1 179
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
1 179
گاهی باید آدمهای ردیف اول زندگی را، در ردههای دیگری، غیر از مهمترینها قرار دهیم.
روزی که دیگر در اولویتِ محض نباشند پی میبرند، چه جایگاهی در زندگی شما داشتهاند...
و همواره امیدی هست کشف کنند، در زندگی آنها، شما کجا ایستادهاید.
کاش میشد این یک قانونِ کلی نباشد که توجهِ زیاد و مهر ورزی بی انتها، فاصله آفرین است ولی تجربه نشان داده، از هر دستی که میدهی، هرگز از همان دست پس نمیگیری.
@Nedaeslamii
#نیکی_فیروزکوهی
1 179
نوعی بی خیالی هست که معمولا بعد از انتظار کشیدن های طولانی پیش می آید...
بعد از مدتها تلاش کردن
دویدن و به در و دیوار زدن
بعد از مدتها خواستن بی نتیجه!
یکدفعه احساس می کنی خسته ای،
بریده ای، دیگر توانش را نداری و هیچ چیز برایت مهم نیست...
به اینجا که میرسی فقط دلت میخواهد تماشا کنی
برایت فرقی نمیکند رسیدن یا نرسیدن...
آمدن یا نیامدن، ماندن یا رفتن...
به اینجا که میرسی
نه دلتنگ می شوی نه دلخوش...
می گویی بی خیال!
و این بی خیالی غمگین ترین حس دنیاست...!
@Nedaeslamii
#فرشته_رضایی
1 179
زن که باشی ؛
اجاقِ گاز و سینکِ ظرف شویی ،
خاطره انگیز ترین نقاطِ دنیایِ تو هستند ...
زن ها زیباترین خیالبافی هایشان را تویِ آشپزخانه
و درست حینِ انجامِ کارهایِ روزمره شان می کنند ...
فقط یک زن می فهمد ؛
چه سخت است وسطِ غذا درست کردن ؛
یک قطره روغنِ داغ بپاشد رویِ "افکارت" ...
آن وقت دستت نیست که می سوزد ،
رشته ی افکارت است که میانِ اضطرابِ آشپزخانه گم می شود ...
مثلِ این می مانَد که یکی بیاید و
به اجبار ، تو را از دنیایِ قشنگِ خیالت بیرون بکشد
و پرت کند وسطِ یک حقیقتِ انکار ناپذیر ...
خدا می داند دنیایِ معصومانه ی زن ها ،
چقدر رویایِ نیمه تمام دارد ،،،
که هر کدامشان با یک قطره روغنِ داغ ،
در دلِ آشپزخانه ها رها شدند ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
@Nedaeslamii
1 179
عاقبت خواهی پذیرفت که نمی شود، که نباید، که دلیلی ندارد بشود !
خسته و بریده و نفس زنان، به دیوار غرورت تکیه خواهی زد، عرقِ خواستن های یک طرفه و دویدن های بی فایده را از روی پیشانیِ احساست، پاک خواهی کرد و از خودت خواهی پرسید: " آخرش که چه ؟ "
اینجا دقیقا همان نقطه ای ست که دست از تلاش های بیهوده و عشق ورزی های بی نتیجه می کشی،
و آدم ها؛ یک بار برای همیشه از چشمان غرورِ تو، می افتند ...
جایی که زخم بی مهری های نقش بسته بر روی پیکره ی اعتمادت را خواهی بست، دست به زانوی باورت گرفته، استوار تر از همیشه ایستاده و هدفمند تر از همیشه به پیش خواهی رفت،
اما این بار در مسیری که منطقت؛ می گوید و
احساست؛ می پذیرد ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
@Nedaeslamii
1 179
📝 #نرگس_صرافیان_طوفان
زن بودن ، مهارت می خواهد ...
باید بلد باشی پایِ اجاق گاز ، حینِ سرخ کردنِ کتلت ، با خودت فکر و خیال هایِ عاشقانه کنی و شعرهایِ دلبرانه بگویی ، در حالی که غذایت نه ذره ای بسوزد ، نه بی نمک باشد ...
باید بتوانی هنگامِ شستنِ ظرف ها ، موسیقیِ دلخواهت را زمزمه کنی ، چشمهایت را ببندی و با همان حالتِ ژولیده و دستهایِ کف آلود ، تصور کنی رویِ صحنه ای و هزاران نفر تو را تشویق می کنند ...
زن که باشی ، باید بتوانی در حالی که لباس می شویی و جارو می کشی ، به همه چیز فکر کنی ... فکر کردنی که انتهایش بشود تصمیم های مهم و سنجیده گرفت ...
زن هایِ خانه دار ، استعدادهایِ کشف نشده ای هستند که به حرمتِ زن بودن ،
متواضعانه در مقامِ یک همسر و یک مادر ، کنجِ خانه مانده اند و بی هیچ توقعی برایِ دنیایمان زنانگی می کنند ...
زن بودن ، ساده نیست ...
پیچیده ترین فرمولِ آفرینش است ...
@nedaeslamii
1 179
روزی می رسد که خواهی فهمید
یک زن ، هر چقدر هم عاشق باشد؛
هر چقدر هم خود آزار و
هر چقدر هم دیوانه،
سردی که ببیند؛
هر چقدر هم بی مقصد باشد
هر چقدر هم بی خانه
پای رفتنش فلج نمی شود ...!
میرود...
@nedaeslamii
1 179
به تمام آدمهای اطرافتان زمان دهيد تا خودشان انتخابتان کنند...
وجودتان را به کسی یادآور نشويد
که ای فلانی من هم اینجا نشسته ام تایم های بود و نبودت را میشُمارم
بگذاريد خودشان بفهمند
یادشان بیاید
که در آنسوی مشغله هایشان کسی شبیه شما با صبوری تمام چشم انتظارشان است
چشم انتظار یک روز بخیر، يك سلام!
آدمها را به اجبار کنار خودتان حفظ نکنید...
خودشان اگر بخواهند سراغتان را میگیرند و اولویتشان میشوید!
@Nedaeslamii
#نیلوفر_رضایی
1 179
📝 #نرگس_صرافیان_طوفان
جالب تر از زن ها هم مگر موجودی هست ؟!!!
زنی را تصور کن که در نهایتِ بچگی ، موهایش را بافته ؛
در نهایتِ دخترانگی ، برایِ خودش آواز می خوانَد ،
و در کمالِ زنانِگی ، آستین ها را بالا زده و در همان حالتِ بچگانه ی دخترانه ی آواز خوان ، خیلی شیک و زنانه به نظافتِ خانه ای مشغول است ...
زنی که با تمامِ ظرافت ، آرزوهایش را گوشه ی ذهنش مچاله کرده و برایِ فرزندش مادری می کند ...
زنی را تصور کن که یک دستش به آشپزی و لباس شستن است ،
و در دست دیگرش کتابی قَطور ...
و با همان نگاهِ دلبرانه ی همیشگی ، خط به خط ، حرف هایِ تازه ای می خواند تا حالِ لحظه هایِ تنهایی اش برایِ همیشه خوب باشد ...
جانِ من ؛
می شود چنین صحنه هایی را دید و برای فداکاریِ معصومانه شان ضَعف نکرد ؟!
انصافا جالب تر از این موجوداتِ دوست داشتنی هم مگر هست ؟!
تازه ... کجایش را دیده اید ؟!
بعضی هایشان با تمامِ این شرایط ، شاغل هم هستند ...
خدا این موجوداتِ دوست داشتنی و عجیب را به دنیایمان ببخشد ...
اگر نبودند ، نفس کشیدن چقدر سخت بود!
زن ها ؛ واقعا خوبند!
@Nedaeslamii
1 179
📝 #نرگس_حسینی
دختران معمولی همیشه در آغوشی آرام زندگی می کنند
بی صدا می گریند, بی صدا می خندند, بی صدا می شکنند, بی صدا عاشق می شوند
بزرگ می شوند
شاعر می شوند
متین و با وقار تر از همیشه همسر می شوند
دختران معمولی مادر هم می شوند
صبح ها بدون توجه به این ک دیشب از فکر قسط های سر ماه خوابشان نبرده
بیدار می شوند و ترجیح می دهد به جای خوردن صبحانه برای دختر بچه شان لقمه درست کنند
پنیر می گذارند
گردو می ریزند
و نان را تا می کنند
خاطره می گذارند
غم می ریزند
و روز را پایان می دهند
دلتنگ نمی شودند برای باران , برای کتاب های مخفیانه ی هجده سالگی سکوت می کنند , و خوب می دانند پیاز داغ را چگونه طلایی کنند
بی تاب نمی شوند چون مادرشان گفته یک زن خوب همیشه صبور می ماند .
آرام می نشینند روی مبل و طوری و مجله حل می کنند ک خیال لطیف صبح های بیست سالگی به سراغشان نیاید
قرمه سبزی را مزه می کنند
و برای قابلمه ها آواز می خوانند
همانند سوختن یک شمع
آب می شوند و در خود حل می شوند
دختران معمولی همیشه معمولی می مانند...
@Nedaeslamii
1 179
من بلد نیستم عاشق کسی باشم که اولویتش نیستم؛ بلد نیستم چشم به گوشی بدوزم و دلشوره بگیرم.
اسمش را بگذارید خودخواهی...
ولی من این خودخواهی را به اداهای عاشقانهای که هیچ احساسی پشت سرش نیست ترجیح میدهم!
من برای خودم گل میخرم؛ چای دم میکنم؛ میز شام میچینم؛ اما منتظر کسی نمیمانم؛ نه اینکه خسته شده باشم اما وقتی دلم برای کسی تنگ شود که دلتنگیاش را باور نمیکنم؛ فکر میکنم که دارم به خودم خیانت میکنم.. تا خودت را دوست نداشته باشی؛ کسی باور نمیکند که هستی و بودنت با نبودنت فرق میکند
@Nedaeslamii
#نیلوفر_لاری_پور
1 179
وقتی رابطه تَمام میشود بزرگترین دردِ آدمی این است که درگیر میشود؛
آیا آن طرف هم در تمامِ این روزها، ماهها، سالها به آن روزهایِ خوب فکر میکند؟
آیا او هم در حجمِ وسیعِ خاطرات غرق میشود؟
آیا او هم آهنگهایِ هَمیشگی را گوش میدَهد یا نه دیگر طبعَش تغییر کرده؟
آیا او هم شماره تلِفن مرا از حِفظ است یا نه؟
آیا هنوز هم فِلان جا که میرود یادِ من میاُفتد؟
آیا او هَم بایِگانی عکسهایِ قدیمی دارد یا که نه؟
آیا آیا آیا آیا آیا ..
این سوالات است که مثل خورِه روح آدمی را میجوَد ..
و بعد آدمی دیگر آدمِ سابق نمیشود؛ آدم سابق نمیشود.
@Nedaeslamii
#پویان_اوحدی
1 179
كاش آنقدر خوب باشم كه سرت را بالا بگيرى و همينطور كه به من اشاره ميكنى با افتخار بگويى؛
او فرزندِ من است!
بايد پدر باشى تا بفهمى چه لذتى دارد پز فرزند را دادن!
روزت مبارك مرد
#علي_قاضي_نظام
@Nedaeslamii
1 179
مامان داشت ظرف سمنو را میگذاشت توی سفره هفت سین. پیک شادی زیر دستم بود و دیگر هیچ دلیلی نمیدیدم که مثل هر سال مسئلهها را تند تند حل کنم و از لجم هی با انگشت میزدم به تنگ ماهی و مادر که اعصابش خُرد شده بود چشم غره میرفت.
تو را برده بودند بیمارستان و سفر شمال ما کنسل شده بود. کسی نگفته بود چهات شده حتی وقتی که مامان یکهو چمدان بست و گفت میرویم باز هم نفهمیدم چرا!
تمام راه از شیشهی پشت با دختر عمهها و پسر عموها بای بای کرده بودم و نقشهی بازیهایمان را توی حیاط ویلا کشیده بودم.
از ماشین که پیاده شدم و راه افتادم توی سنگفرش ورودی ویلا چشمم خورد به تو که مثل همیشه با آن پیراهن گلدار نشسته بودی روی صندلی فلزی ایوان و دست تکان میدادی.
آمدم جوابات را بدهم اما از دیدن شلنگ نازکی که از سِرُم آویزان از نرده ایوان رفته بود توی دستت و با هر بایبایات تکان میخورد خشکم زد.
خندیدی و دستهایت را باز کردی به روی من و بچهها و وقتی به نوبت بغلمان کردی و سَرِمان را بوسیدی از آن کپسول بزرگ کنار صندلیات ترسیدم.
دکتر را راضی کرده بودی مرخصات کند که یک هفتهی تمام بنشینی توی ایوان و بازی ما بچهها را روی چمنهای حیاط تماشا کنی و از زیر آن ماسک سبز رنگ اکسیژن لبخند بزنی.
و وقتی علی، پسر سرایدار خورد زمین، دوا گلی بریزی روی بریدگی زانویش و او که داشت از زورِ سوختن زخماش لباش را میگزید، ماسک را از روی بینی و دهانات بکشی جایی بین چانه و غبغب نرمات و رو به همهمان بگویی " هر جای دنیا بودید و هر چقدر زخمی، رسم بهار را یادتان نرود " بعد هم سرفهات گرفته بود و ماسک را دوباره کشیده بودی روی صورتات.
به علی گفته بودم اصلا دل و دماغ ندارم و او اینبار به جای تمام توصیههای روانشناسیاش دستم را گرفته بودم و توی پارکینگ مطبش به زور هلم داده بود توی ماشین و حالا اینجا بودیم،
جلوی ایوان ویلایی که از خیلی سال پیش دیگر صاحبش نبودی مادر بزرگ!
اما بهار بود و پیچکی که به جای شلنگِ سِرُم پیچیده بود به نردهی زنگزده ایوان و خودش را رو به شیروانی، بالا کشیده بود
@Nedaeslamii
#پریسا_زابلی_پور
پیچکِ امیدتان سبز و رونده
سال نو پیشاپیش مبارک 🌱
