en
Feedback
نگارش های محمدعلی خُشنو

نگارش های محمدعلی خُشنو

Open in Telegram

درود و مهر شما را در این کانال به خواندن و احساس کردنِ نگرشی نو و جهانی بی مرز دعوت می کنم. اگر که قدرت اندیشیدن و تعابیر نو را ندارید وارد نشوید ❤️❤️ جهانمان آباد به عشق✌🏻 ارتباط با نویسنده👇🏻 @Mohammadali_khoshnoo1

Show more
2 283
Subscribers
No data24 hours
-1167 days
-46630 days
Posts Archive
نگذارید که جهان در حاشیه‌ی اندوه، جان بدهد! نگذارید که زمان در گم‌نامی‌های عریان در سوگِ رقص و عشق و آزادی بمیرد! نگذارید که بی‌ وارث بماند حق، ایمان، تمناهای هر احساسِ بی آزار! نگذارید سلامی و درودی، بپوسد با درد، بیهوده بماند مهر بخشیدن، جان دادن و خون برای ایثار دادن! نگذارید به تباهی بچرخد این چرخه‌ی پرواز، این آغاز شده‌ی نامجهولِ نامفهومِ قاتلِ بی‌رحم! نگذارید فراموش بشوند گل‌ها، پرپر شده‌ها در تابوی اسارتگاه، نگذارید که جهان‌ خونخوار باشد و آزادی بدهد جان!

خفته در هیاهوی زمان است، زندگی! جهان در کرانه‌ بیدار است، به فرسودگی! ابدیت در ریه‌های آزادی می‌چرخد، انسان بر محوریتِ اذهان عبور می‌کند و جهالت در فلاسفه‌ی حضور، عریان است! خون می‌چکد از ابعاد این حیات، چرخ می‌خورد مرگ بر این مدار، رذالت می‌پذیرد حیوان، بر این بام و آینده بر اساس مرگ می‌آید! هدیه‌ای رنجور بود این حضور، به کامِ گلوله، به زبانِ بیماری و خفگی و سکته، به اسارت سیاست، به کالبد‌های شرور و بی‌شرافت! این دایره بر بام زمین است، بی‌جغرافیایی خاص، بی برداشتی متمرکز شده بر یک قانون! خفته در مرگ است زندگی، آه..! #محمدعلی_خشنو #بانام_نویسنده_نشردهیم

گام بر فراز دردها می‌رود همچنان! همچنان دل ما تنگ می‌شود برای آنانکه دوستشان داریم اما دست‌هایشان در دست‌های ما نیست! دل ما همچنان خفقان می‌گیرد از حقیقت و راستی‌های مرگ! دل ما بغض می‌کند از ناملایمات و رنج‌های جانداران درد می‌گیرد این دل از بی‌عدالتی‌ها و وحوشِ نسل انسان! دل ما همچنان در غبارآلود بودن‌های این زیستن، می‌تپد در هوای ازیادرفته‌ی آزادی! گام برمی‌دارم من و زمین می‌چرخد در محوری ابدی، شعر در سلول به سلول‌های این جان، می‌زند شریان، فلسفه اینجا ، در جان ما همیشگی جاری‌ست، اینجا فرای دردمندی‌ها، عشق باقی‌ست! همچنان به زیر پهنای بی‌سوی آسمان به اندیشه‌هایی عریان، عشق را نقاشی می‌کنم به واژگان! تو هستی، تو در همه‌ی این سکوت و هیاهوی من هستی، هستی به مستانه‌ی ستارگان به شراب‌های انگورهای مانده در امان! و همچنان که چنین است دوستت دارم! #محمدعلی_خشنو #بانام_نویسنده_نشردهیم

نگاه تو، آبستن به شعوری‌ست که در آن شعری ابدی می‌رقصد! نگاه تو، باران نگاه تو، آب و نان نگاه تو رنگین کمان نگاه تو، جان است و جهان! نگاه تو موسیقی‌های بهشت، بهشتی که در آن جریان دارد شراب و شوق که در آن کودکان، لبخند خدا را نقاشی می‌کنند، بهشتی که فلسفه آن‌جا، آزادی‌هاست! نگاه تو، معرکه در لذت است ناب است، عریان است، آفتاب است! نگاه تو، دست خوش‌بختی بر سایه‌سارِ نسل بشر است، می‌دانم! #محمدعلی_خشنو #بانام_نویسنده_نشردهیم

چقدر پیچیده گذشت بر ما این گذشتن از این گذرگاه! چقدر تلخ، چقدر نکبت‌بار، چقد مظلومانه و معصومانه گذشتیم ما! چندها بار در اوج مظلومیت‌های خود، به ما تعرض شد در انواع احساسات! چندها بار در معصومیت‌های خود درد کشیدیم و در تلاطم‌های این زندگانی، یخ بستیم و شکستیم! چقدر پیچیده گذشتیم از آغوش مادر از دست‌های پدر از زلال بودن‌های تن و روان خویشتن! چقدر بد دیدیم تا کجاها زجر را با جان و دل چشیدیم! چقدر تبعیض چقدر دروغ، هرزگی، حق‌خوری، بی‌صفتی، چندها بار در اوج ایمان خود، کافر شدیم! این حضور پس‌آمد کدامین آزمونی بود که شیاطین در قالب انسان‌ها ترسیم می‌کردند؟ این وسوسه‌های کدامین باغ و سیب و جهان‌های موازی می‌بودند؟! این نکبت را چرا در جان ما می‌کاشتند؟ ما را پیچید به دور خود، غریبانگی‌های این جهان تا در آستین مرگ، مارا زنده بگردانند به سوال؟ و همچنان، خدا در استتار است..! #محمدعلی_خشنو #بانام_نویسنده_نشردهیم

این زیستن، چنان گردباد بود! نبود؟ بود، بود که می‌بلعید در ابعاد خود یکان به یکان آرزو‌ها را، زخم می‌زد بر جان و روان و سلول‌ها! گردبادی خون‌آلود به مدارِ حضور! سرابی گرسنه، سرابی تشنه، سرابی که هرگز سیر نمی‌شد از خوردن شادمانی‌های ما، سرابی که می‌کشت در خود یک به یک موجودات این جهان را..! این زیستن به اسارت اندوه بود به اسارت غم‌های بی امان و پی‌درپی بود! این زیستن برای تمناهای ما خطی سرخ بود خطی صاف و موازی و ممتد به رنگ زجر بود! این زیستن دوا نمی‌شد مگر به عشق، این زیستن را درمان نمی‌کرد چیزی مگر عشق، مگر مهربان ماندن و بخشندگی کردن، این زیستن که قاتل بود ما را، می‌شود به تیرِ عشق آن را کشت و خود جاوید ماند! می‌شود، آری ایمان دارم به این هنر! #محمدعلی_خشنو #بانام_نویسنده_نشردهیم

زندگي یعنی زنده بودن، نه؟ زندگانی همهمه‌ی پر از هیاهوی بشری‌ست، زندگانی بالا و پایین‌های بسیار دارد، خب؟ زندگی خطی صاف و موازی‌ست که در انتهای آن چیزی به‌نام جاویدان مرگ باقی‌ست! ما چه بوده‌ایم ما چه هستیم و از کجا آمده‌ایم، مهم است؟ نیست. مهم حضور است حضور تو در این مرداب، مردابی که نیلوفرانه‌ی تن تو، رقص عشق را آغاز می‌کند! آشفتگی‌های ذهن را به نبض عشق در ریه‌های تو باید خاموش بشود! آرام باید شد شفاف، با ابهت و مغرور چنان چشم‌های شعور و دانش که جهان در چشم‌های عشق جان می‌گیرد، نه؟ #محمدعلی_خشنو #بانام_نویسنده_نشردهیم

در ابعاد این زیست‌گاه بشر، در گوشه‌ای از این کیهان که ترسیمی دارد چنان زنجیر با اشکالی که در چهره‌ی شب، کمی نما دارد، انسان همچنان توهم بر برتری در ذراتِ خود دارد! عجیب است، نیست؟ این حضورِ یگانه‌ی ما در این سکونتگاه بی‌انتها، این هیاهوی خاموش بر قامتِ ناپایدار چشم‌ها، این پیمایش و ابتکار و نوآوری‌ها، همگان ترسیمی شکیبا می‌بودند از شعور ما...! عشق است، که دردهایِ این جان و جهان را می‌بوسد! عشق است که برابری می‌آفریند، که بخشندگی را قانون می داند که عدالت را پرچم بر قد وقواره‌ی زیستن می‌دارد! اگر عشق را خالق نباشد انسان، موجودی تهی‌تر از هر موجود است! چنان شبی رها شده از رقص ستارگان به دور از هر نور و هر بود و هر نبود! عشق است که کیهان را بغل خواهد گرفت تا سامان بگیرد این جان چنان رقص یک پروانه در آغوش نور! #محمدعلی_خشنو #بانام_نویسنده_نشردهیم

طبیعی‌ست بارش دردها در دامان این زندگانی، مگر آنکه فارغ باشی از ابعاد حیوانی و انسانی! چگونه می‌شود تجاوزها، دزدی‌ها، ظلم‌ها و ظالم‌ها را دید اما دردمند نشد برای دردهای هرکس که مظلوم است؟ می‌شود سپرد به قانون حیات به قدرت بی مثال خدا در تن کائنات! طبیعی‌ست مردن، متولد شدن. طبیعی‌ست مرگ یک کرکس اما نه دردآور، چنان مرگ یک پروانه یا کفتر! تضادها حاکمیت دارند رد پای بی‌عدالتی، مهری است که به وسعت زندگانی برجاست! تضاد میان عشق است و نفرت میان شعر است و شکایت میان فحش است و عرفان، تضاد برپاست میان طبیعتی که در طبع بلند و پُر جولان و آرام خود، مرگ را دارد، و در آن‌سوی حیات خود، میلاد را می‌پروراند! طبیعی‌ست این حضور با عشق، بی عشق، طبیعی‌ست این سرداب سردی که حاکم بر افکار بشریت دارد؟ #محمدعلی_خشنو #بانام_نویسنده_نشردهیم

به رخساره‌ی رقصنده‌ی شعری عجیب می‌مانی، شعری که در آن واژگانی دارد پاک واژگانی دارد صمیمی، شعری که در آن جریان دارد شراب مقتدرانه حضور دارد آگاهیِ حیات، شعری که در قعر تن‌اش عشق جولان می‌دهد در هر جهان! رخساره‌ی تو، واژه رخساره‌ی تو موسیقی، رخساره‌ی تو انحنای آفتاب رخساره‌ی تو لازم، مثل آب، رخساره‌ی رخشان ناز تو فلسفه را به سادگی می‌داند، روان را خودمانی و سهل و ساده می‌داند، اواز می‌خواند، رسم و آیین پرواز می‌داند، رخساره‌ی تو بر عشق، فروغ می‌آید رخساره‌ی تو، چنان رشد و نبوغ می‌ماند، رخساره‌ی مدهوش کننده‌ی تو به گمان من، بهشت نام می‌دارد...! #محمدعلی_خشنو #بانام_نویسنده_نشردهیم

و تو را در سکوت و هیاهو، تو را در جنگ و آزادی، تو را در گرمای تابستان و دگردیسی‌های فصل‌ها به امکان و شهود و ملزومات باید دوستت داشت! جولان چشم‌های تو، ناطق نور هستند، ابعاد تاریکی‌های حیات تو شبستانه‌های مستانه‌ی ستارگان هستند! می‌شود به عطر حضور تو، جهانی زیباتر بنا کرد، جهانی که وارثان آن عاشقان باشند که حاکمان آن، شاعران باشند! می‌شود به رقص نگاه تو گیاه از تن خاک بروید آبشاران از دل کوه‌ها خروشان بکنند، می‌شود با تو تنهایی را کشت بشریت را آبستن کرد به صلح، و در پایان این زندگانی آزادی را بی هیچ ترس و قضاوتی، زیست! تو را در بغل باید زیست در جان، در خود، در خود و در خود! #محمدعلی_خشنو #بانام_نویسنده_نشردهیم

برای چه در جهانی دیگر، در پی بهشت، حیران باید بود؟ مگر یک عاشق، از این زیستن چه می‌‌خواهد؟ این جا هرکس که تو را دارد یعنی که یک بهشت ناب را دارد! به‌به... گیسوان تو، رقص نور اند، چشم‌های تو تلالوی حضورند، دست‌های تو، راهنما برای عبورند و بودن‌های تو برای هر عاشق، سنگ صبورند! برای تو را داشتن و عاشق تو ماندن نه دین نیاز است و نه ایمان، نه به قبله‌گاهی اعتماد است، نه به وضویی اعتبار ، نه سجده‌ای مرا حاجت و نه نعمتی مرا ایثار، یک تو برای من هم دین است و هم ایمان هم قبله‌گاه مستحکم این جان! یک تو برای من، همه و همهمه‌ی هر حضور است در سکونتگاه رنگارنگی که خاکستری‌هایش علمدار مانده‌اند! #محمدعلی_خشنو #بانام_نویسنده_نشردهیم

دانش، رسم است و ترسیم بر ابعاد حضورِ هر انسان، آنسان که در گرداب مجهولِ ناخودآگاهِ خویشتن گمگشته باشد و پیدا! چنان تمدن و توهم! یاد بگیرید، آگاه شدن زیباست، چنان رنگین کمان بر تنِ عریان آسمان! یاد بگیرید برای زیستن، نه فقط برای گفتن، یاد بگیرید برای آرام شدن، نه برای تز دادن، یاد بگیرید برای عشق ورزیدن، نه برای خود را فریب دادن! ادراک است، زیستن قانون است برای آگاه شدن که نادان زیستن، خود را کشتن است! آرام باش که آرامش یعنی در مقابل تلاطم‌های زیستن، خردمندانه برخورد کردن، همین و دیگر هیچ! این روانشناسی‌ها این علوم بی ته و بی ریشه‌ی فلاسفه، این سرشت را شعر ساختن این زندگانی را قصیده بافتن، این خود را به دایره‌های عرفان بردن، چیزی نمی‌بودند مگر مسیرهایی برای خود را و جهانِ خود را دوست داشتن! اهل دانش باشید که وقتی می‌میرید، ردپایتان بهشتی باشد برای جهان! زیبا و خداگونه نیست؟ #محمدعلی_خشنو #بانام_نویسنده_نشردهیم

و در تنت، وطنی دارم به بلندای عشق، وطنی که آنجا هویداست بهشت، آرامش جاری‌ست و لذت در انحنای هر آرایه می‌رقصد به آرامی! تن تو، منظومه در منظومه است، کهکشان‌ها در عریانی‌های ابرخوشه‌ها می‌تابند، سکوت آنجاست باد در نفس‌های تو بیدار است، نور، تلالوی شفافِ چشم‌های تو را فریاد می‌زند، عشق می‌رقصد، آهنگِ آتشین تن تو، هوا را نقاشی می‌کند! به‌به، در تن تو هرآنچه لازمه‌ی زیستن است، هست! در این بی‌راه‌ها، دست‌های توی رهنما، وجود تو نور و آزادی‌ها، اندیشه به تو، فارغ می‌سازد ما را از هر بغض و ترس و انواع دردها...! و تن تو، وطنی است که جهان است ای جان... #محمدعلی_خشنو #بانام_نویسنده_نشردهیم

زن‌ها دنیاهای گوناگونی دارند، زن‌ها درهر صورت، به هر کنشی، واکنشی دارند! بعضی از زن‌ها وقتی شکست می‌خورند با قیچی به جنگ با موهای خود می‌روند! بعضی از زن‌ها وقتی از دنیای مردان فرار می‌کنند به گل و گیاه پناه می‌برند، بعضی‌ها به موسیقی بعضی‌ها به کتاب بعضی‌ها به هنر بعضی‌ها به کوه و جنگل و طبیعت! زن‌ها وقتی که زخم می‌خورند گاهی زخم می‌زنند گاهی خود را می‌زنند گاهی زیستن را شقه می‌کنند گاهی هم فقط خود را می‌بینند! زن‌ها وقتی که شکست می‌خورند وقتی که زخم می‌خورند وقتی که رانده از عشق به انسان می‌شوند عمومن سراغ حیوانات، گل وگیاه و طبیعت می‌روند! می‌دانی چیست؟ زن‌ها بدون عشق، می‌میرند! برای این است که وقتی از عشق به آدم‌ها زخم می‌خورند به سمت و سوی چیزهای دیگر می‌روند! اما مردها وقتی عاشق می‌شوند به سمت و سوی عشق ورزیدن به سایر محتوای جهان خود می‌روند! یک تفاوت بزرگ، عمیق، ابدی و روشن! #محمدعلی_خشنو #بانام_نویسنده_نشردهیم

زن‌ها دنیاهای گوناگونی دارند، زن‌ها درهر صورت، به هر کنشی، واکنشی دارند! بعضی از زن‌ها وقتی شکست می‌خورند با قیچی به جنگ با موهای خود می‌روند! بعضی از زن‌ها وقتی از دنیای مردان فرار می‌کنند به گل و گیاه پناه می‌برند، بعضی‌ها به موسیقی بعضی‌ها به کتاب بعضی‌ها به هنر بعضی‌ها به کوه و جنگل و طبیعت! زن‌ها وقتی که زخم می‌خورند گاهی زخم می‌زنند گاهی خود را می‌زنند گاهی زیستن را شقه می‌کنند گاهی هم فقط خود را می‌بینند! زن‌ها وقتی که شکست می‌خورند وقتی که زخم می‌خورند وقتی که رانده از عشق به انسان می‌شوند عمومن سراغ حیوانات، گل وگیاه و طبیعت می‌روند! می‌دانی چیست؟ زن‌ها بدون عشق، می‌میرند! برای این است که وقتی از عشق به آدم‌ها زخم می‌خورند به سمت و سوی چیزهای دیگر می‌روند! اما مردها وقتی عاشق می‌شوند به سمت و سوی عشق ورزیدن به سایر محتوای جهان خود می‌روند! یک تفاوت بزرگ، عمیق، ابدی و روشن! #محمدعلی_خشنو #بانام_نویسنده_نشردهیم

در نبض تن تو چشمه‌سارانی از شراب‌های بهشتی جاری‌ست، به‌به... تو، شرابِ زمین هستی، تو، رقص آفتاب و آب هستی، تو، رقص آتش تو رقص باد بر تنِ این جان و جهانِ من هستی! تو، آرایه‌ی ارائه شده به شهوداتِ زیستن هستی، تو شعری تو ناب‌ترین واژگان هر شور و هر شعری، تو تجلیِ شکوهمندی‌های زیستن هستی، تو، رقص تن باران در قلب آسمان هستی، آه این همه تو! دیوانگی‌های این منِ دیوانه باتو، عشق است! عشق چیزی مگر این بوده و هست؟ #محمدعلی_خشنو #بانام_نویسنده_نشردهیم

مرگ می‌بارد بر سر این ناباوری‌های مخدوش شده‌ی روح و روان، در میزگردی مسموم به ابزارهای پلید به دروغ و ریا و کثافت‌های ساخت بشری! مرگ بر این هیاهو بر این بی‌رحمی‌های چرکین، مرگ باد بر ظالم بر مظلومی قانع مانده به ظلم! مرگ می‌بارد بر تابوتِ این شب این تاریکی، این به یغما رفته‌ی مرده بر دار، مرگ می‌بارد بر این دگردیسی‌ها بر این سیارگانِ بی سو و خاموش! و حالا در تلالوی این مرگ، بر تاج بی سر این مقصد، عشق حیران و دربه‌در می‌چرخد در سکوت! بی‌شک که این اعمال آئینه‌ی نمایان این زیستن بودند، ایمان دارم به این شفافیت و وضوح، چه در مرگ، چه در دگردیسی‌ها و هر میلاد! #محمدعلی_خشنو #بانام_نویسنده_نشردهیم

تو را داشتن، معنای زیستن است، تو را داشتن، ماه را بوسیدن است باران را به لطافت بر تن گل و گیاه باریدن است، تو را داشتن، اعماقِ دوست داشتن است! تو را دوستت داشتن اموال برای هر جان و هر جهان داشتن است، عشق است، آرام شدن و سعادتمند شدن است، تو را دوستت داشتن، خرد را در زندگانی داشتن است فروتن و خردمند شدن است! خردمند شدن، کیهان را نجوا کردن است شعر را سرودن است شادمانی و سرور را زندگانی کردن است، خردمند شدن، انسان شدن است و انسان ماندن، تو را تا ابدیت دوستت داشتن است! دوستت دارم ای هیاهوی آرامِ من، ای تو را به هیچ آیین و آرمان ندادن، دوستت دارم ای فروغ آزادی‌ها ای شانه‌های تو، آرامگاه من! #محمدعلی_خشنو #بانام_نویسنده_نشردهیم

یادم باشد که زمان برای فریب بود، یادم بماند که فریب، بازی بود که بازی در افسار فریب بود که فریب و بازی و یاد و زمان، ناگزیر بودند! یادم باشد که تجربه بود که هرچیزی جز مرگ، گذرا بود، که مرگ خودش بی‌شماران چرا و معما می‌بود! یادم بماند که یاد خواهد مُرد که بیچارگی‌ برای آدمی، گاهی حتمی بود! یادمان بماند یادمان بماند که یاد در هرچیزی مگر عشق، شکستنی بود که عشق گاهی منفعت‌طلبی بود، که گریز از زوایای گوناگون این زندگانی بود! یادمان بماند که ما همه بازیگر بودیم که بازی در گرداب مجهول دانش مانده بود، که اینجا طرح بود و طراحی بود و طلسم، که اینجا، که این زیستن نمی‌دانم‌های همه‌ی محتوای این کیهان بود! یادم باشد و تو نیز بیادت باشد که زندگی لبریز از نام زمان بود که زمان فریب بود که فریب، یک بازی بود که همه‌ی آنچه که می‌دانم و می دانی، حتمی و ناگریز بودند! #محمدعلی_خشنو #بانام_نویسنده_نشردهیم