گنج حضور متن کامل برنامهها - Ganje Hozour
Open in Telegram
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
Show more4 804
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+1530 days
Posts Archive
پس بنابراین اجازه بدهید یک مروری به این عکسها بکنیم که برایتان معمولاً نشان میدهم. [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] میبینید که قبل از ورود به این جهان ما بهصورت هشیاری بیفرم میآییم به این جهان و البته آنجا همیشه سَحر است، منتها ما از خودمان آگاه نیستیم.
توجه کنید که وقتی هشیاری، خداوند در ما از خودش آگاه میشود، ما بهصورتِ آن هشیاری از خودمان آگاه میشویم. هشیاری روی هشیاری منطبق میشود. هشیاری روی هشیاری منطبق میشود یعنی اتکا به جهان مادی ندارد، احتیاجی به ذهن ندارید شما که زنده باشید. در آن موقع هشیاری در شما روی هشیاری منطبق شده یا خداوند به خودش زنده شده.
توجه کنید خداوند احتیاج به مخلوقات ندارد که بگوید من خداوند هستم. شما هم همچو چیزی هستید، از آن جنس هستید. خداوند از هر جنسی است، ما هم از آن جنس هستیم. او از جنس بینهایت است، ما هم از جنس بینهایت هستیم. او از جنس ابدیت است، یعنی همیشه زنده است، ما هم از جنس او هستیم. او بینیاز است، صمد است، ما هم صمد هستیم. او یکتا است، ما هم یکتا هستیم. او نه زاده میشود نه میزاید، ما هم همینطور. او مشابه ندارد، ما هم مشابه نداریم.
اینها را اگر بدانید، خودتان را با دیگران مقایسه نمیکنید. میگویید من وقتی به زندگی زنده میشوم، از جنس خدا میشوم دیگر با کسی نمیشود من را مقایسه کرد. پس خودتان را مقایسه نمیکنید با کسی.
بنابراین همان بیت اول را با این شکلها ببینید. [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] وارد این جهان میشویم، همانیده میشویم با چیزهایی که پدر و مادرمان میگویند مهم هستند. من هر جلسه این موضوع را تکرار میکنم برای کسانی که تازهوارد هستند یا حتی برای قدیمیها بسیار مفید است، که قبلاً [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] ما عقل، حس امنیت و هدایت و قدرت را از مرکز عدم که خود زندگی است، خود خداوند است میگرفتیم. الآن وارد این جهان شدیم [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] به ما گفتند مثلاً پول مهم است، این باورها مهم هستند، اینها همه ببینیم موجودات ذهنی هستند، چیزهای ذهنی هستند.
ما میآییم به هر کدام از اینها حس هویت تزریق میکنیم، و همینکه حس هویت تزریق میکنیم، آن میآید مرکز ما. [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] قبلاً مرکز ما عدم شد، [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] الآن یکی از اینها میشود، مثلاً پول میشود، نمیدانم باورهای سیاسی، مذهبی، باورهای شخصی میشود. اصلاً هر جور فکری که بهنظر میآید مهم است، میشود مرکز ما که اینها را با نقطهچین نشان میدهیم. این نقطهچینها میتواند هر چیز ذهنی باشد، فکری باشد که شما با آن همانیده هستید.
همانیدن یعنی درواقع به اینها حس هویت تزریق کردن و اینها را مرکز قرار دادن، از دریچهٔ اینها دیدن یا از پشت عینک اینها را دیدن. میبینید که هشیاریِ ما عوض میشود، دیدِ ما عوض میشود. دیدن برحسبِ این همانیدگیها میدانید ما را سِحر میکند، شبیه دیدن برحسب عدم نیست دیگر.
با عینک هرچه میبینیم عقل آن را پیدا میکنیم. وقتی آن زیادتر میشود ما میگوییم داریم پیشرفت میکنیم، کمتر میشود ناراحت میشویم، برای اینکه داریم یک چیزی میسازیم شبیه خودمان.
شما میدانید ما از جنس اَلَست هستیم، از جنس خدا هستیم، منِ اصلیِ ما، مثل آن نمیشود ساخت. الآن گفتم مشابه ندارد، ولی وارد این جهان میشویم یک چیزی شبیه این را سعی میکنیم بسازیم. پس یک منِ ساختهشده از فکر را در خودمان بهوجود میآوریم. چهجوری؟ مرتب از روی اینها رد میشویم، از فکر اینها رد میشویم، فکربهفکر پیوند میخورد و یک تصویر ذهنی بهوجود میآورد که آن منذهنی هست و به این ترتیب ما به خواب این چیزهای اینجهانی میرَویم.
و باید از خواب اینها بیدار بشویم البته. منتها الآن عقلی که داریم دیدن برحسبِ اینها است، حسِ امنیت را از اینها میگیریم و هدایت را از اینها میگیریم، قدرت را از اینها میگیریم. میدانید که این منذهنی مصنوعی است، منِ اصلی ما نیست، یک چیز موقتی است، عرض کردم اسمش منذهنی است، و فکر میکنیم که خودمان را ساختیم دوباره. ولی خودِ ما را نمیشود ساخت، خود ما از جنس خدا است. پس یک چیز مصنوعی ساختیم بهنامِ منذهنی که این باید در ده دوازدهسالگی شناسایی بشود و متلاشی بشود و ما به منِ اصلی زنده بشویم.
🔟4️⃣9️⃣ ۵ 🔟4️⃣9️⃣
«سحر است، خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری»، «سرِ خُنب برگشای و»، سَر خُنب را باز کن، خُنب یعنی خُم. سر خُم را از کجا باز کنم؟ از درونم. اینطوری نیست که یک ساقی هست که با ذهنم تجسم میکنم، یک خُم جسمی هم آنجا هست، آن را باید باز کند به من شراب بدهد، این تجسماتِ ذهن است.
سرِ خُنب را باز کن یعنی بگذار فضای درون گشوده بشود. «سرِ خُنب برگشای و»، سرِ خُم را چه کسی باید باز کند؟ من. دوباره باید من حرکت کنم، من کار کنم، من نمیتوانم بیکار بنشینم. من باید سرِ خُم را باز کنم و به خودم و دیگران دوباره شراب بدهم، یعنی دوباره منظورم عمل است، برسان.
آیا شما سرِ خُم را باز میکنید؟ میگذارید باز بشود؟ توجه کنید سرِ خُم را همانیدگیها گرفته. همانیدگیها وقتی برداشته میشود، مرکزتان شفاف میشود، سرِ خُم باز میشود. هر دفعه که فضاگشایی میکنید سرِ خُم را باز میکنید، دوباره بسته میشود. پس سرِ خُم در درون شما است، در مرکز شما است.
«سرِ خُنب برگشای و برسان شرابِ ناری»، پس من فهمیدم سرِ خُمم را در درون باید باز کنم، با منذهنیام هم نمیتوانم باز کنم، پس منذهنی در این لحظه صفر است چون سَحر است، در این لحظهٔ ابدی هستم و زندگی دارد سرِ خُم را باز میکند بهصورتِ «من». دوباره «من» دارم میگویم، توجه کنید، منِ اصلی نه، منذهنی، منی که امتداد خداوند است. و به خودم و به دیگران شراب مستکننده و سوزاننده و شناساییدهنده را میرسانم. پس چهار عمل را من باید انجام بدهم، درواقع پنجتا.
سَحر است، من باید شناسایی کنم، سَحر است. «خیز»، من باید برخیزم بهصورتِ «ساقی». ساقی همیشه میخواهد، یعنی خداوند میخواهد به بینهایت و ابدیت خودش در ما با فضاگشایی زنده بشود و ما نمیگذاریم، چون ما مقاومت داریم. من الآن فهمیدم نباید مقاومت کنم. شناسایی کنم سَحر است، ساقی بهصورتِ من برمیخیزد و او است که «خو» دارد، خوهایش را، بخشش را، رواداشت را، عشق را و اینها را در من جاری میکند، تجربه میکند. پس سرِ خُنب را از درون من باز میکند و درضمن شما شناسایی میکنید که سرِ خُنب در بیرون نبوده.
تا حالا ما سرِ خُنب همانیدگیها را باز میکردیم. سرِ خُنب مثلاً پولم را باز میکردم، پولم را نگاه میکردم به من خوشی دست میداد، فهمیدم این زهر بوده. درست است که مستی میآورده، ولی منذهنی من را مست میکرده. ولی الآن فهمیدم سحر است، باید به بینهایت و ابدیت او زنده بشوم.
باید سرِ خُنب را با بهاصطلاح کنار زدن همانیدگیها و دردها از مرکزم باز کنم و شراب مستکننده را به خودم اول برسانم، بعد هم به دیگران برسانم، در جهان پخش کنم.
حالا این بینِش، این تجربه در شما با تکرار زنده میشود. شما هزار دفعه میخوانید این بیت را «سحر است، خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری». یعنی همهٔ اینها را یادآوری میکنی یکدفعه. الآن خوی من چیست؟ الآن برمیخیزم، انجام میدهم آن خو را؟ بلند میشوم یا نشستم؟ خوابیدم؟ آیا به ساقی نگاه میکنم یا به جهان نگاه میکنم؟ آیا برای من سحر است یا در زمان روانشناختی هستم؟ سرِ خُنب را باز میکنم یا میبندم؟ انقباض سرش را میبندد، واکنش میبندد، ترسیدن میبندد، خشمگین شدن میبندد، حسادت میبندد، حسِ تأسف به گذشته میبندد.
من الآن زندگی میخواهد سرِ خُنب را باز کند، بنابراین همانیدگیها و دردهای من را بزند کنار. من آیا فعالانه همانیدگیها و دردهایم را شناسایی میکنم و میاندازم؟ سرِ خُنب برگشای یعنی این دیگر. آیا شرابِ ناری را، ناری درضمن بهمعنیِ قرمز هم است، شراب قرمز، شراب مستکننده، شرابی مثل آتش را که به مردم کمک کند، میرسانم؟ این درواقع، این شرابِ ناری شناسایی انسانها بهصورتِ زندگی است.
چهجوری شراب ناری را شما به یک انسان دیگر میرسانید؟ خودتان از جنس زندگی شدید، سَحر شدید، این لحظه شدید، در او هم زندگی را شناسایی میکنید، او را بهصورت مجسمه نمیبینید. درنتیجه شراب ناری را به او هم میرسانید، او هم به او میرساند. کما اینکه در بیت سوم دارد میگوید. شما باید آفتاب بشوید و این قدح را به چرخش دربیاورید، یعنی من به تو بدهم، تو به او بدهی، یعنی هر کسی به هر کسی میرسد شراب ناری را باید بدهد. زهر نده.
اگر منذهنی داشته باشید، چون ناظر جنس منظور را تعیین میکند، آنها را بهصورت مجسمه ببینی، درنتیجه آنها هم منذهنی میشوند. ما میتوانیم بهصورت منذهنی راه برویم، مردم را منذهنی ببینیم، آنها هم خودشان را جسم ببینند. میتوانیم آنها را زندگی ببینیم و آنها خودشان را زندگی ببینند. ناظر، نظارتکننده جنس منظور، نظارتشونده را تعیین میکند. درست است؟
🔟4️⃣9️⃣ ۴ 🔟4️⃣9️⃣
اگر خوب دقت کنید، همینطور که عرض کردم این بیت را میخوانیم، خودمان میشنویم، به زندگی یا خداوند نمیگوییم برخیز. چهارتا واژهٔ مربوط به حرکت وجود دارد، خیز، بکن، برگشای، برسان. یعنی چه؟ یعنی شما باید حرکت کنید.
اگر بنشینید بگویید که خب نشستم اینجا، خداوند میآید من را از خواب بیدار میکند همهچیز به من میدهد، یعنی نفهمیدید سحر است. «سحر است» یعنی من آمادهٔ عمل میشوم، باید بلند شوم عمل کنم.
و پس «خیز»، چه کسی باید برخیزد؟ من. چرا من؟ برای اینکه ساقی، خداوند، امتداد خودش را بهصورت «من» فرستاده و من بهصورت او برمیخیزم.
اگر شما بهعنوان منذهنی برنخیزید، مقاومت و قضاوت صفر بشود برای اینکه سحر است این لحظه است، خداوند، زندگی، در شما بهصورت شما برمیخیزد. شما دارید به زندگی میگویید من فهمیدم منذهنی دارم و ممکن است در سحر نباشم، ولی الآن شناسایی کردم سحر است و تو بهصورت من که از جنس تو هستم از خواب برخیز.
پس شما مقاومت نمیکنی. ساکت میشوی، خاموش میشوی، منذهنیات را بهکار نمیاندازی. «سحر است، خیز ساقی»، میدانید که شما باید برخیزید، منتها نه بهصورت منذهنی، باید منذهنی را تعطیل کنید. وقتی میگوییم منذهنی را تعطیل کنید کارهایش را تعطیل کنید، یعنی مقاومت و قضاوت نکنید و چیزهای آفل را به مرکزتان نیاورید. پس بهصورت «من» بلند نشوید. وقتی بهصورت «من» بلند نشدید، ساقی، زندگی، بهصورت شما بلند میشود.
پس شما دارید بلند میشوید بهصورت او یا او بهصورت شما، داریم به وحدت میرسیم. «سحر است، خیز ساقی»، شما دارید میگویید، در من به خودت زنده بشو. هشیاری در شما از خودش آگاه میشود، فضا باز میشود. «سحر است، خیز ساقی»، بکن، انجام بده، چه چیزی را؟ آن چیزی را که خوی تو است. ها، از این واژهٔ خوی من میفهمم که خوی من در منذهنی خوی خداوند نبوده.
خوی خداوند در بیتهای بعدی به آن اشاره میشود، مثلاً «چه شود». چه شود، یعنی خدایا تو روا بدار. آیا خداوند روا نمیدارد؟ حتماً روا میدارد، هر لحظه روا میدارد، هر لحظه لطف دارد. یعنی من روا نمیدارم.
«بکن آنچه خوی داری» وقتی به خوی خداوند ما اشاره میکنیم، یادمان میافتد که خوی ما شبیه خوی خداوند نیست. برای اینکه ما تنگنظر هستیم، ذهنیت کمیابی داریم، روا نمیداریم. پس در بیت بعدی «چه شود»، از «چه شود» من این را میفهمم که من باید شادی را، آرامش را، زندگی راحت و فضاگشایی را به خودم روا بدارم.
زندگی، خداوند، روا میدارد، ولی من با منذهنی چون خاصیت کمیابی داشتم، روا نمیداشتم. همهٔ کارها را من باید انجام بدهم. «سحر است، خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری»، یعنی دارید به خودتان میگویید من تصمیم گرفتم مطابق خوی خداوند عمل کنم و از خوی منذهنی پرهیز میکنم.
و منذهنی سر خُنب را بسته نگه میدارد و شراب را نمیرساند به من و به دیگران. بهجای شراب ناری که بتواند دردها و همانیدگیها را بسوزاند، زهر از جهان بیرون به من میرساند. برای همین در بیت دوم صحبت خُمار میکند. خُمار یعنی درد، رنج، خاصیتهای منذهنی مثل ترس، خشم، مثل حسادت، مثل همین تنگنظری.
«سحر است، خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری»، پس دوباره خیز را بکن، به عمل باید دربیاید. من فهمیدم که نباید بخوابم، باید بلند شوم حرکت کنم و هرچه از دستم برمیآید برحسب زندگی، نه مطابق منذهنی، انجام بدهم و بهترین عمل برای من خاموش نگه داشتن منذهنی است.
یعنی برحسب منذهنی و همانیدگیها حرف نزنم. اقدام کنم عمل کنم، سعی کنم توجه کنم، مثلاً حواسم به خودم باشد. ببینم آیا هر لحظه میفهمم سحر است؟ بهصورت ساقی بلند میشوم؟ میگذارم ساقی بهصورت من بلند بشود؟ میگذارم ساقی خوی خودش را در من اجرا کند، روان کند؟ فراوانی است، بخشش است؟ یا نه؟ یا با تنگنظری منذهنی میپرم وسط نمیگذارم؟
«سحر است، خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری»، پس من فهمیدم باید من انجام بدهم، این دومین حرکت، منتها نه خوی منذهنیام را، خوی ساقی را. خوی ساقی را اگر ابیات مولانا را بخوانی، مرتب به شما یادآوری میکند چیست.
مثلاً یکیاش همین فراوانی است. خداوند بینهایت فراوانی است، بینهایت رواداشت است، بینهایت اختیار را به شما میدهد. درست است؟ بینهایت بخشش است، بینهایت علم است، از همهچیز بینهایت، از همان چیزهای خوب. بینهایت عشق است، بینهایت لطافت است. یعنی شما هم از آن جنس هستید.
«بکن آنچه خوی داری» یعنی من شناسایی کردم که مطابق خوی تو بگذارم عمل کنم یا تو عمل کنی بهصورتِ «من». هشیاری در من به خودش زنده شده، منذهنی صفر شده، همین الآن چون سَحر است.
🔟4️⃣9️⃣ ۳ 🔟4️⃣9️⃣
با سلام و احوالپرسی برنامهٔ گنج حضور امروز را با غزل شماره ۲۸۴۸ از دیوان شمس مولانا شروع میکنم.
سحر است، خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری
سرِ خُنب برگشای و برسان شرابِ ناری
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۸)
شرابِ ناری: شرابِ سرخ و گیرا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس ما بهعنوان انسان رو میکنیم به ساقی که نماد زندگی یا خداوند است و تقاضا میکنیم که آن کاری را که خویَش را داری انجام بده. و آن چیست؟ که سر خُمِ خودت را باز کن و «شراب ناری» را به ما برسان. «ناری» یعنی قرمز و همچنین اشاره میکند که این شراب شبیه آتش است و همانیدگیها و دردهای من را خواهد سوزاند.
ولی بارها با هم صحبت کردهایم که شما باید غزل را بارها برای خودتان بخوانید و تکرار کنید. آنقدر تکرار کنید که واژهها به رقص دربیایند و هر واژهای که دارای بار معنا است این معنا را به شما تحویل بدهد. مثلاً در همین بیت «سحر»، «خیز»، «ساقی»، و «انجام دادن یا کردن»، «خوی ساقی» و «خُنب» و «سرش را گشودن» و همینطور «رساندن» و «شراب ناری» اینها دارای بار معنا هستند. فقط اگر زیاد تکرار کنید، متوجه میشوید که اینها یعنی چه.
«سحر است»، شما یک پانصد دفعه بگویید «سحر است»، «سحر است»، متوجه میشوید که شما دارید به خودتان میگویید. درضمن اگر ما بهعنوان انسان به خداوند میگوییم «سحر است»، خب او که میداند سحر است. «خیز ساقی»، ما به خداوند میتوانیم بگوییم برخیز؟ نه، این بیادبی است، این کفر است.
پس این چیزهایی که در قالب این بیت میگوییم خودمان میگوییم، و خودمان را هم بهعنوان امتداد زندگی و خداوند یا از جنس اَلَست میشنویم. پس ما برای خودمان داریم میگوییم. بهقول سقراط هر دانشی درواقع یادآوری به خود است، به یاد آوردن است. شما میگویید «سحر است»، «سحر است»، «سحر است»، پنجاه شصت دفعه بگویید متوجه میشوید که اِ، برای شما سحر نبوده، برای اینکه شما در زمان روانشناختی بودید، در گذشته و آینده بودید.
شما الآن منذهنی دارید و منذهنی یک موجود موهومی است که در زمان روانشناختی، زمان مجازی کار میکند. پس «سحر است»، «سحر است»، یعنی من دارم به خودم میگویم من در زمان روانشناختی هستم با یک منذهنی، من باید آگاه بشوم، به خودم بگویم که من توی زمان روانشناختی هستم، باید بیایم به سحر.
سحر، صبح، که زمان بیدار شدن از خواب است، یعنی این لحظه، این لحظه سحر است. بنابراین سحر ساعت پنج صبح نیست. شما نصف شب هم از خواب ذهن بیدار بشوید، سحر است. درضمن «سحر است»، «سحر است» یعنی اینکه من در خواب ذهن هستم، موقع بیداری من است. پس «سحر است» یعنی این لحظه هست، ولی من در خواب ذهن یا در زمان روانشناختی هستم.
شناسایی مساوی آزادی است. من اینکه در این لحظه شناسایی کنم در خواب ذهن هستم و منذهنی دارم و در زمان روانشناختی هستم، این خودش نشان میدهد که من دارم بیدار میشوم. من ممکن است از زمان که گذشته و آینده است بیایم به این لحظهٔ ابدی. میدانید که همیشه این لحظه است، همیشه این لحظه است. آن که در زمان روانشناختی است یک موجود مجازی است بهنام منذهنی.
پس «سحر است»، «سحر است»، یعنی من دارم به خودم میگویم و خودم هم میشنوم که من ممکن است در زمان روانشناختی با منذهنیام باشم. پس باید بیایم به این لحظه.
صبح است ساقیا قَدَحی پُرشراب کن
دورِ فَلک دِرنگ ندارد شتاب کن
🌲(حافظ، غزلیات، غزل ۳۹۶)
حافظ میگوید صبح است یعنی همیشه صبح است، نه ساعت پنج صبح. ساقی، خدا، یا زندگی، یک قدحی پُرشراب به من بده. یعنی فضا را باز کنم از تو یک قدح پُر بگیرم، برای اینکه این زمان روانشناختی هِی دارد میگوید، مثلاً دارد میرود و به من میگوید که من دارم پیر میشوم، زمان میگذرد، به من مهلت نمیدهد، پس من باید درک کنم که سحر است. درست است؟
🔟4️⃣9️⃣ ۲ 🔟4️⃣9️⃣
برنامه شماره ۱۰۴۹ گنج حضور
فایل صوتی - بخش اول (پخش زنده)
https://t.me/GanjeHozourMessages
برنامه شماره ۱۰۴۹ گنج حضور
فایل تصویری - بخش اول (پخش زنده)
https://t.me/GanjeHozourMessages
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۸)
سحر است، خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری
سرِ خُنب برگشای و برسان شرابِ ناری
چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد؟
خوش و شیرگیر گردد ز کَفَت دو سه خماری؟
قدحِ چو آفتابت چو به دور اندر آید
برهد جهانِ تیره ز شب و ز شبشماری
ز شرابِ چون عقیقت، شکفد گلِ حقیقت
که حیاتِ مرغِ زاری و بهارِ مَرغزاری
بدهیم جانِ شیرین به شرابِ خسروانی
چو سرِ خمارِ ما را به کفِ کَرَم بخاری
که ز فکرتِ دقیقه، خللی است در شقیقه
تو روان کن آبِ درمان، بگشا رهِ مجاری
همه آتشی تو مطلق، برِ ما شد این محقّق
که هزار دیگِ سر را به تَفی به جوش آری
همه مطربان خروشان، همه از تو گشته جوشان
همه رختِ خود فروشان، خوششان همیفشاری
🌸🌸🌸
شرابِ ناری: شرابِ سرخ و گیرا
شبشماری: مجازاً حالت انتظار و بیقراری برای حصول مطلبی
مَرغزار: چمنزار، سبزهزار
خسروانی: شاهانه
سر کسی به کَرَم خاریدن: آن کس را با احسان مورد تفقّد قرار دادن
شقیقه: گیجگاه
تَف: گرما، حرارت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🔟4️⃣9️⃣ ۱ 🔟4️⃣9️⃣
