سیاه مشقهای ناخدا مسعود
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
382
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+230 days
Posts Archive
خاموش میانِ لحظه ها می فهمید
در اوجِ سکوت و بی صدا می فهمید
از بین تمام فصلها همواره
پاییز فقط حالِ مرا می فهمید....
@nakhodamasoud
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشینِ پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم، که داغ بوسهٔ پر حسرت تو را
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و سازِ ما
از پردهٔ خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابه لای دامن شبرنگ زندگی
رفتم، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خندههای وحشی توفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کردهها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
"فروغ فرخــزاد"
@nakhodamasoud
ماه ِرمضان است ولی غمگینم
از رخ عرق ِشرم فقط می چینم
اِفطارشد و دوباره مسؤولان را
جای فقرا به سفره ها می بینم...
#رحیمی_رامهرمزی
@nakhodamasoud
ﺷﻬﺮﻫﺎ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ؛
ﻭﻟﯽ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ!!!
ﻣﺜﻞ ﺩُﮐﺎﻥِ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ،
ﻭﻟﯽ ﻣﺮﺟﻮﻋﯽ!!!
ﻫﻤﻪ ﯼ ﻗﻮﻝ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﻭ ﻏﺰﻟﻢ،
ﺍﺟﺒﺎﺭﯾﺴﺖ!
ﻋﺎﺷﻘﯽﻫﺎ ﻫﻤﮕﯽ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﺑﯿﮑﺎﺭﯾﺴﺖ!!!
ﻫﻤﻪ ﭼﻮﻥ ﺷﺎﻝ،
ﻓﻘﻂ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ!
ﻣﺜﻞ ﻗﺤﻄﯽ ﺯﺩﻩﻫﺎ
ﻣﯿﻞ ﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ..!!
ﻣﻌﻨﯽ ﻋﺸﻖ ﺷﺪﻩ
ﺭﻓﺘﻦ ﺟﺎﯼ ﺧﻠﻮﺕ!
ﺑﻮﺳﻪﻫﺎﺷﺎﻥ ﻫﻤﮕﯽ
ﺑﺎﺭﻗﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﺷﻬﻮﺕ...
@nakhodamasoud
مرو راهی که با ریگی بلغزی
مشو بیدی که با بادی بلرزی
تو را قدر و تو را قیمت گران است
مکن کاری که یک ارزن نیرزی . . .
@nakhodamasoud
گل که باشی ؛ باغبانها دست چینت میکنند
سنگ باشی میتراشند و نگینت میکنند ...
هرگز از این پیله تنهایی ات غمگین نباش ؛
روزگاری میرسد ؛ فرش زمینت میکنند !!!
چوب خشکی در بیابان باش ؛ اما مرد باش
چوب نامردی اگر در آستینت میکنند ...
ای درخت پیر ؛ بر این شاخه ها دل خوش نکن
چون که با دست تبر ؛ مطبخ نشینت میکنند
نیشخند دوستان از زخم دشمن بدتر است
آشنایان بیشتر اندوهگینت میکنند ...
@nakhodamasoud
دردم این بود که از یارِ خودی گل خوردم!
قطعهی خسته
آواز امیر عظیمی
شعر مهدی موسوی
@nakhodamasoud
آن تاجِ گلی که دستِ یارِ من بود
پایانِ جهانِ انتظارِ من بود
افسوس گذاشت بر سرِ گوری که
دیوار به دیوارِ مزارِ من بود!
#رحیمی_رامهرمزی
@nakhodamasoud
صدایت در نمی آید، کجا افتاده ای بی جان
دل دیوانه، گرگ تیرخورده، اسب نافرمان!
غزالان جوان از غُرشت دیگر نمی ترسند
دُمت بازیچه ی کفتارها شد شیر بی دندان!
چه آمد بر سرت در شعله های دوزخ اما سرد
چه دیدی در حیاط کوچک پاییز در زندان
چرا سربازهایت از هراس جنگ خشکیدند
چه ماند از تخت و تاجت شهریار شهر سنگستان؟
چرا از خاک مان جز بوته ی حسرت نمی روید
کجای این بیابان گریه کردی ابر سرگردان؟
نبودی هفت گاو چاق، اهل شهر را خوردند!
نیا بیرون! کسی چشم انتظارت نیست در کنعان
به زندان می برد؟ باشد! اگر کوریم، باکی نیست
که دارد انتظار مردی از آغامحمدخان؟
که دارد انتظار رویش گُل داخل سلول؟
که دارد انتظار برف، در گرمای تابستان؟
به یک اندازه بدبختیم! ماه و سال بی معنی ست
چه فرقی می کند اسفند، یا مرداد، یا آبان.
.
دلم سرداست،چون منظومه ای بی ویس وبی رامین
دلم خون است، چون شیراز بی داش آکل و مرجان
نهیبت می زنم با لهجه ی اجساد نیشابور
نگاهت می کنم با چشم های مردم کرمان
قفس می گفت: با مُردن هم آزادی نخواهی یافت
فریبم داده ای با قصه ی طوطی و بازرگان
تبر در دست مردم، تندباد بی امان در پیش
مبادا ساقه در دستت بلغزد غول آویزان!
#حامد_ابراهیم_پور
@nakhodamasoud
انديشه ىِ عمر بيش از شصت منه
هرجا كه قدم نهى به جز مست منه
زآن پيش كه كاسه ىِ سرت كوزه كنند
تو كوزه ز دوش و كاسه از دست منه..
#خيام
@nakhodamasoud
در این سرای بیکسی
نشستهام به در نگاه میکنم
دریچه آه میکشد
تو از کدام راه میرسی
خیال دیدنت چه دلپذیر بود
جوانیام در این امید پیر شد، نیامدی و دیر شد...
#امير_هوشنگ_ابتهاج
@nakhodamasoud
نسیمی کز بُنِ آن کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیرُم خیالش را در آغوش
سحر از بسترُم بوی گل آیو...
@nakhodamasoud
بیچاره تر از عالم و آدم هستیم
ماتم زده ای مثل محرّم هستیم
نه گندمی و نه یار گندم گونی
ما هم دلمان خوش است آدم هستیم...
#بيژن_ارژن
@nakhodamasoud
مجویید در من ز شادی نشانه
من و تا ابد این غم جاودانه
من آن قصهی تلخ درد آفرینم
که دیگر نپرسند از من نشانه
نجوید مرا چشم افسانه جویی
نگوید مرا، قصه گوی زمانه
من آن مرغ غمگین تنها نشینم
که دیگر ندارم هوای ترانه
ربودند جفت مرا از کنارم
شکستند بال مرا، بی بهانه
من آن تک درختم که دژخیم پاییز
چنان کوفته بر تنم تازیانه
که خفته است در من فروغ جوانی
که مرده است در من امید جوانه
نه دست بهاری نوازد تنم را
نه مرغی به شاخم کند، آشیانه
من آن بیکرانِ کویرم که در من
نیفشاده جز دست اندوه*، دانه
چه میپرسی از قصّهی غصّه هایم؟
که از من تو را خود همین بس فسانه
که من دشت خشکم که در من نشسته است
کران تا کران، حسرتی بیکرانه
حسین منزوی
* اندوهی که در این غزل موج میزند، مربوط به سالهای سیاه حکومت قبلی و سالهای خاکستری جوانی شاعر است و در سال ١٣۴٥ سروده شده است.
@nakhodamasoud
دنیا چه قشنگ است اگر جنگ نباشد
بی پولی یک مرد بر او ننگ نباشد
دنیا چه قشنگ است اگر دست گرفتار
در قافیه ی زندگی اش تنگ نباشد
دنیا چه قشنگ است اگر در گذر عمر
آنکس که تو دلدادیش هفرنگ نباشد
دنیا چه قشنگ است اگر بلبل مستان
از هجر گلش غمزده, دلتنگ نباشد
دنیا چه قشنگ است اگر آن دلِ دلبر
در پاسخ دلدادگیم سنگ نباشد
دنیا چه قشنگ است اگر در ره یاری
این پای خدادادیمان لنگ نباشد…
#حسين_عابدى
@nakhodamasoud
فلک کِی بشنوه آه و فغونم ؟ به هر گردش زنه آتیش به جونم ...
یک عمری بگذرونم با غم و درد ، به کام دل نگرده آسمونم !
@nakhodamasoud
