گنج حضور متن کامل برنامهها - Ganje Hozour
Open in Telegram
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
Show more4 804
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+1530 days
Posts Archive
سحر است، خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری
سرِ خُنب برگشای و برسان شرابِ ناری
چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد؟
خوش و شیرگیر گردد ز کَفَت دو سه خماری؟
قدحِ چو آفتابت چو به دور اندر آید
برهد جهانِ تیره ز شب و ز شبشماری
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۸)
شرابِ ناری: شرابِ سرخ و گیرا
شبشماری: مجازاً حالت انتظار و بیقراری برای حصول مطلبی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
فقط خلاصهاش را بگویم. این لحظه سحر است، موقعِ از خواب بیدار شدن ما است، از خواب ذهن. دیدید که ما به خواب ذهن فرورفتهایم.
ساقی بهصورت ما برمیخیزد، ما خاموش کردیم ذهنمان را، قضاوت و مقاومت را صفر کردیم، در ما ساقی بهصورت ما برمیخیزد. پس ما شروع میکنیم به عمل کردن بهصورت ساقی و خوی ساقی را به معرض تجربه و نمایش میگذاریم.
سر خُنبمان را که خوی همانیدگیها گرفته و دردها گرفته باز میکنیم و شراب ناری را، شراب قرمز و سوزانندهٔ زندگی را، هم خودمان میخوریم که همانیدگیها و دردهای ما را بسوزاند، هم به دیگران میدهیم، و ما روا میداریم.
تا حالا با منذهنی شادی و آزادی را به خودمان روا نداشتیم. «چه شود اگر ز عیسی»، وقتی سر خُنب را باز کردیم، خداوند در ما، در مرکز ما به خودش زنده میشود و این همان نماد عیسی است که مردهٔ ما را زنده میکند، و به هر که بخورد زنده میکند.
میبینید که اگر عیسی در مرکز ما زنده بشود، عرض کردم ما مثل وایفای میمانیم، میبینید که وایفای یک دستگاهی است که یک جا هست، ولی تلفن این را میگیرد یکجوری در خانه و لازم نیست سیم باشد. ما هرجا میرویم بهصورت هشیاریِ منطبق به خود، آدمها را زنده میکنیم، وایفای ما را میگیرند و ما روا میداریم. درست است؟ چرا؟ پایین میگوید مثل آفتاب هستیم.
و میگوید که دو سه مُرده، هشت میلیارد نفر را زنده کردن کاری ندارد از دست، بهوسیلهٔ شما. و واقعاً اگر ما این دانش مولانا را در جهان پخش کنیم، هشت نُه میلیارد نفر میتوانند زنده بشوند به زندگی و بهجای اینکه خوشِ منذهنی بشوند، خوشِ اصلی میشوند به ذاتشان، الآن گفتم، زنده میشوند و شادی ذاتشان را میگیرند.
یکدفعه چشمۀ شادی از درونتان میجوشد میآید بالا، لازم نیست شما سببسازی کنید بخندید، دائماً میخندید و شیر زندگی را میگیرید نه زهر دنیا را.
و از کف خداوند که الآن آمده به مرکز ما، دو سه خمار یعنی همین هشت میلیارد نفر میتوانند زنده بشوند، شیرگیر بشوند، خوشیگیر بشوند، شادیگیر بشوند، خِردگیر بشوند. و این قدح است که الآن ما بهدست گرفتیم مثل آفتاب است، به همه نورش میرسد، گرمایش میرسد.
و ما این را در جهان به دور درمیآوریم که همه بخورند تا این جهان بهطور کلی که بهوسیلهٔ انسانها تیره شده، روشن بشود. منِ جهان هم روشن بشوم و از شبی دربیایم، جهان هم از شبی دربیاید، ما همدیگر را بهصورت زندگی ببینیم، به وحدت برسیم، به همدیگر آسیب نرسانیم و جنگ هم از بین برود، ستیزه هم از بین برود. درست است؟ این را خواندیم.
ز شرابِ چون عقیقت، شکفد گلِ حقیقت
که حیاتِ مرغِ زاری و بهارِ مَرغزاری
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۸)
مَرغزار: چمنزار، سبزهزار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خب پس از این بیت قبلی که من جهان تیره هستم و شب هستم، انسانها را بهصورت شب میبینم، این بیت خیلی طبیعی است. میگوید از شرابی که تو به من میدهی، مثل عقیق است، اگر فضا باز بشود [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، میبینید این فضای گشودهشده شبیه عقیق است، شبیه یک دُر است، آن شرابش هم به نور بهاصطلاح شفاف است. یعنی چه؟ یعنی بهوسیلهٔ شراب تو من میبینم، درست میبینم. چه اتفاقی میافتد؟ گل حقیقت میشکفد، یعنی من حقیقت را میبینم. قبلاً [شکل۹ (افسانه منذهنی)] بهوسیلهٔ همانیدگیها که میدیدم، حقیقت را نمیدیدم.
حقیقت چیست؟ حقیقت این است که من میفهمم که تو زندگیِ مرغِ زار هستی. ها! مرغِ زار کیست؟ مرغِ زار من هستم، هر انسانی است که وقتی همانیدگیها در مرکزش است، برحسب آنها میبیند، درد ایجاد میکند، دائماً شکایت و ناله میکند از دردهایش، از مسائلش، از اینکه مریض است، از اینکه روابطش خراب است، از اینکه خودش زندگی خودش را خراب میکند.
🔟4️⃣9️⃣ ۲۲ 🔟4️⃣9️⃣
شکل بعدی [شکل ۳۱]، چرخهٔ سازندگی است. میبینید این درست است. هر کسی در سَحَر این کار را باید بکند، شروع کند به انبساط. لحظهبهلحظه هر اتفاقی میافتد، منبسط میشود. میگوید خودم کردم و من به ذهن نمیروم. «انکارِ بهتری» میکنم، بهاصطلاح انکار بهتری یعنی من هیچ موقع به ذهن نخواهم رفت بگویم از یکی دیگر بهترم یا بدترم، فرق نمیکند.
برای کسی که منبسط میشود، دائماً فرصت یادگیری و تغییر است. شما لحظهبهلحظه اگر یاد میگیرید و تغییر میکنید، شما موفق هستید در هر کاری. هر اتفاقی میافتد، پیغام اتفاق را با فضاگشایی میگیرید و یاد میگیرید چیزی. درسش را یاد میگیرید، خودتان را تغییر میدهید. درست است؟
بعد آن وسط میبینید یک مثلث هست که قاعدهاش هست عذرخواهی و فضاگشایی، برگشت به این لحظه، یعنی به «سَحَر»، «سَحَر است، خیز ساقی». این مثلث نشان میدهد که اگر در سَحَر بودید، در این لحظه بودید، رفتید به ذهن، منذهنی آمد بالا، باید عذرخواهی کنید.
معنی عذرخواهی این است که دوباره فضاگشایی کنید و عدم بشود مرکزتان، بیایید به این لحظه. دوباره بگویم از سحر خارج شُدید، دوباره با عذرخواهی باید بیایید به سحر، به این لحظه. همیشه این لحظه است. درست است؟
بعد متوجه میشوید که اولاً همیشه باید پرهیز کنید از آوردن چیزها به مرکزتان. و همینطور برای تغییر باید صبر کنید و همینطور شکر کنید، شکر از اینکه امکان این تغییر وجود دارد.
و اگر به این ترتیب مرکز عدم بشود، «قدحِ چو آفتاب» میشوید و این را به دور درمیآورید و میبینید جهان تیره دارد از بین میرود. هر لحظه شما منبسط میشوید، این فضای درون گشودهتر میشود و بزرگتر میشود، سمنبر آمده به مرکزتان، دَر را شما بستید. این انبساط نشان میدهد که منقبض نمیشوید، کسی درِ شما را نمیزند بیاید تو، جرأتش را ندارد، گستاخها را راه نمیدهید.
بنابراین جهان تیره یواشیواش دارد میرهد از تیرگی. شما از شب شدن بیرون میآیید و از «شبشماری» را هم بیرون میآیید. برای اینکه به هر کسی که میرسید، چون دائماً خودتان را روز میبینید، آنها را هم روز میبینید.
و تصویر بعدی [شکل ۳۲] میبینید که، متوجه خواهید شد که هر لحظه را با پذیرش شروع میکنید، یعنی پذیرش اتفاق این لحظه، معادل فضاگشایی است. و شادی بیسبب زندگی را میگیرید. شادی بیسبب شادیای نیست که منذهنی تولید میکند.
توجه کنید منذهنی دائماً شادی باسبب تولید میکند. شادی باسبب خوشی است. منذهنی میگوید پولم زیاد شده، خوشحالم. این شادی باسبب است. ولی فضاگشایی شادی اصیلِ ذات شما را به تجربه درمیآورد در شما. اصلاً ذاتاً ما از جنس شادی و شادیپخشی هستیم. بله؟
و همینطور میبینید که، پس بنابراین این لحظه را با پذیرش شروع میکنیم، به شادی بیسبب دست پیدا میکنیم، آفرینندگی دست میدهد و این سیکلِ (دورهٔ تکرار شونده :Cycle) بسیار سازنده دارد میچرخد. هِی فضاگشایی میکنیم، پذیرشِ هرچه بیشترِ اتفاق این لحظه و هرچه چالشِ این لحظه بزرگتر، فضاگشایی شما بیشتر. توجه میکنید؟
اگر مسئله خیلی بزرگ بود، شما بیشتر فضا باز میکنید. و آخرسر میرسیم [شکل ۳۳] به یک مثلث دیگر که پایینش فضاگشایی است قاعدهاش، یک ضلعش «نمیدانم» است، یک ضلعش «قضا و کُنفَکان» است. این مثلث خیلی مهم است، برای اینکه اگر شما فضاگشایی کنید، متوجه میشوید که آن چیزهایی که با ذهن میدانستید، واقعاً به درد نمیخورد و اقرار میکنید که در مقابل خداوند، عقل کل، چیزی نمیدانید.
همینکه فضاگشایی کنید و «نمیدانم» را درست درک کنید، میبینید که قضا و کُنفَکان یعنی قضاوت زندگی، تصمیم زندگی، اختیار زندگی، انتخاب زندگی، و اینکه او میگوید «بشو و میشود»، بهکار میافتد. این روش درست کردن خودمان است به تصویر. بسیار مهم بودند. این سه بیت را خواندهام، دوباره میخوانم:
🔟4️⃣9️⃣ ۲۱ 🔟4️⃣9️⃣
سحر است، خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری
سرِ خُنب برگشای و برسان شرابِ ناری
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۸)
شرابِ ناری: شرابِ سرخ و گیرا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر بخواهید سر خُم را باز کنید، این در شکل بالا باید انقباض را تبدیل به انبساط بکنید، درست است؟ و از چرخهٔ تخریب بیایید بیرون، از فضای اَنساب خارج بشوید، آن نقطهچینها که میبینید، همراه با انقباض سرِ خُنب را میبندد.
و شما نمیتوانید سرِ خُنب را هر لحظه ببندید بگویید من دارم باز میکنم. توجه میکنید؟ مدتها ما سر خُنب را میبندیم، میبندیم، میبندیم، با ذهن کار میکنیم، میگوییم من دارم باز میکنم، پس چرا باز نمیشود؟! بابا تو باز نمیکنی! برای همین عرض میکنم شما، فضا را باز کنید.
پس این شکلها را فهمیدیم، دیگر بیتها را توضیح نمیدهم. شکل بعدی [شکل ۲۸] میبینید که، چرخهٔ تخریب را بالا میبینید و وسط مثلث را میبینید، یک مثلثی است که قاعدهاش چیزهای آفل است و دو ضلعش، یکی مقاومت، دیگری قضاوت است و مرکز پر از همانیدگی است، نقطهچین است.
معمولاً ما از اینجا شروع میکنیم، چیزهای آفل را میآوریم به مرکزمان و از طریق آن میبینیم، میخواهیم یک جسمی بهوجود میآوریم بهاصطلاح شبیه خودمان، یا خودمان را دوباره میسازیم و شناسایی کنیم، میبینیم که خودمان را نساختهایم، یک منذهنی ساختهایم که درواقع در زمان روانشناختی کار میکند، ساختهشده از فکر است. پس منذهنی ساختهشده از فکر است، در زمان روانشناختی کار میکند.
این زمان روانشناختی همینطور که گفتم «سَحَر» نیست، این لحظه نیست. این لحظه مربوط به خود زندگی است، به خود اصلی شما است. خود اصلی شما در این لحظه زنده است. خود مجازی شما، منذهنی شما، در زمان مجازی. هم زمانش مجازی است، هم خودش مجازی است.
و این زمان مجازی و خود مجازی، دوتا خاصیت دارد، یکی مقاومت است، یکی قضاوت است. میبینید مقاومت معنیاش این است که شما با اتفاق این لحظه مسئله دارید. وقتی مسئله دارید یعنی از اتفاق چیزی میخواهید، اینطوری نیست که از کنارش رد بشوید.
اتفاق که بهوسیلهٔ ذهن نشان میدهد، اگر شما از کنارش راحت نمیتوانید رد بشوید، یعنی شما با آن همانیده هستید، مقاومت دارید. و اگر مقاومت دارید حتماً خوب و بد هم میکنید، میگویید این اتفاق خوب است یا بد است.
پس منِ مجازی براساس مقاومت و قضاوت و گذاشتن چیزهای آفل در مرکز کار میکند، [شکل ۲۹] و اگر یک مستطیل هم اطرافش بگذارید میشود افسانهٔ منذهنی که نشان میدهد که این لحظه شما زندگی را میگیرید و تبدیل به مانع و مسئله و دشمن میکنید.
و همهٔ این دستگاه منذهنی یا افسانهٔ منذهنی خمار بهوجود میآورد. پس بنابراین «چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد؟» این همان مُرده است، ما به این صورت مُردیم که مرکز ما پر از همانیدگی است، هر لحظه قضاوت و مقاومت میکنیم و زندگی را تبدیل به مانع و مسئله و دشمن میکنیم. نتیجهٔ اینها دردسازی است.
بنابراین میگوید من میخواهم خوش و شیر تو را بگیرم و تا حالا همهمان خمار شدیم. خمار شدیم یعنی سیستم منذهنی ما، زندگیای که خدایا، تو به ما میدهی تبدیل به درد میکند، و درد هم در ما ذخیره شده، در همهٔ ما فضای درد زندگی میکند.
و تصویر بعدی [شکل ۳۰]، درواقع تصویر پندار کمال است. یک مثلثی است که نشان میدهد هر کسی منذهنی درست کند، پندار کمال درست میکند، قاعدهاش پندار کمال است. یعنی میگوید من کامل هستم، هیچ نقصی ندارم. برای این پندار کمال ناموس تقلبی دارد.
ناموس یعنی حیثیت تقلبی که ما داریم برای منِ مجازیمان. یعنی منذهنی که روی زندگی را پوشانده و سَحَر را نمیشناسد، در زمان مجازی زندگی میکند، برای این بودن که گفتیم عظیمکاهل است، یک حیثیت بدلی و ناموس هم دارد. اگر بگویند بالای چشمت ابرو است، بدش میآید، ناراحت میشود، خشمگین میشود.
و یک ضلعِ آن درد است. پس این سهتا با هم یک جا در منذهنی هستند. ببینید شما دارید یا نه؟ اگر پندار کمال دارید، دوتای دیگر را هم دارید. اگر ناموس دارید، مثلاً اگر کسی به شما میگوید که مثل اینکه اشتباه کردید شما، شما ناراحت میشوید، حتماً پندار کمال دارید، درد دارید، منذهنی دارید، همهٔ این چیزها را دارید، در چرخهٔ تخریب هستید. خوب به این شکل دقت کنید که خیلی چیزها را میتواند در شما بگوید.
🔟4️⃣9️⃣ ۲۰ 🔟4️⃣9️⃣
آنکه کفها دید، باشد در شمار
و آنکه دریا دید، شد بیاختیار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۱۰)
هر کسی که کف ببیند، کف یعنی ذهن، همانیدگی، باور، این چیزهایی که ذهن نشان میدهد اینها چه هستند؟ کف هستند، زیر این چیست؟ گفتیم خُم است و دریا است. هر کسی با ذهن کفها را ببیند، درست است؟ یعنی آن چیزی را که ذهن نشان میدهد، چه میخواهد همانیدگی باشد چه درد باشد اینها را ببیند، شب میشمارد، شب میشود و میگوید این یک مجسمه، این یک مجسمه، این یک مجسمه. یعنی انسانها را مجسمه میبیند، منذهنی میبیند.
ولی اگر کسی اینها را کنار زده باشد و دریا را دیده باشد، یعنی خداوند را دیده باشد، دراینصورت دیگر اختیار خودش را دارد میدهد به او. دیگر نه کف میبیند، نه آدمها را میشمارد، نه خودش را شب میبیند. اختیارش را میدهد به چه؟ به همین عقل کل.
اجازه بدهید این شکلها را هم سریع به شما نشان بدهم. [شکل ۲۵] این شکلها بسیار مفید هستند. شما هزار بار هم دیدید، باز هم دیدنش مفید است. ما بهوسیلهٔ منذهنی به «چرخهٔ تخریب» میافتیم. این فضای اَنساب را به شما نشان دادم، انقباض را نشان دادم. ذهن و منذهنی دائماً منقبض میشود و میرود به عقل جزوی، عقل منذهنی.
شما اگر خودتان را زیر ذرهبین بگذارید یا نورافکن بگذارید، خواهید دید که واکنش نشان میدهید. هرچه میشنوید، منقبض میشوید، منبسط نمیشوید. باید منبسط بشوید. و میروید به فضای اَنساب. گفتیم در ذهن این همانیدگیها به هم خویشی دارند، نسبت دارند، یک جور خاصی و کلش یک آهنگ خاصی دارد.
همینطور که بالا میبینید چرخهٔ تخریب را نشان میدهد. هر کسی که منذهنی دارد و به حرفها واکنش نشان میدهد منقبض میشود، در فضای اَنساب بهسر میبرد، در ذهن بهسر میبرد. یعنی با همانیدگیها و دردهایی زندگی میکند که یک جوری این نقطهچینها و دردها و همانیدگیها با هم نسبت دارند، خویشی دارند. خاصیتش این است که هر چالشی هر مصیبتی پیش میآید، میگوید تو کردی.
یک خاصیت بد دیگری هم دارد میگوید من بهتر از تو هستم، چون در مقایسه است. یک خاصیت بد دیگر اصلاً فکر نمیکند باید عوض بشود، میگوید تو عوض بشو و شروع میکند به ملامت. اما چرخهٔ سازندگی در زیر میبینی [شکل ۲۵] فضای لا اَنساب، وقتی خداوند بیاید مرکز ما، میگوید که پس شما هر لحظه فضاگشایی میکنید.
حکمِ حق گسترد بهرِ ما بِساط
که بگویید از طریقِ انبساط
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۷۰)
بِساط: هر چیزِ گستردنی مانند فرش و سفره
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما میگویید من خودم کردم. هر مسئلهای پیش میآید، شما مطمئناید که در آن یک سهمی دارید. میگویید خودم کردم و نمیگویید من بهترم، نمیروید به ذهن بگویید بهترم، میگویید من بهتر نیستم و به قیاس نمیروم، به مقایسهٔ خودم نمیروم با دیگران و الآن لحظهٔ یادگیری است. پس هر چالشی پیش میآید، شما یک چیزی یاد میگیرید با انبساط، بعد خودتان را تغییر میدهید.
و امروز دوباره من گفتم که خود را تغییر دادن کار آسانی نیست، برای اینکه «عظیم کاهل» هستیم ما. ما در مقابل تغییر مقاومت میکنیم. ما انسانها، هیچ فرق نمیکند کی، همهمان منذهنی داریم، در مقابل تغییر مقاومت میکنیم. شما باید حواستان به خودتان باشد، مقاومت را در خودتان ببینید، فضا را باز کنید، صبر کنید و شکر کنید. صبر و شکر شما را از این جبر منذهنی بیرون میاندازد.
صبر میکنید، میگویید که من تغییر، حتماً تغییر میکنم و باید صبر کنم و شکر میکنم که من میتوانم منبسط بشوم و زندگی را بیاورم به مرکزم. زندگی، خداوند برای من دارد کمک میکند من از منذهنی خارج بشوم، ولی میدانم که سخت کاهل هستم. من باید با انبساط روی خُمم را باز کنم. خب این شکل [شکل ۲۵] خیلی مهم است. درست است؟
اگر با این سه بیت اول، این را بررسی کنید «سحر است، خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری»، میبینید که چرخهٔ تخریب که دائماً در انقباض است، بههیچوجه اصلاً سَحر را نمیفهمد، دائماً در انقباض است و در زمان روانشناختی است.
و میدانید که زمان اصلی که این لحظه هست، زمان نیست، زمان روانشناختی نیست، بلکه این لحظه زمان نیست. توجه کنید، این مطلب فهمیدنش مشکل است. این لحظه زمان نیست، این لحظه از جنس منذهنی و زمان روانشناختی نیست. درست است؟
پس «سَحَر» هست، الآن سَحَر است شما میگویید، [شکل ۲۵] یعنی شکل پایین آمدید، اول شکل بالا بودید. «خیزساقی» یعنی شما هِی دارید منبسط میشوید، هِی صبر میکنید، هِی شکر میکنید، هِی یادآوری میکنید که من ممکن است که مقاومت دارم میکنم، نکند که هنوز منذهنی دارم. به خودتان شک میکنید.
🔟4️⃣9️⃣ ۱۹ 🔟4️⃣9️⃣
«بی سر و بی پا بُدیم» یعنی من نداشتیم، دست نداشتیم، من میدانم نداشتیم، «آن سر» همهاش برحسب تدبیر خدا عمل میکردیم لحظهبهلحظه، من نداشتیم. یک گُهر بودیم، یک جوهر بودیم، یک هشیاری بودیم، مانند آفتاب بدون همانیدگی بودیم و صاف بودیم، ساده بودیم مثل آب. اما وقتی وارد این جسم شدیم و ذهن شدیم، ذهن بالا آمد گفت این چیز مهم است، آن چیز مهم است، ما همانیده شدیم، این نور سره، نور خالص به عدد درآمد. ما الآن با دید همانیدگیها بهلحاظ دید منذهنی، انسانها را منذهنی میبینیم، انسانها را جسم میبینیم.
پس بنابراین این نور، نور اگر بتابد جلویش مانع نباشد، خب میتابد دیگر نور است. ولی اگر دندانههای کنگره هم بالای برجها، بالای خانهها دیدید که یک چیزهایی میسازند، نور از آنور میتابد، سایه میاندازد اینها. میگوید سایهٔ ما هم مثل دندانههای کنگره است، به علت مقاومت سایه داریم. اگر مقاومت صفر بشود، فضا باز بشود، ما متوجه میشویم همهٔ انسانها یک جوهر هستیم، یک هشیاری هستیم. و توجه کنید، عرض میکنم حالا شما میگویید این چه چیزهای فانتزی و نمیدانم خیالی و اینها. نه.
اگر ما یک هشیاری نشویم، اگر برحسب عشق و این چیزهایی که مولانا میگوید عمل نکنیم، اگر خودمان را در دیگران نبینیم که عشق است، ما نمیتوانیم جان سالم در این جهان بهاصطلاح تا پایان پیش برویم. یعنی خودمان خودمان را نابود میکنیم.
ما دچار جنگ میشویم. ما دچار جنگ میشویم برای اینکه زیادهخواه هستیم، برای اینکه مقاومت میکنیم، برای اینکه همدیگر را مجسمه میبینیم، غریبه میبینیم، دشمن میبینیم. بین انسانها اصلاً دشمنی معنی ندارد، همهشان یک هشیاری هستند. هیچکس از هیچکس برتر نیست. این دید، دید عشق است. تا ما همهمان با دید عشق نبینیم، نمیتوانیم نجات پیدا کنیم.
توجه کنید به ما گفت «برهد جهان تیره ز شب و ز شبشماری». شبشماری آثاری دارد. یعنی شب بودن. اگر من شب باشم، شما را شب ببینم، من زندگی را تبدیل به مسئله میکنم، چالش میکنم، من دشمن میبینم، من مانع میبینم، من درد ایجاد میکنم. این چیزی نیست که خداوند بخواهد. خداوند به ما گفته، هر دینی همین را میگوید، پس از مدت کوتاهی شما باید من را بیاورید مرکزتان برحسب من ببینید. به هر دینی مراجعه کنید، میبینید که همین است. درست است؟
و این سه بیت اساسی که البته میدانید. فقط کمک میگیریم همیشه.
گفتِ هر یکْتان دهد جنگ و فِراق
گفتِ من آرَد شما را اتّفاق
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۱)
فِراق: دوری
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس شما خاموش باشید، اَنْصِتوا
تا زبانْتان من شَوم در گفتوگو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲)
اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گر سخنْتان در توافق مُوثَقه است
در اثر مایهٔ نزاع و تفرقه است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۳)
مُوثَقه: موردِ اطمینان و وثوق
نزاع: درگیری
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی شما اگر بهعنوان منذهنی حرف بزنید، گفتِ هر کدامتان ایجاد جنگ و جدایی میکند. اما اگر فضا را باز کنید برحسب من حرف بزنید بگذارید من حرف بزنم، شما چون حس یکتایی میکنید، همهتان من شدید، شما میتوانید حس اتفاق و اتحاد بکنید. فقط اتحاد و اتفاق ما برحسب عشق است، عشق یعنی دیدن خود در دیگران.
پس بنابراین بهعنوان منذهنی خاموش باشید، اَنْصِتوا را رعایت کنید تا زبانتان من شوم در گفتوگو. شما با منذهنی حرف نزنید، فضا را باز کنید تا من حرف بزنم. «ما کمان و تیراندازش خداست». اگر هم توافق بکنید با منذهنی، نمیدانم قرارداد بنویسید ولی با عشق یکی نشوید، اثرش، اثر این قرارداد دوباره نزاع و تفرقه خواهد بود. پس هیچ چارهای نداریم جز اینکه رو بیاوریم به عشق و ما به زندگی زنده بشویم، آن زندگی را در همه ببینیم، این را دُور بگردانیم در دنیا و این آموزش را به گوش همه برسانیم. درست است؟
فراق: دوری. اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید. مُوثَقه یعنی موردِ اطمینان و وثوق. نزاع: درگیری.
این هم آیهٔ قرآن است:
«وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ.»
«چون قرآن خوانده شود به آن گوش فرادهيد و خاموش باشيد، شايد مشمول رحمت خدا شويد.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۰۴)
یعنی چه؟ یعنی شما فضا را باز کنید، بگذارید زندگی شما را مثل قرآن بخواند. اگر ذهنتان را ساکت نگه دارید، شاید مورد رحمت خداوند شوید. پس شما الآن خاموش میشوید، زندگی شما را میخواند. شما با منذهنی خودتان را نمیخوانید. او شما را بهصورت یک کتاب مقدس میخواند.
🔟4️⃣9️⃣ ۱۸ 🔟4️⃣9️⃣
فیضِ روحُالْقُدُس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
🌲(حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۱۴۳)
«مسیح» مردهها را زنده میکرد که امروز مثال مولانا است که هشیاری قائم به ذات است. اگر فضاگشایی کنید، هشیاری در شما قائم به ذات میشود. درواقع فیض جبرئیل، فیض نیروی آنوری، برکت زندگی، اگر مدد کند به شما هم، شما هم میتوانید مرده را زنده کنید، هم خودتان را میتوانید زنده کنید، هم دیگران را.
پس «مسیح» یا عیسی یک آدم عجیب و غریبی نبود، فقط فضا را گشوده بود، در او زندگی روی خودش قائم شده بود، شما هم میتوانید بکنید. و «فیضِ روحُالْقُدُس» دائماً مدد میخواهد بکند، دائماً جبرئیل مأمور است که به شما مِی
برساند.
قدحِ چو آفتابت چو به دور اندر آید
برهد جهانِ تیره ز شب و ز شبشماری
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۸)
شبشماری: مجازاً حالت انتظار و بیقراری برای حصول مطلبی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این بیتها بسیار مهم هستند، برای همین دوباره یکییکی تکرار میکنیم که شما بیتهای مربوط به آنها را ببینید. پس قدحی که شما بهدست میگیرید با فضاگشایی شبیه آفتاب است، هم روشن میکند، هم گرما میدهد به شما، همینطور برای دیگران. اینطوری نیست که ما تعصب داشته باشیم به این گرما بدهیم، به آن ندهیم. و این را باید به دُور دربیاوریم، به همدیگر بدهیم. و نسبت ذهنی نباید سبب بشود ما سببسازی کنیم بگوییم به این میدهم به آن نمیدهم.
و من الآن میفهمم من یک جهان هستم، اما تیره هستم. من شب هستم، خودم را یک شب میشمارم، یک جسم میشمارم، به انسانهای دیگر هم بهصورت جسم نگاه میکنم، بهصورت شب نگاه میکنم، شبشماری میکنم و این غلط است. من باید تبدیل به زندگی بشوم، زندگی را نمیشود شمرد. درست است؟
و:
نَک جهان در شب بمانده میخدوز
منتظر، موقوفِ خورشید است روز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۵۰۱)
میخدوز: دوخته به میخ، کسی که او را با میخ به زمین میبستند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس میبینید که جهان یعنی تمام آدمها منذهنی دارند، میخکوب شدند، میخدوز شدند در شب، همه شب هستند، تقریباً همه شب هستند، ولی خداوند منتظر روز است. میگوید شما روز هستید، برای چه بیخودی شب هستید؟ من میخواهم شما را روز کنم.
یعنی شما روز هستید، فقط باید اجازه بدهید خورشید بیاید بالا از زیر این ابر همانیدگیها و دردها. امروز میگفت که چه؟ تو بیا سر خُم را بگشا. بهوسیلهٔ شما یا شما سر خُم خودتان را بگشایید که خورشید از آنجا بیاید بالا. خداوند و شما بهصورت خورشید از مرکزِ شما طلوع میکنید، بنابراین شب از بین میرود. یک جهان که شما باشید دیگر در شب «میخدوز» نیست. همین بهصورت آفتاب میآید بالا مِی میدهد. میبینید مولانا به ما کمک میکند. فقط به من کمک میکند؟ نه، با تکرار ابیاتش به همهٔ شما کمک میکند.
شما از شب میآیید بیرون، شما به فرزندتان، به همسرتان، به دوستانتان کمک میکنید. برنامه اجرا میکنید، هزاران نفر میبینند، شب را ترک میکنند روز میشوند. روز به هر کسی برسد، روز میبیند. و شما هم این سه بیت را قبلاً خواندهاید، فقط یادآوری میکنم.
مُنبسط بودیم و یک جوهر همه
بی سَر و بی پا بُدیم آن سَر همه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۸۶)
مُنبسط: گسترده و گشاده، بدون قید و تعیّن
بی سَر و بی پا: کنایه از نامحدود و نامتعیّن
آن سَر: کنایه از عالم غیب، ذات حق
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یک گُهَر بودیم همچون آفتاب
بی گِرِه بودیم و صافی همچو آب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۸۷)
بی گِرِه: کنایه از پاک و خالص
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چون به صورت آمد آن نورِ سَره
شد عدد چون سایههایِ کنگره
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۸۸)
نورِ سَره: پاک و خالص و گزیده
کنگره: دندانههای مثلث یا نیمدایره که از گل، سنگ، یا آجر بر بالای دیوار، برج، و بارو میسازند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مُنبسط یعنی گسترده و گشاده، بیتعیّن. بی سَر و بی پا: کنایه از نامحدود و نامتعیّن. آن سَر: از عالم غیب، قبل از ورود به این جهان. بی گِرِه: کنایه از بدون همانیدگی، پاک و خالص. نور سَره: نور خالص، نور خالص همان نوری است که از همانیدگیها آزاد میشود. کنگره: دندانههای مثلث یا نیمدایره که از گِل و سنگ یا آجر بر بالای دیوارِ برج و بارو میسازند. آنها سایه میاندازند.
پس قبل از ورود به این جهان همهٔ ما انسانها منبسط بودیم و یک هشیاری بودیم. همهمان، همهمان از یک جنس هستیم، هنوز از آن جنس هستیم، یعنی جنس خدا، جنس اَلَست.
🔟4️⃣9️⃣ ۱۷ 🔟4️⃣9️⃣
تو هنوز از خارج آن را طالبی؟
مَحْلَبی، از دیگران چون حالِبی؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۸)
مَحْلَب: جای دوشیدن شیر (اسم مکان) و مِحْلَب، ظرفی که در آن شیر بدوشند (اسم آلت)
حالِب: دوشندهٔ شیر، در اینجا بهمعنیِ جویندهٔ شیر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی سؤالی اگر بخوانیم:
تو هنوز از خارج آن را طالبی؟
مَحْلَبی، از دیگران چون حالِبی؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۸)
مَحْلَب: جای دوشیدن شیر (اسم مکان) و مِحْلَب، ظرفی که در آن شیر بدوشند (اسم آلت)
حالِب: دوشندهٔ شیر، در اینجا بهمعنیِ جویندهٔ شیر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چشمهٔ شیر است در تو بیکنار
تو چرا می شیر جویی از تَغار؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۹)
تَغار: ظرف سفالی بزرگی که در آن ماست میریزند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
و مَحْلَب: جای دوشیدن شیر. مِحْلَب: ظرفی که در آن شیر میدوشند. حالِب: دوشندهٔ شیر. تغار: ظرف سفالی بزرگی که در آن ماست میریزند. در اینجا نماد ذهن و چیزهای آن است.
پس ما فهمیدیم این چشمۀ شیر که باید شیرگیر باشیم در درون ما است، با فضاگشایی ما میتوانیم دسترسی پیدا کنیم. اگر منقبض بشویم پستان دنیا را میمکیم و آن زهر است.
و الآن از شما میپرسد، تو هنوز از همانیدگیها طالب هستی؟ تو محل دوشیدن شیر هستی، اگر فضا را باز کنی. چهجوری از دیگران میخواهی شیر بدوشی؟ از بیرون میخواهی شیر بدوشی؟ در ما با فضاگشایی یک چشمۀ شیر بیانتها هست که هم خودمان میخوریم، هم مثل خورشید به دیگران میدهیم. و تو چرا از «تَغار»، جای محدود ذهن، شیر میجویی؟ شیر را از کاسهٔ ذهن که همانیدگیها در آن هست، از آنها میخواهی شیر بدوشی؟ نه، آنها شیر ندارند. درست است؟
و این دو بیت را داشتیم:
تو اگرچه سخت مستی، برسان قدح به چُستی
مشکن تو شیشه، گرچه دو هزار کف بِخَست او
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲)
قدح: پیالهٔ پُر از شراب و بهمَجاز شراب
به چُستی: با چابکی و چالاکی، به مهارت و ماهرانه، مجازاً با فضایِ گشودهشده
دو هزار: بسیار زیاد، علامتِ کثرت است.
خَستن: زخمی کردن، مجازاً آزرده کردن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
قدحی رسان به جانم، که بَرَد به آسمانم
مدهم به دستِ فکرت، که کشد به سویِ پست او
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲)
قدح: پیالهٔ پُر از شراب و بهمَجاز شراب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تو اگر هم مست بشوی، توجه کنید، دائماً اگر فضا را گشودی، گفتیم کسی را راه نده، در را باز نکن. «چو درآمد آن سَمَنبَر، درِ خانه بسته بهتر»، اگر سخت مست هستی حواست باشد، یک همانیدگی را خواست از تو بگیرد نرو ذهن، مقاومت نکن. اگر سخت مست هستی، شما باید مثل خورشید قدح را به خودت و دیگران به چُستی برسانی.
«چُستی» یعنی بهسرعت، با تیزی به هر کسی میرسی، قدح را باید برسانی. و این شیشهٔ مِی را نباید بشکنی، ولو اینکه دو هزارتا کف را او زخمی کند، یعنی دو هزارتا همانیدگی از تو میبُرد خداوند، شما واکنش نشان نده منقبض نشو تا این شیشهٔ مِی نشکند. پس به دیگران هم یک قدحی برسان که به آسمان ببرد، یعنی آنها را بهصورت زندگی شناسایی کن، به آنها عشق بده، محبت کن. و آنها را با انقباض بهدست فکرت نده. ناله نکن، شکایت نکن، منقبض نشو، آنها را بهصورت جسم نبین تا آنها را که ناظر جنس منظور را تعیین میکند بهدست فکرهای منذهنی بدهی که فکرهای منذهنی ما را بهسوی منذهنی پست میکشد. درست است؟
و این بیت را هم بخوانم:
گر ز شیرِ دیو، تن را وابُری
در فِطامِ او، بسی نعمت خوری
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٣٧۴٨)
فِطام: از شیر گرفتن کودک؛ جدا کردن چیزی از چیز دیگر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر شما بهاصطلاح «شیر» را از «دیو»، از منذهنی، از همانیدگیها نگیری و خودت را از این شیر دنیا باز کنی، «فِطام» یعنی باز کردن از شیر، در ترک کردن شیر همانیدگیها که منذهنی را تشکیل میدهند، کلی نعمت میخوری. فقط کافی است که هر همانیدگی که پیش بیاید میخواهد به تو شیر بدهد، تو شیرش را نگیری. بفهمی که این شیر، «شیرِ دیو» است، من باید از طرف زندگی شیر را بخواهم، از پستان زندگی بمکم.
هر یکی از ما مسیحِ عالَمیست
هر اَلَم را در کفِ ما مَرهَمیست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۷)
اَلَم: درد، رنج
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
توجه کنید. هر کدام از ما یک مسیح هستیم، چون میتوانیم فضا را باز کنیم هشیاری روی خودش قائم بشود، هشیاری روی ذاتش قائم بشود، ما روی ذاتمان قائم بشویم، خداوند در ما به خودش قائم بشود، اینها همه یک حرف است. «هر یکی از ما مسیحِ عالَمیست»، «هر اَلَم»، «اَلَم»، یعنی درد و رنج، هر اَلَم ما، همین الآن اگر فضاگشایی کنیم، مرهمش دست ما است. پس بنابراین ما اگر فضاگشایی کنیم میشویم مسیح، هم دردهای خودمان و هم به هر کسی میرسیم دوا میکنیم. درست است؟
🔟4️⃣9️⃣ ۱۶ 🔟4️⃣9️⃣
این بیت اول بود، خواندیم:
سحر است، خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری
سرِ خُنب برگشای و برسان شرابِ ناری
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۸)
شرابِ ناری: شرابِ سرخ و گیرا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اجازه بدهید بیتهایی را در این مورد بخوانیم، ببینیم که میتوانیم این را بهتر بفهمیم.
از مثنوی هست:
اَعْجَمی تُرکی سَحَر آگاه شد
وز خُمارِ خَمر، مُطربخواه شد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۴٣)
آگاه شد: در اینجا یعنی به هوش آمد، از مستی خارج شد.
خُمار: رنجی که پس از رفتن مستی شراب حاصل شود.
خَمر: شراب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مُطربِ جان مونس مستان بُوَد
نُقل و قوت و قُوَّتِ مست آن بُوَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۴۴)
قوت: طعام، غذا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مُطرِب ایشان را سویِ مستی کشید
باز مستی از دَمِ مُطرِب چشید
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۴۵)
«اَعْجَمی تُرک» درست است که ما ترک هستیم، زیباروی هستیم، ولی نادان هستیم بهصورت منذهنی. «سَحَر» یعنی این لحظه فهمید که یا ما فهمیدیم این لحظه است، آگاه شدیم به اینکه ما خمار خمر داریم، ما درد داریم، شراب خداوند به ما نرسیده، بنابراین مطربخواه شدیم. میخواهیم مطرب اصلی که خداوند است در مرکز ما بیاید ساز بزند.
میگوید «مُطربِ جان مونس مستان بُوَد»، اگر خداوند بیاید طرب بزند، طرب خداوند بیاید، شما باید مست بشوید، شما باید از منذهنی خارج شده باشید.
بنابراین نُقل و غذا و مزه و قوّت شما باید از این فضای گشودهشده، از زندگی بیاید. پس مطرب یعنی وقتی فضا گشوده بشود شما را بهسوی مستی میکشد. مستی یعنی دیدن برحسب او، نه برحسب همانیدگیها. و «باز مستی از دَمِ مُطرِب چشید»، پس این امکان دارد که ما اگر فضاگشایی کنیم مستی را از دم زندگی یا مطرب بچشیم.
پس این سه بیت نشان میدهد که اگر ما درست است که ترک هستیم، ولی زیبا هستیم، ولی فعلاً در منذهنی نادان هستیم، میتوانیم به مستی دست پیدا کنیم با فضاگشایی. درست است؟
«آگاه شد» در اینجا یعنی «به هوش آمد». «خُمار» رنجی که پس از رفتن مستی شراب حاصل میشود.
یادمان باشد ما قبلاً مست زندگی بودیم، الآن دراثر همانیدگی مستی از بین رفته، ما به درد افتادیم. خَمْر: شراب. قوت: غذا.
و این بیت را داشتیم:
چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد؟
خوش و شیرگیر گردد ز کَفَت دو سه خماری؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۸)
و گفتیم ما روا میداریم که مثل بقیهٔ مخلوقات عالم به خداوند زنده بشویم. شرط اینکه زنده بشویم باید فضاگشایی کنیم و در ما زندگی روی پای خودش، یعنی هشیاری روی پای خودش بایستد و وابستهٔ به جهان نباشد، یعنی بند ناف را ببُریم، بند ناف جهان که از آن بهنظر ما شیر میآید، غذا میآید، نه آن زهر است، و خوشی همانیدگیها را نخواهیم.
«خوش و شیرگیر گردد»، «خوش و شیرگیر گردد ز کَفَت دو سه خماری». پس ما الآن شادی اصیلمان را درک میکنیم و شیر زندگی را میگیریم درحالیکه میدانیم خمار هستیم.
شما همیشه یادتان باشد اگر بیت مولانا اثر نمیکند، بهدلیل خماری ما است، بهدلیل اینکه درد داریم، بهدلیل اینکه کاهل هستیم، نفوذ نمیکند. توجه کنید حرف میزنیم، گوش میدهیم از اینجا [اشاره به سر] باید بیاید به مرکزتان [اشاره به دل]، از اینجا برود به دستتان.
یعنی اول از سرتان که هی میگوییم میگوییم، اگر زیاد بگوییم تکرار کنیم، یکدفعه متوجه میشوید که رفت مرکزتان، نفوذ کرد در شما، حرف اثر کرد. شما فکر نکنید یک چیزی را یک بار خواندید، دو بار خواندید شنیدید تمام شد رفت. نه، بارها و بارها و بارها تکرار کنید که از سرتان بیاید به مرکزتان، به دلتان. اگر به دلتان بیاید، میرود به دستتان، یعنی تبدیل به عمل میشود. درست است؟
و، ولی این دو بیت را داشتیم:
🔟4️⃣9️⃣ ۱۵ 🔟4️⃣9️⃣
برنامه شماره ۱۰۴۹ گنج حضور
فایل صوتی - بخش دوم (پخش زنده)
https://t.me/GanjeHozourMessages
برنامه شماره ۱۰۴۹ گنج حضور
فایل تصویری - بخش دوم (پخش زنده)
(در ابتدای بخش، شماره بخش به اشتباه اول درج شده است که بعد اصلاح میشود.)
https://t.me/GanjeHozourMessages
پس این سه بیت هم یادمان باشد به غزل مربوط است که عظیم کاهل است منذهنیِ شما، شما «نغمهٔ تَر» نمیزنید، نغمهٔ غم میزنید، چیزها را میآورید مرکزتان و آن چیزی را که جمع کردید بهعنوان هشیاری خالص تلف میکنید. و وقتی خداوند میآید مرکزتان، متأسفانه در را باز میگذارید، یکی در را میزند و میآید تو، خداوند میپرد. اگر چیزی یا کسی را بیاورید مرکزتان، خداوند میپرد و شما میشوید منذهنی خرّوب، زندگی خودتان را و دیگران را خراب میکنید. درست است؟
بربَط: نوعی ساز. خُمار: همین دردهای منذهنی است. تر: خوشآیند و دلنشین. احمَر: سرخ. دُرّ (دُر): مروارید، در اینجا بهمعنی هشیاری خالص است. سَمَنبر: همین خداوند است یا زندگی است. پَریر: پریروز، یعنی در زمان گذشته. میگوید خداوند از میان ما پریده.
پس همینطور که میبینید [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)]، این عظیم کاهل است وقتی اینها در مرکز ما هست و درِ خُم را گرفته. ولی در اینجا [شکل ۲ (دایره عدم)] درِ خُم باز است، مرکز شفاف است. و همینطور این سه بیت:
گُستاخ مکن تو ناکَسان را
در چشم مَیار این خَسان را
دَرزی دزدی چو یافت فرصت،
کم آرَد جامهٔ رَسان را
ایشان را دار حلقه بر در
هم نیز نهاَند لایق، آن را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)
خَس: فرومایه و پست
دَرزی: خیّاط
رَسان: رسنده، رساننده، جامهٔ رَسان یعنی لباسی که به اندازه و مناسب، دوخته شده باشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خَس: فرومایه. فرومایه، پست، هر چیزی است که ذهن ما نشان میدهد. دَرزی یعنی خیاط. رَسان: رسنده. و رَسان یعنی از هر چیزی بهاندازهٔ کافی ما داریم و این منذهنی میدزدد با آوردن چیزها به مرکزمان. شما میدانید که چیزهای بیرونی بهعلت اینکه ما مواظب نیستیم، گستاخ هستند میآیند به مرکز ما. هر چیزی که جرئت میکند بهجای خداوند بیاید مرکز ما گستاخ است.
گستاخی را به این معنی باید بگیرید که هیچچیز نمیتواند به مرکز ما بیاید. با توافق شما، با اختیار شما، با انتخاب شما میآیند به مرکز شما. گستاخان را میآورید به مرکزتان و آنها را مهم میدانید. هر چیزی را مهم بدانید که در ذهنتان میتوانید تجسم کنید مثل پول، مثل تصویر همسرتان، بچهتان، مقامتان، دانشتان، تصویر هر چیزی که مهم باشد، گستاخ میشود میآید مرکز شما، اینها خَس هستند. اگر بیاید منذهنی میآید بالا، برحسب آنها منذهنی میآید بالا، یعنی درست میشود. و از هر چیزی که خداوند به شما داده بود، رَسان بود، بهاندازهٔ کافی وقت دارید، بهاندازهٔ کافی سلامتی دارید، بهاندازهٔ کافی بدنتان خوب کار میکند، بهاندازهٔ کافی عقل دارید، اینها را همه را داده به شما، اینها جامهٔ رسان هستند.
پس بنابراین به شما باز هم تأکید میکند آنها را، کسی که در را تَقتَق میزند بیاید تو، بیاید مرکز شما. درست است؟ میخواهیم این مرکز را که پوشانده این همانیدگیها، برداریم. شما این همانیدگیهای قدیمی را نگه میدارید، جدیدها را هم راه میدهید، این درست نیست. باید فضا را باز کنید، خداوند را بیاورید. به ما گفت چه؟ به ما گفت که این بهانهجو است، میپرد. «چو درآمد آن سَمَنبر، درِ خانه بسته بهتر»، شما گوش کنید این را. «چو درآمد آن سَمَنبر،» یعنی خداوند آمد در مرکز شما، در را بسته نگه دارید.
در اینجا هم میگوید اگر کسی تَقتَق در را میزند، بگذار بیرونِ در باشد، گوش بده، حتی لیاقت گوش دادن به حرفهای منذهنی را هم ندارند اینها. اگر منذهنی درِ شما را میزند، ژاژ میخواهد به شما تحویل بدهد، شما در را برای چه باز میکنید و به حرفش گوش میکنید؟ در را باز میکنید یعنی حرف آنها روی شما اثر میگذارد. یعنی چه؟ یعنی شما باید همیشه فضا را باز کنید، ببینید صنع و طرب زندگی به شما چه میگوید. این مهم است.
تَقتَق یکی میزند یا جمع میزند، شما حواستان روی خودتان است که مبادا این سَمَنبر از مرکز شما برود بیرون. و [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] اگر نقطهچینها میآید مرکز شما، همانیدگیها یا میماند که امروز گفتیم که چه؟ سَحر هست، ما میخواهیم زندگی اینها را بسوزاند با شرابِ ناری. از طرف دیگر شما هی گستاخ میکنید اینها میآید. از اینور میسوزانید شاید، از آنور گستاخ میکنید میآید، این درست درنمیآید. باید اینها را بسوزانید، دیگر گستاخ نکنید، حلقه بر در نگه دارید. در را زدند تَقتَق، شما فقط گوش کنید، ولی جدی نگیرید. نه حرفهای خودتان را جدی بگیرید، نه حرفهای دیگران را، نه خودتان را، نه بقیهٔ منهای ذهنی را. فقط آن چیزی که ارزش دارد، این فضای گشودهشده است، فضاگشایی شما است و آوردن زندگی به مرکزتان.
🔟4️⃣9️⃣ ۱۴ 🔟4️⃣9️⃣
در غزل ما میگفت که «سحر است، خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری». شما میخواهید خداوند خویَش را در شما تجربه کند، ولی شما باید بدانید که شما عظیم کاهل هستید، مقاومت خواهید کرد، بهسادگی حرکت نمیکنید. شما میبینید یک عادتی را میخواهید ترک کنید، چقدر ذهن شما مقاومت میکند. شما تصمیم میگیرید مثلاً در مقابل همسرتان، بچهتان، خشمگین نشوید، چندین دفعه تصمیم گرفتید تا حالا، ولی این عظیم کاهل دوباره خشمگین میشود. میگویید چند نفر نشستند غیبت یکی را میکنند، من اگر دیدم این کار را میکنند، راهم را میکِشم میروم، مشارکت نمیکنم یا اصلاً مینشینم «اَنْصِتوا» را رعایت میکنم حرف نمیزنم، شما میبینید که یکدفعه مشارکت کردید و شما هم فعال شُدید، دارید غیبت او را میکنید. چرا؟ برای اینکه این منذهنی عظیم کاهل است، تنبل است. کاهل یعنی مقاومتکننده در مقابل تغییر، نمیخواهد تغییر کند.
پس شما این را میدانید، بهسادگی تغییر نخواهید کرد. عرض کردم علتش این است که این آهنگش عوض میشود. همینکه آهنگش عوض میشود، میترسد. یک ذره این گوش بَربَط را بمالید، میخواهید بپیچانید، یک کمی کوک کنید، آهنگش عوض میشود بهتر میشود، ولی بَربَط مقاومت میکند میگوید من آن آهنگ، بَربَط نمیکند، ما بهعنوان بَربَط مقاومت میکنیم، آن آهنگ قبلی خوب بود. بابا آن درد داشت، آن خرابکار بود! نه، من آن را دوست دارم. و اینها آگاهانه نیست، «تو بمال گوشِ بَربَط».
پس بنابراین شما دوباره میبینید میگوید تشکیلات و سرِ خُمار را یعنی ایجادکنندهٔ درد را به شما میگوید بشکن، باید بشکنی، این به درد ادامه خواهد داد. شما نیایید بگویید که من یک بار گوش کردم، دو بار گوش کردم، نه. شما باید اگر میخواهید تغییر کنید، چون عظیم کاهل است این منذهنی، باید روزی دو ساعت، دو ساعت و نیم به مولانا گوش کنید، ابیاتش را تکرار کنید، متعهد باشید به این کار، ابیات را تکرار کنید. برنامه را باید از اول تا آخر، اگر میخواهید تغییر کنید گوش کنید.
شما نباید با منذهنیتان فکر کنید که جَسته و گریخته گوش میکنم، بعضی موقعها اینستاگرام را میبینم، بعضی موقعها اگر وقت کنم گوش میکنم، شما به هیچجا نمیرسید. شما باید قانون جبران معنوی، یعنی باید به این برنامه گوش کنید، روزی دو ساعت، دو ساعت و نیم وقت بگذارید و درست گوش کنید، حواستان باشد، تمرکزتان روی خودتان باشد، برای اینکه میگویید که من عظیم کاهلم.
و از وقتی که شروع کردید به مولانا گوش کردن، باید بدانید که باید فضا را باز کنید، نغمهٔ شاد بزنید و آن شراب آنوری را، خدایی را ببینید، برای اینکه اگر خداوند به شما شراب بدهد، شما شراب غم نمیتوانید بزنید. هر کسی شراب غم میزند، بدانید که از خدا دور است. هر کسی مردم را شاد نمیکند، غمگین میکند، ناله میکند، شکایت میکند، خدا در او کار نمیکند، یعنی مشغول خرابکاری است.
پس شما نغمۀ شادکننده را مینوازید که به برکت زندگی آغشته است، به «نشاطِ جامِ اَحمَر»، در این جامی که از آنور میگیرید، «شرابِ ناری». شما یک صدفی هستید که هی جلو میروید، «دُر»، هشیاری خالص جمع میکنید، تا وقتی هشیاری زیاد شد آن «سَمَنبر» میآید. سَمَنبر یعنی خداوند میآید به مرکز شما، شما حس میکنید که یک کس دیگری شما را دارد اداره میکند، در شما زندگی روی خودش قائم شد، فضا باز شد. و اینجا است که شما باید هشیار بشوید، درِ خانه را بسته نگه دارید، نگذارید تَقتَق بزنند و بیایند تو، کار شما را بههم بریزند.
چون اگر بیایند، اگر یک چیز مادی بیاید به مرکز شما، زندگی تدبیرش این است که از مرکزتان بپرد. یعنی در این لحظه شما یا خداوند را ترجیح میدهید با فضاگشایی، یا اگر یک چیز مادی را آوردید و حتی یک هیجانی شبیهِ ترس و غم و نمیدانم خشم را آوردید مرکزتان، خداوند پرید رفت. «که پَریر کرد حیله،» یعنی تدبیر، «ز میانِ ما بِجَست او».
🔟4️⃣9️⃣ ۱۳ 🔟4️⃣9️⃣
خویِ بد دارم، ملولم، تو مرا معذور دار
خویِ من کی خوش شود بی رویِ خوبت، ای نگار؟
بی تو هستم چون زمستان، خلق از من در عذاب
با تو هستم چو گلستان، خویِ من خویِ بهار
بی تو بیعقلم، ملولم، هرچه گویم کژ بود
من خجل از عقل و عقل از نورِ رویت شرمسار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۷۳)
درست است؟ این را فقط توضیح مختصر میدهم. شما نگاه کنید در ابیات قبل گفتیم «بکن آنچه خوی داری»، داریم به خداوند میگوییم، یعنی من میفهمم خوی من در ذهن خوب نیست. در این سه بیت فهمیدیم که خوی بد ما بهخاطر این همانیدگیها است، خوی همانیدگیها است. در این غزل توضیح دادیم که من الآن میدانم من خوی بد دارم، همین خوی بد من، من را ملول کرده، خمار به من داده، من به هر کسی میرسم او را از جنس زندگی نمیبینم. بنابراین برای همین که از جنس زندگی نمیبینم باید عذرخواهی کنم.
عذرخواهی کردن یعنی فضاگشایی و دیدن برحسب زندگی. یعنی شما اگر به یک انسان دیگر رسیدید، خوی بدتان را بهکار بردید، آن را از جنس جسم دیدید، فوراً باید معذرت بخواهید. فضا را باز کنید بهصورت زندگی ببینید. و داریم به زندگی میگوییم خوی من کِی خوش میشود اگر فضا را باز نکنم تو را نبینم؟ اگر تو را نبینم، فضای من بسته باشد، منقبض باشم، با خویهای بدم عمل کنم مثل زمستان هستم و خودم و مردم از من در عذاب هستم. اما با تو مثل گلستان هستم، خوی من مثل بهار است، زیبا است، دلگشا است، زندهکننده است.
پس ما فهمیدیم که در بیت اول غزلی که خواندیم اشاره کرد به اینکه مواظب باش خوی تو بد است. خوی خِسّت است، عدم رواداشت است. میگوید اگر تو نباشی، فضا را باز نکنم مثل این [شکل ۲ (دایره عدم)] من عقل ندارم، با عقل منذهنی، با نقطهچینها بیعقل هستم، ملول هستم، هرچه بگویم کژ است، هرچه بگویم دُرد است، ژاژ است، حرفهای بیمزه و بیخود است، هیچ نتیجهٔ سازندهای ندارد.
این عقل فعلی من، «من خجل از عقل» از اینکه این عقل را دارم واقعاً من شرمندهام. از طرف دیگر هم حس کوچکی میکنم، حقارت میکنم، فکر میکنم من شایستهٔ تو نیستم، «من خجل از عقل و عقل از نورِ رویت شرمسار».
پس شما الآن اگر خویِ بد دارید، بدانید که خداوند میخواهد شما خویِ او را بپذیرید. شما نگویید که من لیاقت این کار را ندارم، همیشه مراجعه کنید به اینکه من از جنس او هستم. درست است؟ این را دیدیم. اما این سه بیت را هم خواندیم:
تو بمال گوشِ بَربَط، که عظیم کاهل است او
بشکن خُمار را سر، که سرِ همه شکست او
بنواز نغمهٔ تر، به نشاطِ جامِ اَحمَر
صدفیست بحرپیما، که دُر آورَد به دست او
چو درآمد آن سَمَنبر، درِ خانه بسته بهتر
که پَریر کرد حیله، ز میانِ ما بِجَست او
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲)
گوشِ کسی (چیزی) را مالیدن: او (آن) را تنبیه کردن، او (آن) را رام و مطیع کردن
بربَط: نوعی سازِ موسیقی، در اینجا مجازاً فُرمِ انسان که ترکیبِ چهاربُعدِ (جسم، فکر، هیجان، جانِ ذهنی) اوست.
عظیم: بسیار
کاهل: سست و تنبل
عظیم کاهل: مجازاً مقاومتکنندهٔ بسیار شدید در برابرِ تغییر، بهعبارتی یعنی منِذهنی در کار است.
خُمار: كلافگى و سردردى كه بر اثرِ زوالِ حالتِ مستى پيش آيد.
تر: مجازاً خوشآیند و دلنشین، تازه
نشاط: شوق
جام: مجازاً شراب
احمَر: سرخ، سرخرنگ
جامِ احمَر: شرابِ سرخرنگ، مجازاً مِی، خِرَد و شادیِ اصلی و ذاتیِ ما که از طرفِ زندگی میآید.
بحرپیما: دریانورد، ملوان
دُرّ (دُر): مروارید
سَمَنبر: کسی که یاسمن در بر و آغوش گرفته و بویِ خوش از وی برآید.
پَریر: مخفّفِ پریروز، روزِ پیش از روزِ گذشته، دو روز پیش از امروز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما میدانید، امروز هم من توضیح دادم، در این فضای اَنساب ذهن ما پُر از همانیدگی است و یک آهنگی دارد میزند که بسیار گوشخَراش است و دردآور است. دردهایش را شما بهصورت خشم و ترس و حسادت و حسِ خَبط و اینها، انقباض میبینید. پس این را باید گوشش را بمالید و تنظیم کنید. عرض کردم وقتی این را تنظیم میکنید، این مقاومت خواهد کرد، این، شما عظیم کاهل را ببینید. درست است؟
🔟4️⃣9️⃣ ۱۲ 🔟4️⃣9️⃣
شب، هر کسی منذهنی است «شب» است و انسانها را شب میبیند. یک انسان، دو انسان، سه انسان، همه را سرشماری میکند. انسانها اگر از جنس خداوند باشند، میشود شمرد؟ نه. پس معلوم میشود ما شراب مثل آفتاب را باید پخش کنیم و این یکتایی را، این یک نور را در همه ببینیم، در خودمان ببینیم تا نجات پیدا کنیم، تا این جهان از تاریکی و جنگ و خرابکاری نجات پیدا کند. من هم بهعنوان انسان برای اینکه بدن خودم را خراب نکنم، خانوادهام را خراب نکنم، روابطم را خراب نکنم، همهچیزم را خراب نکنم، مجبورم از شب برهم. «از شب برهم»: باید فضا را باز کنم، قدحِ مثلِ آفتاب زندگی را بگیرم و این را هم هر لحظه خودم بخورم، هم به گردش دربیاورم، هم به همه بدهم. این به همه دادنِ این قدح مغایر با چه شود است که با آنجا شناسایی کردم که من ذهنیت خِسّت دارم، تنگنظری دارم، من بهعنوان منذهنی میخواهم خودم موفق بشوم، چون مقایسه میکنم خودم را با شما، از شما باید برتر بشوم. شما اگر یک ذره از من برتر بشوید من ناراحت میشوم، بهعنوان منذهنی. ولی اگر بهعنوان زندگی از من برتر بشوید، من خوشحالتر میشوم، برای اینکه شما به من کمک میکنید من هم پیشرفت کنم.
ما الآن خوی خداوند را گرفتیم در بیت اول. شما باید هر لحظه از خودتان بپرسید که خوی خداوند را دارید یا نه. کاری نداشته باشید که منهای ذهنیِ شما همه خوی خِسّت دارند. شما باید روی خودتان کار کنید. تمرکزتان روی خودتان، خوی خداوند رواداشت است، سر خُم را باز کردن است، پخشِ مِی است به همه، یعنی شناسایی همه بهصورت زندگی. پس بنابراین من از شبی درمیآیم و وقتی آدمها را میبینم میگویم اینها هم از جنس زندگی هستند زندگی را نمیشود شمرد، همان زندگی که من هستم.
وقتی زندگی را در یک آدم دیگر ببینم، نمیتوانم بگویم او یک آدم است، من هم یک آدم. میگویم هر دو یکی هستیم، با آن هم یکی هستم، با این هم یکی هستم. شما فکر میکنید که شاید این یک چیز فانتزی است؟! نه، نیست. به این علت ما دچار درد هستیم طبق شناخت مولانا که ما این کار را انجام نمیدهیم، ما روا نمیداریم. وقتی به دیگران روا نمیداریم، یعنی منذهنی داریم به خودمان هم روا نمیداریم.
شما بگویید اینهمه سعی کردید پس چرا موفق نشدید؟ چرا بدنتان سالم نیست؟ چرا روابطتان خوب نیست؟ چرا خوشحال نیستید؟ چرا خوش و شیرگیر نیستید؟ جواب بدهید. برای اینکه از او نگرفتید، برای اینکه قدحِ مثل آفتاب را نگرفتید، برای اینکه مثل آفتاب نشدید، برای اینکه خودتان را از جنس زندگی نشدید و دیگران را از جنس زندگی ندیدید، به خودتان روا داشتید به دیگران نداشتید. این خاصیت منذهنی بود، منذهنی اینطوری کرد شما را. ما الآن سَحر است و از خواب خوی بد منذهنی داریم بیدار میشویم.
پس ما باید فرداً و جمعاً از شب و شبشماری خلاص بشویم. توجه کنید وقتی میگوییم «شب» آثارش هم پشتش میآید. شب یعنی منذهنی. «شبشماری» یعنی شما را من مجسمه میبینم، آدم نمیبینم. وقتی شما را میبینم، میبینم که از شما چه گیرم میآید؟ شما همانیدگیهای من را میتوانید تقویت کنید؟ چیزی به من میتوانید بدهید؟ این کار منذهنی است. بهصورت زندگی ببینم، میگویم آقا من زندگی را در تو میبینم؟ من اصلاً چیزهای سطحی تو را نمیبینم، رنگت چیست، قیافهات چیست. شما را بهطور کامل قبول دارم بهعنوان یک انسان. درست است؟ مثل خودم، شما هم از جنس من هستید. پس من شما را بهصورت خودم شناسایی میکنم و این «عشق» است. شما را بهصورت خودم شناسایی کنم، این عشق است، بله.
خب بالاخره اینقدر من این کار را میکنم، شناسایی میکنم، این سه بیت را اجرا میکنم که مرکزم کاملاً خالی بشود. مرکزم خالی بشود، هیچ همانیدگی نمانَد، من دیگر به بینهایت و اَبدیت خداوند زنده شدم و برای این کار آمده بودم و موفق شدم. اگر موقع مردن من با این حالت بمیرم، یعنی پر از همانیدگی، من اصلاً هیچ کاری نکردم، آن همانیدگیها هم میماند، من به آن مأموریتی که آمده بودم عمل نکردم و موفق نشدم. توجه کنید. اما اجازه بدهید چند بیت از غزلیاتی که قبلاً خواندم برایتان، بخوانم، یادآوری کنم بعضی چیزها را که به دردمان خواهد خورد در این توضیح، در توضیح این غزل. این سه بیت را خواندیم.
🔟4️⃣9️⃣ ۱۱ 🔟4️⃣9️⃣
قدحِ چو آفتابت چو به دور اندر آید
برهد جهانِ تیره ز شب و ز شبشماری
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۸)
شبشماری: مجازاً حالت انتظار و بیقراری برای حصول مطلبی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس فضا را باز کردید، قدح زندگی، این شراب ناری، این شیر آمد دست شما دارید میخورید. میگوید این شبیه آفتاب است. آفتاب چه خاصیتی دارد؟ آفتاب روشن میکند، آدم میبیند. پس وقتی فضا باز میشود، شما حقیقت را میبینید، کما اینکه در غزل میگوید، میگوید که «ز شرابِ چون عقیقت، شکفد گلِ حقیقت». درست است؟
«قدحِ چو آفتابت»، آفتاب روشنایی میاندازد، آفتاب گرما دارد، این گرما همین گرمای عشق است. میبینید عشق گرم میکند آدم را، محبت. ما محتاج گرمای عشق هستیم. برعکسِ منذهنی که سرد است، درد است. ما محتاج درد نیستیم. شما نگاه کنید که فرض کن پنجتا آدم بیاید پیش شما، همه ناله، شکایت، وای چه میشود، فلان، اینها زهر دارند به شما میآورند. یک پنج نفر دیگر میآیند میدانید که اینها شما را حقیقتاً دوست دارند، بخندند، حال شما را خوب کنند، شما را بهصورت زندگی ببینند، اینها چه هستند؟ اینها مثل آفتاب هستند. گرمای شوقشان، عشقشان شما را به وجد میآورد، به حرکت درمیآورد.
هر چیزی که شما را به حرکت درمیآورد، این شبیه آفتاب است. میبینید گرمای آفتاب ما را به حرکت درمیآورد. خب اگر گرمای آفتاب نباشد ما هم یخ میزنیم. شما هوای سرد بروید بیرون میبینید آدم یخ میزند. آفتاب که میآید گرم میشود، به حرکت درمیآید.
پس «قدحِ چو آفتابت» ما را به حرکت درمیآورد، به همه میتابد، گرمای عشق را میدهد. حالا موفقیت ما انسانها مستلزم به دور درآمدن این است. «به دور درآمدن» یعنی من به شما بدهم، شما به او بدهید، شما به او بدهید. شما اول باید این قدح مانند آفتاب را بخورید، این شراب را. میبینید که شراب در بیت اول بوده، «شراب ناری»، در بیت دوم شیر بوده، «شیرگیر» بوده، شیر زندگی را گرفتیم. الآن میگوید قدحِ مانند آفتابت باید به دور دربیاید. شما به دور درمیآورید؟
🔟4️⃣9️⃣ ۱۰ 🔟4️⃣9️⃣
میگوید چه میشود این انسان خوش بشود و شیر زندگی را بگیرد؟ خوش و شیرگیر گردد ز کف تو یعنی از دست تو «دو سه خماری». خمار یعنی میدانید این نقطهچینها [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] که به مرکز ما آمدهاند، هر کدام درد خودش را دارد. با هرچه همانیده بشویم، به تناسب خودش درد خواهد داشت. مجموع اینها خمار است.
مجموع دردهای همانیدگی شما که ترکیبی است از نگرانی، آشفتگی، حس تأسف، حسادت، ترس، خشم، یک معجونی است بسیار خطرناک، این خمار است که در ما هست ما حمل میکنیم، اسمش فضای درد است. دو سه خمار، خمار بنابه تعریف کسی است که شراب به او نرسیده. باید از زندگی یک قدحهای بزرگ شراب بگیریم ما، این نشتش میرسد، برای اینکه از بس مقاومت میکنیم.
خداوند هر لحظه سعی میکند به ما شرابش را برساند، ولی هر لحظه ما مقاومت میکنیم. یک ریزهای، یک نشتی را به ما میرسد که زنده میمانیم، برای همین مریض میشویم. اینهمه مقاومت ما را مریض میکند، اینهمه کژبینی هر لحظه برحسب همانیدگیها، این غلط است. حالا میگوید «چه شود»، چه شود را به چه کسی میگوید؟ به من و شما. هیچچیز نمیشود، عالی هم است.
یعنی این آهنگ خرابکاری منذهنی را متوقف کن که تا حالا زهر دنیا را گرفتی، بعد از این شیر زندگی را بگیر، شراب زندگی را بگیر. این شیرگیر همان برمیگردد که همین «شرابِ ناری» است که ما با فضاگشایی از آنور میگیریم، از زندگی میگیریم، نه از دنیا. وای شما نگاه میکنید پولتان را، پولم نصف شده که، غصه میخورم. نکند کارم را از دست بدهم، نکند همسرم برود، نکند بچهام مریض بشود، نکند بچهام از امتحان قبول نشود، نکند بچهام ازدواج نکند، نکند خودم مریض بشوم. اینها شیر نیست که شما میخورید، اینها زهر است، نگرانیهای منذهنی.
منذهنی نگرانکننده است، اضطراب دارد، عجله دارد. منذهنی دیدید که یک چیزی را فکر میکند به آن اضافه بشود خوشبخت میشود؛ همان یک چیز را، همین، اگر این بیاید چه میشود؟! هیچچیز نمیشود. و استرس ایجاد میکند که از وضعیت فعلی به آنجا برسد. این فاصله ذهنی است، درواقع شکاف استرس است. نگرانی، استرس، بهجای این شیرگیر بشو.
«چه شود اگر ز عیسی» که تو در من زنده میشوی به خودت، روی خودت قائم میشوی شبیه مسیح، من و چند نفر دیگر زنده بشوند و خوش بشوند، شیر تو را بگیرند، زهر دنیا را نگیرند، گرچه که پر از درد هستند؟ ولی کف تو، حالا کف تو که میگویی کف خودتان هم هست. یعنی فضا را باز میکنید، خداوند بهوسیلهٔ خود شما به خود شما شراب میدهد. یعنی شما باید الآن بگویید من باید شراب را خودم به خودم بدهم، نه اینکه بروم به دویی ذهنی، یکی من، یکی خداوند، اینجا خوابیدم، شراب خداوند به من بهصورت ذهنی میآید. ذهنی هیچچیز نیست، باید فضا را باز کنید. آن جنس اصلی شما جسم نیست، خودتان به خودتان بهصورت عدم، بهصورت هشیاری بیفرم شراب بدهید. همینکه فضا باز بشود شما خردمند میشوید، مست میشوید و آن شراب را میگیرید، فضا اگر باز بشود. منقبض بشوید زهر دنیا را میگیرید.
بنابراین «خوش و شیرگیر گردد» شما دارید شناسایی میکنید که تا حالا من خوش نبودم، اگر خوش بودم منذهنیام خوش بود، این خوشی از زیاد شدن همانیدگیها بهدست میآمد و این غلط بوده، من همهاش سعی کردم منذهنیام را خوش کنم و این غلط است. من اصلاً خوش هستم همیشه. بهعنوان امتداد خداوند همیشه خوش هستم. درست است؟
حالا، پس بنابراین شما میبینید [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] الآن با این شکل که همانیدگیها در مرکزم هست، من زهر دنیا را میگیرم و خوش نیستم. اگر خوش هستم، همین منذهنیام خوش است. و الآن [شکل ۲ (دایره عدم)] با فضاگشایی شیر زندگی را میگیرم، همان شراب ناری را میگیرم و خوش شدهام بهعنوان من اصلی، ولی از کف او است. الآن میبینید او آمد مرکز من، اگر او نمیآمد نمیشد.
و «دو سه خماری» درست است که هنوز من این نقطهچینها را دارم، فقط یک ذره فضا باز شده، ولی بهتدریج آن نقطهچینها، همانیدگیها شناسایی خواهد شد، خواهد افتاد. و هر شناسایی که میشود آنها میافتد، من خوشتر میشوم، شیرگیرتر میشوم، یعنی از زندگی شراب میگیرم، از زندگی غذا میگیرم، نه از دنیا. الآن دیگر فهمیدید. الآن میگوید:
🔟4️⃣9️⃣ ۹ 🔟4️⃣9️⃣
عیسی میدانید که، یا مسیح، مردگان را زنده میکرد، آن را تمثیل میزند. عرض کردم وقتی فضا باز میکنید زندگی یا خداوند روی پای خودش قائم میشود در مرکز شما و شما میشوید او، از جنس اصلی میشوید. پس جنس اصلی شما، من اصلی شما که قائم به ذات است همین عیسی است، یا مسیح است.
شما دارید به ساقی میگویید «چه میشود؟» پس به خودتان میگویید هیچچیز نمیشود، خیلی هم خوب است. چرا میگویید چه شود؟ برای اینکه منذهنی شما روا نمیدارد که شما به زندگی زنده بشوید، حس شادی بکنید. منذهنی شما هر لحظه میخواهد واکنش نشان بدهد، منقبض بشود، منذهنی را بهبار بیاورد، ولی شما با خواندن این ابیات میفهمید که آن حالت خوب نیست. ترسیدن، واکنش نشان دادن، خشمگین شدن، اینها کار یک موجود توهمی است که در زمان روانشناختی کار میکند.
الآن شما فهمیدید سَحر است. سحر است یعنی این لحظه است، پس شما از جنس زندگی هستید. الآن شما میگویید «چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد؟»، به خودتان الآن بگویید. خیلی هم خوب است، من روا میدارم. مولانا میگوید که تا حالا چون تو روا نمیداشتی، زنده نشدی. آیا شما روا میدارید همهٔ مسائلتان حل بشود؟ شادی را به خودتان روا میدارید؟ خوشبختی را روا میدارید؟ یک سؤال دیگر، به دیگران روا میدارید؟ شما ممکن است بگویید که نه، به دیگران روا نمیدارم، ولی به خودم نه. پس به خودتان هم روا نمیدارید، چون در بیت سوم میگوید این شبیه آفتاب است، آفتاب به همه روا میدارد نورش را، گرمایش را. بله؟ و بخشندگیاش را.
این بیتها پشتسرهم است، به هم مربوط هستند. پس «چه شود» من الآن به خودم تلقین میکنم، شما هم همینطور، خیلی هم خوب است، به خودم روا میدارم. و «چه شود» را میگوید که شما متوجه بشوید که منذهنی شما روا نمیدارد و تا حالا روا نداشته. و شما با فضاگشایی، زندگی راحت را، رفاه را، خوشبختی را، هم به خودتان هم به دیگران روا میدارید. «چه شود» معنیاش این است.
«اگر ز عیسی» پس عیسی باید بیاید به مرکز ما، نه آن عیسی یا آقای عیسی. عیسی یعنی هشیاری یا خداوند که روی خودش قائم است. همینکه فضا را باز میکنم، زندگی، خداوند روی خودش در من قائم میشود و من مستقل میشوم از بیرون.
«چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد؟» دو سه مرده یعنی این تعداد آدمها که مردهاند در ذهنشان، به خواب ذهن فرورفتهاند و درد را به خودشان روا میدارند، مرتب مسئله ایجاد میکنند، زندگی را میگیرند به مسئله و مانع و دشمن تبدیل میکنند، مآلاً به درد تبدیل میکنند، اینها نسبتبه مخلوقات زندگی یا خداوند دو سهتا هستند. آیا آن کاری که ما میکنیم حیوانات هم میکنند؟ نه. درختها هم میکنند یا نباتات هم میکنند؟ نه. جمادات هم میکنند؟ نه.
ما بدبختی را به خودمان روا میداریم، نباتات هم میکنند؟ مگر به آنها خورشید نرسد، آب نرسد. ولی اگر به یک درختی آب برسد، نور برسد، کود برسد، شما دیدید درخت پژمرده بشود بگوید که بابا غصه بخوریم ببینیم، حسادت میکنم که من سیب هستم، آن سیب واقعاً تعداد سیبهایش بیشتر از من است، چه بدبختیای واقعاً! کِی من بیشتر از آن سیب میدهم؟! آقا من سیب خودم را میدهم. به اندازهای که کود میرسد و نور میرسد و نمیدانم از من مواظبت میکنند، من سیبم را، حداکثر ظرفیتم را میدهم.
«چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد؟» یعنی دارد میگوید که همهٔ مخلوقات خداوند به او زندهاند غیر از ما. این هم یک استدلال است که شما بگویید چرا سنگ با عقل کل کار میکند، نباتات با عقل کل کار میکنند، حیوانات با عقل کل کار میکنند، ما انسانها که بهترین مخلوق خداوند هستیم، با منذهنی پژمرده شدیم؟ غلط است. پس من هم روا میدارم مثل بقیهٔ مخلوقات به او زنده بشوم و این از طریق فضاگشایی صورت میگیرد.
«خوش و شیرگیر گردد» یعنی انسان شاد بشود. ذات خداوندی شادی است، هر غمی درواقع از ذات منذهنی است. خوش بشود، شیرگیر بشود. شیرگیر را در اینجا همین شیر خوردن را بگیرید. تا حالا ما یک بچهای بودیم که از پستان دنیا زهر میمکیدیم، الآن میخواهیم از پستان زندگی شیر بمکیم. تا حالا شیر به مذاق ما سازگار نبوده، زهر بوده، درد بوده.
🔟4️⃣9️⃣ ۸ 🔟4️⃣9️⃣
پس بنابراین عرض کردم وقتی که اتفاق این لحظه را جدی نمیگیرید فضا خودش باز میشود. جدی نمیگیرید معنیاش این نیست که مهم نیست. شما پیش خودتان خوب قرار میگذارید و درک میکنید که در این لحظه خداوند که جنس اصلی من است، مهمتر از منذهنی من است، مهمتر از قضاوت من است، مهمتر از سببسازی من است، مهمتر از انقباض یا واکنش من است، مهمتر از فکرها و رفتارهای من است، من باید به خلاقیت و صنع دست بزنم، برای این کار باید فضا باز بشود. اینها را به خودتان میگویید و خودتان را قانع میکنید.
بالاخره میرسیم به کجا؟ به اینکه شما یک اتفاقی میافتد آن را ساده میگیرید. عرض کردم نه که کاری بهاصطلاح با آن نداشته باشید، حتماً باید این مسئله را حل کنید. و فضا خودش باز میشود، مرکز شما دوباره عدم میشود. مرکز شما عدم بشود یعنی خداوند دوباره آمده مرکز شما، شما شبیه آن حالت که قبل از ورود به این جهان بودید، مرکزتان دوباره زندگی شده یا خداوند شده.
الآن ما داریم میگوییم که «سحر است، خیز ساقی»، معادل این است که شما اجازه میدهید فضا باز بشود. این فضای گشودهشده [شکل ۲ (دایره عدم)] درواقع خداوند است که بهصورت شما روی پای خودش ایستاده و شما مستقل شدید از جهان، الآن دیگر به این نقطهچینها احتیاج ندارید بگویید که من زنده هستم یا از اینها میخواهم غذا بگیرم.
پس «سحر است» یعنی این لحظه است، «خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری». این معادل این است که ما ساقی را میآوریم به مرکزمان. معنیاش این است که مقاومت و قضاوت نمیکنیم. این الآن ببینید در این شکل [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)]، در این شکل که ما منقبض هستیم چیزها در مرکزمان هستند، آن دایره درواقع سرِ خُنب است، سر خُم است. «سرِ خُنب برگشای» یعنی این نقطهچینها را از اینجا بردار. درست است؟
پس فضا گشوده شد. اما این فضای گشودهشده «فضای لا اَنساب» است [شکل ۲۲]. فضای لا اَنساب یعنی اصل شما، منِ اصلی شما، خداوند، که در این فضا چون خلأ هست، هیچچیز با هیچچیز نسبتی ندارد، شما با ذهن نمیتوانید چیزی آنجا ببینید و نسبت برقرار کنید. برای همین میگوییم فضای لا اَنساب.
بعد آن موقع این دوتا دایره را ببینید که با آنها معمولاً کار میکنیم، الآن سرِ خُنب پوشیده است با همانیدگیها و دردهای شما [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)]. شما باید این کار را بکنید [شکل ۲ (دایره عدم)]، فضا را باز کنید مرکز عدم بشود. و شما دارید میگویید ساقی، من بهصورت منذهنی یعنی این حالت [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] که برحسب همانیدگیها فکر میکردم، میدیدم، عقل منذهنی داشتم، دیگر نمیخواهم عمل کنم و فضا را باز میکنم [شکل ۲ (دایره عدم)]، تو بیا به مرکز من، من کاری ندارم. تو و من با هم، منتها منذهنی صفر است، من میدانم سحر است، این لحظه شد، تو بلند شو روی پای خودت که من هستم بایست و انجام بده آن کارهایی را که برحسب عقل کل و عقل خودت ای خدا انجام میدهی، سر خُنب من را باز کن که من دارم خودم باز میکنم [شکل ۲ (دایره عدم)]. توجه کنید او بهصورت شما عمل میکند، شما باید عمل کنید. او بهصورت شما، شما بهصورت او عمل میکنید و شراب ناری را به خودتان و دیگران میرسانید. درست است؟ پس متوجه شدیم بیت اول را. بیت دوم میگوید:
چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد؟
خوش و شیرگیر گردد ز کَفَت دو سه خماری؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۸)
«چه شود»، شما الآن فهمیدید باید روا بدارید شما. دارید میگویید به خداوند «چه شود اگر ز عیسی»، عیسی یا خیلی موقعها مسیح که مولانا اشاره میکند یعنی هشیاری ایزدی یا هشیاری یا خداوند روی خودش قائم میشود در ما. عیسی یعنی هشیاریِ قائم به ذات که احتیاج به نقطهچینها و جهان ندارد. و داریم به او میگوییم «چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد؟»، «دو سه مرده» اشاره میکند به هشت میلیارد آدم که مردهاند در ذهنشان، همانیدهاند. «چه شود» یعنی ما آدمها باید به خود بیاییم و روا بداریم این لحظه خداوند ما را زنده کند. چهجوری؟ با فضاگشایی همانطور که میبینید [شکل ۲ (دایره عدم)]، عیسی در مرکز ما میآید. منظور از عیسی خداوند است.
🔟4️⃣9️⃣ ۷ 🔟4️⃣9️⃣
او فضولی بوده است از اِنقباض
کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷)
انقباض: دلتنگی و گرفتگی
مختارِ مطلق: در اینجا خداوند است.
مختار: صاحباختیار
مطلق: کامل، تمام، به دور از نقص و محدودیت و استثنا و قید و بند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اما از مشخصات این منذهنی این است که یک فضول است. فضول به این معنا که همیشه خداوند ما را باید اداره کند، این هم عقل پیدا میکند. این لحظه خداوند یا زندگی میخواهد، یا عقل کل میخواهد ما را یک جور خاصی اداره کند، این فضول است، برای خودش رفتار دارد، فکر دارد و این از انقباض است.
درواقع هر لحظه ما منقبض میشویم و یک چیز فکری منقبضشده است منذهنی، و مختارِ مطلق خداوند است و هر لحظه مخالفت میکند با آن چیزی که میگوییم «یَفْعَلُ اللَّه ما یَشا» یعنی آن چیزی که خداوند این لحظه میخواهد انجام میدهد، و این منذهنی هیچ موقع عقلش نمیرسد که خداوند این لحظه چهکار میخواهد بکند، درنتیجه فضولی میکند و هر لحظه منقبض میشود.
هر موقع ما واکنش نشان میدهیم، به یک فکر نگاه میکنیم منقبض میشویم بهجای انبساط، این منذهنی میآید بالا. برای همین به ما گفته که
حُکمِ حق گسترد بهر ما بِساط
که بگویید از طریقِ اِنبساط
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۷۰)
بساط: هر چیزِ گستردنی مانند فرش و سفره
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس ما از یک زمانی به بعد در سنّمان باید مرتب منبسط بشویم. حکم خداوند این است که ما هر لحظه منبسط بشویم، با انبساط با او گفتوگو کنیم.
پس متوجه میشوید که در درون این [شکل ۲۱]، چیزها به هم مربوط است. میبینید آن نقطهچینها که «من» را درست کردند و ما دراثر بهاصطلاح گذشتن از این نقطهچینها و انقباض [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] این منذهنی را بهوجود میآوریم، در آنجا [شکل ۲۱] نقطهچینها به هم مربوط هستند. این مطلب مهمی است شما باید بدانید، که اسمش «فضای اَنساب» است، مولانا تأکید میکند.
علت اینکه ما مقاومت میکنیم، بالاخره ما منذهنی بهوجود میآوریم، منذهنی درد ایجاد میکند، هر همانیدگی دردِ متناظر با خودش را در ما ایجاد میکند، ولی کلاً یک آهنگ بهاصطلاح ناسازگاری میزند. قبلاً هم غزلی خواندیم که گفت این را باید کوک کنیم ما، ناکوک است. ولو اینکه این منذهنی ما آهنگ ناجوری میزند، چرا ناجور است؟ برای اینکه درد ایجاد میکند، آهنگ خوشآیندی نمیزند، ولی این آهنگ را نمیخواهد عوض کند، برای اینکه یکی از اینها را عوض کند کلاً آهنگش عوض میشود و اصلاً نگرانی به او دست میدهد که اِ اِ من عادت کردم، خویم شده این و نمیخواهم عوض کنم. ترس و نگرانی برمیدارد.
بنابراین شما یکی از این نقطهچینها را اگر بخواهی برداری، این کل آهنگ این عوض میشود و مقاومت میکند. شما باید این را بدانید که نباید مقاومت کنید. برای اینکه خوی شما شبیه خوی خداوند بشود، باید این نقطهچینها که همانیدگی هستند شناسایی بشود و بیفتد و هر کدام از اینها که میافتد آهنگ کل منذهنی عوض خواهد شد. اشکالی ندارد. اگر منذهنی شما میبینید میترسد یا مقاومت میکند، شما باید صبر داشته باشید در مقابلش. درست است؟ اسمش «فضای اَنساب» است، به این معنی که این نقطهچینها [شکل ۲۱] با هم خویشاوندی دارند. اینها مطالبی است که بسیار مهم است، شما باید بدانید. اگر ندانید، از عهدهٔ منذهنی و شناسایی آن برنمیآیید.
بعد، عارفانی مثل مولانا میگویند که [شکل ۲ (دایره عدم)] برای اینکه شما بتوانید دوباره از این فضای اَنساب و از این منذهنی خارج بشوید، طبق غزل «سحر است»، برخیزید بهصورت خداوند، ساقی، فقط یک چیز سادهای هست باید رعایت کنید و آن اینکه خداوند اتفاقاتی بهوجود میآورد براساس قضا و کُنْفکان در این لحظه، شما اتفاق را جدی نگیرید بلکه فضاگشایی را جدی بگیرید. یعنی ما چون از جنس خلأ هستیم، از جنس عدم هستیم، هر اتفاقی میافتد اطرافش فضاگشایی کنید. و اگر اتفاق را جدی نگیرید فضا خودش باز میشود.
فضای گشودهشده دارای عقل کل است. شما با عقل کل و صنع خداوند و شادی خداوند چالشها و مسائلتان را حل کنید. پس فضاگشایی معنیاش این نیست که مسئله بهوجود آمده، مسئله را ول کنیم برود اشکالی ندارد. نه، مسئله را باید حل کنیم، منتها آنجا هم مسئله همینطور که در این بیت بود «خیز»، «بکن»، «سرِ خُنب برگشای»، «برگشای»، حرکاتی هست، باید حرکات را ما بکنیم.
🔟4️⃣9️⃣ ۶ 🔟4️⃣9️⃣
