قطعاتِ تفکر
Open in Telegram
1 467
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-130 days
Posts Archive
1 467
آنکه بیپاییز سقوط میکند، نه تنها زندگیاش کوتاه میماند، بلکه حتی حق کامل سوگواری برای خویش را هم از دست میدهد.
#سیامک
https://telegram.me/Aphorismos
1 467
برگهایی که پیش از آمدن پاییز میریزند، هرگز نمیفهمند که سقوط، گاهی نه پایان، که ناتمامی یک فصل است.
#سیامک
https://telegram.me/Aphorismos
1 467
همیشه میترسیدم
کسانی را که دوست دارم،
یک روزی از دست بدهم!
اما باید از خودم بپرسم،
آیا کسی هم هست بترسد از اینکه من را
یک روز از دست بدهد؟
#پائولو_کوئلیو
https://telegram.me/Aphorismos
1 467
شاید تنها به این دلیل اینقدر سیگار را دوست داشتم که بتوانم گناه تمام ناتوانیهایم را گردن آن بیندازم...
#وجدان_زنو #ایتالو_اسووو #مرتضی_کلانتریان
https://telegram.me/Aphorismos
1 467
ما برای خداحافظی احتیاج به زمان داریم...
ما برای قبول اینکه باید با بعضی آدمها، موقعیتها و شرایط خداحافظی کنیم، به زمان احتیاج داریم. زمان باید بگذرد. ذهن ما باید هزاران داستان متقاعد کننده بسازد تا آرام آرام به لحظه خداحافظی نزدیک شویم. به هر حال چه تصمیم بگیریم چه همچنان خودمان را معلق نگه داریم، لحظههای خداحافظی فرا میرسند. امروز اگر نه، چند سال دیگر. حقیقت این است که فرار کردن به ما کمکی نمیکند.
در خداحافظیها، دردِی وجود دارد، دردی پنهان، اصلاً مگر میشود خداحافظی دردناک نباشد؟ اگر خیلی وقت است که متوجه شدهایم به خداحافظی خاصی نزدیک شدهایم، بهتر است خودمان را گول نزنیم. بهتر است درد را به رنج تبدیل نکنیم. با معلق نگه داشتن و فرار کردن شاید زمان خداحافظی را به تعویق بیندازیم اما رنج را بزرگتر خواهیم کرد. خداحافظیها را شروع کنیم. خداحافظی از خاطراتی که دیگر مرورشان فایدهای ندارد. خداحافظی از رابطههایی که تمام شدهاند. از آدمهایی که دیگر نیستند. از جوانیای که تمام شد. از فرزندمان که دیگر شبیه گذشتهاش نیست. از خانهای که باید تعویض شود. از لباسی کهنه که سالها است نگهش داشتهایم و نمیدانیم چرا نمیتوانیم از آن دل بکنیم. خداحافظیها را که شروع کنیم، چند وقت غمگین خواهیم بود اما بعد از آن داستانهای جدیدی را تجربه خواهیم کرد، خاطره دیگری خواهیم ساخت، با آدمهای دیگری آشنا خواهیم شد، با زیباییهای میان سالیمان مواجه خواهیم شد، بعد دیگری از فرزندانمان را کشف خواهیم کرد، خانه دیگری خواهیم داشت، و لباس جدیدی را جایگزین خواهیم کرد... دل بکنیم و دوباره دل ببازیم.
#تکه_هایی_از_یک_کل_منسجم #پونه_مقیمی
https://telegram.me/Aphorismos
1 467
«احساس بیگناهی از آنجا سرچشمه میگیرد که دستهای از زیر بار هر مسئولیتی شانه خالی میکنند و همهی طیفهای دیگر جامعه را گناهکار میدانند.»
#به_دوزخ_ای_بی_گناهان #بختیار_علی #مریوان_حلبچه_ای
https://telegram.me/Aphorismos
1 467
"خیلی وقتها کار قدرتمندان این نیست که ما را به برده تبدیل کنند؛ تهی کردن آزادی از معنای خویش، برای بیمعنا کردن زندگی کفایت میکند."
#به_دوزخ_ای_بی_گناهان #بختیار_علی #مریوان_حلبچه_ای
https://telegram.me/Aphorismos
1 467
مصطفا رهبر: وای خدایا، در چه شرایطی قرار گرفتهایم، هیچکداممان قادر به تشخیص راست و دروغ از هم نیستیم.
جمیله: درست است، بله درست است. به خاطر گناهان نکرده مجازات میشویم و به خاطر گناهان حقیقیمان پاداش میگیریم.
مصطفا رهبر: جمیله، یقین دارم هرگز هیچکدام از ما به پاسخ این پرسش دست نخواهیم یافت: «ما گناهکاریم یا بیگناه؟»
#به_دوزخ_ای_بی_گناهان #بختیار_علی #مریوان_حلبچه_ای
https://telegram.me/Aphorismos
1 467
"در گفتگو با خود، هنگام حرف زدن در تنهایی، عمیقترین نوع دیالوگ را به وجود میآوریم. زیرا فقط هنگام حرف زدن در تنهایی است که برای یک شنوندهٔ حقیقی حرف میزنیم که از او هراسی نداریم."
#به_دوزخ_ای_بی_گناهان #بختیار_علی #مریوان_حلبچه_ای
https://telegram.me/Aphorismos
1 467
زمان نمیگذرد؛ این ما هستیم که ذره ذره در جریانش حل میشویم و هر بار که برمیگردیم، کمتر از آنچه بودیم باقی میمانیم...
هر لحظهای که میگذرد، نه فقط زمان را، بلکه تکهای از خودمان را هم با خود میبرد؛ و ما تنها سایهای از آنچه دیروز بودیم، باقی میمانیم...
ما فکر میکنیم زمان را میگذرانیم، اما در حقیقت زمان است که ما را میگذراند؛ و هر بار که به پشت سر نگاه میکنیم، فقط رد پای کسی را میبینیم که دیگر نیستیم...
زمان آیینهای است که هرگز چیزی را نگه نمیدارد؛ فقط نشان میدهد که چقدر از خودمان را از دست دادهایم، بیآنکه حتی متوجه شویم...
زمان نه دشمن است و نه دوست؛ فقط رودخانهای خاموش است که ما را بیپرسش با خود میبرد و وقتی به ساحل میرسیم، دیگر همان کسی نیستیم که پا در آب گذاشته بودیم...
#سیامک
@Aphorismos
1 467
میان سقوط و پرواز
گاهی زندگی شبیه همین تصویر است؛
میان سقوط و پرواز،
میان ترس و رهایی،
جایی که نمیدانی باید خودت را به باد بسپاری یا به طناب امن عادتهایت.
اما پرواز، همیشه رها شدن از بند نیست؛
گاهی هنر پیدا کردن تعادل است،
درست در همان لحظهای که زیر پایت دیگر زمینی وجود ندارد.
شاید زندگی همین باشد؛
چند ثانیه معلق ماندن میان آسمان و آب،
در غروب یک روز طولانی،
و فهمیدن این حقیقت که
برای رسیدن به آزادی،
گاهی باید جرأت کنی کمی از امنیتت فاصله بگیری.
و خورشید، درست همانجا که به نظر میرسد خاموش شده،
دوباره از پشت تاریکی سر برمیآورد.
#سیامک
@Aphorismos
1 467
درباره کتاب #وقتی_نیچه_گریست
#رنج به تنهایی کشنده نیست بلکه رنج بیمعناست که انسان را از پا در میآورد...
@Aphorismos
1 467
دلت براش تنگ نمیشه؟
اوه الکس،
معلومه که دلم براش تنگ میشه.
من واقعا درک نمیکنم!
چطوره که دونفر انقدر همو دوست داشته باشن و اینقدر راحت از هم جدا شن؟...
اوه الکس
از هر دونفری که از هم جدا میشن یه نفرشون هیچوقت اون یکی دوست نداشته
فقط اصرار داشته که طرفو دوست داشته....
الکس گاهی آدما تورو دوست ندارن اون حسی که بهشون میدی، فقط اون حسی که ازت دریافت میکنن رو دوست دارن نه خودتو....
@Aphorismos
1 467
آنومی: زخم نامرئی جامعه
امیل دورکیم، جامعهشناس فرانسوی، در عمق آشوبهای صنعتی قرن نوزدهم ایستاد و نامی بر ترس بینام گذاشت: آنومی. او میگفت جامعه شاید از فقر جان سالم به در ببرد، اما از بیمعنایی و بیهنجاری نه. فقر، جسم را آزار میدهد؛ آنومی، روح جمعی را میخشکاند. فقر، مرز دارد؛ آنومی، مرزها را محو میکند.
در جهان مدرن، قواعد کهنه فرو میریزند و قواعد نو هنوز زاده نشدهاند. انسان، ناگهان در فضایی معلق رها میشود؛ جایی که چه باید کرد؟ پاسخی ندارد. آرزوها، که زمانی توسط سنت، دین و اخلاق اجتماعی مهار شده بودند، حالا چون اسبهای وحشی رها میشوند. هرچه بیشتر داشته باشیم، بیشتر میخواهیم، و هرچه بیشتر بخواهیم، بیشتر خالی میشویم. این، پارادوکس مرگبار آنومی است: فراوانی مادی، تهیگی وجودی.
دورکیم در کتاب #خودکشی نشان داد که خودکشی نه صرفاً پدیدهای فردی، بلکه آینهای از وضعیت اجتماعی است. در جوامعی که پیوندهای جمعی سست میشود، نرخ خودکشی بالا میرود. فرد دیگر خود نیست؛ او پارهای جدا افتاده از کل است که نمیداند برای چه زندگی کند. معنای زندگی، هدیهای فردی نیست؛ هدیهای اجتماعی است. وقتی جامعه نتواند این هدیه را بدهد، فرد در خلأیی مطلق سقوط میکند.
اما آنومی فقط آمار خودکشی نیست. آن، روح زمانهی ماست. در عصر شبکههای اجتماعی، مصرف بیپایان، و سرعت دیوانهوار، ما بیش از همیشه به هم متصلایم و بیش از همیشه تنها. هنجارها چنان سیال شدهاند که دیگر هنجار نیستند. هر کس روایت خودش را دارد، اما هیچ روایتی کل را در بر نمیگیرد. نتیجه میشود اضطراب وجودی جمعی. افسردگی به مثابه بیماری تمدن. پوچی که مثل دود در رگهای شهر میپیچد.
از منظر فلسفی، آنومی یادآور مرگ خدای نیچه است، اما با چاشنی جامعهشناختی. نیچه فریاد زد خدا مرده! و دورکیم نشان داد که وقتی خدایان اجتماعی (سنت، هنجار، پیوند مقدس) میمیرند، انسان نه به سوی ابر آدمی، که به سوی خودکشی آرام و تدریجی میرود. هر دو، مرگ معنا را فریاد میزنند؛ یکی با شعر و شمشیر، دیگری با آمار و مشاهده.
با این حال، دورکیم بدبین مطلق نبود. او باور داشت جامعه میتواند دوباره همبستگی ارگانیک بسازد؛ همبستگیای که بر پایهی روابط آگاهانه، عدالت، و اخلاق نوین استوار باشد. اما این بازسازی، نیازمند آگاهی جمعی است. نیازمند آن است که ما دوباره بپرسیم: "ما کیستیم؟" و "برای چه با هم هستیم؟"
در جهان امروز، آنومی دیگر فقط مشکل جوامع در حال گذار نیست؛ بیماری جوامع پیشرفته است. ما از گرسنگی نجات یافتهایم، اما از بیمعنایی نه. شاید زمان آن رسیده که به جای تولید بیشتر، معنای بیشتری بسازیم. به جای تنظیم بیشتر روابط با بازار، آنها را با پیوندهای انسانی عمیقتر مهار کنیم.
آنومی، نه سرنوشت، که دعوت است: دعوت به بازاندیشی در چیستی جامعه و چیستی انسان. اگر نتوانیم پاسخی نو به این دعوت بدهیم، فقر مادی را پشت سر خواهیم گذاشت، اما در غنای ظاهری، از درون خواهیم مرد. جامعهای که معنای جمعیاش را از دست بدهد، حتی اگر ثروتمندترین باشد، فقیرترین همه است.
#سیامک
https://telegram.me/Aphorismos
1 467
این که اینقدر دوستت دارم،
ضعیف بودن نیست،
این،
قدرت توست..
#احمد_شاملو
https://telegram.me/Aphorismos
1 467
Beethoven
[Focus] Top 15 Masterpieces to Rebuild Willpower & Awaken Deep Focus
15 قطعه برتر بتهوون
@Aphorismos
