سودای دل
Open in Telegram
968
Subscribers
-224 hours
-47 days
-1530 days
Posts Archive
968
من معشوق تو
من همسر تو
من برادر
من پدر تو،
من حتی رفیق توام.
هر کدام را نخواستی، آن دیگری توام.
منی که تنهایت نخواهم گذاشت
968
نوشته بود:
جهانِ ساکتِ خلوت ،خستهات نکردهاست؟
نوشتم: پناه ببر از ازدحام بیهودهٔ صداها،
به آن صدای گرمِ مهربان که نام کوچکت را به شعر مبدل میکند، حتی اگر هرگز صدایت نکرده باشد...
#مشی-مشیا
968
نیل گیمن آرزوهای قشنگ میکنه، میگه: امیدوارم کتابهای خوبی بخوانی و کسی را ببوسی که باور دارد تو فوق العاده ای! و فراموش نکن که کمی هم در زمینه ی هنر کار کنی، بنویسی یا طراحی کنی یا بسازی یا بخوانی و یا جوری زندگی کنی که فقط تو می توانی! :)
968
فقط اونجا که بهرام حمیدیان میگه:
«تنهايی دوست داشتنى نيست اما، خواستنىتر از تمامِ دوستت دارمهاى مسموم است. مگر تا كجا میتوانى به دلت بگویی: ببخشيد كه باورم شد؟!»
968
هموطنان جان..
هر وقت سرتونو رو شونه ی محبوبتون گذاشتین دلتنگ ها رو دعا کنید...
"محمد صالح علاء"
968
دانمارک برای مقابله با تعصبات یه طرح جالب داره،اینکه شما توی کتابخونه به جای کتاب،میتونین یه آدمی که اونجاست رو انتخاب کنین و نیم ساعت به داستان زندگیش گوش کنین.
کسانی که تو این طرح شرکت میکنن هرکدوم یه اسم دارن،مثلا پناهنده، دو قطبی، بیکار، عاشق و... با شنیدن داستان اونها فرصتی ایجاد میشه که شنونده یاد بگیره از قضاوت ظاهری عبور کنه و تعصباتش رو کنار بذاره.
به این طرح کتابخانه انسانی گفته میشه و الان در خیلی کشورهای دیگه در حال اجراست.
968
آرام باش عزیزِ من. آرام باش... حکایت دریاست زندگی! گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی، گاهی هم فرو میرویم، چشمهای مان را میبندیم، همه جا تاریکیست. آرام باش عزیز من، آرام باش! دوباره سر از آب بیرون میآوریم و تلالو آفتاب را میبینیم، زیر بوته ای از برف، که این دفعه درست از جایی که تو دوست داری، طالع میشود. :)
-شمس لنگرودی
968
اولین بار که تو را دیدم،
زخمی داشتی که از دیگری بود.
من تو را با زخمهایت دوست داشتم...
#جمال_ثریا
968
یه متن خوندم که نوشته بود:
فرض کن به کسی آسیب زدی که
فقط دوست داشت خوشحال بودنت رو ببینه...
968
"من یحبک لن یسقیك مر الإهمال أبداً!"
آنکه دوستت دارد
طعمِ تلخِ بیتوجهی را به تو نمینوشاند...
#عربیات
968
عشق وجود دارد؛ فقط بعضیها مثل آيدا میمانند، شاملو میسازند. بعضیها هم مثل ثريا میروند، شهريار را میكُشند.
