نامههایی از موسیو
Open in Telegram
بر اساس یک باور قدیمی باد شرق نامهها را به مادام وایت میرساند........ موسیو تاجینو . https://www.instagram.com/formadamwhite
Show more512
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
به سمت هنر بروید.
نه لزوما به عنوان شغل و با هدف پول درآوردن.
انواع هنرها راهی بسیار انسانی هستند
برای تحمل پذیر کردن زندگی.
به سمت هنر بروید فارغ از اینکه چقدر در آن خوب یا بد هستید.
برای دوستتان شعر بنویسد
حتی شکسته بسته.
با آهنگ رادیو برقصید، زیر دوش آواز بخوانید.
صرف احساس خلق کردن مزایای بیشماری با خود به زندگی میآورد.
کورت ونه گات
تو اما هیچوقت فراموش نکن
روزی که افتاده باشی
از زمین بلندت میکنم
اگر هم نتوانم
کنارت دراز میکشم...
تورگوت اویار
آیا اصلاً هنوز قادر به خندیدن هستی؟
میترسم که خندیدن را در میان این مردمان تلخ کاملاً فراموش کنی.
-نیچه
واقعیت این است که گذشت زمان مرا به تو نزدیک میکند. دیروز، در جاده، به تو فکر میکردم و با خودم میگفتم که اگر تو اینجا بودی چقدر با هم میخندیدیم.
خوب میدیدم که تا کجا زندگی روزمرهام را پر کردهای. در کوچکترین جزییات حضور داری. موبهمو به درونم خزیدهای.
همین است که خلأ و فراق را با خودم به اینسو و آنسو میکشم، این گمگشتگی دلم را.
نام تو را صدا میزنم اما خیلی دوری...
یاد بازویت افتادم آسوده زیر بازوهایم، و شانهات که کمی تکیهاش دادهای به سینهام، به چشمهای نازنینت، سکوتی غلیظ. ما چه خوشبخت میبودیم در این جای پرتافتاده در انتهای جهان...
نامه به ماریا
آلبر کامو
نامهای به عمو حسن که آرزوهای مرا با اقوامش خورد
.
عمو حسنعلی سلام
ابتدا تسلیت میگویم که همسرتان را از دست دادید. راستش من اصلا نمیدانستم شما زن دارید از بسکه توی خانه بود همش و مشغول آشپزی و آفتاب مهتاب ندیده. بگذریم عمرش به جاهان نبود.
ولی این درست نبود غازهای من را بخاطر مراسم هفتم و سوم برای اقوام زنتان سر ببرید، اگر میگویم غازهای من از این رو بود که: من بهشان هرروز غذا میدادم و حس قشنگی بینمان شکل گرفته بود و دوم اینکه: قرار بود مرا سوار خود کنند و به سمت سیبری و شوروی پرواز کنیم و بیرون بکشیم ازین ورطه رخت خویش را، وگرنه که غازهای خودتان بودند.
من و غازها باهم هرروز نقشه میکشیدیم و راهها را بررسی میکردیم و آب و هوا را چک میکردیم و پول جور میکردیم و آماده رسیدن موسم پاییز بودیم که زن شما نمیدانم چرا مُرد.
حالا من اینجام و توی حسرت رفتن ازین آب و خاک و غازها در فسنجان در حسرت همه چیز..
بگذریم
یکبار دیگر سعی میکنیم. خدا به شما عمر بدهد تا بچههای شما نخواهند گاوتان را سر ببرند و پلن بی من را به چخ بدهند
موسیو تاجینو
یک گوشه دهات
خرداد ۰۳
#نامه
علی جان سلام
عصرها به شکل گهی دارد میگذرد. قهوه فرانسهای که هفتاد درصد ربوسا و باقیش عربیکای مرغوبی است را توی دستگاه ریختم. خانه را بوی خوب قهوه برداشت، یاد کافههایی که باهات میرفتم و با هم حرف نمیزدیم و به هم گوش نمیدادیم افتادم. طعم و عطرش معرکه بود. ریختمش توی ظرفشویی.
برای شام قیمه درست کردم. انگشتهام را از بند انگشتهام بریدم و حبه حبه کردم با لپه و لیمو امانی و رب و بقیه توی زودپز ریختم. انگشتهام را لازم ندارم. قرار بود در دیزنی و پیکسار و مجلات و انتشارات اروپا و امریکای شمالی مشغول باشند اما حالا کنار لپه و رب -و من خیلی بادمجان تو قیمه دوست دارم- به یک دردی دارند میخورند.
شب موهام را بالای سرم گوجهای میکنم و با ماشین از ته میزنم، موهام را توی بالشت میریزم. ریشههایش از توی مغزم، از توی کابوسهام روییده بودند. حالا رها و آزاد و مُرده! توی بالشتند و سرم را روی آن میگذارم ..
علی جانم
یکروز بیا بریم ماسوله باهم دیزی نخوریم
رشت
روزهای تلختر از کون خیار
خرداد ۰۳
#نامه
داشتم فکر میکردم به این درخت روبروی من که گلهای زیبای مگنولیا دارد، برگهای سبز تیره دارد و دوست خوب من است. داشتم بهش فکر میکردم چقدر زیباتر میشود وقتی من با لباس سفید بلند، با تنابی دور گردن از شاخهاش آویزان باشم و باد مرا بوزد
#غمگنانه
هر کسی
یک امید، یک عُصیان،
یک از دست دادن،
یک درد، یک اندوه،
در خود دارد.
زیرا از درونِ هر کسی
یک نفر رفته است،
و هر کاری که میکند
نمیتواند او را بدرقه کند...
فاتح پالا
حالا نشسنهام دارم فکر میکنم با خودم و به خودم مبگویم: خیلی راه آمدیها. یادت هست اصلا چقدر راه آمدی؟ کسی هم که یک ذره، چس مثقال نگفت من هواتو دارم. چطور اینهمه راه رفتی؟ چه جان سگی داشتی تو
خودم چایی میخورد، خودم لبخند میزند، خودم داریوش پلی میکند، خودم میرود لب پنجره آسمان را نگاه میکند.
ماه یادش است، ماه با من بوده همیشه. راستی این ماه چقدر جنگ و خون ث کثافت و عشق و ماچ و بغل و اشک و آه دیده روی زمین.
به خودم نگاه که میکنم دلم برای خودم میگیره. چطوری تونستم تنهایی؟
#یادداشت_های_پراکنده
انگار یک عمر بر لبهی پرتگاه ایستاده بودم و با دیدن او سرانجام این ایمان را در خود یافتم که بپرم.
چرا که برای اولین بار در زندگی مطمئن بودم که زمین نمیخورم و به پرواز درخواهم آمد.
اگر حقیقت این باشد
کالین هوور
احتمالاً وقتی دردا حمله میکنن بهت، من خیلی دور از توام؛ زیر دردای خودم. احتمالاً وقتی از درد میافتی رو زانوت، من خیلی دور از توام؛ روی زانوی خودم. فقط یادت نره تو واینستادی یه نفره. یکی داره شبیه خودت از این کوه و دره میگذره. منو یادت نره.
@ToMadamwhite
وقتی خستهایم فکر میکنیم شکست خوردهایم. وقتی مستیم فکر میکنیم خوشحالیم. وقتی لب پرتگاهیم فکر میکنیم وضع مطمئنی داریم. وقتی هنوز نباختهایم فکر میکنیم بازی به پایان رسیده. وقتی وابستهایم فکر میکنیم عاشق شدهایم. وقتی ترسیدهایم فکر میکنیم ناتوانیم. وقتی هنوز نیمی از شیشهمان پر است فکر میکنیم تمام شدهایم.
گاهی هم بزرگترین اشتباهمان همان است که در مورد خودمان میکنیم.
امیرعلی بنی اسدی
وقتى نور ،
نور واقعى
نورى که نقاشان از به ترسيم کشيدنش عاجزند، هر روز صبح، از شکاف کرکره هاى چوبى، به درون مى خزد، ديوار بالاى تختخوابم راه راه مى شود.
اين نور به من مى گويد، پنجره را به سرعت باز کن، هديه اى شگرف برايت آورده ام.
هديه شگرف چيزى جز يک روز تازه نيست.
روزى متفاوت با تمام روزهاى ديگر ...
ديوانه وار
کريستين بوبن
دکتر یونگ عزیز
سلام
آن روز که از من خواستید روی آن تخت فروید دراز کشیده و ریلکس کنم و بگویم برایتان چه مرگم است. چیزی خاطرم نمیآمد. داشتم به گچبریهای سقف اتاقتان نگاه میکردم. اما حالا یادم آمده است چه مرگم است.
گاهی فکر میکنم یک برادر شاید کمکم میکرد اما از کجا معلوم او هم یک گوهی نمیشد مثل بقیه؟دوست میداشتم برادر بزرگم در کشاکش روزگار سنگ زیرین آسیابم باشد. دست مردی که کتک میزد را بگیرد و من را در خانهاش راه بدهد. خب حالا که نشد و مادر من را شده بود بیوقتی، شکممیاورد پسر را به سختی و من یگانه پسر شدم!
من چرا اینهمه تنها هستم دکتر؟
چرا یکتفر در خواهران و برادران، در عموزادهها و خالهزادهها عمهزاده و داییزادگان، در هفت پشت اینور و آنور، چرا توی خانه این و آن، توی همسایهها و مدرسه و دوستها شبیه من نبود؟
چرا یکنفر نقاش، یکنفر مجسمهساز، یکنفر کتابخوان نبود؟ چرا اینهایی که نام بردم هم یکدانه، فقط یکدانه بچه نزاییدند شبیه من؟ خودم هم نزاییدم تازه!
من چرا این سان مهجور افتادهام گوشهی این شهر، دنیا یک جنگل بیرحم است و من توی یک باغ وحش اسیر..
دکتر یونگ عزیز
اگر زودتر از شما مردم بگویید سر قبرم بنویسند:
He lives among us but he is not one of us...
باقی بقایت
جان ناقابلم فدای خودم
موسیو تاجینو
اردیبهشت زیبا
جاده روستایی
#نامه
«ظهر تا حالا، از لحظهای که مژدهی آمدنت را به من دادی، میان ابرها پرواز میکنم. جملهی پیشِ پاافتادهای است این. لااقل خودم این جمله را از دهن بسیاری آدمها شنیدهام، که گفتهاند «از وقتی فلان خبر را شنیدهام. انگار دارم میان ابرها پرواز میکنم.» اما به صداقت یا عدم صداقت گویندههای این جمله کاری ندارم؛ من از ظهر تا حالا، از شادی پایم روی زمین بند نبوده است…»
•احمد شاملو، نامه به آیدا
