channels
Get PRO
November '23
+51
in 0 channels
Get PRO
October '23
+39
in 0 channels
Get PRO
September '23
+26
in 0 channels
Get PRO
August '23
+47
in 0 channels
Get PRO
July '23
+54
in 0 channels
Get PRO
June '23
+31
in 0 channels
Get PRO
May '23
+34
in 0 channels
Get PRO
April '23
+39
in 0 channels
Get PRO
March '23
+18
in 0 channels
Get PRO
February '23
+40
in 0 channels
Get PRO
January '23
+53
in 0 channels
Get PRO
December '22
+45
in 0 channels
Get PRO
November '22
+39
in 0 channels
Get PRO
October '22
+12
in 0 channels
Get PRO
September '22
+32
in 0 channels
Get PRO
August '22
+86
in 0 channels
Get PRO
July '22
+45
in 0 channels
Get PRO
June '22
+68
in 0 channels
Get PRO
May '22
+75
in 0 channels
Get PRO
April '22
+58
in 0 channels
Get PRO
March '22
+54
in 0 channels
Get PRO
February '22
+71
in 0 channels
Get PRO
January '22
+130
in 0 channels
Get PRO
December '21
+76
in 0 channels
Get PRO
November '21
+78
in 0 channels
Get PRO
October '21
+66
in 0 channels
Get PRO
September '21
+48
in 0 channels
Get PRO
August '21
+59
in 0 channels
Get PRO
July '21
+86
in 0 channels
Get PRO
June '21
+48
in 0 channels
Get PRO
May '21
+30
in 0 channels
Get PRO
April '21
+56
in 0 channels
Get PRO
March '21
+56
in 0 channels
Get PRO
February '21
+65
in 0 channels
Get PRO
January '21
+95
in 0 channels
Get PRO
December '20
+1 898
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
31 July+3
30 July+3
29 July+4
28 July+2
27 July+1
26 July+2
25 July+2
24 July+5
23 July+2
22 July+2
21 July+2
20 July0
19 July0
18 July+4
17 July+1
16 July+1
15 July+3
14 July+4
13 July+1
12 July+4
11 July+1
10 July+1
09 July0
08 July+1
07 July+1
06 July+3
05 July0
04 July0
03 July+2
02 July+2
01 July+1
Channel Posts
1_28869805824.mp35.15 MB

2
🕌 حرم امام حسین (ع) ۲۰۰ سال پیش میدونستین خیابان بین الحرمین تا ۶۰ سال پیش اصلا نبوده
🕌 حرم امام حسین (ع) ۲۰۰ سال پیش میدونستین خیابان بین الحرمین تا ۶۰ سال پیش اصلا نبوده
228
3
یک وکیل در فضای مجازی: اگه با آقایی معامله کردید و دیدید از حساب زن یا بچش داره استفاده میکنه؛ بدونید به احتمال ۹۹ درصد کلاهبرداره و بعدا تو همین معامله به مشکل میخورید. چون حساب خودش مسدوده؛ داره با حساب زن و بچش کار میکنه.
287
4
No text...
280
5
بادرود خوبین روزجمعه هس یادکنیم اززنده هاودوستان خوب که پیش ماهستن ونفس میکشن ارادتمندخوبانیم
بادرود خوبین روزجمعه هس یادکنیم اززنده هاودوستان خوب که پیش ماهستن  ونفس میکشن                                          ارادتمندخوبانیم
276
6
خانه حریری ، روایتی از هنر و تاریخ در قلب تبریز
خانه حریری ، روایتی از هنر و تاریخ در قلب تبریز
281
7
سلام حتما بخوانید🙏🙏 من صندوقدار یک فروشگاه مواد غذایی هستم. شیفت شب کار می‌کنم از ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح. وقتی شب‌ها کار می‌کنی، آدم‌های ثابتی را می‌بینی؛ بی‌خواب‌ها، کارگرهای شیفت شب، آدم‌هایی که شاید نمی‌خواهند به خانه‌های خالی‌شان برگردند. هفته گذشته، مردی ساعت ۲ بامداد از صندوق من رد شد. ۱۷ دلار و ۲۳ سنت خرید کرد و با یک اسکناس ۲۰ دلاری پرداخت کرد. وقتی رسیدش را به او دادم، یک دقیقه کامل به آن خیره شد. بعد به من نگاه کرد و گفت: «می‌تونم یه چیز عجیب ازت بخوام؟» گفتم: «حتماً.» گفت: «می‌تونی چیزی روی این رسید بنویسی؟... هر چیزی. فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.» گیج شده بودم. گفتم: «مثلاً چی؟» گفت: «هر چیزی؛ اسمت، وضعیت هوا، یه شکلک لبخند... فرقی نمی‌کنه. فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده.» این حرف را خیلی معمولی زد، انگار درخواست عجیبی نبود. یه خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم: *امیدوارم شب خوبی داشته باشی!* *مارکوس* رسید را با دقت تا کرد و داخل کیف پولش گذاشت. گفت: *«ممنونم. تو شش روز گذشته، تو تنها آدمی هستی که با من حرف زده.»* بعد رفت. نمی‌توانستم از فکر آن اتفاق بیرون بیایم. شش روز بدون یک گفتگوی انسانی... چطور ممکن بود؟ شروع کردم بیشتر دقت کردن زنی که ساعت ۳ صبح غذای گربه می‌خرد، هیچ‌وقت حرف نمی‌زند. مردی که ساعت ۴ صبح قهوه و دونات می‌گیرد، همیشه هدفون در گوشش است. دختر نوجوانی که غذای تک‌نفره می‌خرد، همیشه نگاهش پایین است. همه اینجا هستیم همان فروشگاه، همان ساعت‌ها، اما هر کدام در تنهایی خودمان. پس شروع کردم کاری انجام دادن؛ *نوشتن پیام‌های کوچک روی رسیدها:* *«تو مهم هستی!»* *«یک نفر تو را می‌بیند!»* *«امیدوارم فردا روز بهتری باشد.»* و این کار را دو هفته ادامه دادم. هیچ‌کس چیزی نگفت. فکر کردم دارم کار عجیبی انجام می‌دهم. تا اینکه یک شب همان زنِ غذای گربه آمد. ساعت ۳ صبح بود. رسیدش را گرفت، خواند و سرش را بلند کرد. برای اولین بار بعد از هشت ماه، چشم در چشم شدیم. گفت: این‌ها را تو می‌نویسی؟ سرم را تکان دادم. شروع کرد به گریه کردن، همان‌جا پشت صندوق. گفت: «دارم طلاق می‌گیرم. بعد از ۳۲ سال، برای اولین بار تنهایی را تجربه می‌کنم. این یادداشت‌ها تنها حرف‌های مهربانانه‌ای هستند که در چند ماه گذشته شنیده‌ام. همه‌شان را نگه داشته‌ام. چهارده‌تا از آن‌ها را روی یخچالم چسبانده‌ام.» عکسی را در گوشی‌اش نشانم داد. یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه، با دستخط من روی همه‌شان. گفت: «تو داشتی با من حرف می‌زدی. من فقط نمی‌دانستم چطور جواب بدهم.» نمی‌دانم چطور، اما این موضوع پخش شد. مردی که قهوه می‌خرید، آن دختر نوجوان؛ آن‌ها هم شروع کردند به حرف زدن، با من، با همدیگر. فروشگاهِ ۳ صبح دیگر همان جای قبلی نبود. کمتر تنها بود. آدم‌ها گاهی فقط برای حرف زدن می‌آمدند، نه برای خرید؛ فقط برای اینکه کنار آدم‌هایی باشند که آن‌ها هم وقتی دنیا خواب است، بیدارند. مدیرم متوجه شد. گفت: چرا مردم ساعت ۳ صبح اینجا دور هم جمع می‌شوند؟ گفتم: «تنها هستند. جایی می‌خواهند که بتوانند آنجا باشند.» فکر کردم قرار است به دردسر بیفتم، اما کاری کرد که انتظارش را نداشتم. یک نیمکت جلوی فروشگاه گذاشت و روی آن نوشت: «نیمکت ساعت ۳ صبح! برای هر کسی که جایی برای بودن می‌خواهد.» فقط خواستم اینو بدونی. حالا آن نیمکت هر شب همان‌جاست. آدم‌ها ساعت ۲، ۳ و ۴ صبح می‌آیند وقتی خوابشان نمی‌برد، وقتی تنهایی سنگین می‌شود، وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آن‌ها را می‌بیند. می‌نشینند، حرف می‌زنند، کنار هم هستند. همه‌اش از جایی شروع شد که یک نفر خواست روی یک رسید، چیزی انسانی دریافت کند. چون تنهایی یک همه‌گیری است که خیلی‌ها درباره‌اش حرف نمی‌زنند. چون گاهی دیده شدن، فرق بین دوام آوردن و تسلیم شدن است. من هنوز روی رسیدها می‌نویسم تک‌تکشان را. چون هیچ‌وقت نمی‌دانی چه کسی روزهاست منتظر شنیدن یک جمله از یک انسان دیگر است. نمی‌دانی یخچال چه کسی پر از دستخط توست. نمی‌دانی چه زمانی جملهٔ «شب خوبی داشته باشی»، تنها شب خوبی است که یک نفر تجربه می‌کند. پس می‌نویسم هر بار، برای هر کسی. چون دیده شدن مهم است. چون دیده شدن می‌تواند نجات‌بخش باشد. 💞از 👈کافه کتاب 💞 کپی از مطلب ارسالی هم دهاتی خوب و مهربانمون آقای مسلم بهرمانی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
304
8
🔹 @Anayurdumsarab 🔹
1
9
غافار از وقتی که عکسش صفحۀ اول روزنامه چاپ شد، کارواش را رها کرد و آمد روستا. نشست همان جای همیشگی جلو مسجد. حداقل اینجا کسی کاری به کارش نداشت، گاه‌گاهی از روستاهای اطراف سراغش می‌آمدند؛ برای حمل سنگ آسیاب و لایروبی رودخانه. غافار آچار فرانسۀ روستا بود. همه را دوست داشت؛ غیر از آنهایی که سیگار می‌کشیدند یا فامیل صفرعلی بودند. روزی که کارگران کارواش عکس را نشانش دادند، اول خندید و بعد به فکر عمیقی فرو رفت. در دلش گفت: «من که نذاشتم پول کارواش رو حساب کنه. مینی‌بوس را هم مثل دستۀ گل کردم. پس چرا دخترش این کار را با من کرد؟ حتماً خواسته به خواهرش زیور نشان بده و بگه با این غول می‌خواستی چیکار کنی؟» در تصویر، غافار آرنجش را روی سقف مینی‌بوس قرمز گذاشته، رو به دوربین خندیده بود. دختر صفرعلی همین عکس را به شوهرش داده و گفته بود: «چه باجناقی از دست دادی!» عکس چندین دست چرخیده، توسط کارگر چاپخانه در قبال مبلغی رفته بود برای چاپ. سردبیر پیغام فرستاده بود، خیلی‌ها تماس می‌گیرند. یک نفر نمایشگاهی پیام داده بود که «من هم طرفدار پیروزی‌ام. به غفّار بگویید هر چقدر بخواهد می‌دهم. فقط بیاید اینجا و کنار ماشین‌ها بایستد.» همه را رد کرده بود. غافار آیین‌های مخصوصی هم داشت. هر وقت می‌خواست با خودش حرف بزند، سه انگشتش را می‌آورد بالا و مرزهای صحبتش را مشخص می‌کرد. می‌گفت: «از سه چیز خوشم میاد: زیور، آب‌بازی، شرط‌بندی.» یکشنبه جلو مسجد داشت آفتاب می‌گرفت. خیرالله نزدیکش شد و گفت: «غافار، تو چرا از من بدت میاد؟» غافار انگشتانش را آورد بالا، یکی‌یکی تا کرد و گفت: «یک، چون با زیور ازدواج کردی. باید از من اجازه می‌گرفتی. دو، چون سیگار می‌کشی. سه، فامیل صفرعلی هستی.» خیرالله خندید و گفت: «اجازه می‌گرفتی؟ مگه بزرگ‌ترش بودی؟» _ نه، ولی عاشقش که بودم. _ آخه تو با این قدِّ سه متریت که آرنجتو می‌ذاری روی سقف مینی‌بوس و عکس می‌ندازی، چطور می‌خواستی با دختری که قدش تا زانو ت ِ ازدواج کنی؟ _ من که نمی‌خواستم با زیور برم زیر یه سقف. اصلاً کدوم سقف؟ عشق که فقط زاد و ولد نیست. به قول آقا رضا (این شیطنت طبیعته). من خنده‌هاشو دوست داشتم. چشماشو دوست داشتم. دلم می‌خواست پیشم باشه. همین. خیرالله چیزی نگفت و سیگاری گیراند. یک بار هم به آقا رضا که دانشجو بود و برای خرید کشک می‌آمد، گفته بود: «من نمی‌دونم توی اون کتابایی که می‌خونید چی نوشته؛ ولی در هر عمقی بگی چاه کنده‌ام، اون زیر خبری نیست. نه بهشتی نه جهنّمی. سوختن همین بی‌توجّهی‌ئه. بهشت هم لابد توجّه‌اش باید باشه.» رضا تأیید کرده بود و با هم رفیق شده بودند. شبی که زلزله آمد، بیست‌وپنج نفر را به تنهایی از زیر آوار کشید بیرون. به خاطر دست‌های بزرگش لقب بولدُزرش دادند. زیور گفته بود: «اگه منو دوست داشتی، چرا آخرین نفر نجاتم دادی؟» پیغام فرستاده بود: «ترسیدم اول تو رو نجات بدم، خسته بشم، بقیّه رو بی‌خیال بشم. از آخر شروع کردم تا اگر هم خسته شدم، کار را رها نکنم. صدایت را با قلبم می‌شنیدم؛ می‌دانستم که زنده‌ای.» زیور قانع نشده از این همه عشق ترسیده بود. وقتی کاری نداشت، جلو مسجد می‌نشست و با شرط‌بندی‌های عجیب و غریب اموراتش را می‌گذراند. رُوبه‌روی مسجد، تمام مغازه‌های تو‌سری‌خورده بوی شیر گاو و گوسفند می‌داد. غروب که می‌شد از شهر برای خرید لبنیّات و تماشای غافار می‌آمدند. جلو مسجد غلغله می‌شد. یک روز بعد از اذان مغرب، در بین کسانی که از شهر رسیده بودند، جوانی هم آمد که شنیده بود غافار شرط‌بندی‌های عجیب و غریبی می‌کند. سوار بر خر یکی از دهاتی‌ها شده، ساعتی طلایی بسته بود. دور گردنش روی تتوهای اژدها، زنجیری طلایی انداخته، مدام با آن ور می‌رفت. دالان دادند به غافار نزدیک شد و گفت: «آقا غافار شنیده‌ام این خر رو که افتاده بوده چاه درآوردی. ببینم حالا می‌تونی این خر رو ببری بالا پشت‌بام؟» غافار نگاهی به نردبان و خر گنده انداخت و گفت: «سر چی شرط می‌بندی؟» جوان شهری گفت: «هر چی تو بگی.» غافار گفت: «ساعتت.» جوان گفت: «طلا نیستا، رنگش طلایی‌ئه.» غافار گفت: «می‌دونم. ایرادی نداره.» بالاخره نردبان و خر را آماده کردند. غافار پاهای خر را بست و انداخت روی دوشش و خودش را از نردبان کشید بالا. کارش حیرت‌انگیز بود. به پشت‌بام که رسید، همه کف زدند. خر جنب‌وجوشی کرد و پاهایش باز شد. مغازه‌ها همه کهنه بودند و اگر خر، خریّت می‌کرد، تمام سقف‌ها می‌آمدند پایین. کسبه داد و بیداد راه انداختند که: «زود باش بیارش پایین.» غافار گفت: «من شرط بستم بیارم بالا. برای پایین آوردنش باید یه شرط دیگه ببندیم.» کسبه ریختند رُو سر جوان که «مغازه‌مون ویران بشه، شکایت می‌کنیم و از تو خسارت می‌گیریم.» طرف به غافار التماس می‌کرد: «خوب حالا چی می‌خوای بیاریش پایین؟ هر چی بخوای می‌دم. غافار گفت: «زنجیر طلای دور گردنت.» به قلم: بابک عارفی
288
10
امدادرسانی نجاتگران هلال‌احمر سراب به مصدوم مارگزیدگی در ارتفاعات جنوارداغی به گزارش روابط‌عمومی جمعیت هلال‌احمر شهرستان سراب، پس از اعلام وقوع حادثه مارگزیدگی در ارتفاعات جنوارداغی، تیم عملیاتی نجاتگران این جمعیت در کوتاه‌ترین زمان ممکن به محل حادثه اعزام شد. نجاتگران پس از رسیدن به محل، اقدامات اولیه امدادی را برای مصدوم انجام داده و با همکاری نیروهای اورژانس ۱۱۵، عملیات انتقال وی از منطقه کوهستانی را با موفقیت به پایان رساندند. مصدوم پس از انتقال از ارتفاعات، برای ادامه درمان به عوامل اورژانس تحویل داده شد. هادی پهلوانی، رئیس جمعیت هلال‌احمر شهرستان سراب، با اشاره به این عملیات گفت: «به محض دریافت گزارش حادثه، نجاتگران جمعیت هلال‌احمر به محل اعزام شدند و خوشبختانه با همکاری خوب عوامل اورژانس، مصدوم در کمترین زمان ممکن از منطقه کوهستانی منتقل و برای ادامه درمان تحویل اورژانس شد. حضور به‌موقع نیروهای امدادی و هماهنگی بین دستگاه‌های امدادرسان، نقش مهمی در اجرای موفق این عملیات داشت.» وی ضمن قدردانی از تلاش نجاتگران و همکاری عوامل اورژانس، از کوهنوردان و طبیعت‌گردان خواست پیش از صعود، شرایط مسیر و وضعیت آب‌وهوا را بررسی کرده و تجهیزات لازم و وسایل کمک‌های اولیه را به همراه داشته باشند. 🆔 : @helal_ahmar_sarab_112
289
11
No text...
296
12
اين تصوير نه براى قضاوت درباره ظاهر يا زندكَى افراد، بلكه براى تأمل درباره نقش سبك زندكَى در سلامت وكيفيت سالمندى است. مسير س
اين تصوير نه براى قضاوت درباره ظاهر يا زندكَى افراد، بلكه براى تأمل درباره نقش سبك زندكَى در سلامت وكيفيت سالمندى است. مسير سالمندى براى هر انسان متفاوت است وزنتيك، شرايط زندكَى و عوامل متعدد ديكَرى در آن نقش دارند. با اين حال، توجه به حركت، تغذيه و عادت هاى سالم مى تواند در طول سالها تفاوت ايجاد كند. از تام كروز تا زنده یاد اكبر عبدى، هر كدام روايت متفاوتى از زندكى و سالمندى دارند. ياد و خاطره اكبر عبدى، هنرمند ماندگار ايران، كَرامى باد. ×Hamed Ramzy× @sut_tw
320
13
امروز 30 July، روز جهانی دوستیه. +این روز رو به اون دوستت که توی همه لحظه‌های خوب و بد زندگیت، همیشه کنارت بوده تبریک بگو.
361
14
آفرین بر این درختان که طناب مرگ را رنگ ها بخشیده خود را دار قالی کرده اند #بابک عارفی
آفرین بر این درختان که طناب مرگ را رنگ ها بخشیده خود را دار قالی کرده اند #بابک عارفی
385
15
منظومه ی " حیدربابایه سلام " سروده ی استاد شهریار، از اشعار محبوب در میان مردم آذربایجان و ترک زبانان است.در واقع ابیات این منظومه ی زیبا، آیینه ی زندگی مردم روستاهای آذربایجان می باشد. پس از انتشار این شاهکار ادبی در سال ۱۳۳۲، آهنگِ " حیدربابا " در سال ۱۳۴۰ برای اولین بار توسط استاد آساطور صفریان(نوازنده تار و رهبر ارکست رادیو تبریز)ساخته و با صدای پُرشور و دلنشین زنده یاد بانو فاطمه زرگری پور ضبط و سپس در حضور استاد شهریار اجرا گردید که مورد توجه و پسند عموم بویژه استاد شهریار قرار گرفت. این آهنگ زیبا، بی اختیار دست هر آذربایجانی پُر احساس را می گیرد و به همراه اشعار، با خود به طبیعت زیبا و پُرشکوه آذربایجان می برد و برای لحظاتی او را از دنیای اطراف خود جدا می کند. نوازندگان بسیاری در این آهنگ زیبا هنرنمایی کردند که نامشان وزنه ی سنگینی برای اعتبار این اثر باشکوه محسوب می شود.از آن جمله اند: آشوت بابایان،غلامحسین بیگجه خانی، محمدحسین بیگجه خانی،عبدالحسین یزدانی نیا،عزیز رونق زاده و ... گفتنی است،این اثر بعدها الهام بخش آهنگسازان دیگر از ایران و جمهوری آذربایجان شد اما اثر استاد آساطور صفریانس بهترین و قابل توجه ترین آهنگی است که تاکنون درباره ی منظومه ی حیدربابایه سلام نوشته شده است. @hezar_dastan_sjh
382
16
@hezar_dastan_sjh
@hezar_dastan_sjh
342
17
تصویری از بلند قد ترین انسان زنده دنیا جونگکوچ ماچ بسکتبالیست ۱۸ ساله استرالیایی با ۲۲۹ سانتی‌متر قد، در حال حاضر بلندقدترین
تصویری از بلند قد ترین انسان زنده دنیا جونگکوچ ماچ بسکتبالیست ۱۸ ساله استرالیایی با ۲۲۹ سانتی‌متر قد، در حال حاضر بلندقدترین انسان دنیاست و عکس‌های او این روزها حسابی در فضای مجازی دنیا وایرال شده است.
355
18
No text...
333
19
No text...
348
20
+1
No text...
348