en
Feedback
Book_tips

Book_tips

Open in Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel Book_tips

Channel Book_tips (@book_tips) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 21 388 subscribers, ranking 1 577 in the Books category and 15 627 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 21 388 subscribers.

According to the latest data from 27 June, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 34 over the last 30 days and by -13 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 4.51%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 2.17% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 965 views. Within the first day, a publication typically gains 465 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 13.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 28 June, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

21 388
Subscribers
-1324 hours
+907 days
+3430 days
Posts Archive
Book_tips
21 371
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #رسوایی قسمت چهارم "نمی‌دونم شهر کوچک ما را دیده‌اید یا نه؛ آب و هوا و مردم خوبی داره، پدرم  زراعت می‌کنه، این‌قدر زمین و آب داریم که محتاج کسی نباشیم. من زود مادرم را از دست دادم، چیز زیادی از اون به خاطرم نمونده جز یک جور تصنیف که موقع خواباندن من به زبان محلی برایم می‌خواند. گیلانی بود؛ اهل فومن. بلدید کجاست؟ "سرم را پایین آوردم تا جواب مثبت داده باشم. ادامه داد: "بابام سرباز بوده ،می‌افته گیلان، خودش می‌گفت که روی برجک نگهبانی مشرف به شالیزار، زنها و دخترها رو هر روز  می‌دیده که برای کار می‌امدند روی زمین کنار پادگان. بابام اون جا مادرم رو می‌بینه و زیر نظرش می‌گیره. از اون خوشش می‌آد. خودش می‌گفت که خدا خدا می‌کردم شوهر یا نامزد نداشته باشه که همین طور هم بوده و اون دختر هیچ مردی در زندگی نداشته؛ نه پدر و نه شوهر. مادرم، یتیم بوده و با خواهرای دیگرش برای گذران زندگی روی زمینای مردم کار می‌کردند. بالاخره با هم آشنا می‌شند و بابام که اخرای خدمتش بوده مادرم را خواستگاری می‌کنه. اولش مادر بزرگم موافق نبوده؛ مادرم کمک خرج زندگیش بوده و تازه بیچاره چیزی از مال دنیا نداشته تا جهیزیه دخترش کنه. بابام پافشاری می‌کنه.پدر و مادرخودش هم موافق نبودند. نمی‌تونستند یک دختری را  ازیک جای دور با زبان و رسوم متفاوت به راحتی قبول کنند. سماجت پدرم همه مانع ها را از سر راه ازدواجش  بر می‌داره. عروسی سرمی‌گیره و مادرم با یک چمدون لباس ومقداری خرت و پرت می‌آد به ولایت ما. بابام می‌گفت تو طول راه همش گریه می‌کرده و اون مجبور بوده هی قربان صدقه عروس جوان برود تا او دوری از بستگان و شهر و دیارش را فراموش کنه. زندگی مادرم عوض شد، خودش می‌شه خانوم خانه  و چون زن زحمتکش و ساده و بی‌ریایی بوده فامیل و آشنایان بابام زود قبولش می‌کنند. سال بعد من به دنیا میام. همه می‌گویند که  خیلی شبیه مادرم هستم. راست می‌گند؛ چون وقتی با دقت به عکسش نگاه می‌کنم، مثل این که نسخه زنانه من است. "خندید و صورت من هم به لبخند باز شد:" مادرم زود من و بابام را ترک کرد. مثل این که فقط اومده بود که من را روانه این دنیا کنه و خودش بره به دنیایی دیگه. سه سال بعد از به دنیا اومدن من بیمار می‌شه؛ یک بیماری سخت که کاری از دست کسی بر نمی‌اومده، حتی دکترهای تهران. بابام خیلی خرجش می‌کنه؛ می‌بردش پیش پزشکای خوب، ولی فایده‌ای نداشته. گفته بودند که سرطان خونه؛ زده به طحال و معالجه فقط مرگ را به تاخیر می‌اندازه. بابام اصرار می‌کند و در تهران مادرم جراحی می‌شه، طحالش را برمی‌دارند ولی سرطان از خانه جان مادرم بیرون نمی‌ره. یک روز سرد در اواخر پاییز مادرم، من و بابام و این دنیا رو تَرک کرد. ازش تصویر مبهمی در ذهن دارم. زن جوانی که در بستر دراز کشیده و دور برش زنها و مردهای  فاميل دل نگران وغمگین نشسته‌اند و من کودکانه و سرخوشانه جست و خیز می‌کردم. سه سال بیشتر نداشتم. شمع وجود مادرم در حال خاموشی بود و من غرق در دوران کودکی به بازی و شادی مشغول بودم. "مردجوان اندکی سکوت کرد. عضلات صورتش درهم فشرده شد و معلوم بود که یادآوری آن چه می‌گوید برایش تلخ است:" مادرم چند روز بعد مُرد و چهره زیبایش برای همیشه در خاک سیاه پنهان شد. بعدها وقتی بزرگتر شدم عکسی از او  که من را در بغل گرفته بود به دیوار اتاقم نصب کردم. تو عکس لباس محلی گیلانی تنشه و من رو سخت به خودش چسبونده، مثل این که کسی می‌خواهد من را از او جدا کند. بسیاری وقت‌ها پای اون تصویر ایستادم و آن لالایی را که مادرم به گیلکی می‌خوند با بغض و گاهی گریه با خودم زمزمه کرده‌ام ...... بوخوس می جانه  دیل جانه زای می‌کش تی گاواره‌ ماری تی ره بیداره ............. (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 371
#برداشت _آزاد @book_tips 🐞
#برداشت _آزاد @book_tips 🐞

Book_tips
21 371
«در سکوت، روح با تو سخن می‌گوید…» @book_tips 🐞
«در سکوت، روح با تو سخن می‌گوید…» @book_tips 🐞

Book_tips
21 371
ما وقتی در روح خود کاوش می‌کنیم به چیزهایی بر می‌خوریم که بهتر می‌بود در همان اعماق روح پنهان بمانند... #لئو_تولستوی ‎ @book_
ما وقتی در روح خود کاوش می‌کنیم به چیزهایی بر می‌خوریم که بهتر می‌بود در همان اعماق روح پنهان بمانند... #لئو_تولستوی ‎ @book_tips 🐞

Book_tips
21 371
Repost from N/a
🎁🎁🎁 💎برترین کانال‌های تلگرام: 🔹هماهنگی جهت تبادل: @mrsmafd

Book_tips
21 371
🍃🌺🍃 چه زمانی عذرخواهی مناسب نیست؟ 💭 وقتی عذر‌خواهی از صمیم قلب نباشد و وقتی برای آرام‌کردن فرد دیگر یا برای خوب‌جلوه‌دادن خود صورت گیرد، کلمات عملاً بی‌معنا می‌شوند. علاوه‌بر این، هرگز نباید در مواقع زیر عذر‌خواهی کنید: •  فقط به‌خاطر اینکه حس می‌کنید از شما توقع می‌رود. عذر‌خواهی باید ارادی باشد. باید تمایل واقعی برای جبران و دل‌جویی وجود داشته باشد. •  چون فرد دیگری حس می‌کند که شما باید عذر‌خواهی کنید. •  ازآنجایی‌که فقط می‌خواهید کل این مسئله فراموش شود و به نظر می‌آید عذر‌خواهی سریع‌ترین راه ممکن است. •  هنگامی که هنوز عصبانی هستید. •  زمانی که هنوز آمادگی عذر‌خواهی را ندارید. •  وقتی فکر نمی‌کنید واقعاً کاری ناشایست، بی‌ملاحظه یا اشتباه انجام داده‌اید. •  وقتی فقط می‌خواهید احساس بهتری در شخص دیگری ایجاد کنید؛ حتی اگر احساس می‌کنید هیچ اشتباهی انجام نداده‌اید. 🔸 دیگران می‌توانند متوجه شوند که آیا عذرخواهی شما از صمیم قلب است یا فقط دارید کلماتی را به زبان می‌آورید. مهم‌تر اینکه تا زمانی که تمایل ندارید مسئولیت کامل اشتباهتان را به عهده بگیرید و اعتراف کنید که کار اشتباهی انجام داده‌اید، به فواید عذر‌خواهی دست نخواهید یافت. #قدرت_عذرخواهی #بورلی_انگل @book_tips 🐞

Book_tips
21 371
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #رسوایی قسمت سوم باید عجله می‌کردم. وقت رسیدگی کمتر از دو ماه دیگر بود .باید می‌رفتم زندان تا از متهمی که در بازداشت موقت بود وکالت بگیرم. دو روز بعد در اولین ساعت اداری در بزرگ و آهنین زندان برویم گشوده شد. هیچ‌وقت زندان را دوست نداشتم، شاید چون ارجمندترین عنصر حیات معنوی یک انسان را از او سلب می‌کند؛ آزادی را. سربازان جوان اوراق هویتی‌ام را کنترل کرده و قاضی مستقر اجازه ملاقات را صادر نمود. در اتاقی که وکلا برای دیدار با موکلین خود آمده بودند، به انتظار نشسته بودم. یکی از آن‌ها را می‌شناختم و سر و دستی برای هم تکان دادیم. موکلم را نمی‌شناختم. زندانی جوانی وارد شد، به دنبال یک چهره آشنا می‌گشت. جلو آمد: "شما رامین اسدی هستید؟". لبخند که زد یعنی خودش بود. خوب در چهره‌اش نگریستم. بیست و چند ساله می‌نمود. خوش‌قیافه  و میانه بالا بود، یکی از آن چهره‌های شرقی، با آن موهای سیاه و پرپشت و چشم‌های سیاه. نقاش ازل نقشی زیبا بر رخساره‌اش زده بود. دست دادیم. دستی را فشردم که خونی ریخته بود؛ باورم نمی‌شد که آن دست، دست جان ستانی است. از مسعود پرسید. صدایش متناسب با چهره‌اش بود. خوش‌طنین. گفتم که حالش خوب نیست و دفاع از او دیگر بر عهده من است. از وضعیت زندان پرسیدم، جواب داد که: "عادت کرده‌ام. اولش سخت بود، باورتان می‌شود که شب اول و دوم  گریه می‌کردم ولی آدم به همه چیز عادت می‌کند، من هم زود عادت کردم. فقط نگرانی از دادگاه و حکم قاضی دارم. این اذیتم می‌کند. چطور می‌شود؟ آیا راه خلاصی برای من می‌بینید؟. "نمی‌خواستم بیهوده امیدواری دهم و قصد آن هم  نداشتم که جوانی را مایوس سازم و یا بر اندوه و نگرانی‌اش بیافزایم: "باید تلاش کنیم ؛ هردو نفرمان. تو هم باید به من کمک کنی. کارمان آسان نیست ولی راهمان یکی است". خودکار و چند ورق سفید از کیفم در آوردم. تا کاغذها را دید گفت: "ولی من همه داستان را با جزئیات  برای بازپرس و آقای وکیل توضیح دادم". شاید آن قدر یک داستان را به کرات گفته بود که تکرار آن برایش ملال آور شده بود. خندیدم که: "حالا برای من هم بگو. از زبان تو که بشنوم گرم است ولی خواندن از روی کاغذ بی‌جان، سرد و بی‌حس. کاری هم نداری؛ گپی هم زده‌ایم و با هم بیشتر آشنا می‌شویم". تبسم که کرد یعنی قبول است. شکلاتی از جیب در آوردم و تعارف کردم. نگاهی به آن کرد و گفت: "این جا دروبین دارد، اگر ببینند ایراد می‌گیرند. برای مواد مخدر است. خیلی سخت می‌گیرند ولی فایده‌ای ندارد و آخرش مواد وارد می‌شود و می‌رسد به دست آدمش". راست می گفت، چند لحظه بعد ماموری آمد و شکلات را از من گرفت و وارسی کرد و ان را باخود برد. اشتباه کرده بودم، عذر خواستم؛ وکیل هم که باشی و مقررات زندان را ندانی تفاوتی با دیگران نخواهی داشت. باز از مسعود پرسید، گفتم که حالش خوب نیست و برای همین از من خواسته تا کار نیمه تمام او را دنبال کنم؛ ادامه دادم: "من مانند وکیل اول تو نیستم، او بر پرونده‌های جنایی متمر کز است  و تجارب زیادی داره، ولی من را هم دست کم نگیر؛ مثل یک کرگدن پوست کلفتم و زود میدان را خالی نمی‌کنم. ".به این حرف اخرم خندید:" خوب؛ بگو، آماده‌ی شنیدنم. تو متهم به قتل حامد هستی؛ آن هم قتل عمد؛ هرچه لازمه بگو، هرچه می‌تواند به من در دفاع از تو کمک کند". چشمانش به روبرو خیره شد و بر پیشانی‌اش چروک افتاد، این یعنی که اماده واگویی بود، گفتن از آن چه تلخ بود و یادآوری از آن چه برایش هیچ حلاوتی نداشت. لبانش  که باز شد، چراغ قصه‌ی پر غصه او روشن شد؛ روغن آن چراغ ماجرایی بود که بر او رفته بود.... (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 371
از پیله تا پرواز… فقط کافیست به مسیر اعتماد کنی🦋 @book_tips 🐞
از پیله تا پرواز… فقط کافیست به مسیر اعتماد کنی🦋 @book_tips 🐞

Book_tips
21 371
‌ زندگی با تمام دردهایش هنوز هم زیباست.. هنوز هم خورشید لبخند می‌زند، امید هر صبح در زیر پوست سردِ زمین به جریان می‌افتد. که
‌ زندگی با تمام دردهایش هنوز هم زیباست.. هنوز هم خورشید لبخند می‌زند، امید هر صبح در زیر پوست سردِ زمین به جریان می‌افتد. که امید زیباست. عشق زیباست. طلوع زیباست. شکفتن زیباست. و  زندگی با تمام دردهایش، هنوز هم زیباست. @book_tips 🐞

Book_tips
21 371
#محسن_چاووشی #با_هم‌_بشنویم #عشق_آسمانی @book_tips 🐞

Book_tips
21 371
🌍✨ جهان‌آگاهی ✨🌍 سفری به درون خود، جایی برای آرامش و روشنایی 💫 اینجا می‌آموزیم: 💛 ذهنمان را آرام کنیم 💛 احساساتمان را پاکسازی کنیم 💛 انرژی‌مان را بالا ببریم 💛 و آرامش واقعی را لمس کنیم هر دل روشن، چراغی برای جهان است 🌟 به کانال جدیدِ جهان آگاهی خوش آمدید با حضور گرم شما، فرکانس عشق را در هستی جاری کنیم ❤️ @jahan_999_agahi

Book_tips
21 371
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #رسوایی قسمت دوم یکی دو روز بعد دنبال کاری رفتم  که مسعود بر عهده‌ام گذاشته بود. با بی‌میلی رفتم به دادگاه. اول صبح رفتم تا به وقت محاکمه شعبه برخورد نکنم. می‌ترسیدم بخورم به یکی از محاکمات طولانی مدت دادگاه  و مجبور شوم ساعت یا ساعاتی را با اعصابی فرسوده پشت در به انتظار بمانم. زیاد عجله کرده بودم ،کارمندان دفتری امده بودند ولی وقتی از مدیر دفتر سوال کردم: "حضرات  هستند؟ "با بی‌اعتنایی و بی‌آن‌که به من نگاه کند، سرش را به علامت منفی به سمت بالا تکان داد. باید صبر می‌کردم و برای خود مشغولیت درست می‌کردم .خیلی زود یافتم ؛  متهمانی که با دستبند و پابند از سوی ماموران به این طرف و آن طرف برده  می‌شدند. بیشتر جوان بودند و آماج نگاه‌های مراجعین. سابق بر این، پای متهم که به زندان باز می‌شد، موهای خود را به همراه آزادیش از دست می‌داد. سر تراشیده نشانی بود از مُهری بر پیشانی یک زندانی و حالا....زلف‌های زندانیان بی آن که  جان شیفته و واله‌ای را بر باد دهد بر باد حوادث روزگار تکان می‌خورد. ذهنم درگیر بود  و دیدگانم در مردان دربند؛ "بیش  از آن که دست یا پایشان به بند شود، روح و روانشان در زنجیر شده است؛زنجیرهای بلند و آهنینِ  جبر خانواده، محیط و جامعه بر قامت یک زندگی. زنجیرهایی ناگسستنی، ناشکستنی....". اولین قاضی وارد شد و پشت سرش من. ایستادم تا مستقر شود و داخل شدم. لایحه  را دادم تا اجازه مطالعه دهد. نگاهی به من کرد و گفت: "اول صبح شارژ شده از حق الوکاله کلان همزمان  با طباخ‌ها زده‌ای بیرون". اگر شوخی می‌گفت یا جدی ، خوب نگفت. روز را با نیش و کنایه بر اجرت کاری که پرداخت نشده بود، شروع کرده بودم. نمی‌توانستم جواب ندهم، می‌خواست از سخنم برنجد یا نه: "اگر آن حق‌الوکاله را شما دیده اید، من هم مانند شما". قاضی خوشش نیامد. نمی توانستم برای آن که در کارم خللی پیش آید یا سنگی جلوی پایم افتد، لبخند کاذب بزنم یا تملقی چندش‌آور بگویم. روی کاغذ چیزی نوشت  و کار راه افتاد. بایگان که پرونده را اورد، قطور می‌نمود؛ حق هم همین بود، خونی بر زمین ریخته و جانی تباه شده بود. از صفحه اول شروع کردم؛ گزارش مامورین از یک نزاع و قتل. این اولین خون نبود و آخرین؛هم. رامین  خون حامد را ریخته بود در حضور یک زن. جان نیز از تن مقتول گریخته بود بر سر همان زن .علت قتل تصاحب یک  زن بود. قتل در یک روستای کوهستانی اتفاق افتاده بود، زیر نگاه پرندگان زیبا و بر فرشی سبز از گل‌ها و ریاحین سبز و شاید قرمز. عشق زنی جنبیده بود تا  نفسی را از جنبیدن بازدارد . عشقی که اولش شیرین  و آخرش تلخ تمام شده بود. دو ساعتی به خواندن پرونده گذشت. برخاستم در حالی که ذهنم آکنده از شور مهر و شر قهر و تیرگی روان آدمی و خون و مرگ بود. باید می‌رفتم زندان و رامین را می‌دیدم ..... (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 371
🍃🌺🍃 انسان کسی را میتواند نجات دهد که خود اصرار به سقوط نداشته باشد؛ ولی وقتی سرشت کسی چنان فاسد شد که سقوط در نظرش نجات جلوه کرد چه میشود کرد؟ #آناکارنینا #لئو_تولستوی @book_tips 🐞

Book_tips
21 371
از کجا می‌فهمید که کسی را بخشیده‌اید یا نه؟ اگر بخشیده باشید، به‌ جای احساس خشم، در مورد آن رویداد احساس تأسف می‌کنید. بجای اینکه از دست آن فرد عصبانی باشید برایش متأسف می‌شوید. معمولا دیگر چیزی از آن واقعه در ذهنتان نمی‌ماند که راجع به آن صحبت کنید. رنجی را که منجر به انجام شدن آن تعدی شده درک می‌کنید. ترجیح میدهید خارج از دایره‌ی آن فرد یا گروه بمانید. منتظر هیچ چیز نیستید. هیچ چیز نمی‌خواهید. #کلاریسا_پینکولا_استس # زنانی_که_با_گرگ‌ها_می‌دوند @book_tips 🐞

Book_tips
21 371
Repost from N/a
🍀💐🌼 از بهترین و دلنشین‌ترین کانال‌های تلگرام لذت ببریم 🌺 45000 هزار کتاب pdf @KetabZahra1369 🧿 خلاصه کتاب‌های روانشناسی @booklove_blog 🌳 گلچین کتابهای صوتیPDF @ketabegoia 🌻 کتابخانه صوتی و پی دی اف تاپ بوک @Top_books7 🍎 آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی @ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE 🌳 زبان‌شناسی همگانی @linguiran 🌻 کتابخانه بزرگ ادیان و فرهنگ باستان @Zardoshti_book 🍎 استخدامی آموزگاری و دبیری @svcnhit 🌳 کتاب‌ها مثل ریشه‌های یک درخت‌اند @nevisandbdonya 🌻 از خودم تا عشق ♥️ @eshg_servat 🍎 زیبایی‌های آفرینش @stiiiiicker 🌳 شعر بهانه‌ای برای عاشقی )) @kolbeh_sher_delaviz 🌻 آداب معاشرت 𝘼𝘿𝘼𝘽 @Adab_moasheratt 🍎 برترین‌های موسیقی کلاسیک @Classical_Music_World 🌳 مدینه فاضله @Madineh_Fazeleh 🌻 عربی به زبان ساده و جذاب @atranslation90 🍎 پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم @FARZANDAN_PARSI 🌳 مدار رشد @buissness_womann 🌻 کانال خشت و خیال @kheshtbekhesht 🍎 دانستنی های زنان موفق @successfulwomen1 🌳 دل واژه‌های تنهایی @gandomzaran 🌻 زیباترین کلیپ‌ها و آموزش رقص @sonatimahalli 🍎 آموزش رایگان مشاغل خانگی @honarkadeh_aftab96 🌳 دروازه ی دانایی𝝗𝝤𝝤𝝟𝝛 @Audio_Books_24 🌻 داستان کوتاه @zhig_story 🍎 پرسش و پاسخ رایگان با روانشناس @huzurtel 🌳 نیلوفر درون🪷 @nilofaredaroon 🌻 آموزش کف بینی @kafbini12 🍎 کتابفروشی ارزان کتاب @KotobeArzan 🌳 تاریخ و ادبیات جهان @Historyliteratureworld 🌻 کتاب صوتی دزیـره مـتـن ناب📝 @dessEre 🍎 آموزش نویسندگی @daldastan 🧿 باغ بهشت و سایه ی طوبی @Bagebeheshtosaiietooba 🌳 ده دقیقه رمان و روانشناسی🎙 @peyke_pouyesh 🌻 معنای زندگی چیست؟ @manaye_zendegi_chist 🌳 آوای شب_دانـلود خاطره @AVAYESHAB2024 🌻 آموزش جامع زبان انگلیسی ⬇️ @Englishity 🍎 کندالینی و چشم سوم @kundini369 🌳 محفل شعر و آوا @mahfelshearvaava 🧿 گزین بیت‌های فارسی @Takbeitfarsi 🌻 مَسـیــرِ آرامِـش🩵 @ravanshenasivaerfan 🍎 حافظ صوتی جدید @hafez_soty 🌳 حال خووب بایک فنجان" قهوه☕️" @Ghahvee_Ghajar 🌻 انگلیسی لغات 3500 GRE @gre3500book 🍎 حضـرت‌عـشق‌مـولانای‌جان @molaanayJaan 🧿 آینه‌های خیال @ayenehayekhiyal 🌳 شاهنامه صوتی @shahname_soti 🌻 آسترولوژی و هوروسکوپ روزانه @monastro1 🍎 فیلم‌ و مستندهای آگاهی @sinamaagahi 🌳 خوشگل‌ترین شعرهای ادبی و دلنوشته‌ها @negahshear 🌻 کلیپ‌های انگیزشی @kelephayeangizeshi 🍎 مدیریت زندگی @LifeManage 🌳 زیباترین اشعار دوبیتی و متن کوتاه» @aftabmahtabi 🌻 شعر و ادب معاصر @sheradabemoaser 🍎 آموزش عربى @Arabicconversation20 🌳 جمـــلات *نااااب* انــگیـزشـی @jomalatnab_angizeshi 🌻 انگلیسی کامل Complete English @englishteaching1398 🍎 استوری مناسبتی انگیزشی @yefenjanaramsh 🌳 جملات اثرگذار @Andishe_parvaz 🌻 خسروی آواز استاد شجریان @stad_shajariyan 🍎 حکومت‌های اساطیری ایران @iran_sarzamin_tamadon 🌳 فراماسونری.ایلومیناتی.ماتریکس @matrixxx369 🌻 جهانگردی و طبیعت زیبا @afarinshokoh 🍎 ترکی ‌استانبولی، آموزش، تمرین @Turkish_Nazli 🧿 جعلیات ادبی @jaliateadabi 🌳 نوستالژی زیرخاکی‌های خاطره انگیز @nuostalzhi 🌻 انگلیسی بدون کلاس و معلم ★ @Learn_4_english 🍎 حس خوب آرامش🌱 @ravanshenasipluse 🌳 خونـه قدیمـی‌ و طبیعت 𝙉𝙖𝙩𝙪𝙧𝙚 @Khonehghadimi 🌻 بهترین کتابهای صوتی موفقیت و بیداری @ganonjjazb 🍎 بانوان هنرمند و کارآفرین @banovanehonarmandvakarafarin 🌳 تمرکز روی خودم @shine41 🌻 متن دلنشین @aram380 🍎 انگلیسی حرفه ای کودک و بزرگسال @MusicOwallpaper 🌳 آموزش پاڪسازی تقویت انرژے چاڪراها @tabnahayteshgh 🌻 اطلاعات مفید پزشکی دکتر خود باشیم @kalemnab 🍎 جامعه‌شناسی کاربردی|نظریه‌ها و مفاهیم @A_Quick_look_at_Sociology 🌳 آموزش هنر و دکوراسیون🏡 @TazeineManzel 🌻 آموزش ماساژ و یوگا @yougasozok 🍎 دانلود 5000کتاب برتر تاریخ @book_and_roman_library 🌳 مجله‌ی زندگی"جذب"موفقیت" @Pareparvaz63 🌻 جذب جنس مخالف با تکنیک روانشناسی @moshavereh_shoma 🍎 اشعار،مولانا،حافظ،سعدی،خیام @Ashaarmolana 🌳 حقوق برای همه @jenab_vakill 🌻 شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!! @book_tips 🧿 دل تراپی @Del_Therapy 🍏شناخت دقیق پاکستان؛ اندیشکده اقبال @andishkadehiqbal 🧿🌺 هماهنگی برای تبادل @mrgp_1

Book_tips
21 371
سوگ رنگ احساسات را عوض می‌کند… شادی کمرنگ، غم سنگین و هیجان بی‌رمق می‌شود. اما با پذیرش و بازسازی، می‌توان دوباره رنگ‌ها را ر
سوگ رنگ احساسات را عوض می‌کند… شادی کمرنگ، غم سنگین و هیجان بی‌رمق می‌شود. اما با پذیرش و بازسازی، می‌توان دوباره رنگ‌ها را روشن‌تر دید. @book_tips 🐞

Book_tips
21 371
🦋🌎🦋🌍🦋🌎🦋 🌍✨ جهان‌آگاهی ✨🌍 اینجا جایی‌ست برای سفر به درون...برای شناخت کودک درون، آرام کردن ذهن، پاکسازی احساسات، بالا بردن سطح انرژی و لمس آرامش واقعی.ما باور داریم:هر دل روشن، چراغی برای جهان است 💫کانال جهان آگاهی به تازگی افتتاح شده و به حمایت و حضور گرم شما نیاز دارد.بیایید با هم فرکانس عشق را در هستی جاری کنیم ❤️ @jahan_999_agahi 🪐🦋🪐🦋🪐🦋

Book_tips
21 371
#شهرام_ناظری ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده انــدیــشه تــو هــر دم در بنـده اثر کرده #با_هم‌_بشنویم @book_tips 🐞🎶

Book_tips
21 371
🍃🌺🍃 تنها به سه منظور جرأت کنید کلامتان را به کار ببرید. برای طلب شفا و برکت و سعادت. هر آنچه آدمی درباره دیگران بگوید، درباره خود او خواهند گفت و هرآنچه برای دیگری آرزو کند، همانا برای خود آرزو کرده. #چهار_اثر #فلورانس_اسکاول_شین @book_tips 🐞

Book_tips
21 371
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #رسوایی قسمت اول عاشقم خواهد و رسوای جهانی چه کنم عاشقانند به هم عاشقی و رسوایی......شهریار ✍ داستان من  از یک تلفن شروع شد؛ تلفن یک دوست قدیمی، یک همکلاسی سابق و یک  همکار. سال‌ها بود که او را می‌شناختم و حتی در بعضی پرونده‌ها همراه با او  بودم. مسعود فقط یک همکار خوب نبود؛ خاطرات مشترک بسیاری من و او را به هم گره زده بود. طبیعت نرم و خوی آرامش چراغ مهر او را در دلم روشن کرده بود: "سلام. من باید حتما آمروز ببینمت "و من به شوخی گفتم: "به منشی سفارش می‌کنم که در این هفته وقتی برایت بگذارد" و اوسرد و شتابزده گفت: "شوخی را بگذار برای اوقات بهتر. امشب می‌آیم دفتر" و آمد. مثل همیشه سرحال و بشاش نبود. رنگ پریده نشان می‌داد و به نظر می‌رسید که وزن کم کرده است: "دیگه چرا رژیم گرفته‌ای خوشتیپ؟ "خواستم سربه سرش بگذارم؛ اجازه نداد، با صدایی که تلخی از آن می‌بارید گفت: "گوش کن! حالم خوب نیست، یعنی بد است، خیلی بد". از چه حرف می‌زد؟ پرونده‌ای مهم را  باخته بود؟ اتش جنگ و مصیبتی در خانه‌اش روشن شده بود؟ نگاه پرسشگر مرا که دید چشم در چشمم دوخت: "مبتلا به سرطان شده‌ام از نوع بدش؛ خیلی وقته  که از همه پنهان می‌کنم، حتی زنم درست نمی‌داند که چه بر سرم آمده‌؛ ولی دیروز دکتر آب پاکی را ریخت روی دستم. باید شیمی درمانی را زود شروع کنم. تاثیر بکند یا نه خدا عالم است. دکترم دو پهلو حرف می‌زنه؛ یکی به نعل می‌زنه یکی به میخ. گاهی مثل این که با یک بچه حرف می‌زَنَه، دلخوشی بیهوده می‌ده. خلاصه که نمی‌دونم چه بر سرم می‌خواد بیاید. عید امسال را می‌بینم یا نه ؟ "غافلگیرم کرد. انتظار این حرف‌ها را از او که همیشه سرزنده و شاداب بود، نداشتم. از پشت میز بلند شدم و رفتم کنارش نشستم: "این قدر زود حرف از مرگ نزن! خیلی‌ها این مریضی کوفتی را گرفتند و معالجه شدند". بی آن‌که به من نگاه کند یا به حرفی که زدم اشاره نماید گفت: "می‌خوام یک لطف در حقم بکنی. می‌دانم که می‌تونم روی تو حساب کنم. ما با هم رفیقیم از دانشکده تا حالا. من از فردا درگیر بیمارستان و درمان می‌شم تا خدا چه تقدیر کنه و چی  بخواد. پرونده‌ای دارم که مهمه و نمی‌تونم به امان خدا رهاش کنم. من وکالتی را که از موکل گرفتم به تو تفویض می‌کنم تا بیماری من باعث اخلال در دفاع اون بیچاره نشه. "چاره‌ای نداشتم، باید قبول می‌کردم. اگر وضعیت مسعود عادی بود به هر ترفندی بود حاضر به  قبول دفاع از آن  پرونده که هیچ شناختی از آن نداشتم، نمی‌شدم. پرونده را باید وکیل انتخاب کند نه به او تحمیل شود، ولی حالا با آن چه از زبان این دوست  قدیمی شنیده بودم ،تمام راه‌‌های گریز را بر خود بسته می‌دیدم: "خیلی خوب؛ حالا موضوع پرونده چی هست؟". وقتی گوشم کلمات قتل عمد را از زبان مسعود شنید، تا اندازه‌ای نگران شدم. همیشه از پرونده‌هایی که در آن خونی ریخته شده  گریخته بودم. به این ضرب‌المثل عامیانه که هر کسی را بهر  کاری ساختند اعتقاد داشتم. پرونده قتل ظرایفی دارد که خود را هیچگاه با آن آشنا نکرده بودم. نخواستم اعتراضی کنم. چون می‌دانستم که این دوست بیمار از سر درماندگی به دفتر من آمده و نمی‌توانستم دلشکسته روانه‌اش سازم. چیزی نگفتم. مسعود که درنگ مرا دید گفت: "تو از عهده‌اش بر می‌آیی؛ من مطمئنم ". لبخند زدم چون پاسخ دیگری نداشتم . خواست برود. دست دادیم. دستش گرم بود؛ تب داشت؟ خواستم  رویش را ببوسم: "تب که نداری، هان ؟". پاسخ داد که: "چرا چند روز است که متناوب تب می‌کنم. دکتر گفته که از عفونته. "بوسیدمش؛صورت و پیشانیش هم گرم بود. به آرامی دفتر را ترک کرد و چشمان من به  آخرین قدم‌های آن وکیل بیمار می‌نگریست و حافظه‌ام آن را خوب ضبط می‌کرد.... (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞