en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

Book_tips

Book_tips

Open in Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel Book_tips

Channel Book_tips (@book_tips) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 22 120 subscribers, ranking 1 573 in the Books category and 15 847 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 22 120 subscribers.

According to the latest data from 21 October, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 101 over the last 30 days and by 16 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 3.86%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 2.02% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 851 views. Within the first day, a publication typically gains 446 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 17.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016”

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 22 October, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

22 120
Subscribers
+1624 hours
-117 days
+10130 days
Posts Archive
Book_tips
22 120
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #ورطه (۱۲) من زندگی خوبی را شروع کردم. شوهرم حسابدار بود و حساب همه چیز زندگی دستش بود. مرد رویاهای دخترکان خیالباف نبود ولی تکیه‌گاه خوبی شد برای همه فصول زندگی‌ام؛ در سختی و آرامش. من سرم بند شد به زندگی و کار و راضی بودم از آن چه خدا در سفره زندگی‌ام قرار داده بود. سفره‌ای که در آن نان گرم بود و در کنارش دستان گرم یک مرد وفادار. از حال و روز برادران بی‌خبر نبودم. آن‌ها هم شده بودند یک کاسب تمام. گاهی به ایران می‌آمدند؛ به بهانه دیدن من که نه خواهر، بلکه یکی دو سال برایشان مادری هم کرده بودم. می‌آمدند برای دیدن فرش‌های جدید و خرید در اینجا و فروش در آنجا. شاد می‌شدم وقتی آن‌ها را پر تکاپو و سالم می‌دیدم. زندگی با همه پستی‌ها و بلندی‌هایش و گاه با تمام زشتی‌ها و پلشتی‌هایش زیبا بود و هست ...". داستان زن و طرز بیان او شنیدنی بود. تا آن موقع چند استکان چای را خالی کرده بودم و منتظر بقیه ماجرا بودم چون گوش‌هایم نکته‌ای را که پای یک وکیل دادگستری را به این ماجرای جذاب باز کند نشنیده بود. انتظار من را بی‌پاسخ نگذاشت و گفت: "شاید بگویید که این داستان چرا باید در این دفتر بازگو شود؟ بله! شاید ادامه آن بتواند توجیهی برای حضور من در این دفتر باشد". روی صندلی جابجا شدم و بیرون را نگاه کردم. هوا کاملا تاریک بود و خیابان تسلیم غوغایی از دود خودروها و سر و صدای آن‌ها. زن دوباره داستان‌گویی را از سر گرفت: "ما بچه‌ها به ثبات رسیدیم ولی کار برای پدر خوب جلو نمی‌رفت. آن چه باعث پیشرفت غریب او شده بود حالا بلای جانش گشته بود؛ سیاست. او یک غریزه فوق‌العاده در کار اقتصادی داشت و شامه‌ای قوی در جمع‌آوری پول. او آدم سیاست نبود. خواست راه رفتن مردان سیاست رابیاموزد، مشی خود را هم فراموش‌ کرد. قمار کرد و باخت و بد هم باخت. در انتخابات ریاست‌جمهوری همراه با همپالکی‌هایش شرط‌بندی کرد. اسب او که همیشه برنده بود، این بار باخت؛ سکندری خورد و نقش زمین شد و نقشه‌های بسیاری را برهم زد. پدر پول زیادی به کمپین آن آقا داده بود که دود شد و رفت به آسمان کبود. رقیب که بر سر کار آمد و بر سریر قدرت نشست، سر وقت کسانی آمد که برای حذف او از چرخه قدرت پول‌ها خرج کرده بودند و پدر هم یکی از آن‌ها بود. پرونده‌های مالی و معاملاتی پدر گشوده شد و تسهیلات آسانی که با رشوه‌های بزرگ از بانک‌ها گرفته بود روی میز ارباب دادگستری قرار گرفت. پدر چون گلوله یخ بزرگی کم‌کم در مقابل آفتاب سوزان تعقیب و بازخواست آب شد. پرونده اقتصادی او پر از زد و بند بود و ثروت او حاصل تبانی و فساد. پدر قربانی شد؛ کشته بی‌خون حرص و آز خود و سودای بی‌انتهای جاه‌طلبی سوداگران سیاست. رسانه‌ها هم لقمه درشت شیرینی یافته بودند و چون مگس مدام بر دور آن وزوز می‌کردند. کار که بالا گرفت و خطر بازداشت پدر او را تهدید می‌کرد، دلم تاب نیاورد. بسیار با خودم جنگیدم تا راضی به رفتن شدم. رفتم کارخانه. مرا که دید جاخورد. انتظار دیدن من را نداشت. پیر و درهم شکسته شده بود. سرفه می‌کرد. می‌گفت که بیمار است و نه وقت مداوا دارد و نه حوصله‌اش را. با نگرانی پرسیدم که چه می‌شود و او با لبخند تلخی شانه‌هایش را بالا انداخت. خودش را باخته بود و همه چیز را سپرده بود به تند باد حوادث. از رویا پرسیدم و حال و روزش. نگاه عمیقی به من کرد و به جای جواب دادن گفت: "من بچه‌های خوبی دارم. این را می‌دانم. گرچه خودم خوب نبودم و به آن‌ها هم خوبی نکردم و به مادرشان. من دارم تقاص پس می‌دهم مریم؛ خوب می‌فهمم..." و چشمانش پر از اشک شد. صورتش را با دست پوشاند،گریه می‌کرد. ناگهان همه آن چه این مرد ورشکسته و شکسته‌دل با ما و مادرمان کرده بود در خاطرم کم رنگ شد. حالا پدری پیر و خسته و بیمار در مقابلم نشسته بود. رقت کردم ولی اشکی نریختم چون نمی‌خواستم به یکباره آن چه را که با مادر بیچاره‌ام کرده بود فراموش کنم. شاید خیلی سنگدل بودم که او را در آغوش نگرفتم و اشک از رخسارش پاک نکردم. با دلی گرفته و قلبی اندوهگین پدر را ترک کردم ولی روزگار بازی دیگری برای او و من تدارک دیده بود. (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان #نشر_سایه_سخن @book_tips 🐞

Book_tips
22 120
ریشه ی واژگان #پاسخ و #پاداش @book_tips 🐞

Book_tips
22 120
«با هر طلوع تازه، دنیا دیگر همان دنیای روز قبل نیست، و تو هم دیگر همان آدمی که بودی نیستی، منظورم را می‌فهمی؟» #هاروکی_موراکا
«با هر طلوع تازه، دنیا دیگر همان دنیای روز قبل نیست، و تو هم دیگر همان آدمی که بودی نیستی، منظورم را می‌فهمی؟» #هاروکی_موراکامی #کافکا_در_کرانه @book_tips 🐞

Book_tips
22 120
🍃🌺🍃 سوره ابراهيم آیه 7 : وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ ۖ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ ترجمه : و (همچنین به خاطر بیاورید) هنگامی را که پروردگارتان اعلام داشت: «اگر شکرگزاری کنید، (نعمت خود را) بر شما خواهم افزود؛ و اگر ناسپاسی کنید، مجازاتم شدید است!» ترجمه انگلیسی: And (remember) when your Lord proclaimed, "If you are grateful, I will surely increase you [in favor]; but if you are ungrateful, indeed, My punishment is severe. پ.ن: این آیه به اهمیت  شکر و کفران نعمت  اشاره دارد.  نتیجه این است که شکرگزاری نعمت، موجب افزایش نعمت و کفران نعمت، موجب سلب نعمت و عذاب الهی است. #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
22 120
sticker.webp0.58 KB

Book_tips
22 120
Repost from N/a
دانلود و بررسی ١٠١ فیلم برتر دنیا  ⩥@honar7modiran سرمایه‌ای به نام "پدر و مادر" ⩥@MIMMSLMADARR رایگان کتاب بخوانید! PDF ⩥@ketabdooni کانال فیلترشکن پرسرعت رایگان ⩥@World_Filtershekan (کتابخانه نایاب و ممنوعه) ⩥@shifteganketab انگلیسی برای《بی‌حوصله‌ها》 ⩥@ENGLISH1388 آلمانی 6 ماهه یاد بگیر ! ⩥@ZABANEALMANI کتابخانه آگاهی ⩥@Libraryinternational شبی ده دقیقه کتاب بخوانیم ⩥@book_tips صفر تا صد زبان برای کودک و بزرگسال ⩥@ENGLISHLANGUAGESS درست بنویسیم، درست بگوییم !!! ⩥@PARSIDO تدریس مکاتب فلسفی و روانی ⩥@anbar100 تاریخ بدون سانسور را اینجا بخوانید !!! ⩥@TARIKHEMAMNOOE به وقت کتاب ⩥@DeyrBook کیهان‌شناسی و نجوم ⩥@keyhan_n1 آموزش رانندگی‌ از صفر تا 100 !!! ⩥@Car_BESTM حقوق برای همه ⩥@jenab_vakill اشعار ناب کمیاب ⩥@moshere آموزش ترکی استانبولی در کوتاه‌ترین زمان ⩥@turkce_ogretmenimiz گردشگری طبیعت ⩥@IRANDIDANIHA جملاتی که شما رو میخکوب می‌کنه ! ⩥@its_anak ( بایگانیِ مقالاتِ سیاسی-اجتماعی ) ⩥@v_social_problems_of_iran زیباترین شعر متن کوتاه ⩥@kahkeshan_eshge حضرت مولانا و عاشقانه‌های شمس ⩥@baghesabzeshgh وکیل پایه یک ⩥@ADLIEH_TEAM تربیت فرزندان با مهارت‌های زندگی والدگری ⩥@moraghbat « هر کتابـی.... بخوای داریم » ⩥@KETAB_SALAM_CAFE آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی ⩥@ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE « نگاهی سبز و روشن به " زندگی "» ⩥@majallezendegii اطلاعات عمومی که باید در زندگی بدانیم! ⩥@DAANESTA رمان‌سرای مجازی ⩥@Salam_Roman * معلوماتی که باسوادها نیاز دارند ! ⩥@BEDANIMS گلچین کتاب‌های صوتی PDF ⩥@ketabegoia {پروکسی} {پروکسی} {پروکسی} ! ⩥@BESTPROXYSS یافته‌های مهم روانشناسی ⩥@Hrman11 درس‌هایِ نویسندگی ⩥ @ErnestMillerHemingway انگلیسی را اصولی و آسون بیاموز ⩥@novinenglish_new کاخ مجلل در زمین وجود ⩥@shine41 اسرار زنان موفق ⩥@successfulwomen1 "موسسه وکالت و مشاوره حقوقی" ⩥@mehdihemmati59 انگلیسی کاربردی با فیلم ⩥@englishlearningvideo منبع‌ِ فایل‌هایِ علمیِ "روان‌شناسی" ⩥@PsycheFiles زیباترین متن‌های جهان ⩥@BeautyText1 نگارگری؛ هنر و ادبیات ⩥@tabrizschoolofpersianpainting کانالِ فلسفیِ « تکانه » ⩥@khosrowchannel پروژه‌های ادمینی و طراحی ⩥@Freelancer_Booth یونگ، روانکاوی، طرحواره درمانی ⩥@hamsafarbamah کانال (برنامه.بازی) گوشی|کامپیوتر ⩥ @Programs_Free آموزش انگلیسی۴ مهارت در آیلتس۱ساله ⩥@Englishteacher563 حس تازه با شعر معاصر ⩥@naabn آکادمی مدیریت استراتژیک ⩥@Strategiaacademy آشپزی تلگرامی ⩥@TeleFoodGram فیلم چی ببینیم ؟ ⩥@Filmsofun اندیشه/آگاهی ⩥@hasty_be_kooshesh شعر ناب و کوتاه ⩥@sher_moshaer نجوم-فضا‌ زمان-کوانتوم ⩥@SpacePassengers دنیای انگیزشی و آموزشی (کتاب بخوانیم) ⩥@romanceword دوبیتی جانان ⩥@JIaNIaNI شعر و نوشته ادبی معاصر ⩥@sheradabemoaser خبرهای ورزشی جهان ⩥@KhebarhaVarzeshiJahan روانشناسی سیاسی ⩥@Clinical_Psychology_ir سفر به ادبیات (شرح‌ گلستان سعدی) ⩥@safar_be_adabiyat رایگان سفر کنیم ⩥@Jahangram زبان‌ها درخطر ایران ⩥@zabanhaye_darkhatare_IRAN "رادیو نبض"، صدای عشق وخاطره ⩥@Radioo_Nabz کارتون‌های دیدنی !!! ⩥@CARTOONSIT زبانشناسی و علوم شناختی ⩥@Cognitive_Linguistics_Institute افزایش اطلاعات عمومی !!! ⩥@QUIZ400 *  دانستنی‌های حیوانات  * ⩥@JANEVARANF گلچین موسیقی سنتی ایرانی ⩥@sonati4444telegram «  " سفر " کجا بریم  » ؟؟؟ ⩥@IRANGARDIN ادبیات و هنر، فلسفه ⩥@Jouissance_me برترین اجراهای (( پیانوی کلاسیک )) و ... ⩥@pianoland123 "تمرین"تمرین" تمرین"تمرین "تمرین" ⩥@tamrinmodern « داستان » ⩥@FICTION_12 زبانشناسی و آموزش زبان انگلیسی ⩥@Linguistics_TEFL اشعار بزرگان و سخنان حکیمانه بزرگان ⩥@asharsokhanan کانال علمی ابرنواختر (نجوم، کیهانشناسی) ⩥@abarnoakhtar 50 فیلم و سریال برتر روانشناسی ⩥@FILMRAVANKAVI کتاب‌سرای صوتی ⩥@sedayehdastan درمان کمال‌گرایی و اهمال‌کاری (روانکاوی) ⩥@NEORAVANKAVI مکانیک خودتان باشید !!! ⩥@RANANDEGIQ روسی آسان روزی 5 دقیقه ! ⩥@ZABANEROOSI دورنمای اقتصاد، مرجع آموزش اقتصاد مدرن ⩥@ECONVIEWS فرانسوی 3 ماهه فول شو  ! ⩥@ZABANEFARANSAVI وبینارهای آموزشی TOEFL, IELTS, Duolingo ⩥@WritingandGrammar ᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢ ✍هماهنگی تبادل: 🎖@qpiliqp

Book_tips
22 120
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #ورطه (۱۱) زندگی با کسی شوخی ندارد، زندگان مجبور به ادامه راه هستند و ما هم چاره‌ای جز همراه شدن با جریان تند زندگی نداشتیم. برادران برگشتند به پادگان و من رفتم سراغ یار مهربان، درس و کتاب. باز در دانشگاه ثبت‌نام کردم و داخل شدم به وادی معقولات. من به ندرت پدر را می‌دیدم. پول او بود که می‌آمد و آسیاب زندگی ما با آن می‌چرخید. هیچگاه سر خاک مادر او را ندیدم. منتظر پنجشنبه‌ها بودم تا با مشتی تنقلات و یک فلاسک چای بروم سر قبر مادر. آنچه را همراه می‌بردم سهم بچه‌های شیطانی می‌شد که بالای قبرهای سیمانی ورجه ورجه می‌کردند و با شور زندگی، مرگ را به تمسخر می‌گرفتند و چای سهم زن و مرد سالخورده‌ای که خستگی، نای رفتن‌ از آنان گرفته بود و من به چالاکی چای و چند قند تعارف می‌کردم تا دعایم کنند: "پیر شی مادر، غم نبینی بابا...." و می‌دانستم که اگر گرد پیری بر سرم بنشیند، غم هم خواهم دید. یکی دو سال گذشت و من شنیدم که پدر درگیر یکی از بزرگترین پروژه‌ها برای ساخت کارخانه تولید لوازم منزل است. می‌شنیدم که شروع کرده با رجال سیاسی نشست و برخاست کردن و می‌خواهد میان ثروت خود و قدرت آنان پیوند برقرار کند. او باز پدر شد وقتی میترا برای او دختری به دنیا آورد. حالا دخترکی به نام رویا می‌توانست جای خالی بچه‌هایی را که بعد از مرگ مادر آنان را نمی‌دید، پُر کُند. سربازی برادران تمام شد و درس من. پیشنهاد پدر برای کار در کارخانه   را رد کردند. مدتی بیکار بودند و بعد فکر مهاجرت به سرشان زد. یکی از دایی‌هایم سال‌ها بود که در آلمان کاسبی فرش می‌کرد. فرش‌های دستباف را از ایران می‌خرید و در مونیخ به فروش می‌گذاشت. برادران یکی دو سال شدند نماینده خان‌دایی و فرش نو و کهنه برایش در بازار تهران و تبریز و اصفهان می‌خریدند و می‌فرستادند و بعد خودشان هم راهی دیار فرنگ شدند. به من هم گفتند بیا و من که دل نه در تاروپود فرش که در آموزش بچه‌‌های دیارم داشتم، ماندم تا بشوم  قالی پاخورده مدرسه. معلمی را دوست داشتم. هيچ‌چيز ديگر راضیم نمی‌کرد. ماندم و برادران رفتند به دنبال آرزوهایشان در تکه‌ای دیگر از خاک خدا؛ آنجا که زمین سبز بسیار است و غم نان اندک. امتحانی دادم و شدم مستخدم فرهنگ کشور. اولین حقوق را که گرفتم مستقل شدم. سایه کمرنگی از پدر که از پول ماهیانه او بر سرم بود از میان رفت. دیگر پدر یک اسم بود، یک شبح. روزگارم خوب می‌گذشت؛ درس و بچه‌ها همه چیزم بود و من راهم را یافته بودم. تنهایی اذیتم نمی‌کرد. خوش بودم به کار و کتاب‌هایم و یاد عزیزان رفته و مانده. خدا دست مهرش را هیچگاه از سرم برنداشت و این را در زندگی به عیان می‌دیدم. مرد زندگی من هم رسید نه مانند داستان‌ها با اسب سپید و شنل قرمز که با دل پر  محبت و بی‌شائبه. فامیل دور بود، کسی که هیچگاه به حسابش نمی‌آوردم. من را در جشن تولد یکی از بچه‌های فامیل دیده بود و لابد آب گلویش را قورت داده بود و وقتی آب پایین نرفته بود، فهمیده که یکی راه گلویش را بسته و آن من بودم. امتحانش کردم‌، صادق بود. گفتم که پدر ثروتمندی دارم و خودم چندان ثروتی ندارم. به خانه بزرگی که در آن زندگی می‌کردم اشاره نمودم که: "می‌بینید! عاریتی است. مالکش هر وقت خواست با یک فرمان بیرونم می‌کند". خندید؛ گفت که مقصود من هستم نه مشتی خشت دیوار خانه و بعدها این گفته را ثابت کرد. اجازه پدر لازم بود. او بعد از سال‌ها آمد به خانه سابقش با دخترش رویا. دخترک هاج و واج به من نگاه می‌کرد و پدر به در و دیوار و باغچه: "این درخت اقاقیا را هنوز نگه داشتی؟ مصطفی باغبون کاشت. انگار همین دیروز بود". پدر از نگاه کردن به عکس بزرگی از مادر که روی میزی کنار اتاق پذیرایی گذاشته بودم پرهیز می‌کرد: "پسره چطوره؟ باباش را می‌شناختم. بد آدمایی نیستند ...". نگاه عجیبی به من کرد: "وضع بازار خوب نیست. کارخونه به مشکل خورده. نمی‌دونم می‌تونم نگهش دارم یا نه؟". حوصله آن جور حرف‌ها را نداشتم؛ بازار و دلار و اقتصاد شلم شوربا. متوجه رویا شدم. چیزی در قلبم تکان خورد؛ خواهر. با خوشرویی از او راجع‌ به درس‌هایش پرس‌وجویی کردم و مهربانی‌ام را که دید سکوتش شکست و یک ریز حرف زد از همه جا. با اشاره انگشت عکس مادر را نشان داد و پرسید :"این خانومه کیه؟" و من با نگاهی به پدر گفتم: "از بابا بپرس عزیزم" و پدر دید و میان ابروانش گره افتاد... . (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان #نشر_سایه_سخن @book_tips 🐞

Book_tips
22 120
بعضی توصیه ها می‌توانند مانند چراغی در تاریکی باشد که مسیر را روشن می‌کند. @book_tips 🐞

Book_tips
22 120
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿                           📌#یادآوری_مطالعه_گروهی بیست و سومین روز مطالعه 🗓 امروز بیست و هفتم دی ماه 📕 #کشتن_مرغ_مینا ✍ #هارپر_لی  🔁  #فخرالدین_میررمضانی #تعداد_صفحات_کتاب :  ۴۰۵ سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۷صفحه شروع: ۱۴۰۲/۱۰/۰۵ پایان: ۱۴۰۲/۱۰/۳۰ 🗒 صفحات  ۳۹۹ تا ۴۰۵ (پایان کتاب) 🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊

Book_tips
22 120
در حسرتِ زندگیِ دیگران بودن برای این اَست که اَز بیرون که نگاه می کُنی ، زندگیِ دیگران یک کُل اَست که وحدت دارد اَما زندگیِ خ
در حسرتِ زندگیِ دیگران بودن برای این اَست که اَز بیرون که نگاه می کُنی ، زندگیِ دیگران یک کُل اَست که وحدت دارد اَما زندگیِ خودِمان ، که اَز درون نگاهَش می کَنیم ، همه‌ اَش تکه تکه و پاره‌ پاره به نظر می آید و ما هنوز هم در پیِ سَرابِ وحدت می‌دَویم. #یادداشت_ها #آلبرکامو @book_tips 🐞

Book_tips
22 120
🍃🌺🍃 سوره الكهف آیه 24 : إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ ۚ وَاذْكُرْ رَبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَىٰ أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَٰذَا رَشَدًا ترجمه : مگر اینکه خدا بخواهد! و هرگاه فراموش کردی، (جبران کن) و پروردگارت را به خاطر بیاور؛ و بگو: «امیدوارم که پروردگارم مرا به راهی روشنتر از این هدایت کند!» ترجمه انگلیسی: Unless Allah wills. And when you forget something, remember your Lord and say, "Perhaps my Lord will guide me to a way that is closer to guidance than this." پ.ن اگر ما کاری را انجام دهیم و بعداً متوجه شویم که آن کار اشتباه بوده است، نباید ناامید شویم. باید از خداوند طلب بخشش کنیم و از او بخواهیم که ما را به راه درست هدایت کند. این آیه همچنین به ما یادآوری می‌کند که باید همیشه در حال یادگیری و رشد باشیم. باید همیشه به دنبال راه‌های بهتر برای زندگی باشیم. باید امیدوار باشیم که خداوند ما را به راهی هدایت کند که نزدیک‌تر به راه راست باشد #کلام_پروردگار @book_tips 🐞🤲

Book_tips
22 120
sticker.webp0.41 KB

Book_tips
22 120
[🟦] ‌‏≣ رویای سپیدار 👇👇👇 🔵  https://t.me/sepedari  https://t.me/sepedari  ⩥⩥ اعتماد به نفس و کاریزمای کلام TED ‏⨳ @BUSINESSTRICK چشم سوّم چیست؟ چگونه آن را فعال کنیم؟ ‏⨳ @Cheshm3kaenat روح پس از - مرگ - چه میشود!! ‏⨳ @PasAz_Marg شکرگزار خدا باش ‏⨳ @khodaya_asheghtam دکتر جو دیسپنزا * کمال ذهن * ‏⨳ @joe_diispenza شعرهای که تا حالا نخواندید ‏⨳ @koye_rendan با کد پاکسازی کن! ‏⨳ @mossbatt_andishan متافیزیک عرفان《رهایی ازگذشته》 ‏⨳ @Roohe_bartar طرزِ + فڪرتو + عوض ڪن! ‏⨳ @MossbatAndishann من یک زنم《درڪم ڪن》 ‏⨳ @zanan_khoshbakhti شبی ده دقیقه کتاب بخوانیم ‏⨳ @book_tips معرفی ربات‌های تلگرام ‏⨳ @ROBOT_TELE شعر و •  شراب و • اندیشه ‏⨳ @shabhaye_niloofari قدرت درون توست ☆لوییز هی☆ ‏⨳ @Louise_Haychanel بیداری معنوی ♡ فرکانس درمانی ‏⨳ @payamibarayesolh غزل" غزل " غزل " غزل "غزل" ‏⨳ @ghaz2020 با《خدا》باش پادشاهی کن! ‏⨳ @kh0daShEnaSi آرامش ذهن ، روح ، جسم ‏⨳ @gognus_kimiagar اسرار متافیزیک/چاکرا درمانی ‏⨳ @meta_ajna زندگی با "عشق " چه زیباست •• ‏⨳ @Zenndegiiii اناالحق ‏⨳ @Analhaghhoo ارتباط با ♡ خالق هستی ♡ ‏⨳ @RohShokrgozari مولانا مولانا مولانا مولانا ‏⨳ @MouLanayjan دنیای درون / شناخت روح برتر ‏⨳ @dunyaye_daroon سکوت ذهن ‏⨳ @royal_silencemind سرزمین آریایی ‏⨳ @royayemehr سرزمین •• موسیقی •• ‏⨳ @musiicLand_ir کنترل ذهن و ضمیرناخودآگاه ‏⨳ @asrarkontoLzehn بشنو از  نی ‏⨳ @vasledoost شناخت سایه های " درون " ‏⨳ @ramzkodbavre آموزش مدیتیشن وپاکسازی چاکرا ‏⨳ @meditatio1 تنهایی و " آرامش " ‏⨳ @Tannhaaiii دلبــری هـای حضرت مــولانا ‏⨳ @molavi_molavi چگونه کاریزماتیک♡جذااب باشیم؟؟ ‏⨳ @zehnearam متن های طلایی و { ناب انگلیسی } ‏⨳ @overbio جملاتی‌که افکار شما را《تغییر می‌دهد》 ‏⨳ @ghalbeziba معجزه ی زندگی با یوگا ‏⨳ @shaidaizadi کتابهای ☆ نایاب ☆  ‏⨳ @Doneaekatad2 اسرار ••• موفقیت  ••• ‏⨳ @movafaghiat_jahanii عاشقان ِ《کتاب》 ‏⨳ @B00kLifeMe انگلیسی را اصولی و آسون بیاموز ‏⨳ @novinenglish_new گلچین اشعار 《سعدی》 ‏⨳ @Sadii_jaan ••• انگلیسی رو قورت بده ••• ‏⨳ @Araz_English متافیزیک. انرژی‌درمانی. پاکسازی رایگان ‏⨳ @reikismylife آموزش ترکی استانبولی در کوتاهترین زمان ‏⨳ @turkce_ogretmenimiz بدون سانسور ؛ با احتیاط وارد شوید... ‏⨳ @OnlySookoot کریایوگا / تنفس/ شفا ‏⨳ @beinglightofyourlife انگیزشی  انگیزشی  انگیزشی ‏⨳ @OMidBeZendgiii اشعار بزرگان و سخنان حکیمانه بزرگان ‏⨳ @asharsokhanan عطر و معنا ‏⨳ @motaeeal پاکسازی بدن از انرژی‌های منفی ،ترس و بیماری ‏⨳ @Asrar_Daroun جارى شو در موسيقى، رقص، انديشه ‏⨳ @flowwithmusic هزار پند مولانا با معانی اشعار ‏⨳ @Ashaarkotaa ایرانگردی، بدون هزینه ‏⨳ @JournalTourism حـضرت عـشــق مـولانـای جانان ‏⨳ @shere_molavi آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده ‏⨳ @ECONVIEWS جذب ثروت با " قدرت ذهنی " ‏⨳ @JadouyeFekrM ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎─═༅  ‎‌‌‌‌‌‎═༅   🌱   ༅═  ༅═─ @tab_golbarg

Book_tips
22 120
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #ورطه (۱۰) شنیده بودم که با مردن پدر خانواده، بچه‌ها یتیم می‌شوند ولی در خانواده ما این رفتن مادر بود که ما را یتیم ساخت. پدر قبلا رفته بود. جسم و نام او بود ولی سایه او سال‌ها بود که از سر ما دور شده بود. پدر یک مراسم ختم شرکت کرد با آن کت و شلوار آبی نفتی و پیراهن سرمه‌ای.مثل این‌که آمده عروسی؛ البته که عروسی مادر بود. میترا نیامد؛شاید خجالت می‌کشید. او هیچ وقت مادر را ندیده بود و امدنش نمکی می‌شد بر زخم ناسور جراحت دل ما. دوقلوها با آن سر تراشیده گریه می‌کردند و من ضجه می‌زدم و پدر در سکوت فرو رفته بود. نمی‌دانم گرمش بود و یا شرمنده از نگاه‌های خیره فامیل که مرتب دستمالش را از جیب در می‌آورد و صورت و سر کم مویش را پاک می‌کرد. مراسم که تمام شد جلو آمد و به من گفت: "مواظب برادرات باش. روزگار بده، گرگ زیاده. چیزی کمی و کسری داشتید زنگ بزن. کاری نداری؟"..و من چکار می‌توانستم داشته باشم. پدر رفت. شاید میترا همان دور و بر پشت فرمان ماشین منتظرش بود و ما باز گشتیم به خانه. چه خانه‌ای! بستر مادر بیمار همچنان پهن بود با آن همه شیشه شربت و قرص‌های رنگی جور واجور که این طرف پخش وپلا شده بود. یادگارهای او بر در و دیوار اویزان بود و با دیدنش دل ما ریش‌تر می‌شد. چند نفر از فامیل ما را همراهی کردند. امده بودند تا ما مادر مردگان بی‌کسی را کمتر احساس کنیم .خانه سرد و تاریک می‌نمود. مادر خورشید خانه ما بود که درشبی تاریک غروب کرده بود. همه چیز سرجایش بود، هیچ چیز تغییر نکرده بودجز بستری که دیگر صاحبش را در خود جا نداده بود. مادر مظلوم بود .همه به خانه‌هایشان بر می‌گشتند و زندگی را دوباره از سر می‌گرفتند  و مادر بود که جلیس و مونس خاک سرد می‌شد. برادرانم بهت زده  و با  بغضی نهفته در گلو  به کنجی خزیده و به بستر خالی مادر نگاه می‌کردند. زن دایی‌ام  مشغول زدودن آثار وجود مادر در خانه بود تا شاید داغ ما با دیدن یادگاری‌های او تازه نشود. خواست روسری گلدار بنفشی را که این آخری برای مادر خریده بودم از چشم‌های ما پنهان کند. بیچاره مادر؛ بر موهایش شانه زدم و آن روسری را سرش کردم. نمی‌توانست حرف بزند .فقط به من نگاه می‌کرد: "از این رنگ فقط این یکی را داشت مامان؛ گفتم می‌خوام برا یک خانم خوشگل تا سرش کنه تا موهای قشنگش را بپوشونه که یه وقت حسودا چشم زخم بهش نزنند........" زبان ریختم تا دل مادر باز شود و او اول لبخند زد و بعد چانه‌اش تکان خورد  و آرام اشک آمد توی چشمهایش، اشکی که چون گوی بلورین غلطان ریخت پایین. بار دیگر به روسری نگاهی انداختم. قرار از دست دادم و روسری را از دستان زن دایی‌ام چنگ زدم و به سینه چسباندم و مثل زنان بچه مرده  زنجموره کردم. صدای من که‌ به شیون بلند شد برادرانم دم غنیمت شمردند و بغض فرو خورده  بیرون ریختند و فریاد می‌کردند. زنان فاميل هم  که هیچگاه از دست و زبان مادر تلخی نچشیده بودند به یاری آمدند و خانه پر شد از صدای شیون من و مویه برادران و گریه دوست و آشنا. آن عزای گرم سزاوار مادر بود، حق مادربود، لایق مادر بود، شیشه سخت سردی و سکوت بود  که با سنگ ناله و ضجه شکسته شد و روشنی  همدلی بود که خانه سرد  ماتمزده ما  را گرما بخشید ...... (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان #نشر_سایه_سخن @book_tips 🐞

Book_tips
22 120
به مسیر زندگی ام که نگاه میکنم، آدمی را میبینم که در هر زمان و در هر اتفاق، به اندازه رشد همان زمانش تصمیم گرفته و جلو رفته ا
به مسیر زندگی ام که نگاه میکنم، آدمی را میبینم که در هر زمان و در هر اتفاق، به اندازه رشد همان زمانش تصمیم گرفته و جلو رفته است. ما قرار است به اندازه رشدمان اتفاق ها را تحلیل کنیم و تصمیم بگیریم. پس نمیتوانیم با تجربه و رشد امروزمان، خودمان را در گذشته مان سرزنش کنیم. به نظرم زیباترین بخش مرور گذشته ما هم همین است، اینکه متوجه شویم انتخاب ها و تصمیم های ما، بر اساس رشد درونی آن لحظه بوده نه این لحظه،  و ما در هر اتفاق جدید، با رشدی عمیق تر  تصمیم خواهیم گرفت. #تکه_هایی_از_یک_کل_منسجم #پونه_مقیمی @book_tips 🐞

Book_tips
22 120
🍃🌺🍃 سوره يونس آیه 25 : وَ اللَّهُ يَدْعُو إِلَىٰ دَارِ السَّلَامِ وَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ ترجمه : و خداوند به سرای صلح و سلامت دعوت می‌کند؛ و هر کس را بخواهد (و شایسته و لایق ببیند)، به راه راست هدایت می‌نماید. ترجمه انگلیسی: And Allah invites to the abode of peace and guides whom He wills to a straight path. پ.ن مراد از «دار السلام»، بهشت است. این نامگذاری از آن رو است که در بهشت، هیچ‌گونه جنگ و نزاع، ظلم و ستم، و فقر و بیماری وجود ندارد. همه چیز در آرامش و صلح است. مراد از «صراط مستقیم»، راه راستی است که انسان را به سعادت و رستگاری می‌رساند. این راه، همان راه اسلام است که خداوند متعال آن را برای هدایت انسان‌ها فرستاده است. #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
22 120
sticker.webp0.32 KB

Book_tips
22 120
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #ورطه (۹) دوری از درس و دانشگاه نزدیکی بیشتر به مادر و برادرانم را در پی‌داشت. من فرزندی نزاده بودم ولی سه فرزند داشتم. اولی مادری که حالا برایش مادری می‌کردم و برادران همخونی که چون کودکان نوپا می‌بایست مراقبشان می‌بودم. شده بودم کدبانوی خانه، مدیر خانه وگاه رئیس خانه. در غیاب پدری که سایه‌اش آرامش‌بخش باشد من بر آن جمع کوچک پدری و حتی حکومت می‌کردم. گاه می‌شد که از برادران برای دیر آمدن به خانه  و سر به هوا بودن بازخواست می‌کردم و گاه بر سرشان فریاد می‌کشیدم و سعی در مهارشان داشتم. نمی‌دانم که جدیت و سرسختی من بود یا صداهای  بلند و گاه جیغ‌هایی که از سر استیصال می‌کشیدم که برادران نقش من به عنوان سکاندار  کشتی خانواده که رها در امواج خروشان زندگی به پیش می‌رفت را پذیرفتند. به هر زحمتی بود درس را تمام کردند و تکه کاغذی به پاس تلاش‌های کرده و نکرده‌شان دریافت کردند. تلفتی با پدر صحبت کردم تا کاری برایشان پیدا کند، گفت که بیایند کنار دست خودش در کار ساختمان؛ وردست می‌خواست ،یک جور پادو. می‌دانستم با آن روحیه‌ای که دارد از این دو پسر نیز چیزی چون خود خواهد ساخت؛طماع و حریص بر جمع پول فاسد و بی‌مسوولیت. برادران هم استقبالی نکردند؛ رفتند سربازی. بد نشد، زمانی خریده شد برای فردایی که به سرعت به ما نزدیک می‌شد. مشکل من مادر بود. مدام بدتر می‌شد و کار چندانی از داروهای وطنی و خارجی بر نمی‌آمد. رفته رفته ضعف بر او چیره شد تا جایی که دیگر بستر را ترک نکرد. اندام‌های حرکتی او در سکون بود و لبانش در سکوت. بسیار کم سخن می‌گفت و بیشتر نگاه می‌کرد. یک بار  همانند کودکی که به وقت شیر خوردن از پستان مادر تسلیم و رضایتمند بر او می‌نگرد به من خیره مانده بود. نتوانستم تحمل کنم .انفجاری در درونم صورت گرفت و به صدای بلند گریه کردم. مادر هم بی‌صدا و همراه با من گریست. زن جفا دیده از مکر روزگار و غداری شوهر بی‌وفا آماده ترک جهانی می‌شد؛ دنیایی که کمتر بر روی او لبخند زده بود. چند هفته بعد حال مادر بدتر شد و حتی غذا خوردن برای او نوعی شکنجه شده بود . از آن زن زیبای بلند قامت و موزون اندام تنها تکه‌های استخوان‌های بیرون زده‌ای که بر روی ان پوستی کشیده شده بود، برجای ماند .از دست پزشکان کار چندانی بر نمی‌آمد و یکی از آن‌ها به من گفت : "اذیتش نکنید ".معنای سخنش معلوم بود. پرچم تسلیم در مقابل گام‌های محکم و پر‌قدرت مرگ که به مادر نزدیک‌تر می‌شد ،بلند شده بود. شب آخر در بیمارستان از پرستاری تقاضا کردم که اجازه دهد کنار مادرم بمانم. دلش سوخت و من به آخرین نفس‌هایی که از سینه زن سوخته دل بیرون می‌آمد گوش می دادم. نمی‌دانم چه شد که رقتم بر او زیادتر شد .می‌دانستم که ساعت یا ساعاتی دیگر هر آن چه را که دنیا به او داده پس خواهد گرفت و جز جسدی بی‌جان از او بر جای نخواهد ماند. ارام و همراه با بغض و درد آلود با او حرف زدم و برایش زمزمه کردم. اول ماندم که چه بخوانم .چیزی در درونم گفت : "تو الان مادری و او طفل تو؛ برایش مادری کن ". دریافتم برای آن که اخرین خواب مادر شیرین و گوارا باشد باید برایش لالایی بخوانم  . مادر کودک بود و من دایه ، تخت بیمارستان گهواره نرم و شب سخت پایانی او شب مهتابی زیبا.خواندم ،همان‌گونه که او برایم خوانده  بود ....لالا لالاگل پونه ....تویی دُردانه خونه.....لالالالا گل نرگس ...نری از خاطرم هرگز. میان اشک‌هایم به او نگاه می‌کردم، همان طور که او سال‌ها پیش با چهره شاداب جوانش آرامم می‌ساخت. مادر در سحر آن شب تار از دنیا رفت؛ بار سفر بست و راه مقصد طول و دراز ابدیت  در پیش گرفت .نوعی ابتهاج روحی در خود احساس می‌کردم ، او آسوده شده بود از ان همه رنج و عذابی که بر جسم نحیف و روح مجروحش وارد می شد...... (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان #نشر_سایه_سخن @book_tips 🐞

Book_tips
22 120
نوجوانی ، بهترین دوره از زندگیست که در وهم و خیال میگذرد..میان کودکی و بزرگسالی و در افکار و شرایطی برزخی گیر کرده ای.. نمیدا
نوجوانی ، بهترین دوره از زندگیست که در وهم و خیال میگذرد..میان کودکی و بزرگسالی  و در افکار و شرایطی برزخی گیر کرده ای.. نمیدانی که هستی و چه خواهی شد؟ ولی شادی  آن دوران، موجب می‌شود تافکر کنی زمان و تو ، تا ابدالدهر همینطور و همین شکل باقی خواهید ماند.. جذب شادی های کوچک ، انگیزه ایست برای تکامل و تداوم تو.. مشکلات چون موج به سوی تو روانه میشوند ولی تو با پاروی خوش باوری و بی خیالی ان ها را پس میزنی  و بالاخره به ساحلی که نامش آینده است قدم میگذاری.. #گیتی_حسینی @book_tips 🐞

Book_tips
22 120
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿                           📌#یادآوری_مطالعه_گروهی بیست ویکمین روز مطالعه 🗓 امروز بیست و پنجم دی ماه 📕 #کشتن_مرغ_مینا ✍ #هارپر_لی  🔁  #فخرالدین_میررمضانی #تعداد_صفحات_کتاب :  ۴۰۵ سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۷صفحه شروع: ۱۴۰۲/۱۰/۰۵ پایان: ۱۴۰۲/۱۰/۳۰ 🗒 صفحات  ۳۶۵ تا ۳۸۱ ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ ✅ مطالعه در وقت اضافه 📗#تصرف_عدوانی ✍️ #لنا_آندرشون 🔁 #سعید_مقدم #تعداد_صفحات_کتاب:  ۱۵۶ (طاقچه) 🗒 صفحات  ۱۴۹ تا ۱۵۶ (طاقچه)(پایان کتاب) 🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊