ناب ترین شعرومتن عاشقانه
Open in Telegram
1 003
Subscribers
+124 hours
+47 days
+330 days
Posts Archive
افسوس که این مزرعه را آب گرفته ..
دهقان مصیبتزده را خواب گرفته !!
خون دل ما رنگ میِ ناب گرفته ..
وز سوزشِ تب ، پیکرمان تاب گرفته !!
رخسار هنر گونهی مهتاب گرفته ..
چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته !!
#ادیب_الممالک_فراهانی
هر شب
حس حضورت را
نقش بودنت در کنارم را
در خیالم
وَ به روی بومِ آغوشم
نقاشی میکنم!!!
می خواهم امشب خانهیِ میانِ دستانِ گرمت
میزبان نفس های سردم باشد....
میخواهم با تو دیوانگی کنم
دیوانگی هم با تو ، عالم
قشنگی دارد......
#مینو_پیله_چی
قند به چه کار آید، آنگاه که در کنار چای شیرینی حضور تو را داشته باشم؟!
#خدیجه_بانو
وقتی میبینم
نزدیک ترین آدم به من
دور ترین است به من...
مُردنم میگیرد...!
#محسن_دعاوی
.
خوش آن زمان که نکویان کنند غارت شهر
مرا تو گیری و گویی که این اسیر من است
- شهیدی قمی
.
بہ گلو بغض
و بہ لب اشڪ
و بہ آغوشم درد
شانهاے نیست ولے شڪر ڪہ دیوارے هست!
.
این سرزمین عادت دارد درد را در سکوت
بکشد، آدمهایش ایستاده فرسوده میشوند،
نه از نایستادن، که از زیاد ایستادن ...
ریشهها در خاک ماندهاند، اما باد هر روز
شدیدتر میوزد ،کسی نمیپرسد چرا درخت
خم شده، همه تعجب میکنند که چرا هنوز
نشکسته ...
در این روزها، آدمها به هم نگاه میکنند،
بیآنکه چیزی بگویند، چون کلمات یا گران
شدهاند یا خطرناک، اما نگاهها هنوز کار
خودشان را میکنند؛ هنوز میفهمانند که،
تنها نیستی ...
زندگی همین است در این خاک،
ادامه دادن ...
حتی وقتی دلیل روشنی برای ادامه
نیست ...
جناب محمود دولت آبادی
بی تو این دیده،
کجا میل به دیدن دارد
قصهی عشق،
مگر بی تو شنیدن دارد؟
.
هر کجا حیرانم اندر چشم گریانم توئی
روی در هرکس که دارم قبلهٔ جانم توئی
گرچه در بزم دگر شبها چو شمعم در گداز
آن که هر دم میکشد از سوز پنهانم توئی
.
به او گفتم: «فقط خلوت گزینم»
بگفتا: «من کنارت مینشینم؛
بیا با هم در این خلوت بمانیم»
مگر میشد در او دنیا نبینم؟
در جنگ با چشمهایم
با دهانم باختم
جنگ نا برابری بود
هجوم دردها امانم را برید
نتوانستم دردهیم را
اشک چشمهایم
و صدایی خفه شده در گلوی
را سامان دهم
من خسته ام از این جنگهایی پیاپی
و نابرابر
کسی نیست پادر میانی کند؟!
#نسیم_سرلک
.
روزگاریست که سودای بتان دین من است
غم این کار نشاط دل غمگین من است
دیدن روی تو را دیده جان بین باید
وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است
یار من باش که زیب فلک و زینت دهر
از مه روی تو و اشک چو پروین من است
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است
یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست
که مغیلان طریقش گل و نسرین من است
حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان
که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است
حافظ
