en
Feedback
کار برای زندگی | الهام مراد

کار برای زندگی | الهام مراد

Open in Telegram

الهام مراد، تسهیلگر و پژوهشگر توسعه محلی و هم‌بنیانگذار چولی‌قزک و ارغوانِ توسعه ارتباط با من: @E_morad این کانال یادداشت‌هایی از یک مسیر جستجوست. جستجو برای «خویش‌کاری» من که برای انجام دادن آن به زندگی ادامه می‌دهم.

Show more
545
Subscribers
-124 hours
-17 days
+2330 days
Posts Archive
آگاهی دادن دربارهٔ بیماری جدید! خب مثل این‌که این چیزی که من گرفته بودم ویروس جدیده! علائمش با گوارش شروع میشه، درد معده و شکم و اختلالات مزاجی! در ادامه تب خفیف، ضعف و بی‌حالی و بدن‌ درد، کمی تغییر صدا هم من تجربه کردم که نمی‌دونم اثر اسید معده‌ست یا علائم بیماری. یه حالت گیجی و پریشانی در ذهن و حساس شدن بیش از حد هم از اولش تا الان بود. دیدم که بقیه نوشتن که این یه ویروس ترکیب آنفولانزا- کوئیده. نمی‌دونم که این‌طور هست یا نه و نمی‌دونم واقعا شدتش برای همه همین خواهد بود یا نه. تجربه خودم این بود که دو شب و دو روز واقعا درد غیرقابل تحمل و حال خیلی بد داشت. روزهای بعدش نوسانی بود. تا جایی که دیدم آدما دو تا رویکرد به این بیماری‌های همه‌گیر دارند، یه سری می‌گن مواظب باشیم نگیریم و یه سری میگن که حالا که بالاخره همه می‌گیرن همون اول بگیریم و تموم بشه! من بدون این‌که تصمیم بگیرم معمولا از نوع دومم! قدیم‌تر فکر می‌کردم مشکل ایمنی و ضعف منه، اما الان فکر می‌کنم شاید این استراتژی سیستم ایمنی بدنمه! خلاصه این‌که هشیار باشید! چه می‌خواید نگیرید چه می‌خواید اول بگیرید و راحت بشید، خودتونو تقویت کنید. اگر هم علائم دیدید هول نکنید. من اولش از علائم گوارشی خیلی ترسیدم و فکر کردم که باز مسمومیته.

دوستان اگه کسی به حوزه مردم‌شناسی علاقه داره یه زحمت بکشه این سوالی که می‌نویسم رو کپی کنه و بده به چت جی پی تی یا هر هوش مصنوعی که از نظرش جستجو و تحلیل قوی داره. می‌خوام ببینم که جوابی که به من میده چقدر نسبت به گفتگوهای قبلیم سوگیری داره، غیر از کمک به من شاید جوابش برای بقیهٔ علاقه‌مندان هم جالب باشه. اگه معیارهایی که انتخاب کرد به نظرتون معیارهای دقیقی نبود میشه معیارها رو هم دقیق‌تر بپرسید و اصلاح کنید.
بین کسایی که در ایران کار منتشر شده با روش مردم نگاری دارن، بگرد و ببین چند نفر پیدا می‌کنی که اونقدر حضور در میدان ثبت شده و کار نوشته شده داشته باشن که بشه بهشون اسم مردم شناس داد؟‌ بعد از بینشون افراد فعال در پنجاه سال اخیر و مستقر در داخل ایران رو در نظر بگیر. یه لیست ازشون تهیه کن. از طرف دیگه یه سری شاخص معمول که برای مردم‌شناس بودن میشه در نظر گرفت رو لیست کن و بر این اساس افراد رو باهم مقایسه و رتبه‌بندیشون کن.

از یکشنبه شب که درد شدید معده شروع شد تا الان که چهارشنبه شب است، وضعیتی پرنوسان از بیماری را پشت سر گذاشتم. دقایقی آن‌قدر دردناک که کارم را به اورژانس بکشاند و دقایقی هم آن‌طور که فکر کنم خب تمام شد! اما چه چیزی باعث شد که فکر کنم درباره‌اش بنویسم؟ این‌که این چند روز، یک گوهر گم شده را دوباره در دسترسم قرار داد. آن شکل هپروتی از نوشتن. نشستم نوشتم نوشتم نوشتم. آن‌قدر نوشتم که روحم به پرواز در آمد. نوشتن به عنوان مسکن. نوشتن به عنوان درمان. نوشتن به عنوان هیچ و فقط نوشتن. حالا دارم نوشته‌های آن هپروت خوشایند را کنار هم می‌گذارم و می‌بینم که انگار حال بیماری جراتی داده که سراغ یکی از تجربیات منحصر به فردم بروم. چیزی که نوشتن از آن سخت بود و گاهی غیرممکن می‌نمود. حالا یک نوشتهٔ شسته رفته پیش رویم هست. نوشته‌ای که از یک طرف خرسندم از داشتنش از طرفی شبیه یک فرزند ناخواسته دستپاچه شده‌ام از داشتنش. دارم فکر می کنم آن را به کسی بسپارم برای خواندن. ببینم آیا ادامهٔ هپروت است که فکر می‌کنم چیز خوبی شده یا واقعا قابل قبول است! باید دنبال کسی بگردم که بابت نوشتن این موضوع سرزنشم نکند، همزمان از موضوع سر در بیاورد و فراتر از آن صاحب‌نظر باشد و وقت داشته باشد که بخواندش. شاید دور آن‌هایی که باهم کارهای نیمه‌تمام داریم را باید خط بکشم! حتما می‌گویند چطور که آن کار مهم‌تر را تمام نکرده رفته‌ای سراغ چنین کاری؟! این گیجی هپروتی بیماری را دوست دارم. البته که این متن هم در چنین شرایطی نوشته می‌شود. شاید برای همین است که بیش از همیشه جرات دارم متنی بی سر و ته را فقط برای آن‌که باید نوشته شود منتشرش کنم! گاهی نوشتن این جور متن‌ها خوب است. برای تلاش ضد خودسانسوری. ضد منفعت طلبی و مخاطب‌سالاری در نوشتن! اگر نمی‌نوشتم شوقم از این تجربهٔ دل‌انگیز را کجا بیان می‌کردم؟ بنشینم بار آخر بخوانمش و بعد بگردم گوش مشتاقی پیدا کنم.... شاید واقعا چیزی شده باشد که قابل باشد.

با توجه به اعلام نتایج ارشد و دکتری، اگه خبر خوب دارید بفرستید منم خوشحال بشم.‌ :) #موقت

و شاید از این جهت واقعاً کار شما تازه شروع شده باشد، دکتر. چون از اینجا به بعد، احتمالاً چیزهایی برای دیدن و نوشتن وجود دارد که دیدنشان سخت‌تر است؛ و شاید برای نوشتنشان کار سختی برای جلب رضایت و همراهی میزبانانمان داشته باشیم.‌

کار شما تازه شروع شده، دکتر! دکتر ایزدی جیران در یادداشت تازه‌ای از میدان پژوهش‌شان در بلوچستان، از ترک‌خوردن تصویری نوشته‌اند که در روزهای اول از روستا شکل گرفته بود. از اینکه در ابتدا، آنچه می‌دیدند چندان نشانی از فقر شدید نداشت: خانه‌هایی نسبتاً مناسب، مهمانی‌هایی با سفره‌های پر، باغ‌ها و آب و زندگی‌ای که در نگاه اول چندان فقیرانه به نظر نمی‌رسید. اما با فاصله‌گرفتن از خانهٔ میزبان و رفتن به بخش‌های دیگری از روستا، تصویر دیگری کم‌کم ظاهر شده؛ خانه‌های گلی و بسیار گرم، خانواده‌های بی‌زمین، کودکانی که به مدرسه نرفته‌اند و فقری که به تعبیر خودشان «لَر» است؛ یعنی بیش از حد، شدید و بیرون از تحمل. خوشحالم که این یادداشت نوشته شده. نه فقط به خاطر آنچه دربارهٔ فقر نشان می‌دهد، بلکه به خاطر خودِ لحظه‌ای که یک تصویر اولیه ترک می‌خورد. در پاسخ کوتاهی برایشان نوشتم: «فکر می‌کنم تازه کارتان شروع شده. بالاخره دارید وارد میدان قدرت روستا می‌شوید و چیزی بیشتر از آن را می‌بینید که معمولا دیده می‌شود.» فکر کردم که دوست دارم پاسخ مفصل‌تری بنویسم و این یادداشت نتیجه‌اش شد. لزومی ندارد کسی عامدانه چیزی را از ما پنهان کرده باشد تا ما بخشی از یک جامعه را نبینیم. وقتی وارد جامعه‌ای می‌شویم، برای اهالی آن جامعه، پیش از هر نقشی مهمانیم، و به حکم مهمان بودن اغلب با آن بخشی از زندگی آدم‌ها مواجه می‌شویم که برای مهمان آماده شده است. مهمان را به خانه‌ای می‌برند که برای پذیرایی مناسب‌تر است، بهترین غذایی را که می‌توانند جلویش می‌گذارند و کسانی بیشتر دور او قرار می‌گیرند که به میزبانانش نزدیک‌ترند. این می‌تواند بخشی از مهمان‌نوازی باشد، بخشی از آبروداری، بخشی از شبکهٔ طبیعی روابط آدم‌ها. حتی لازم نیست پشت آن اراده‌ای برای ساختن تصویری غیرواقعی وجود داشته باشد. اما نتیجه همچنان مهم است: می‌شود که ما مدتی در یک جامعه باشیم و گمان کنیم آنچه دیده‌ایم، خودِ آن جامعه است. این مسئله برای من از محدودهٔ یک پژوهش مردم‌نگارانه فراتر می‌رود. در کار اجتماعی و توسعه‌ای زیاد می‌شنویم که «خود مردم این کار را کردند»، «یکی از خودشان راهبر کار است»، «با مشارکت مردم تصمیم گرفتیم» یا «این خواستهٔ جامعه محلی است». پشت بسیاری از این جمله‌ها هم نیت خوبی وجود دارد. این‌که کنشگر بیرونی کنار برود و عاملیت آدم‌هایی که در آنجا زندگی می‌کنند، جدی گرفته شود. اما یک سؤال معمولاً کمتر پرسیده می‌شود: کدام مردم؟ جامعهٔ محلی یک موجود یک‌دست نیست. آدم‌ها در آن دسترسی یکسانی به منابع، زمین، آموزش، شبکه‌های ارتباطی، قدرت سخن‌گفتن و حتی امکان دیده‌شدن ندارند. بنابراین ممکن است ما با گروهی از «خود مردم» کار کنیم، تصمیم را هم واقعاً به آنها سپرده باشیم و مشارکت هم کاملاً واقعی باشد، اما همچنان بخشی دیگر از همان مردم در قاب ما حضور نداشته باشند. برای همین جزئیات این یادداشت برای من مهم است. پژوهشگر مدتی در میدان بوده، این نخستین حضورش هم نیست، با آدم‌ها رابطه داشته، به خانه‌ها رفته و زندگی روزمره را دیده است؛ بااین‌حال کافی بوده مسیر حرکتش کمی تغییر کند و از شبکهٔ اولیهٔ میزبانی فاصله بگیرد تا بخش دیگری از همان روستا آشکار شود. اگر این اتفاق برای پژوهشگری بیفتد که کارش ماندن و دیدن و پرسیدن است، برای ما کنشگران اجتماعی چقدر محتمل است؟ شاید گاهی خیلی زود گروهی را که به آن دسترسی پیدا کرده‌ایم یا با همراه شده‌اسن را با «جامعه» اشتباه می‌گیریم. بعد حضور همان گروه می‌شود مشارکت مردم، خواستهٔ آنها می‌شود خواستهٔ جامعه و چون کار را به «خودشان» سپرده‌ایم، خیالمان از مسئلهٔ قدرت هم راحت می‌شود. درحالی‌که مشارکتی‌بودن یک فرایند لزوماً نابرابری‌های درون جامعه را از میان نمی‌برد. گاهی حتی ممکن است بدون آنکه بخواهیم، همان نابرابری‌ها تعیین کنند چه کسی امکان مشارکت پیدا کند و چه کسی همچنان بیرون قاب بماند. دکتر ایزدی جیران در پایان یادداشت‌شان از خودشان می‌پرسند این پژوهش در برابر چنین فقری چه فایده‌ای دارد و آیا بهتر نبود هزینه و توان آن صرف رفع مستقیم یکی از این نیازها شود؟! من پاسخی برای این دوراهی ندارم. اما فکر می‌کنم یکی از پاسخ‌های ممکن به پرسش «این پژوهش به چه درد می‌خورد؟» همین چیزی است که حالا شروع به آشکارشدن کرده است. اگر پژوهش بتواند آن «مردم» یک‌دستی را که ما در حرف‌ها و برنامه‌هایمان ساخته‌ایم دوباره به آدم‌های متفاوت، با موقعیت‌های متفاوت و سهم‌های نابرابر از قدرت بشکند؛ اگر نشانمان بدهد که حتی وقتی با «خود مردم» کار می‌کنیم هنوز باید بپرسیم کدام مردم دیده شده‌اند و کدام‌ها نه، کار کوچکی نکرده است.

دارم به ایدهٔ جاکفشی اشتراکی برای مهمانی‌ها و مجالس فکر می‌کنم. چرا اینقدر کفش گرون شده؟!! اونم کفشی که معلوم نیست سالی چند بار بپوشیمش 😐

گاهی باید به خود گرفت و ساده رد نشد! موقع نوشتن این متن، نگران پاسخ به کسایی بودم که بعدش میان میگن که عه این مثال شبیه ما بود منظورت ما بودیم؟ یا رفتارهایی که گفته شده که نباید انجام بشه یا حساسیت هست رو انجام دادن و برای توجیه‌ش اقدام می‌کنند! جواب‌هایی هم توی ذهنم آماده کرده بودم. یا حتی به این فکر کردم که جاهایی که به اشتباهات خودم اشاره کردم کسایی بیان و بگن که بعله ما اون موقع مسئله داشتیم با رفتارت اما بیان نکردیم... اما کسی نگفت، نمی‌دونم برای اینه که افرادی که واقعا مخاطب چنین موضوعاتی باید باشن، درباره‌ش نمی‌خونن یا به خودشون نمی‌گیرن یا شاید هم اون‌قدر عمیق تاثیر گرفتن که رفتن به کارای بدشون فکر کنن 😁 البته این متن واکنش هم کم نداشت اما غم‌انگیز ماجرا می‌دونید چی بود؟ این‌که همهٔ کسایی که واکنش نشون دادن هم صرفا جاهایی که طرف آسیب‌دیده بودن رو دیدن نه جایی که ممکنه خودشون ناخواسته آسیب زده باشن. این منو به فکر فرو برده! واقعا چطور باید گفت و نوشت که هر کسی در حد نیاز به خودش بگیره و به چیزایی فکر کنه که می‌تونه حضورش رو توی جامعه برای بقیه امن‌تر کنه؟ برای خودم این اتفاق افتاد. حداقل با نوشتن و چند بار خوندن چنین متنی، از جاهایی که خودم رو قربانی رفتار نادرست می‌دیدم پیش‌تر رفتم و جاهایی رو هم دیدم که من ناخواسته به مبهم شدن مرزها دامن زدم. این اعتراف سختیه اما شاید کمک کنه که بعد از این بیشتر مراقب باشم.

یه الگویی مرتبط با این موضوع پیدا کردم که شاید جالب باشه. از خودم پرسیدم چه مواقعی شده که اومدم چیزایی نوشتم که اشاره به اثر تراپی داشته، جوابش برای خودم جالب بود: وقتایی که عمیقا دوست داشتم به کسی کمک کنم ولی امکانشو نداشتم! انگار توصیه به تراپی، نوشتن از اثراتش و یا حتی معرفی کردن تراپیست به دوستان و آشنایان، نشسته جای میل افراطی و گاهی نه چندان درستم برای کمک به آدما. به نظرم اتفاق بدی نیست. اتفاقا کسایی که بهش توجه کردن هم به خودشون کمک کردن هم به من.

غم،‌خشم،‌تراپی، تلاش برای هیولا نشدن در زمانه‌ای که همه چیز مهیای هیولا شدن بود. تسلیم کینه نشدن و تلاش برای اینکه دشمنِ با شرافتی باشم. تبدیل خشم‌ها به کاری برای بهتر شدن دنیا به جای نفرت داشتن از کسی که بدی را در او دیده‌ام. دوست داشتن و تلاش برای حد نگه‌داشتن در دوست داشتن. تقلا برای آن‌که محبت سِیلی نشود که آدم‌ها را ببرد و خودم را. این‌ها یادم می‌آید وقتی به این‌ فکر می‌کنم که چه شد که آن حرف را زد؟ چه گفت‌، گفت که با آن کسی که قبلا بودی خیلی فرق کرده ای. خیلی زیاد. خیلی خیلی زیاد. کسی که آن‌وقت‌ها تو را میشناخته اصلا الهامِ امروز را نمی‌شناسد. به علتش فکر کردم، کلمات و جملات پاراگراف اول در ذهنم ردیف شد. به مدتش فکر کردم. با انگشت شمردم که فقط ۶ سال شده که همدیگر را می‌شناسیم. بی دلیل نبود اینقدر سخت گذشتن تغییر. اگر او که یکی از نزدیکترین‌ها به امروز من است می‌گوید اینقدر تغییر کرده‌ام و مدت زمان هم این‌مقدار بوده پس تغییرات پر فشاری بوده... راستش را بخواهید اتفاق یا روند زمانه نبود. یک روز تصمیم گرفتم که تغییر کنم. یک روز که از آن چیزی که بودم خسته شده بودم. از روندی که اگر همین‌طور دنده را خلاص می‌کردم و ماشین را رهامی‌کردم به سمتش می‌رفتم. روی سرپایینی بودم، آن پایین خشم و کینه بود و تباهی. من نمی‌خواستم به سمتش بروم. این شد که رویم را برگرداندم به پشت سر. کمک خواستم. تقلا کردم. خیلی زیاد تقلا کردم. می‌دانید. خیلی‌ها می‌روند تراپی. نمی‌شود گفت همه‌اش تراپی رفتن است. تراپی فقط کمک می‌کند که تکان بخوری. به کدام سمت و با چه کیفیتی را آدم خودش باید انتخاب کند. اما کمک حال خوبی بود. اگر آدم از چیزی که هست خسته شود و نخواهد که تنهایی تقلا کند شاید یکی از بهترین راه‌ها همین باشد. همین که بگردد و یک نفر درمانگر را پیدا کند که نمونه کارهای خوبی داشته باشد. همیشه در این سوال بودم که آیا می‌شود آدم خودش خودش را درمان کند. از روی کتاب، از روی یاد گرفته‌های خودش؟ یک نفر در جواب این سوال گفته بود: آدم از روی کتاب آشپزی سیر نمی‌شود!‌ اما نمی‌دانم. سختم است که فکر کنم که نمی‌شود. چون همه پولش را وقتش را و شانسش را ندارند که در موقعیتش قرار بگیرند. وقتی که حال خراب از دست آدم رها می‌شود. وقتی خشم یا غمش دارد به خودش و اطرافیانش آسیب بزند بالاخره باید یک کاری بکند. تا کجا می‌شود تحمل کرد؟ نمی‌دانم آن دوستم چون صمیمی‌تر شده‌ایم این فکر را می‌کند که من خیلی تغییر کرده‌ام یا واقعا این‌طور است. این‌که خودم فکر می کنم تغییر کرده‌ام بخاطر بی‌فایده نبودن تلاش‌ها و هزینه‌هاست یا واقعا این‌طور است؟ اما فکر می‌کنم شکل غم‌هایم و خشم‌هایم و بیشتر از آن، شکل مواجهه‌ام با آن‌ها تغییر کرده. شاید بیشتر از قبل آدم‌ها را زخمی کنم اما بیشتر متوجهش هستم که زخم کاری‌ای نزنم. این‌طور بگویم،‌ فاصلهٔ اوج و دره‌ام کم شده. نه به وقت خوبی و مهربانی آنقدر در اوج می‌روم نه به قدر خشم و نامهربانی آن‌قدر بد می‌زنم. فکر کردم این‌ها را بنویسم شاید به درد کسی خورد. همین.

نتایج دکتری اومد و باید بگم تبریک به جامعهٔ علوم اجتماعی، تبریک به دانشگاه تهران :))

حافظ، *غزل شماره ۲۰۷* ياد باد آن که سر کوی توام منزل بود ديده را روشنی از خاک درت حاصل بود راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود دل چو از پير خرد نقل معانی می‌کرد عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود آه از آن جور و تطاول که در اين دامگه است آه از آن سوز و نيازی که در آن محفل بود در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود دوش بر ياد حريفان به خرابات شدم خم می ديدم خون در دل و پا در گل بود بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق مفتی عقل در اين مسله لايعقل بود راستی خاتم فيروزه بواسحاقی خوش درخشيد ولی دولت مستعجل بود ديدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ که ز سرپنجه شاهين قضا غافل بود

هر امکانی که توی زندگی پیدا می‌کنیم تا کاری که دوست داریم رو بهتر انجام بدیم شبیه یه اسبه، اسبی که حتما از سواری کردن باهاش ل
هر امکانی که توی زندگی پیدا می‌کنیم تا کاری که دوست داریم رو بهتر انجام بدیم شبیه یه اسبه، اسبی که حتما از سواری کردن باهاش لذت می‌بریم و کارمونو آسون می‌کنه اما معلوم نیست که تا کی زیر پامون باشه.... امیدوارم اگه یه روز اسبم رم کرد و خوردم زمین، یا روزگار اسب زین شده‌مو که به زحمت رامش کردم ازم گرفت،‌یادم باشه که باید ادامه داد چه سواره چه پیاده... چرا؟ چون هدفا از وسیله‌ها مهم‌ترند. این‌جا بخونید که چطور میشه به پیاده‌هایی که هدفشون از وسیله‌ها براشون مهم‌تره کمک کرد. حیفه که همچنان جای این ماشین پیش بچه‌ها خالی بمونه. @Choliqazakngo

«معرفی سه سریال به علاقه‌مندان به توسعه محلی» معمولاً وقتی از توسعه محلی حرف می‌زنیم، سراغ کتاب‌ها، مقاله‌ها و تجربه‌های میدانی می‌رویم. اما گاهی یک سریال می‌تواند چیزهایی را پیش چشممان بگذارد که توضیح‌دادنش با مفاهیم نظری سخت‌تر است.‌ چیزهایی مثل زندگی روزمرهٔ یک اجتماع، روابط غیررسمی قدرت، سازوکارهای مراقبت جمعی و اینکه تصمیم‌های کوچک محلی واقعاً چطور گرفته می‌شوند. در ادامه سه سریال معرفی می‌کنم که هرکدام از زاویه‌ای متفاوت، می‌توانند برای علاقه‌مندان به توسعه محلی دیدنی باشند: ۱. سریال Panchayat | هند سریال پانچایات در فارسی به دهیاری یا دهداری ترجمه شده که ترجمۀ دقیقی نیست. پانچایات سیستم مدیریت محلی در هند است که در فارسی معادل مناسبی برایش نداریم.‌ فیلم دربارهٔ یک مهندس جوان است که به‌دلیل نداشتن گزینه شغلی بهتر، دبیر یک «گرام پانچایات» در روستایی در هند می‌شود. از همین موقعیت ساده، وارد زندگی روزمره نظام حکمرانی محلی می‌شویم. پانچایات پر از موقعیت‌هایی است که می‌شود در آن به برخی مفاهیم کلیدی توسعه محلی مانند مشارکت، نمایندگی، قدرت رسمی و واقعی، رابطه دولت و جامعه محلی و نقش فرد بیرونی فکر کرد. ۲.سریال Hometown Cha-Cha-Cha | کره جنوبی این سریال در فارسی با نام دهکده ساحلی چاچاچا ترجمه شده. ماجرای یک شهر کوچک ساحلی به نام گونگجین است. گونگجین اجتماعی است با شبکه‌ای متراکم از روابط، انجمن محلی موفق و غیرموفق، کسب‌وکارهای کوچک، مراقبت از سالمندان، خبررسانی غیررسمی، تعارض و همیاری. دهکدهٔ چاچاچا، یک کامیونیتی توانمند ولی نه ایده‌آل را به تصویر می‌کشد و شاید بتوان آن را نزدیک به چیزی دید که یک کنشگر توسعه‌محلی علاقه‌مند است دست اندر کار ساختنش باشد. ۳.سریال  Meet Yourself | چین سریال با نام خودت را دریاب در فارسی ترجمه شده، ماجرای زنی جوان است که پس از یک فقدان، زندگی شهری‌اش را برای مدتی کنار می‌گذارد و به روستایی در یون‌نان می‌رود. آنجا با جوانی بومی آشنا می‌شود که شغل شهری‌اش را رها کرده و به زادگاهش برگشته تا با تقویت گردشگری و کسب‌وکارهای محلی به احیای اقتصاد روستا کمک کند. این سریال هم موقعیت‌های خوبی برای فکر کردن به سوالات اساسی توسعه محلی را فراهم می‌کند. این سه سریال سه تصویر متفاوت پیش رو می‌گذارند: پانچایات، حکمرانی محلی را، دهکدهٔ چاچاچا، زندگی یک کامیونیتی را، و خودت را دریاب، تلاش برای ساختن آینده اقتصادی یک اجتماع محلی را. هیچ‌کدام قرار نیست الگوی «درست توسعه» باشند و هیچ‌کدام را هم نباید مستند واقعیت روستایی هند، کره یا چین در نظر گرفت. بایدها و نبایدهای کار توسعه محلی را هم به بیننده یاد نمی‌دهد.‌ اما ارزش خاصی که برای علاقه‌مندان توسعه میتواند داشته باشد، این‌ است که می‌توانیم مدتی را در دل یک کامیونیتی و مسائل و موقعیت‌هایش زندگی کنیم، بدون این‌که مداخله‌ای در آن انجام دهیم و حین دیدن آن تحلیل کنیم که اگر ما به عنوان یک تسهیلگر توسعه محلی آن‌جا بودیم می‌توانستیم در همین زیست جاری اجتماع چه بهبودی ایجاد کنیم؟ از این جهت هم تنوع خوبی است که برای فکرکردن به توسعه محلی، به جای خواندن کتاب و شرکت در کارگاه و همایش، گاهی روی مبل بنشینیم و با خانواده سریال ببینیم.‌

این متن قرار بود یه پست تلگرامی باشه، اما اینقدر جای صحبت بود که کم کم تبدیل به یه کتابچهٔ مختصر شد. ابعادش رو به شکلی تنظیم کردم که در صفحهٔ موبایل به راحتی خونده بشه. حدود ۱۰ روز برای نوشتنش وقت گذاشتم. با تمام قلبم تقدیمش می‌کنم به همهٔ کسانی که به خوندن این حرف‌ها و توجه به این جنبه‌ها از کار اجتماعی نیاز دارند. امیدوارم خونده بشه و برسه به دست کسانی که به دردشون بخوره.

«مرگ چنین خواجه نه کاریست خُرد»  دعوتی برای گفتگو دربارهٔ جای خالی پروتکل‌های روابط انسانی در سازمان‌های اجتماعی ایران نوشته‌ای از: الهام مراد/ تسهیلگر و پژوهشگر توسعه محلی

این مصاحبه با حکیم رو خیلی دوست داشتم و از شنیدنش لذت بردم به شما هم توصیه می‌کنم. خیلی هم شبیه شخصیت حکیم شده. همون‌قدر که سخت نمی‌گیره و ساده حرف می‌زنه آخر کار که می‌خواد عملکردها رو تحلیل کنه جدی و با دقت صحبت می‌کنه. گوش دادن این اپیزود رو به همهٔ علاقه‌مندان توسعه محلی و بلوچستان توصیه می‌کنم و پیشاپیش بگم که مهمه که تا آخرشو گوش کنید. ممنون از مهدیه عباس زاده که با همهٔ بالا و پایین‌ها چراغ پادکست مسئله رو روشن نگه‌ داشته.

🎙️ چابهار در جنگ؛ به روایت یک فعال اجتماعی چابهار پس از روزهایی که جنوب کشور درگیر جنگ وحملات نظامی شد، به سراغ حکیم پاده با
🎙️ چابهار در جنگ؛ به روایت یک فعال اجتماعی چابهار پس از روزهایی که جنوب کشور درگیر جنگ وحملات نظامی شد، به سراغ حکیم پاده بان، از فعالان اجتماعی محلی چابهار رفتیم، وبا او درباره تجربه مردم و کسب‌وکارهای منطقه در روزهای جنگ گفت‌وگو کردیم؛ اماگفت‌وگو به یک سؤال مهم‌ دیگر رسید: فعالیت اجتماعی واقعی چه تفاوتی بافعالیتی دارد که نمایشی است و شاید بیشتر برای منافع خودمان انجام می‌شود؟ حکیم از تجربه‌اش در چابهار می‌گوید و ازاینکه چطور می‌شود به جای فعالیت نمایشی، به توسعه واقعی یک منطقه کمک کرد. 🎧 لینک شنیدن در کست باکس 🎧 لینک شنیدن در شنوتو 📌 به دلیل مشکلات اینترنت چابهار، ضبط تصویری این قسمت ناکام ماند و تنهانسخه صوتی در دسترس است. @Masale_Podcast

«مرگ چنین خواجه نه کاریست خُرد» این عنوان متنیست که به زودی دربارهٔ همین موضوع منتشر خواهم کرد. نوشتن متن را همزمان با انتشار همین پست آغاز کرده بودم اما هرچه بیشتر گذشت، بازخوردها و گفتگوها و متاسفانه مثال‌های جدید مصمم‌ترم کرد که باید در این باره بیشتر گفت. شاید سیل، اندک سازمان‌هایی را برده باشد اما برای بسیاری دیگر که اکثریت سالم این حوزه‌اند و برای حیثیت عمومی سازمان های اجتماعی، می‌شود سرِ چشمه را به بیلِ گفتگو و آگاه‌سازی بست که گفته‌اند: سرِ چشمه شایَد گرفتن به بیل چو پُر شد نشاید گذشتن به پیل

گزارش فعالیت‌های ارغوانِ توسعه که در این پست به آن اشاره مختصری کردم، هم منتشر شد: https://t.me/arghavandevelopment/26