en
Feedback
Book_tips

Book_tips

Open in Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel Book_tips

Channel Book_tips (@book_tips) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 21 886 subscribers, ranking 1 553 in the Books category and 15 591 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 21 886 subscribers.

According to the latest data from 01 August, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 532 over the last 30 days and by -25 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 4.06%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 2.16% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 889 views. Within the first day, a publication typically gains 473 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 13.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 02 August, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

21 886
Subscribers
-2524 hours
+477 days
+53230 days
Posts Archive
Book_tips
21 886
Repost from Vip
🎁 مجموعه‌ای منتخب از برترین کانال‌ها و گروه‌های؛ 🧪علمی 🥢 🧠 فلسفی🥢 🏛تاریخی 🌐 سیاسی🥢 🎨 هنری 🥢 📚pdfکتاب ✔️ { هر منبع با دقت ارزیابی و به‌صورت شخصی تأیید شده است }✔️

Book_tips
21 886
ماه نو آمد… باشد که باران برکت، دل‌هایمان را شستشو دهد و روشنایی عشق الهی را بنشاند. 🌧 @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
🍃🌺🍃 دنیای مجازی با همه خوبی‌هایش، گمان می‌کنم چیزهای زیادی از ما گرفته است. تصور کنید عزیزی از دوستانمان بیمار است. قبل‌‌تر از این، زنگ می‌زدیم حالش را بپرسیم‌. قبل‌‌ترش به دیدنش می‌رفتیم. در آغوش می‌کشیدیمش، چشم در چشم و نگاه در نگاه ابراز عشق می‌کردیم. چراغانی‌ها و شب‌نشینی‌ها را داشتیم. اگر نیم روزی می‌گذشت در خانه همسایه باز نمی‌شد، درش را می‌زدیم و خبر می‌گرفتیم. اگر نان می‌گرفتیم یک نان تازه هم به همسایه می‌دادیم. حالا برای حال و احوال، پیامک می‌دهیم. تبریک تولد را استوری می کنیم.از آن بدتر، اگر از شرایط اجتماعی و جامعه راضی نیستیم، اگر حرفی برای گفتن داریم، در فضای مجازی، به چند مقاله و پست و نهایتا طنز، بسنده می‌کنیم و تمام! دلمان خنک می‌شود!! دنیای مجازی نه نان سنگک تازه ای‌ست که به همسایه می‌دهیم، نه آغوش محبتی ست که به دوست و نه فریادی که حق بگیرد. فقط دنیای مجاز است از دنیای واقعی، همین! #محبوبه_احمدی @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
🍃🌺🍃 #رسوایی(۵۲) دیگر مصمم بودم و تمام تردیدها از دلم بیرون رفته بود: "مطلبی که می‌خواهم بیان کنم به عنوان دفاع از موکل نیست، چون با حرف‌هایی که الان شنیدیم شاید دیگر موکل من نیاز به دفاع دیگری نداشته باشد، ولی چون خانم نگین صفایی به آرامش وجدان اشاره کرد، من نیز برای آن‌که بعدها خاطری آسوده داشته باشم سخنان این خانم را تصدیق می‌کنم. در ملاقاتی که مدتی پیش در خانه وی داشتم، ماجرای قتل‌مرحوم حامد از زبان ایشان دقیقا به همین صورت بیان شد. شاید این سوال پیش بیاید که چرا از این نکته در دفاع استفاده نکردم؟علتش اصرار بیش از حد موکل در سر پوشیده نگاه داشتن ماجرا بود. او به شکل غریبی که مرا هم تحت تأثیر قرار داد از من خواست تا حقیقت واقعه قتل میان ما سه نفر مکتوم بماند. او با این که زیر تیغ دادگاه است و احتمال هرگونه حکمی را علیه خود می‌دهد به دلیل علاقه فوق العاده‌ای که به این خانم دارد حاضر است هر مجازاتی را به جان بخرد و معشوقه‌اش دچار خطر نشود، به قول حافظ: "از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر.... یادگاری که در این گنبد دوار بماند" .رئیس دادگاه با انگشت اشاره خود زیر چانه‌اش را خاراند و گفت: "شما یک وظیفه حرفه‌ای را فراموش کردید و من واقعا متاسفم از این‌که می‌بینم جذبه عشق و این‌طور حرفا وکیل را از کارش باز می‌دارد. ببینید! هدف همه ما خدمت به عدالت و تحقق آن است  و شما با کوتاهی در رسیدن به این هدف خلل ایجاد کرده اید". نمی‌توانستم ساکت باشم ؛حرف‌هایی که می‌شنیدم ظاهرآ ایرادی نداشت ولی: "آقای رئیس! من یک وکیل دعاوی هستم ولی ربات آهنی که نیستم. انتظار نداشته باشید که من و مانند من  همه چیز را در چارچوب خشک فرمول‌های قضایی ببینیم. انصاف و آن‌چه به آن مروت می‌گویند فوق عدالت است و من... "نگذاشت ادامه دهم و با دست اشاره کرد که بنشینم. این یک نوع تحقیر  عملی است که بارها در دادگاه‌ها شاهد آن بودم. گفتم: "اجازه بدهید که موکل به دادگاه برگردد، اظهارات او در این هنگام می‌تواند پرده از تمام ناگفته‌ها بر دارد". با مستشار خود شور کوتاهی کرد و گفت: "به شرط آن‌که وی را کنترل کنید...". منشی را فرستاد که رامین را بیاورند. اجازه خواستم و با وی بیرون رفتم. رامین پریشان احوال و سردرگم نشسته بود و دو مامور در اطراف وی نشسته  بودند. زودتر از منشی گفتم: "باید بیایی داخل. شرطش اینه که سر و صدا راه نیازی و درست رفتار کنی. متوجه‌ای؟" نگاه سنگینی به من کرد و سرش را پایین آورد که موافق است.... ادامه دارد... #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
🍃🌺🍃 #رسوایی(۵۱) قدری کاغذهایش را ورق زد و سپس خطاب به قضات گفت: "این گفته‌های امروز خانم صفایی در تضاد آشکار با اظهاراتی است که وی در تمام دوره تحقیقات گذشته داشته است. برای این که معلوم شود که کدامیک از این دو ادعا صحیح است باید به قصد و نیت ایشان توجه کرد. بدون تردید این خانم دلباخته متهم اصلی است و شدت دلباختگی به اندازه‌ای است که او حاضر شده خود را در معرض عقوبت شدید قانونی قرار دهد. به نظر می‌رسد که سخنان امروز این خانم هیچ اعتباری ندارد و این را می‌شود از تأثیری که بر روح و روان متهم گذارد و باعث تحریک شدید  عصبی او شد استنباط کرد". نگین بی‌آن‌که درنگ کند گفت: "به خدا من امروز حقیقت را گفتم و حالا وجدانم راحته. هر اتفاقی می‌خواد برای من بیفتد من تسلیم قانونم. چون به نظرم گناهی نکردم و کاری را کردم که باید انجام می‌دادم". من دقایقی بود که در جنگ وجدال با خود بودم . می‌اندیشیدم که آیا  پس از حرف‌های آخری که نگین زد و مسؤولیت قتل حامد را بر عهده گرفت، دیگر مسوولیت من به عنوان وکیل رامین تمام شده است یا نه؟ بدون تردید اگر داستانی که نگین تعریف کرد و قرائن بسیاری آن را تایید می‌کرد مورد پذیرش دادگاه قرار می‌گرفت، موکل من از خطر جسته بود و من دیگر تکلیفی بر دوش نداشتم. آیا باید سکوت می‌کردم و ارزیابی نهایی را به دادگاه می‌سپردم؟ از سوی دیگر به رامین قول داده بودم که راز مگوی قتل حامد را بازگو نکنم. خواستم سکوت را ادامه دهم ولی چیزی زبر و زمخت چون سنباده‌ای خشن از درون روحم را آزار می‌داد. از درون گداخته و ملتهب بودم و نمی‌توانستم بی‌تفاوت به آن‌چه در جلوی چشم من در حال وقوع بود بنگرم و بر صندلی جوری تکیه بزنم که گویی شاهد یک فیلم سینمایی مهیج هستم: "به تو چه؟ مگر نگین حقیقت را نگفت؟ خیلی خوب؛ سرجات بتمرگ تا طوفان تمام شود؛ سرت را هم بیار پایین. نمی‌خواد نقش وکیل‌های تو فیلم‌ها را بازی کنی؛ اونا فیلمه؛ دنیای واقعی همینه که داری می‌بینی؛ این گریه‌ها، داد و فریادها، نفرین و ناله‌ها....". روی صندلی با دودلی جا به جا شدم و سپس  برخاستم. دست بالا گرفتم تا سخنی بگویم. اجازه از سوی قاضی ارشد صادر شد .. (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙 📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی 🗓 امروز: یکم آذر ماه 📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال ✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم 🔁 مترجم: #سپیده_حبیب 📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰ 📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰ 📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه 📃 برای امروز صفحات: ۲۳۰ تا ۲۳۸ 📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿 🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻 https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0 @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
🎵🎶آهنگ زیبای دامن زردو کاری زیبا از ممرض بر اساس یک حکایت واقعی ناخدای که اب لنج اون میبره به جایی که دوسال طول می کشه برگرده به محل زندگیش و با هزار امید و ارزو بر میگرده به سمت معشوقش که دیگه نیست... 📚@Top_books7

Book_tips
21 886
خوشحال باشم از این حجم از زیبایی:) یا ناراحت ...؟ چون این کتاب در خارج از ایران چاپ شده کتابی که ریشه اش در خاک ماست اما  متاسفانه در غربت متولد شد. بعلت تحریم ها باید در حسرت داشتن این کتاب فرهنگی  بمانیم @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
🍃🌺🍃 #رسوایی(۵۰) نگین دوباره شروع به نقل داستان زد و خورد میان حامد و رامین نمود: "حامد چاقو تو دست راستش بود و رامین که افتاده بود دست حامد را گرفته بود تا چاقو را به بدنش فرو نکنه. من  متوجه شدم که اگه کاری نکنم حامد کَلَک رامین را می کَنه. از پشت سر چنگ انداختم و موهای حامد را گرفتم و کشیدم. با دست چپش ضربه‌ای به شکم من زد که درد همه وجودم را گرفت. دیدم حریفش نمی‌شم. رامین با اون چشم‌های پر از خاک این قد عرق ریخته و داغون بود که دیگه کاری ازش بر نمی‌آد. چاره‌ای نداشتم. یه سنگ ور داشتم و از عقب زدم تو سر حامد. برگشت عقب و من رو نیگاه کرد. چشماش عین دو تا کاسه خون بود. چاقو را ول نکرد و من دوباره با سنگ به سرش زدم. شروع کرد به فحشای بد دادن به من ولی ول کن نبود. با سنگ این‌بار محکمتر از دوبار قبل زدم پشت سرش. از رو رامین هول خورد و افتاد ولی یه دفعه بلند شد و اومد طرف من. تلو تلو می‌خورد و فحشای بد ناموسی به من می‌داد. دو سه قدم دیگه مونده به من برسه. چاقو هنوز تو دستش بود من مرگ رو جلو چشام می‌دیدم. حامد این قدر تقلا کرده بود که نای بلند شدن نداشت. یه دفعه افتاد، از سرش خون می‌اومد.شروع کرد به خزیدن رو  سینه و همینطور اومد تا نزدیک  پای من. این قدر ترسیده بودم که در جا خشکم زده بود. هنوز چاقو تو دستش بود. می‌خواست بلند بشه، من می‌ترسیدم به چشاش نیگاه کنم. بالاخره نیگاه کردم. چشاش باز مونده  و زل زده بود به من....". نگین دیگر گريه و یا ناله نمی‌کرد. به نظرم او تصمیمش را گرفته بود و باکی از پی‌آمدهای حرفهایش نداشت. او مانند مادری می‌ماند که خودش را به کام اژدهای حوادث انداخت تا رامین نجات یابد. جو سنگینی بر دادگاه مستولی شده بود. فقط مادر حامد بود که گاهی به فارسی و گاهی ترکی به نگین نفرین می‌کرد و مرگ او را از خدا می‌خواست. وکیل او برخاست. چه می‌خواست بگوید؟... #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
🍃🌺🍃 #رسوایی(۴۹) لحظاتی دوباره قضات به گفتگو مشغول شدند و سپس از نگین خواستند در جایگاه مخصوص قرار بگیرد. نگین که تا آن موقع نشسته و طوری چادر را بر سر و صورتش کشیده بود که صورتش دیده نمی‌شد، با تانی به سمت جایگاه رفت و ایستاد. حالا می‌توانستم صورت او را ببینم. صورتش به زمین خشکیده‌ای می‌ماند که از آب اشک چشم سیراب شده بود. به نظرم رسید که نوعی بهجت در او راه یافته بود. دیگر از این‌که نقش بازی کند و پسر جوانی را سپر خود سازد آسوده شده بود. او زورق شکسته‌ای را می‌مانست که از دور شبحی را دیده بود: "آیا خشکی است یا نهنگی که می‌خواهد مرا در خود ببلعد؟ اگر نهنگ هم باشد سیاهی کام او را  با شمع خاطر رامین روشن خواهم کرد". رییس دادگاه شروع کرد، آرام و جدی: "به حرف‌هایی که می‌زنید و عواقب آن توجه داشته باشید. هر سخنی که می‌گویید می‌تواند مسئولیت سنگینی را متوجه شما کند. شما در  مکانی مقدس  ایستاده اید، مواظب سخن‌گفتن خود  باشید". نگین که دیگر گريه نمی‌کرد، صورتش باز شده بود، گویی تبسم داشت. با آرامی گفت: "به خدا قسم می‌خوام حقیقت را بگم. من درس زیادی نخوندم ولی می‌فهمم که تو این جا همه چی باید صاف و صادقانه بیان بشه". صورت قاضی باز شد و با مهربانی گفت: "پس آن‌چه را که دیدید یا انجام دادید، بی‌آن‌که احساساتی شوید بیان کنید". نگین بلافاصله گفت: "من از این‌که دیگه ماجرا را مخفی نمی‌کنم خوشحالم. خسته شدم از این‌که هی داستان اون روز را کم و زیاد کنم. رامین فقط به فکر نجات‌دادن منه ولی من می‌خوام حقیقت را بگم. فکر می‌کنم که الان باری از روی دوشم برداشته شده‌. به خدا قسم ماجرا را همون‌طور که اتفاق افتاد می‌گم، کور شم اگه بخوام ذره‌ای دروغ تو حرفام باشه. "در حرف‌هایش بی‌آلایشی آشکار بود. قاضی سر کم مویش را به طرف پایین تکان داد و گفت: "بله؛ ما هم حقیقت را می‌خواهیم....بفرمایید " (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
🍃🌺🍃 موفقیت، محصول عادت‌های روزانه است، نه یک دگرگونی بزرگ و یکباره در کل زندگی. ایجاد عادت‌های ماندگار، دشوار است. مردم تغییرات کوچک اندکی ایجاد می‌کنند و چون نتیجهٔ قابل توجهی مشاهده نمی‌کنند، متوقف می‌شوند. فکر‌ می‌کنید «یک ماه است که هر روز می‌دوم، پس چرا هیچ تغییری در بدنم نمی‌بینم؟» زمانی که این‌گونه فکر‌ها غلبه کنند، خیلی راحت عادت‌های مثبت به آخر خط می‌رسند. #خرده_عادت‌ها #جیمز_کلییر @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
نهایتِ تمامی نیروها «پیوستن» است، پیوستن به اصلِ روشنِ خورشید و ریختن به شعورِ نور چرا توقف کنم؟ من خوشه‌های نارسِ گندم را به
نهایتِ تمامی نیروها «پیوستن» است، پیوستن به اصلِ روشنِ خورشید و ریختن به شعورِ نور چرا توقف کنم؟ من خوشه‌های نارسِ گندم را به زیرِ پستان می‌گیرم و شیر می‌دهم صدا، صدا، تنها صدا صدای خواهشِ شفافِ آب به جاری شدن صدای ریزشِ نورِ ستاره بر جدارِ مادگی خاک صدای انعقادِ نطفه‌ی معنی و بسطِ ذهنِ مشترکِ عشق صدا، صدا، تنها صداست که می ماند. #فروغ_فرخزاد کتاب: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
Repost from N/a
🔮🔮🔮 💎برترین کانال‌های تلگرام: 🔹هماهنگی جهت تبادل: @mrsmafd
🔮🔮🔮 💎برترین کانال‌های تلگرام: 🔹هماهنگی جهت تبادل: @mrsmafd

Book_tips
21 886
از جهانگردی ظاهر نشود کار تمام هرکه در خویش سفر کرد جهاندیده بود ✍#صائب_تبریزی 📚@Top_books7
از جهانگردی ظاهر نشود کار تمام هرکه در خویش سفر کرد جهاندیده بود ✍#صائب_تبریزی 📚@Top_books7

Book_tips
21 886
🟣برترین کانال‌های علمی فرهنگی 🟣 🌈❤️🌈❤️🌈 🍎 درمان با گیاهان دارویی @banoooakbari 🌌 آموزش علم نجوم و کیهان شناسی @yortchi_bosjin 📕شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!! @book_tips 📚 کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی @danyalshafa 🎓کتاب‌های نایاب تاریخی و طبی @FA_TI_MI 🍃 جادوی گیاهان دارویی طب سینوی @teb_sinawi ⚖️ وکیل تخصصی در مشهد @adllak1 🏫 آموزشگاه طبی سید @samsadeghitebeslami 🇮🇷 کانال طب ایرانی @iranian_teb 🩺 دانستنی های پزشکی دکتر خود باشیم @kalemnab 🌀 آموزش پاڪسازی تقویت انرژے چاڪراها @tabnahayteshgh 💎 شکوه ثروت @shokoh_servat ☯️ مولانای جان @molanay_gan ✍️ از تو می نویسم تا فارسی تمام شود @aztominevisamtafarsitamamshavad 💌 عاشقانه های من و زندگیم @asheghnh58 🎧 بهترین کتابهای صوتی موفقیت وبیداری @ganonjjazb 💃 زیباترین کلیپ ها و آموزش رقص @sonatimahalli 📼 نوستالژی زیرخاکی های خاطره انگیز @nuostalzhi 🧘‍♀️ خودشناسی و درمانگری @reiki4444 📖 دروازه ی دانایی BOOKZ @Audio_Books_24 👁️ کانال طبی ، اما متفاوت @gasedak_health 🌄 جهانگردی و طبیعت زیبا و دلنشین @afarinshokoh 📖 کتاب خوان @welll_read 🏨 هتل کتاب @Hotel_booook 🎵 خسروی آواز استاد شجریان @stad_shajariyan 📖 آموزش زبان عربی با متون داستانی @taaribedastani 🍷 شـراب نـاب @sharabnab1348 🎭 هنرمندان برتر جهان @Adabiate_art20 ✨ فرکانس پاکسازی @Cleanup_inward 🔗 لینکدونی فرهنگی آموزشی و علمی @linkdoni_hozavi 📈 الفبای توسعه @Alefbaietousee 🖊️ نوشتن وخلاقیت @Alefbayeneveshtan 🌾 دل واژه های تنهایی @gandomzaran ✒️ خوشنویسی @afsongharyghalam 🗣️ پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم @FARZANDAN_PARSI 🎤 شعرڪوتاه و مشاعره @sher_moshaer 🌙 شعرخوب و کمیاب @seda_tanha 🌳 کتاب‌ها مثل ریشه‌های یک درخت‌اند @nevisandbdonya 🏫 استخدامی آموزگاری و دبیری ۴۰۳ @svcnhit 📚 کتابخانه انجمن نویسندگان ایران @anjomanenevisandegan_ir ⛳️معلومات کمیاب طبی و درمانی @internationalmedicaluseful 🎧 کتابخانه صوتی و پی دی اف تاپ بوک @Top_books7 🔮 تاروت و شمع ترابی @maryami137189 🪬 علوم خفیه و علوم اسلامی @olomkhafiyeh ⚠️ دانلود کتابهای نایاب ممنوعه وتاریخی @yortci_bosjin_pdf 💆‍♀️ اینجاماساژ ویوگا یادبگیر @yougasozok 🌈❤️🌈❤️🌈 1404/8/28 جهت هماهنگی در لیست و رزرو تبلیغات 👇 @HHo_bb

Book_tips
21 886
🍃🌺🍃 #رسوایی(۴۸) مستشار مداخله کرد: "سوال خوبی است. چطور می‌شود که متهم در حال مبارزه بتواند به پشت سر کسی روی سینه او نشسته ضربه بزند؟" او پرونده را  ورق زد و گفت: "در صفحه ۳۴ پرونده  نظریه پزشکی قانونی به روشنی اعلام کرده که سه ضربه  به پشت سر مقتول اصابت کرده است". نگین شکست و شروع کرد به گریه‌کردن و رامین با دست سرش را گرفته بود و به پایین نگاه می‌کرد. وکیل نشست و رئیس دادگاه آرام و شمرده گفت: "شما خانم نباید دادگاه را منحرف کنید. این که‌ متهم توانسته باشد در آن وضعیت به سر مقتول ضربه وارد کرده باشد بعید بلکه محال است. بنشینید"، اما نگین که بر شدت گریه‌اش افزوده می‌شد بر جا ننشست. رییس دادگاه بی‌آن‌که به او نگاه کند با لحنی سرد گفت: "شما باید به اعصابتان مسلط باشيد. با گریه و زاری کاری درست نمی شود. بفرمایید". باز بلند شدم تا حرفی بزنم و آن جو ایجاد شده را بشکنم یا تعدیل کنم ولی قاضی اعتنا نکرد. در این سر درگمی ناگهان نگین با صدایی که بیشتر به جيغ می‌مانست و همراه با سوز گریه فریاد زد: "من زدم ....به خدا سنگ را من به سر حامد زدم ...این جوون بیگناهه...اون داره پاسوز مصیبتی می‌شه که من سرش درآوردم ...". بهت مثل بختک بر سر رامین فرود آمد. رامین می‌خواست بلند شود و محافظ او اجازه نمی‌داد. با کشمکش و لجاجت توانست برخیزد و در حالی که فریاد می‌زد گفت: "دروغ می‌گه به خدا دروغ می‌گه ...من کشتمش، من با همین دستام سنگ را به سر اون  نامرد زدم ...". کلمه نامرد مادر حامد را تحریک کرد و بلند شد و شروع کرد به فریاد زدن و دشنام دادن به نگین و رامین. جو دادگاه پر تنش شده بود و اگر قضات نمی‌توانستند این هیجانات را کنترل کنند، دادرسی متوقف می‌ماند. رامین ارام نمی‌گرفت. او فریاد می‌کرد و اصرار داشت که قاتل اوست. صحنه دیدنی ولی تاثرآور بود. شور عشق کار را به جایی رسانده بود که دو نفر همزمان مدعی قتل حامد شده بودند. رامین آن قدر فریاد زد و از خود جوشش و تقلا  نشان داد که با کمک مامورین دیگر از دادگاه اخراج شد. هنوز صدای نعره‌های او را که مامورین به زور او را به بیرون دادگاه می‌کشاندند در خاطر دارم. تجربه به کمک‌ رئیس دادگاه آمد و او با قاطعیت وتهدید به اخراج از جلسه و حتی تشر زدن بر سر مادر حامد توانست آرامش را به جلسه بر گرداند. نگین آن‌قدر گریسته بود که دیگر می‌توانستم صدای هق هق او را بشنوم. من هم متاثر بودم و هم نمی‌دانستم که در ان لحظه چه باید بکنم و وظیفه من به عنوان وکیل متهم چیست؟ آیا از آن‌چه نگین گفت به نفع موکل استفاده کنم یا به وضعیت عاطفی متهم که در آتش دلدادگی می‌سوخت را  توجه نمایم. #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
🍃🌺🍃 #رسوایی (۴۷) وکیل ایستاد و من رامین را می‌دیدم که چگونه مضطربانه به او و نگین نگاه می‌کند. وکیل خودکاری را که در دست داشت تکان داد و گفت: "خانم؛ شما می‌گویید که متهم روی سینه مقتول نشسته بود و با هم در جدال بودند. از طرف دیگر می‌گویید که چشمان متهم  در اثر پاشیدن خاک درست جایی را نمی‌دیده است، پس چطور امکان دارد که او بتواند سنگی را یافته و بر سر مرحوم حامد زده باشد؟" نگین قدری مکث کرد و با لکنت در بیان گفت: "من ...من هرچی را که دیدم می‌گم". وکیل مثل دادستان شروع کرد به استنطاق از نگین: "چطور کسی که افتاده و در کشمکش با فردی است که بر سینه او نشسته می‌تواند به پشت سر طرف ضربه بزند؟...خانم؛ شما در پیشگاه خدا، وجدان خودتان و دادگاه هستید و نباید دروغ بگویید تا خونی هدر برود، هرچند این خون کسی باشد که شما از او تنفر دارید...". نگین ساکت مانده بود و من اضطراب بیشتر را در صورت او تشخیص می‌دادم. این سکوت به نفع ما نبود. وکیل که درماندگی نگین را دریافته بود با صدای بلندتری گفت: "آیا واقعیت این نیست که چون رامین قوی‌تر بوده توانسته بر حامد چيره شود و وقتی چاقو را از دست او در آورده و او را خلع سلاح کرده و حامد راهش را گرفته برود از پشت با سنگ به او حمله کرده و چند ضربه به سر او زده است؟" نگین در حالی که صدایش می‌لرزید گفت: "نه ...به‌خدا این‌طوری نبود". نمی‌توانستم بنشینم تا نگین زیر بار سوالات مکرری که با لحن تند ادا می‌شد در هم بشکند. او یک زن روستایی بود، پاسگاه و دادگاه نديده و از همه مهمتر آن که سعی می‌کرد حقیقتی را که به چشم دیده ودر آن مداخله داشته پنهان کند.. اجازه گرفتم تا حرفی زده باشم. می‌خواستم ریل دادرسی را عوض کنم. رئیس دادگاه موافقت نکرد و با حرکت دست اشاره کرد که بنشینم. رامین بی‌قرار بود و عصبی و نگین زیر فشار و من در فکر چاره‌ای که آن را نمی‌جستم ..... (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞