نگارش های محمدعلی خُشنو
Open in Telegram
درود و مهر شما را در این کانال به خواندن و احساس کردنِ نگرشی نو و جهانی بی مرز دعوت می کنم. اگر که قدرت اندیشیدن و تعابیر نو را ندارید وارد نشوید ❤️❤️ جهانمان آباد به عشق✌🏻 ارتباط با نویسنده👇🏻 @Mohammadali_khoshnoo1
Show more2 283
Subscribers
No data24 hours
-1167 days
-46630 days
Posts Archive
تو را دوستت داشتن، هنر بود،
تو را دوستت داشتن، شعر بود و شرر بود،
راز بود، فلسفه و آزادی و پرواز بود،
تو را دوستت داشتن، معنای زیستن را دانستن بود!
تو در تن کدامین باد میچرخی،
همراه با کدامين آیین میرقصی؟
تو به همراه کدام نور، میباری
در تن کدامین واژه، شعر را میآرایی؟
تو در سکوتِ کدامین فیسلوف، فریاد میشوی
و در باروهای کدامین عارف، مستانه میشوی؟!
تو، در شیب زندگانی
در قلب قهقهرای ناهمگون این بازی،
میان قوارهی آرامش،
لباس بر تنِ این منظومه انداختهای،
آری، تو را دوستت داشتن هنر بود
که تو را به دام انداختن، کار هر عاشق بود!
#محمدعلی_خشنو
#بانام_نویسنده_نشردهیم
سرد بود هوای حضور آدمها
کز کرده مانده بود به اسارت سرما،
مرده بود عشق در این جغرافیا
بیروح بود این طراحی و معماریها...!
آدميزاد چرا باید آدم میکشت؟
آدميزاد چرا باید میخوابید پشت به پشت؟
آدميزاد چرا نمیدانست که خواهد مُرد
چرا نمیدانست که حق یکدیگر را نباید خُرد؟
یخ بود زمین، مثل اولین آغاز برای حیات،
تاریک مانده است زمین
چنان قبل از تابشهای نور بر این سیارهی گردان!
آدمی در پی چه چیزی دیوانهوار میخزد، میجهد
در همهی ابعاد این حیات، میمیرد، میرود؟!
آدمی سرد بود خانهی دل و جاناش،
و دراين سراب، نمیدانست عشق است راه و رهبرَش!
#محمدعلی_خشنو
#بانام_نویسنده_نشردهیم
سودای تو را، سیمای بهشت به سر دارد،
به صورت دارد،
به آیینهی چرخان، در زوایای پنهان عشق حاکمیت دارد!
سودای تو، سودآوریست،
آرامش را در جان داشتن و بهرهوریست،
چشمهای تو رویای جهانی در رقص است
شیپوری شکیبا بر پایان هر جنگ است!
با شکوهی
استوار چنان دماوند
گسترده و متمدن چنان زاگرسِ کهن،
نبض تو، هنر است
رد عطر تو بر جان هر عاشق درگذر است!
تو را فرای باورهای هزاران سالهی بشر
میان قاموسهای مقتدر
در تن هر شراب
میان هر آب و آیینه و آفتاب،
میشود چنان خون در رگهای خود دوستت داشت!
تو را به بقای عمر
به ارزشمندیهای این زندگانی
باید عشق ورزید
به تمنای هر نور و هر سکوت و هر تاریکی!
تو را دوستت داشتن نیاز است
چنان باران، نسیم، باور، ایمان..!
#ﻣﺤﻤﺪﻋﻠﯽ_ﺧﺸﻨﻮ
#بانام_نویسنده_نشردهیم
در این زندگانی
امید و تلاش، حاکمیت میداشتند برای راه،
جنگیدن یک جبر بود برای بقا،
و مرگ حقیقتی ناگریز بود
تا ابدیت را کمی دیر به فرجام رسانده باشد!
برای این زیستن، باید جنگید
باید خروشید و بیوقفه به سنت پروانهها، پیلهها را گشود،
برای زیستن برای بقا، مورچهوار باید زیست،
پر تکاپو، فرمانده، فرمانبردار و عاشق!
و به راستی که اگر عشق نبود
ارزشهای این همه جنگيدنها به چه چیزی میبود؟
#محمدعلی_خشنو
#بانام_نویسنده_نشردهیم
رها بود محوری شناور در تن تاریکیهای آسمان،
عریان بود تن و جان و منحنیهای حیرتانگیز آسمان،
عشق بود آنجا
جاری بود تاریکی و شقه میانداخت بر بام این منظومه، نور!
عشق بود به زبان باد و چرخش و آتش،
جنگ بود بر پیراهن زمین،
سنگ میشد، آتش
آهن، میشد گلوله
و خون میرقصید بر خاورمیانه!
براستی ،چرا زنان، حاکم نمیشدند بر زمین؟
زن به معنای زن بودنهای تهی از پلیدیها منظورم بود،
تهی از دروغ و کثافت و جنایتها منظورم بود!
خون میبارد بر تن این خاک
آوار میشود این سرزمین پاک،
میمیرند بیگناهان و همچنان زنده هستند اربابان،
زمین همچنان دهان گشوده است برای تمام جاندارن،
و عشق، و انسان بودن، استوار میمانند همچنان!
رها بود محوری استوار به نام زمان
تا بمیراند ما را یکان به یکان
تا در این هیاهوی جنگ و صلحهای بشر
مرگ را قافیه چیند به هر آیین و هر باور و هر ایمان!
و حالا ای زمین ای زمان
فراسوی هر مرگ و هر جنگ و صلح در هر تن،
دوستت دارم تو را در جان تنهاییهای این من و این تن!
#ﻣﺤﻤﺪﻋﻠﯽ_ﺧﺸﻨﻮ
#بانام_نویسنده_نشردهیم
و حالا باید ایمان داشت به متفاوت بودن،
به ابعادی از حضور بر این پرتگاهِ با شعور
به رستاخیز شدن بر باوری مکتوب،
به دیوانگیهای نامعقول آدمها
به کفایت داشتن از این نامردمیها
به خون
به گرسنگی، به اسارت، به خفقان!
باید ایمان داشت به غریبانگیها
به سردرگمیها
به منافعطلبیها
به رسالتهایی که نمیداند چیزی از آن خدا!
ایمان باید داشت به تندی و تیزی ریحان
به موشکهای خونخوار
به حاکمینی به رسالتها کفتار،
به نافرجامیهای ممتدی که بر آستینِ کفنها بوسه میزنند در خاک!
و حالا ایمان باید داشت به شکوفاییهای تنها ماندن
به بوسیدن، به خوابیدن، به ایران، به مردن!
#محمدعلی_خشنو
#بانام_نویسنده_نشردهیم
من قصهگوی هزار کتیبهی متلاشی شده در زمانِ خویشتنام،
قصهی نیایشهای من با تو در سکوت،
کتیبههای رسوخ کرده بر فرق سر نرونهای مغز،
متلاشی شده به رازها و معماری و معماهای حیات،
زمان، زمانی که گم بود و آواره
تا تو را در بغل بگیرد در جهانی، تازه...!
حالا، در روزنهی اکنون،
در جهانی پس از تکرارهای حقارت، رفتن را فریاد میزند به بیمرزیهای این زندگانی...!
این زندگانی نام میداشت یا زنده ماندن در پس هزار خشم و هیاهوی این هیاتِ درد و دیوانگیهای بشری؟
کورانه ره است این کویر آدمی،
گیج، حیران و سردرگم مانده بی عشق، این زندگانی!
و من به روزنهی اکنون، دوستت دارم...
#محمدعلی_خشنو
#بانام_نویسنده_نشردهیم
ما چقدر معصومیت داشتهایم،
ما چقدر مظلومیت داشتهایم!
ما از کجا تا به کجا غم خوردهایم،
ما از کی و چرا اینچنین تبر خوردهایم؟
ما میان این گرداب
لابهلای این زخمها و سراب،
در چگونگیهای این کهن بام
چقدر گریه کردهایم، چقدر برای نداشتنهای خود از دل و جان ضجه زدهایم،
ما را چرا باید میکشت این غریبانگیهای همه سوی حیات؟
ما چرا باید قاتل میشدیم؟
ما چرا باید مرگ یکدیگر را میدیدیم؟
ما چرا باید چنان اولین یورش انسان به سمت جنگل را
همچنان در این عصر تازه، زندگی میکردیم؟
ما که دیگر جنگلی نبود وجودمان، بود؟
ما چقدر مردیم و عظمتهای زنده بودن را تنفس کردیم،
ما چقدر تباه میکردیم این فرصتِ زیستن را!
ما را چرا، ما را چگونه، ما را تا به کی
چنین احاطه کردهاید به اندوه و پلیدیها؟
ما، بیدار خواهیم شد، ایمان دارم!
پس یا پیش از مرگ...!
#محمدعلی_خشنو
#بانام_نویسنده_نشردهیم
جهان، پیشتر از ما هم بود!
آنسان که قبل از نوادگان ما، جهان بود!
این ما بودهایم که بیاراده و آگاهی آمدهایم،
ما هستیم که در غبار واژگان اسیر ماندهایم
و به حصرِ حصارِ چگونگی و چیستیها، ماندهایم!
ما، میان این قافلهی بی قافیهی سرگردان،
دست در دستهای شروط و جهانبینیهای کورانهی خود،
یکایک غرایز غریب خود را حاکم کردیم،
راه رفتیم، جستیم در لمس ردپای خودخواهیهای خونین و جلادگونهی خود!
ما بودیم که در جانِ بی روحِ افسانهها خزیدن آغاز میکردیم،
که یکدیگر را به کلام و جنایت و آهن، کشتیم!
ما بودیم که در جهانی قائده گشته به نور و سکوت،
ظلمانیها را به نقاب معصومیتها پوشاندیم!
ما بودیم که این جهان را به سرانگشتانِ نحسِ منافعطلبیهای خود
فروختیم و درآن، عشق را میکشتیم!
#محمدعلی_خشنو
#بانام_نویسنده_نشردهیم
انسانها از زمان تولد تا به هنگامهی مرگ، دردهای زیادی را تجربه میکنند که عمومن شباهت دارند به یکدیگر.
بیاییم یک بار برای همیشه به این دردها بیندیشیم،
اندیشه کنیم به چرایی و چیستیهای دردها، بیاییم بدانیم که گاهی این دردها خودساخته هستند و گاهی برما تحمیل شدهاند، خواه خردمند باشیم و خواه نادان،
خواه پولدار و ثروتمند باشیم و خواه بیپول باشیم و فقیر...
این زندگانی برای همهی انسانها با توجه به شهودات و شنیدهها، با گریه آغاز میشود که این خودش نخستین درد است.
پس آغاز کنیم:
درد آمدن به دنیایی غریب و نشناخته،
درد تنهایی، درد غریبانگیها، درد گرسنگی، درد دلپیچهای نوزادی، درد بین شانههایی که مدتها جمع بودند در شکم مادر،
درد خواستههای یک به یک در رشد کردنهای انسانی
درد تنبیه شدن، محدود شدن، به بنبست رسیدن، درد مرگ رویاها، درد جهان کودکی، درد دیدن مرگ حیوانات، اسباببازیها، تخیلات،
درد مرگ پدر، مادر، برادر، خواهر، عشق!
این دردها عمومن همگانی هستند و میشود گفت که انسانها همگی آنان را تجربه میکنند، مگر اندکی، که همیشه اندکی استثنا در مواردی وجود دارد، مگر مردن!
یک دردی هست که همگانی نیست و هرکسی آن را تجربه نمیکند که معروف است به این جمله:
مار در آستین خود، پرورش دادهام!
یعنی ما یکی را بزرگ میکنیم و به آن تمام داشتهها و دانش خود را میآموزیم، اما در آینده بواسطهی همان چیزها، به ما ضربه میزند!
این درد، یکی از نهاییترین دردهای هر انسان است، از درد خیانت، دردناکتر است!
حالا به گمان شما، علت وجود این دردها چه چیزهای میتوانند باشند که نفس انسان را بند نیاورد، مگر اینکه بگوییم این دردها برای ادامهی زندگی، درس هستند؟
میشود نیکی نکرد تا نیش نخورد؟
عشق و انسان بودن چه میشود پس؟
گیج میزند، گهوارهی زیستن!
آه...
#محمدعلی_خشنو
#بانام_نویسنده_نشردهیم
امروز، روز جهانی قائدگی دختران و زنان است،
چیزی که خیلیها از گفتن آن خجالت میکشند!
عجیب است، نیست؟
پریودی، یک روند و مسیر طبیعی برای بانوان است،
مسیری که درد دارد و گاهی گریه دارد و بغض،
پریودی چیزیست که خودش یک درد است
و مخفی نگهداشتن آن، دردی دردمندانهتر...!
امیدوارم که بانوان این تابو را بشکنند و جسورانه این درد را سپری کنند و نترسند از نگرشهای منفور و کورانهی دیگران،
پریود شدن یک چیزیست که در ساختار بانوان وجود دارد و نیاز است،
پس چرا این موجودیت باعث خجالت باشد؟
به نظر میآید که هم خود و هم خدای خود را سبک میشمارند،
وگرنه چرا باید از چیزی که در خلقت یک بانو وجود دارد، خجالت بکشد!
روز قائدگی و پریودی را محترم بشماریم و این موضوع را طبیعی و ارزشمند بدانیم.
#محمدعلی_خشنو
#بانام_نویسنده_نشردهیم
زندگی همین ادراک بود،
همین تجربیات، افهام و دگرگونیها بود،
زندگی همین آمدنها و رفتنها بود،
یکی میآید تا ما را بسازد یک ویرانه
بیآنکه دانسته باشیم چیزی از اعماقِ آینده،
یکی میآید تا ما را آبادانی دهد به رسالتی پربار در تنِ عشق،
و باز فارغ ماندهایم از این دگردیسیهای جامانده..!
بیشک که ما بیگناه بودهایم
چرا که در نخست تجربه کردهایم و بعدها، آموختهایم!
این خوب است، خیلی خوب...
یکی میآید تا پنجرهای مدرن از عشق را
نمایی تازه از قاب این بهشت را
نگرشی برتر از این حضور و سرشت را،
بر پایههای ابر انسان بودن، بیاموزد به ما
فرای هر چشمداشت و تکبر و حیله و ریا..!
خوب است، نه؟
خوب است این زندگانی
با همهی دردها و لذتها و این حجم از ویرانی و آبادانی!
#محمدعلی_خشنو
#بانام_نویسنده_نشردهیم
ما چرا یاد داریم؟
چرا حافظه را در هیاهوی وجودِ خود
چنان خون در تن داریم؟
ما هرآنچه که لازم برای یک زندگانی بود را در ابعادِ وجود خود داشتهایم،
حالا استثنا هم موجودیت دارد بر این داراییها!
ما باید بیاد داشته باشیم گذشته را
تا در اکنون، خود را گم نکرده باشیم!
باید یادمان بماند مهربانیها را
زخم خوردن، تبعیض و خيانتها را،
بیاد که داشته باشیم، دیگر هیچ چیزی ما را وقیح، جیرهخوار، پلید و بیشرف نمیسازد،
چرا که میآموزیم هیچ چیزی بهتر از عشق، بخشندگی و مهربانی کردن نیست!
من اما بیاد دارم همه را
گرسنگی، درد، سرما، کتکخوردن و فقر را،
بیاد دارم عشق را، ایثارگری و بخشندگی را،
بیاد دارم تو را..!
بیاد دارم در تبادلاتِ خشمگینِ میانِ زمان و عمرمان
تو را دوست داشته باشم، عاشقانه، آگاهانه، عارفانه و فیلسوفانه،
بیاد دارم که از جای زخمهای من
نور میتراود بر این تاریکیهای حیات!
تو، چهها را بیاد داری و میداری!
#محمدعلی_خشنو
#بانام_نویسنده_نشردهیم
جهان، آراسته به شعر بود و هنر،
جهان در منحنیهای تنِ خود، تصویر داشت!
در چشمهای بینای هر سلول و اتمِ آن،
رقص جاریست
موسیقی در واژههای آن چنان آسمان، باقیست!
شعر، فرای تصویر است
شعر، شعور است و شراب است و شب،
رنج است و آه و سکوت!
شعر نه در تصویر مانا میماند
نه در واژگانی که یک جهان را وصف مینمود،
ابزاری بود برای شبگردیهای شاعری محکوم به زیستن،
به مردن، به ایستادن و شلاق به زیرِ بارِ ادراک خوردن!
شعر بود و شکوه،
شعر بود و سیما بود و نبود،
شعر بود و عشق بود و نفرت بود و حماسه،
شعر بود و دربهدری بود و خفتن!
جهان یک شعر بود
یک شعر که پا بر تصویر و تصورات مینهاد
تا بر بامِ کیهان، خدا را،
زمین و انسان را
ملودرامی ساخته باشد که هیچگاه، هیچکس،
قادر نمیبود تا خود را آنجا پنداشته باشد!
شعر نه تصویر میشد و نه آهنگ،
بلکه جهانی میشد تا جهانیان در آن
یا برقصند یا بگریند و یا...!
#محمدعلی_خشنو
#بانام_نویسنده_نشردهیم
بمان
بمان ای آفتابیترین،
ای ماهتابانترین
ای رویای تورا داشتن، بهشت!
بمان در این جان
چنان خون در رگ،
چنان هوا در ریهها
و چنان عشق
برای دلیل این زیستنها!
بمان ای ماندنیترین
ای شهوانیترین بنا برای حیات،
برای نیایش و ستودن و آیینِ بقا...!
بمان که در این هیچستان
در اعماق این تیره رهِ روشن و کور،
عشق بود، رهنما
عشق تو بود که همچنان استور مانده است برجا!
در هیچستان و هیاهوی زخم و زمان،
می و معشوق ما،
مانده است در جان و روان!
بمان که عطر حضور تو ماندن
مرگ هرگونه لذت و آرامش و زیباییهاست..!
#محمدعلی_خشنو
#بانام_نویسنده_نشردهیم
🎧📌📌📌📌📌📌📌📌📌📌
🎙❤️ یک پیاله شعروآرامش ❤️🎙
🐲🐲🐲🐲🐲🐲🐲🐲✨✨✨✨
تنها صداست ڪہ مے ماند
و امان از صداے تو...
ڪہ ابدے شد در گوش من
➖➖➖➖➖➖➖➖➖✨✨✨✨
🎙🫰 ࡅ߳ߊܝ࡙ߺܩܢ 🫰🎙
🌸 🎸. خــــوانندگی™️•
دڪـــلمہ ™️• شــــعر •📖🦋
🫦🫦🫦🫦🫦🫦🫦🫦
✨⃟❖📌📌 دوستان عزیز توجه داشته باشید ⬇️⬇️
✨لیدر برنامه طبق نوبت عزیزانی ک وارد ویسکال میشن رو صدا میکنه ✨
باتشکر 🙏
💜👏👏♾♾🟢🟢
🎸منتظر شنیدن اجراهاے زیباتون هستیم🎸
᯽┉┉┉┉🫧┉┉┉┉┉᯽┓
📌✾⃟👑༆ 𝐺𝑂𝐷➡️.
ࡅߺ߲ߊ ܟߺꤦࡇߺ❟ܝ ࡅ۬ߺ❟ࡅ࡙ߺࡄࡅ۬ߺܥܘ ❟ ܝ᪴ܝܝߺߊܫܝ
# ܩܟߺܩܥ ࡏࡋߺܨ -ܟ۬ߺܝ᪴ܝܝߺࡅ۬ߺ❟
@mohammadali_khoshnoo
✅✾⏰༆𝑇𝐼𝑀𝐸 ➡️🔢🔢🔥🔢🔢
🏷 گروه : 😀𝐁𝐚𝐫𝐚𝐧 𝐒𝐡𝐞𝐫𝐨 𝐃𝐞𝐤𝐥𝐚𝐦𝐞😀
┈┅┅━✦━┅┅┈
https://t.me/+rGC_c9RNSGE0ZTdk
┗᯽┉┉┉┉🫧┉┉┉┉
تو بودهای
روان در مبادلاتی مبهوت میان زمان
میان این یاد و اندیشه و روان!
تو بودهای
چنان آویشن بر تن خاک
چنان شکوهمندیها بر تنِ بابونهی بیباک...
در فراسوی نگاه تو
عشق جاریست،
آزادی آنجا مقتدرانه برپاست،
ومن
در اعماق نگاه تو
مجنون!
ابروی تو
انحنای یک رنگین کمان است،
رنگینکمانی که خط استوای جان بهشت است!
با تو، عشق است اینجا،
تو که شعر میبافی در میانِ هیاهوی حیات،
با تو
تو که آرایه میچینی بر جانِ یک دفتر به نقاشی، پاک!
تو مگر کیستی در این هیاهوی جنگ و خون
که چنین احاطه کردهای مرا در عشق و جنون؟
#محمدعلی_خشنو
#بانام_نویسنده_نشردهیم
