en
Feedback
گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

Open in Telegram

چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.

Show more
4 804
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+1530 days
Posts Archive
مثلاً اگر با بدنتان شما همانیده نشوید، بدنتان سالم می‌ماند. اگر با شخصی همانیده نشوید، هم زندگی خودتان را خراب نمی‌کنید، هم زندگی او را. توجه می‌کنید؟ «قاطِعُ‌الاَسباب» یعنی هر چیزی که در ذهن شما می‌تواند به‌اصطلاح ابزار سبب‌سازی قرار بگیرد. و من‌ذهنی عقلش به سبب‌سازی است، این کار را بکنم این‌جوری می‌شود، این کار را بکنم این‌جوری می‌شود. این سبب‌سازی در جهان مادی جواب می‌دهد خیلی موقع‌ها. شما می‌دانید مثلاً اگر فلان کالا را الآن بخرید نگه دارید یک ماه، ممکن است گران‌تر بشود بفروشید سود ببرید. یا این زمین را می‌خرید قیمتش بعد از یک سال اضافه می‌شود می‌فروشید سود می‌برید. این‌ها همه سبب‌سازی ذهن است، ولی در این‌جا کار می‌کند. ولی سبب‌سازی‌های ذهن برای ایجاد ارتباط با انسان‌های دیگر، که من چه‌جوری با بچه‌ام، همسرم، رابطه برقرار کنم، رابطه باید انسان به انسان باشد، یعنی فضای گشوده‌شده، زنده شدن به زندگی و دیدن زندگی باشد. نمی‌توانید بگویید که خب من یک گردن‌بند طلا برایتان خریدم شما عاشق من باشید. نه، این‌ها بر‌حسب مادیات است، عشقِ من‌ذهنی به من‌ذهنی پایدار نیست. ممکن است دو روز سه روز در چشم آدم باشد بعداً از چشم آدم می‌افتد یادش می‌رود اصلاً. همسر شما یادش می‌رود شما، چه می‌دانم گردن‌بند بسیار گران‌قیمت، ده پانزده روز یادش است بعداً یادش می‌رود. ولی اگر شما به‌صورت زندگی او را به‌صورت زندگی ببینید و ایشان به نشاط بیاید به‌خاطر این‌که به‌صورت زندگی می‌بینید و عشق واقعی دارید، آن موضوع درست است. خلاصه، قاطِعِ اسباب خداوند است. حتی بعضی نسخه‌ها هست «قاطِع‌ُالاَسبابِ لشکرهای مرگ»، بعضی نسخه‌ها، فرق نمی‌کند. یعنی خداوند و لشکرهای مرگِ او که یواش‌یواش این چیزهایی که ما با آن‌ها همانیدگی داریم خواهد گرفت. مانند زمستان بیاید برای قطع شاخ و برگِ همانیدگی‌های ما، این پولم است، این جوانی‌ام است و این. درست است؟ نه این چیز نیست دیگر، از آن شکل‌ها ندارد. اگر برسیم به هفتادسالگی، هفتاد و پنج‌سالگی، هشتادسالگی و آن چیزهایی که جوان بودیم بود و با آن‌ها همانیده بودیم، این‌ها شروع کنند به از بین رفتن، یعنی شاخ برگ ما، آن موقع دیگر از بهار بیرون ما مدد نمی‌توانیم بگیریم. بهار بیرون آن موقع با من‌ذهنی می‌‌گفتیم من را نگاه کنید عجب خوشگلم، عجب جوانم، عجب خردمند هستم، عجب بیزینِس‌من (تاجر :businessman) هستم، عجب رئیسم، آن بهار رفته. «در جهان نَبْوَد مَدَدْشان از بهار» «جز مگر در جان» یعنی فضای گشوده‌شده، «بهارِ رویِ یار»، یعنی خداوند. یعنی در غزل هم بود که شما در درون زندگی را می‌بینید، خدا را می‌بینید، که این حیات شما است، در بیرون هم مرغزار بهار دیده می‌شود، «بهار مرغزاری». در بیرون هم، اگر در یک انسانی شما زندگی را می‌بینید، خداوند را می‌بینید، آن زیبا است. اگر فقط جسمش را می‌بینید، یک‌دفعه آقا چرا شما قیافه‌تان این‌طوری است؟ اصلاً لباس پوشیدنتان را بلد نیستید؟ چرا موهایتان آن‌طوری است؟ ولی اگر زندگی را ببینید، می‌بینید آن دیدنِ زندگی همه‌چیزش را زیبا در نظر شما می‌آورَد. بنابراین این خاک یعنی همین ذهن، این دنیا، دنیا را ذهن نشان می‌دهد، «زآن، لقب شد خاک را دارُالْغُرور» یعنی سرای فریب. دار یعنی سرا، خانه. غرور یعنی فریب. که «کو کَشَد پا را سپس یَوْمَ‌الْعُبور»، یَوْمَ‌الْعُبور موقع گذشتن، یعنی مُردن. روز مردن، اگر هنوز ما همانیده باشیم، این نقطه‌چین‌ها را داشته باشیم، این نقطه‌چین‌ها هیچ کمکی به ما نمی‌کنند. این نقطه‌چین‌ها هیچ موقع به ما کمک نکردند، همیشه درد دادند. بنابراین می‌گوید این خاک، این دنیا برای این سرای فریب لقب گرفته که موقع مردن پایش را عقب می‌کشد. پیش از آن بر راست و بر چپ می‌دوید که بچینم دردِ تو، چیزی نچید 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۰۷) او بگفتی مر تو را وقتِ غَمان دور از تو رنج و، دَه کُهْ در میان 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۰۸) کُهْ: کوه ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ چون سپاهِ رنج آمد، بست دَم خود نمی‌گوید تو را من دیده‌ام 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۰۹) کُهْ یعنی کوه. قبل از این هِی به راست و چپ می‌دوید، یعنی می‌گفت این خوب است این بد است، در دویی گردش می‌کرد. همانیدگی زیاد می‌شد، خوشحال می‌شد، کم می‌شد، چاره می‌کرد، غمگین می‌شد. و به من هم دائماً این دنیا می‌گفت که این دردهای تو را یک روزی من خواهم چید، از تو می‌گیرم، ولی نه‌تنها نچید زیادتر هم کرد. او به من می‌گفت موقع غم، وقتی غم‌ها می‌آیند، من یک کاری می‌کنم که این غم و درد فاصله‌اش از تو ده‌تا کوه باشد، یعنی خیلی دور باشد، غم‌ها به تو نمی‌رسند. این دنیا به ما گفته، درواقع من‌ذهنی ما به ما گفته. 🔟4️⃣9️⃣ ۳۹ 🔟4️⃣9️⃣

هر چیزی که مایهٔ سبب‌سازی، عامل سبب‌سازی باشد زندگی از ما خواهد گرفت تا ما با ذهن سبب‌سازی نکنیم. ولی همهٔ این همانیدگی‌ها اسباب هستند، که بر‌حسب آن‌ها ما به‌اصطلاح سبب‌سازی می‌کنیم. سبب‌سازی ذهن جای صنع و طرب خداوند را می‌گیرد، آفریدگاری را می‌گیرد. بنابه تعریف ما انسان‌ها باید هر لحظه یک فکر نو بیافرینیم. وقتی که شما فکرهای کهنه را ردیف می‌کنید پشت‌سرهم، این‌ها مورد پسند خداوند نیست. می‌گوید تو سبب‌سازی می‌کنی به‌جای آفرینندگی من، تو از جنس من هستی، تو حق نداری فکرهای پوسیده را که مال هزاران سال پیش است الآن با آن همانیده بشوی آن‌ها را اجرا کنی، این غلط است. درست است؟ پس «قلعه» که ما هستیم، الآن جوان هستیم، همه‌اش «بر فزون» هستیم. روزبه‌روز، اصلاً چهارده پانزده سالم است، چه دختر چه پسر، دارم روزبه‌روز بزرگ‌تر می‌شوم، خوشگل‌تر می‌شوم، جوان‌تر می‌شوم، بر فزون هستم. واقعاً در شصت‌سالگی هم این‌طوری است؟ نه، الآن دیگر داریم می‌رویم پایین. «در زمانِ امن» هیچ‌چیز این‌ها را تهدید نمی‌کند، در حال رشد هستی. اما اگر دشمن گرد این قلعه حلقه بکند تا که بیایند بکُشند‌ِشان، افراد قلعه را، بالاخره ما را هم خواهند کشت دیگر، نه؟ چه کسی خواهد کشت؟ ما می‌میریم دیگر، هی پیر می‌شویم و از بین می‌رویم، این بدن ما. در این فرصت بین صفر و صد، نود، هر چقدر عمر می‌کنیم، ما فرصت داریم به بی‌نهایت و ابدیت خداوند با فضاگشایی زنده بشویم. نمی‌توانیم دائماً این نقطه‌چین‌ها را بیاوریم بگوییم آقا ما خیلی افتخار می‌کنیم به‌خاطر این نقطه‌چین‌ها، درست است که پیریم، هفتاد سالم است مثل بیست‌ساله‌ها هستم. این هم توهم انسان است، هفتاد‌ساله کِی مثل بیست‌ساله می‌شود؟ حواست را بده به خودت باید این چند روز دیگر می‌ریزد، برگرد فضا را باز کن به مأموریت و منظوری که آمدی توجه کن که زنده شدن به بی‌نهایت و ابدیت خداوند است. خلاصه، فهمیدیم دیگر نه؟ چونکه دشمن گِرِد آن حلقه کُند تا که اندر خونشان غرقه کُند 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۰۱) آبِ بیرون را ببُرّند آن سپاه تا نباشد قلعه را زآنها پناه 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۰۲) «آبِ بیرون را بِبُرّند آن سپاه»، یعنی سپاه محاصره‌کننده، تا قلعه نتواند از آن‌ها پناه یا کمک بگیرد. آن زمان یک چاهِ شوری از درون بِهْ ز صد جیحونِ شیرین از برون 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۰۳) جیحون: رود، رودخانه ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ درست است؟ جیحون: رودخانه. [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] پس بنابراین شما این نقطه‌چین‌ها را اگر ده دوازده‌سالگی از دست بدهید عالی است، که فضا را باز کنید [شکل ۲ (دایره عدم)] و بقیهٔ عمرتان را با آب شیرینی که از چاه درونتان می‌کشید زندگی کنید. یعنی چه؟ یعنی شادی اصیل زندگی از درونتان می‌جوشد می‌آید، با عقل کل. هرچه زودتر از عقل من‌ذهنی [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] به‌اصطلاح بی‌نیاز بشوید و از آن چیزی نخواهید، بر‌حسب همانیدگی فکر نکنید، به نفع شما است. این الآن با این آموزش باید در ده دوازده‌سالگی به ما دست بدهد. [شکل ۲ (دایره عدم)] پس شما فضا را باز می‌کنید، باز می‌کنید، اگر فضا گشوده شد، ولو این ناخالص، آب شور یعنی یک مقدار همانیدگی داریم، مثلاً شما می‌روید به ذهن دوباره می‌آیید فضا را باز می‌کنید، هی می‌روید ذهن می‌آیید، این آب شور است. به‌هرحال آب شور از چاه درونتان خیلی بهتر است که اصلاً هیچ آبی از این درونتان نیاید بالا، شادی زندگی اصلاً نیاید بالا، و به رودخانه‌های بیرونی یعنی آن آبی که همانیدگی‌ها می‌دهند و قرض کردید از آن‌ها، به آن‌ها بسنده کنید. درست است؟ الآن خودش توضیح می‌دهد. قاطِعُ‌الْـاَسباب و لشکرهایِ مرگ همچو دَی آید به قطع شاخ و برگ 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۰۴) قاطِع‌ُالْـاَسباب: صفت مرگ است، از آنرو که مرگ قطّاع رسن آرزوها و وابستگی‌های دنیوی آدمی است. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ در جهان نبود مَدَدْشان از بهار جز مگر در جان، بهارِ رویِ یار 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۰۵) زآن، لقب شد خاک را دارُالْغُرور کو کَشَد پا را سپس یَوْم‌َالْعُبور 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۰۶) دارُالْغُرور: سرای نیرنگ سپس: عقب یَوْم‌َالْعُبور: هنگام مرگ ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ «قاطِعُ‌الاَسباب» یعنی صفت مرگ است، از آنرو که مرگ قُطّاعِ رَسَنِ آرزو‌ها و وابستگی‌های دنیویِ آدمی است. «قاطِعُ‌الاَسباب» خداوند است، یعنی قطع‌کنندهٔ اسباب‌ها. به‌تدریج این چیزهایی که ما همانیده شدیم و از آن‌ها آب می‌کشیم، شربت می‌کشیم، این‌ها را زندگی از ما می‌گیرد. هر چقدر زودتر این واهمانش صورت بگیرد، این چیزهایی که ما داریم، مثل جوانی، زیبایی، بدن سالم و فلان، این‌ها طولانی‌ترین عمر را خواهد داشت. 🔟4️⃣9️⃣ ۳۸ 🔟4️⃣9️⃣

خب ببینید کاریزِ اصلِ چیز‌ها همین فضای گشوده‌شده است [شکل ۲ (دایره عدم)]، یعنی خداوند. یعنی خوشا چشمۀ اصلِ همه‌چیز که زندگی یا خداوند است. یعنی شما باید فضا را باز کنی به او زنده بشوی، شما را بی‌نیاز می‌کند از این کاریز‌ها [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)]، یعنی از این قنات‌ها یا چشمه‌های همانیدگی. «تو ز صد یَنبوع»، یَنبوع‌ها دیده می‌شوند، این نقطه‌چین‌ها هستند، همانیدگی‌ها هستند. مثلاً بدن ما است، جنبه‌های مختلف بدن ما است، قدرت ما است، جوانی ما است و یا پول ما است یا همسر ما است یا پدر و مادر ما است یا موقعیت خانوادگی ما است، چه می‌دانم دیگر، هرچه هست آن تو. تو ز صد چشمه شربت می‌کشی، زندگی می‌کشی، خوشبختی می‌خواهی، شادی می‌خواهی، اگر یکی از این‌ها از دست برود خوشی‌ات کمتر خواهد شد. توجه کنید که الآن فقط من‌ذهنی شما خوش می‌شود، ولی اگر شما فضا را باز کنید [شکل ۲ (دایره عدم)]، منِ اصلی شما که امتداد زندگی است، خودش شاد است. «چون بجوشید از درون، چشمهٔ سَنی»، چشمهٔ سَنی همین فضای گشوده‌شده است که ما وصل می‌شویم به خداوند. همین‌طور که غزل گفت، شما به‌عنوان هشیاری روی هشیاری منطبق می‌شوید، یعنی زندگی روی پای خودش قائم می‌شود در شما و شما فارغ می‌شوید از این چشمه‌ها. «چون بجوشید از درون» این چشمهٔ پرارزش و بلندمرتبه، یعنی این چشمۀ سَنی، چشمه‌ای که ارزش دارد این است. «چون بجوشید از درون» با فضای گشوده‌شده چشمۀ عالی، از آب دزدیدن از چشمه‌های قرضی یعنی همانیدگی‌ها [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] غنی می‌شوی. درست است؟ قُرَّةُالْعَیْنَت چو ز آب و گِل بُوَد راتبهٔ‌‌‌ این قُرّه دردِ دل بُوَد 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۹۹) قُرَّةُالْعَیْنَت: سیاهیِ چشمت راتبه: حقوق، دستاورد قُرّه: نورِ چشم ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ قلعه را چون آب آید از برون در زمانِ امن باشد بر فزون 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۰۰) چونکه دشمن گِرِد آن حلقه کُند تا که اندر خونشان غرقه کُند 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۰۱) البته این دنباله‌اش دو بیت دیگر است: آبِ بیرون را ببُرّند آن سپاه تا نباشد قلعه را زآنها پناه 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۰۲) آن زمان یک چاهِ شوری از درون بِهْ ز صد جیحونِ شیرین از برون 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۰۳) جیحون: رود، رودخانه ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ جیحون یعنی رود، رودخانه. درست است؟ برگردیم. قُرَّةُالْعَیْن یعنی سیاهیِ چشم، این مردمک چشم، یعنی درست مرکز مرکز. راتبه یعنی دستاورد، نتیجه. یعنی می‌گوید که اگر مرکز شما، مرکز چشمِ عدم شما جسم باشد، حاصل این، نتیجهٔ این، میوهٔ این درد خواهد شد. این فرمول خیلی مهم است شما بدانید و قبول کنید. دیگر از این ساده‌تر نمی‌شود. ببینید، «قُرَّةُالْعَیْنَت» یا «قُرَّةُالْعِیْنَت» هر دو درست است، [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] اگر مرکز شما یک نقطه‌چین باشد، یک چیزی باشد که ذهنتان نشان می‌دهد و مهم است برای شما، راتبه یعنی نتیجه و میوهٔ آن، «این قُرّه» که از جنس جسم است درد است، دردهایی مثل ترس و مثل خشم و مثل حسادت و مثل استرس و این‌ها، این خواهد بود. این فرمول است، شما یاد بگیرید. بعد هم می‌گوید قلعه درواقع شما هستید، بدن شما است، تمامِ وجود شما یک قلعه‌ است. می‌گوید این آب را باید از درون بگیرد [شکل ۲ (دایره عدم)]. قلعه را چون آب آید از برون در زمانِ امن باشد بر فزون 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۰۰) یک قلعه‌ای در نظر بگیرید، مثلاً از سنگ ساخته شده، این برای این‌که دشمن حمله نکند و درِ قلعه را ببندند و چندتا رودخانه می‌آید تو. خب دشمن اگر حمله کند، اول آب را قطع می‌کنند دیگر که آب نرود. این‌ها چند روز نمی‌توانند دوام بیاورند، درِ قلعه را باز می‌کنند. ما هم همین‌طور هستیم. ما زیبا هستیم، بدن قوی داریم، دانش داریم، مقام داریم، اگر یک روزی این مقام را از ما بگیرند، پیر بشویم، دیگر ذهنمان نرسد یا پیر بشویم آن جوانی نباشد، زیبایی نباشد، این‌ها را چه کسی می‌گیرد؟ این‌ها را زندگی می‌گیرد که پایین می‌گوید «قاطِعُ‌الْـاَسباب» است. 🔟4️⃣9️⃣ ۳۷ 🔟4️⃣9️⃣

«کناره‌گیری و پایان پادشاهی کیخسرو» که این‌همه خواندم این را بگویم. داستانِ کیخسرو در شاهنامه و پادشاهی او به‌عنوان یکی از موفق‌ترین و صلح‌آمیزترین دوره‌های شاهنامه شناخته می‌شود. کیخسرو با تدبیر و حکمت، توانست همواره میان مردم و پهلوانان خود صلح و ثبات ایجاد کند. این دوران، نتیجهٔ سیاست‌های خردمندانه و عدالت‌محور کیخسرو بود که همواره از جنگ‌های غیرضروری پرهیز می‌کرد و به دنبال تقویت وحدت میان ایرانیان بود. می‌بینید که این خردمندی کیخسرو واقعاً از فضاگشایی و دست پیدا کردن به خرد زندگی بود. از جنگ‌های غیرضروری پرهیز می‌کرد. یک سیاست‌هایی داشت که جلوی تفرقه را می‌گرفت بین پهلوانان، بین مردم و یکی از صلح‌آمیزترین دوره‌های تاریخ شاهنامه است. «یکی از برجسته‌ترین بخش‌های داستان کیخسرو در شاهنامه، کناره‌گیری او از حکومت است!» این‌جایش را می‌خواهیم بخوانیم. پس از سال‌ها پادشاهی و برقرار کردن عدالت و صلح، کیخسرو دنیا و تعلقات آن را رها و سلطنت را به جانشین خود، لهراسب، که پدر همین گُشتاسب، او هم پدر اسفندیار است، واگذار می‌کند. سپس به همراه چند پهلوان وفادار به دل کوه‌ها رفته و ناپدید می‌شود... . ... گفته می‌شود که او به دنیایی ماورایی پیوست. دنیای ماورایی همین فضای گشوده‌شده است. و پهلوانانی که با او همراه شده بودند، به علت نداشتن فرّ ایزدی در برف ناپدید شدند. این کناره‌گیری، به‌عنوان یکی از شگفت‌انگیزترین بخش‌های داستان پادشاهی کیخسرو در شاهنامه به حساب می‌آید که او را به یک نماد جاودانه تبدیل کرده‌است. پادشاهی کیخسرو نمونه‌ای از دوره‌ای آرمانی در شاهنامه است. از ویژگی‌های او عدالت، خرد و ایمان و همچنین توانایی درک فراسوی دنیای مادی، که الآن صحبتش را می‌کنیم، و گرایش به معنویت بود که او را از دیگر پادشاهان شاهنامه متمایز می‌کند... . ... کیخسرو همچنین نماد اتحاد فرهنگی میان ایران و توران است. این اتحاد فرهنگی باز هم تعادل بین فضای گشوده‌شده و فضای ذهن را در شما یادآوری می‌کند. در نهایت می‌توان گفت داستان پادشاهی کیخسرو با عناصر عرفانی و اسطوره‌ای فراوانی همراه است و یکی از مهم‌ترین روایت‌های شاهنامه به شمار می‌رود. خب متوجه شدید کیخسرو چه کسی بود. عرض کردم پسر سیاوش بود، سیاوش پسر کیکاووس بود. و مادر ناتنی‌اش مسائلی برای او به‌وجود آورد، او به توران‌زمین رفت. همین‌طور که گفتم عاشق دختر افراسیاب بود، حتی در شاهنامه هی خیال می‌کرد شاید به چین برود، ولی در توران‌زمین ماند، عاشق فرنگیس شد که کیخسرو به دنیا آمد و همین‌طور خواندیم. ولی کیخسرو دیدید که همانیدگی با شاهی نداشت. ولی اسفندیار که پسر گُشتاسْب است، گشتاسب هم پسر لُهراسب است، همانیدگی با پادشاهی داشت و پادشاهی را، پادشاه شدن را درحالی‌که پدرش زنده بود، عرضم به حضورتان که یک چیز لازم و ضروری برای خوشبختی می‌دانست. می‌گفت با همهٔ این چیزهایی که دارم مثل جوانی، مثل رویین‌تنی، مثل شاهزادگی، مثل پهلوانی، من و تمام، مادرش می‌گفت تمام این خزینهٔ پدرت و هرچه که در این زمین هست، در اختیار تو است، و شما این تاج را از پدرت نخواه. می‌گفت من این تاج را می‌خواهم، این تاج نباشد من خوشبخت نمی‌شوم و در این راه زندگی‌اش را از دست داد، مُرد و حتی یک روز هم شاه نشد. درست است؟ الآن می‌خوانیم به این‌که یک آب شور از درون شما، یعنی یک فضای گشوده‌شدهٔ نه کامل به‌طوری‌که این آب یک ذره هم با همانیدگی قاطی است از درون شما، بهتر از صد رودخانه از بیرون است، یعنی رودهایی که از همانیدگی‌های شما می‌آید. حَبَّذا کاریزِ اصلِ چیزها فارغت آرَد از این کاریزها 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۹۶) حَبَّذا: خوشا، زهی کاریز: مجرای آب روان در زیر زمین، قنات ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ تو ز صد یَنبوع، شربت می‌کَشی هر چه زآن صد کم شود، کاهَد خوشی 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۹۷) یَنبوع: چشمه ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ چون بجوشید از درون، چشمهٔ‌ سَنی ز استراقِ چشمه‌ها گَردی غنی 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۹۸) سَنی: رفیع، بلندمرتبه استراق: دزدیدن ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ حَبَّذا یعنی خوشا، زهی. کاریز: مجرای آب روان در زیر زمین، قنات. یَنبوع یعنی چشمه. سَنی: رفیع، بلندمرتبه. استراق یعنی دزدیدن، در این‌جا یعنی آب برداشتن. درست است؟ 🔟4️⃣9️⃣ ۳۶ 🔟4️⃣9️⃣

«داستان کیخسرو در شاهنامه: تهدیدی برای افراسیاب» اما به چه علّت کیخسرو به‌عنوان تهدیدی بزرگ برای افراسیاب شناخته می‌شد؟ افراسیاب که خون سیاوش را به ناحق ریخته بود، از عاقبت کار خود وحشت داشت و از جمله دلایل آن می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: «ترس از انتقام‌جویی»، همین‌طور که گفتم. افراسیاب به‌دلیل قتل سیاوش، از خشم و انتقام احتمالی کیخسرو وحشت داشت. او می‌دانست که فرزند سیاوش، به‌خصوص به‌عنوان یک شاهزادهٔ ایرانی، حق و انگیزهٔ کافی برای انتقام گرفتن از قاتلان پدرش را دارد. این ترس سبب شد که در داستان کیخسرو در شاهنامه، افراسیاب همیشه به او به چشم یک دشمن بالقوه نگاه کند. پس می‌ترسید که چون شاهزاده است، اگر به ایران برگردد، برگردد انتقام پدرش را از او و دیگر گناهکاران بگیرد. «داستان کیخسرو در شاهنامه: تهدیدی برای افراسیاب» شایستگی پادشاهی: کیخسرو به‌عنوان فرزند سیاوش، وارث قانونی تاج و تخت و از خون شاهان ایران بود. این شایستگی باعث شد افراسیاب نگران شود، پس کیخسرو از اول معلوم بود شایسته است، که کیخسرو بتواند متحدانی در ایران و حتی در توران پیدا کند و علیه او قیام کند. درست است؟ «داستان کیخسرو در شاهنامه: تهدیدی برای افراسیاب» اتحاد دو ملت: این خیلی مهم است. کیخسرو به‌دلیل این‌که هم از خون ایرانی و هم از خون تورانی بود، توانایی ایجاد اتحاد میان این دو ملت را داشت. این موضوع در داستان کیخسرو در شاهنامه، برای افراسیاب یک خطر جدی بود، زیرا او همواره به دنبال تسلط کامل بر ایران بود و نمی‌خواست که یک شخصیت دوگانه تبار، اتحاد احتمالی میان دو کشور را به نفع ایران ایجاد کند. توجه کنید این‌ها همه معادل دارد. اتحاد بین فضای ذهن و اتحاد بین فضای گشوده‌شده به‌وسیلهٔ کسی صورت می‌گیرد که واقعاً به هر دو فضا آشنا است. کیخسرو یک همچو حالتی دارد و افراسیاب که کاملاً تورانی است و از جنس من‌ذهنی است و می‌خواهد حمله کند و ایران‌زمین را بگیرد. ایران هم، نه ایران، ایران به‌معنی فضای یاری، فضای حمایت، فضای سازندگی، فضای همهٔ امکانات که در درون انسان و انسان‌ها باز می‌شود که امروز مولانا گفت که جهان تیره از شب و شب‌شماری برهد. این می‌ترسید که بین این دو فضا اتحاد ایجاد بشود، خسرو همچو پتانسیل یا قوه را داشت. «بازگشت کیخسرو نزد کیکاووس» می‌دانید که کیکاووس پدر سیاوش است، بنابراین پدربزرگ کیخسرو است و کیکاووس علاقه‌مند است به کیخسرو که بیاید به‌جایش بنشیند. «بازگشت کیخسرو نزد کیکاووس» پس از شنیدن خبرهای پنهانی مبنی بر زنده بودن کیخسرو در توران، کیکاووس پهلوانان ایرانی را فراخواند تا به توران سفر کنند و نوه‌اش را پیدا کرده و او را به ایران بازگرداند. گیو، پهلوان شجاع و وفادار ایران، از افرادی بود که مأموریت یافت به توران برود و کیخسرو را به وطن بازگرداند. او برای انجام این مأموریت، تمام خطرات را به جان خرید و پس از جست‌وجوی بسیار، سرانجام کیخسرو را پیدا کرد. دیگر این واضح است. «بازگشت کیخسرو نزد کیکاووس» بازگشت کیخسرو به ایران ساده نبود. در ادامهٔ داستانِ کیخسرو در شاهنامه آمده که افراسیاب از این ماجرا آگاه شد و تلاش کرد مانع از بازگشت کیخسرو به ایران شود. افراسیاب دنبالش بود کیخسرو را بکُشد، گرچه نوه‌اش بود، از این مسائل بیمناک بود. اما گیو و کیخسرو توانستند با مهارت‌های جنگی و پهلوانی، از چنگ دشمنان فرار کنند و به‌سوی ایران حرکت کنند. سرانجام پس از رسیدن به ایران، کیکاووس با دیدن نوه‌اش، او را به‌عنوان وارث قانونی تاج و تخت به رسمیت شناخت و پادشاهی کیخسرو آغاز شد. درست است؟ حالا: «انتقام خون سیاوش توسط کیخسرو» انتقام خون پدر، یکی از اصلی‌ترین انگیزه‌ها در داستانِ کیخسرو در شاهنامه است. او با به‌دست گرفتن قدرت و حمایت پهلوانانی مانند رستم و گیو، جنگ‌هایی علیه توران به راه انداخت که مهم‌ترین آن، جنگ دوازده رخ بود. «انتقام خون سیاوش توسط کیخسرو» جنگ دوازده رخ: در این جنگ، دوازده نبرد تن‌‌به‌‌تن میان پهلوانان برجستهٔ دو سپاه ایران و توران شکل گرفت. این نبردها به دستور کیخسرو و افراسیاب ترتیب داده شد تا تکلیف جنگ چندین سالهٔ این دو ملّت مشخص شود. در نهایت، پهلوانان ایرانی همچون گیو و گودرز با شجاعت و مهارت خود تورانیان را شکست دادند. پس از پیروزی ایرانیان، افراسیاب مجبور به فرار شد، اما سرانجام توسط کیخسرو دستگیر شد و به قتل رسید. یعنی از همان چیزی که می‌ترسید به سرش آمد. 🔟4️⃣9️⃣ ۳۵ 🔟4️⃣9️⃣

سیاوش وقتی می‌رود به توران‌زمین از دست همین خانمِ کیکاووس که توطئه کرد، می‌رود آن‌جا و با فرنگیس ازدواج می‌کند و شهری می‌سازد به‌نام سیاوش‌گِرد یا حالا هرچه اسمش را می‌گذارید سیاو‌خش‌گِرد، یک شهری است پر از کاخ و بسیار خوش آب و هوا و پر از چشمه‌ساران و درواقع این می‌تواند نماد همین مدینهٔ فاضله باشد که سیاوش می‌سازد در توران‌زمین. و البته این شهر این‌قدر آباد، این‌قدر زیبا است که مورد حسادت بزرگان توران‌زمین قرار می‌گیرد. این‌قدر حسادت می‌کنند و سخن‌چینی می‌کنند، بالاخره افراسیاب سیاوش را بی‌گناه می‌کشد و دوست دارد که کیخسرو را هم بکشد، ولی دستش نمی‌رسد. یک شخصی که الآن اسمش را خواهیم دید این را قایم می‌کند. خلاصه یک‌جوری الآن همهٔ داستانش را برایتان نشان می‌دهم. فقط خواستم بدانید که چه اتفاقی می‌افتد. وقتی سیاوش می‌میرد بی‌گناه در توران، رستم می‌شنود و زال می‌شنود، واقعاً زال خاک بر سرش می‌کند، عزا می‌گیرند، سوگواری می‌گیرند و رستم می‌آید به پایتخت و این‌قدر خشمگین می‌شود که می‌رود در به‌اصطلاح آن بارگاه کیکاووس و سودابه را از آن نهانگاهش، از آن کاخش بیرون می‌کشد و با خنجر دو نصف می‌کند جلوی پادشاه و پادشاه چیزی نمی‌تواند بگوید. حالا از این‌ها بگذریم، فقط شما داستان را بدانید. پس می‌بینید که داریم راجع‌به کیخسرو صحبت می‌کنیم که بالاخره یک همانیدگی بزرگ را از دست می‌دهد، آن هم شاهی است که می‌گذارد می‌رود. اسفندیار از این یاد نمی‌گیرد. حالا می‌خواهیم شما یاد بگیرید که آن همانیدگی در مرکزتان هر چقدر هم بزرگ باشد، شاهی هم باشد، باید ر‌ها کنید. درست است؟ اما «بررسی شجره‌نامهٔ کیخسرو در شاهنامه» ... از طرف پدر، او به سلسلۀ پادهاشانِ ایران تعلق دارد و از طرف مادر، نوۀ یکی از بزرگ‌ترین‌ دشمنان ایران، یعنی افراسیاب است! پس می‌بینید کیخسرو این‌طوری است. از طرف پدر به پادشاهان ایران تعلق دارد و از طرف مادر نوۀ افراسیاب است که دشمن ایران است. «تولد کیخسرو و بزرگ شدن او دور از چشم افراسیاب» همان‌طور که در داستان سیاوش و سودابه در شاهنامه آورده شده، سیاوش پس از این‌که به‌دلیل تهمت‌ها و خیانت‌های سودابه مجبور به ترک ایران می‌شود، به توران می‌رود و با فَرَنگیس، دختر افراسیاب، ازدواج می‌کند. از این ازدواج کیخسرو به دنیا می‌آید. اما سیاوش، پیش از تولد پسرش، به‌دست افراسیاب به ناحق کشته می‌شود... . درست است؟ دیگر فهمیدیم. «تولد کیخسرو و بزرگ شدن او دور از چشم افراسیاب» ... در شاهنامه، تولد کیخسرو در شرایط سخت و خطرناکی رخ داد، زیرا پس از قتل سیاوش، او یک تهدید جدی برای افراسیاب به شمار می‌آمد. تهدید جدی‌اش هم به این ترتیب است که افراسیاب می‌خواهد ایران را بگیرد. می‌گوید اگر این بزرگ بشود، اولاً، البته بهتر است که همین توضیحش را بخوانیم، اولاً ممکن است برود آن‌جا و از من انتقام بگیرد پدرش را کشتم. ثانیاً ممکن است توران و ایران را به‌اصطلاح به حالت موازنه و اتحاد دربیاورد، چون هم مربوط به این‌ور است هم مربوط به آن‌ور و من نمی‌خواهم این‌طوری بشود، من می‌خواهم بروم ایران را بگیرم. و حالا دلیلش را می‌خوانیم دوباره. «تولد کیخسرو و بزرگ شدن او دور از چشم افراسیاب» این‌طور بود که کیخسرو، پنهانی در توران نگهداری شد. مادرش، فرنگیس، و پهلوان پیری به‌نام پیران ویسه، که از نزدیکان و مشاوران افراسیاب بود، نقش مهمی در محافظت و پنهان کردن او ایفا کردند... . پس پیران ویسه که مشاور افراسیاب بود و مورد اعتماد او بود، کیخسرو را در‌واقع قایم کرد. و بی‌گناهی سیاوش و فرنگیس و این‌ها را هم قبول داشت و نمی‌خواست کیخسرو کشته بشود. بنابراین شروع کرد به قایم کردن او. «تولد کیخسرو و بزرگ شدن او دور از چشم افراسیاب» ... پیران، که خود به افراسیاب وفادار بود، تصمیم گرفت کیخسرو را از دید افراسیاب پنهان کند. پیران ویسه، به‌دلیل دلسوزی‌اش نسبت‌به سیاوش و عشق و حمایتی که از فرنگیس داشت، کیخسرو را به مناطق دورافتاده برد تا جان او در امان بماند. می‌بینید که بچه را خوب محافظت می‌کنند، هم پیران ویسه، هم مادرش فرنگیس. درست است؟ 🔟4️⃣9️⃣ ۳۴ 🔟4️⃣9️⃣

حالا همین را یاد می‌‌گیریم. جنگ، دین را اشاعه می‌دهد، به بند می‌افتد، دوباره جنگ. اما درحالی‌که در زندان هست، این‌ها را می‌دانید، دوباره ارجاسب حمله می‌کند. پدرش رفته پیش رستم دوباره دین زرتشت را به خانوادهٔ رستم و زابلستان و این‌ها ارائه کند که بیایید دین زرتشت را بپذیرید، درحالی‌که دوباره با پادشاهی همانیده ‌است. حالا آن‌جا می‌شنود که بله حمله شده، پدرش را در بلخ کشتند و بچه‌هایش را هم کشتند، دوتا دخترش را هم به اسارت بردند و این‌ها. این‌ها را گفتم. سراسیمه برمی‌گردد و از عهدهٔ ارجاسب برنمی‌آید. دوباره سراغ اسفندیار را می‌فرستد. جاماسب وزیرش را می‌فرستد پیش اسفندیار، تن در نمی‌دهد اسفندیار. بالاخره، این‌جا یک نکته‌ای هست، به او می‌گویند که یک برادری داشتی که خیلی دوست داشتی به‌نام فرشیدورد و به تو خیلی محبت داشته عشقی بین شما بوده، او را هم کشتند. بنابراین دوباره عشق این را زنده می‌کند، آن مهر زنده می‌کند، بلند می‌شود زنجیرها را می‌دَرد و دوباره می‌رود خلاصه دنبال ارجاسب و تورانیان را دوباره شکست می‌دهد. می‌بینید فقط من می‌خواستم درحالی‌که خیلی مدتی نگذشته که این کیخسرو که پادشاهی را گذاشته رفته، پادشاهی را داده به لُهراسب، لُهراسب داده به گُشتاسب، اسفندیار پسر گُشتاسب است. این‌قدر پدر و پسر با پادشاهی همانیده هستند، به‌طوری‌که در‌اثر همانیدگی با این پادشاهی پسرش اسفندیار همین‌طور که دیدید رفت مُرد. بالاخره رفت برگشت، دوباره پادشاه نداد، گفت نه، باید بروی دخترانم را آزاد کنی. رفت دنبال هفت‌خوان، دختران را باز هم آزاد کرد، باز هم نداد، آخرسر منوط کرد به این‌که باید بروی دست‌بسته رستم را بیاوری تا این پادشاهی را بدهم. و ستاره‌شناسان به او گفتند نرو کشته خواهی شد، ولی چون رویین‌تن بود، مغرور بود، رفت و بالاخره کشته شد. حالا ما با آن کار نداریم، این‌ها را گفته‌ایم. فقط می‌خواستم به شما نشان بدهم که این اسفندیار با وجود این‌همه چیزهای خوب احساس خوشبختی نمی‌کرد، احساس زندگی نمی‌کرد، فقط می‌خواست شاه بشود. پدرش هم با همان همانیده بود که پسرش همانیده بود، درحالی‌که یک خرده عقب‌تر می‌رفتند از این کیخسرو یاد می‌گرفتند. اجازه بدهید این کیخسرو را من به‌اصطلاح همین‌طور رویش بخوانم، یواش‌یواش می‌خوانیم ببینیم این چه کسی بوده. و حالا من توضیح بیشتری می‌دهم. جالب است که می‌خواهیم به این‌جا برسیم که این کیخسرو پادشاهی را ر‌ها می‌کند می‌رود. فقط مثال‌های مثنوی نیست، مولانا نیست، اگر خوب دقت کنیم خواهیم دید که به‌اصطلاح پیغام مثنوی که درواقع بر‌اساس آموزش‌های اسلامی است، با پیغام شاهنامه کاملاً یکی است، مو نمی‌زند. و اگر کسی فکر کند که، مطالعه نکرده، این دوتا با هم متفاوت هستند اشتباه خواهد کرد. بله، اجازه بدهید ببینیم این کیخسرو چه کسی بوده. «بررسی شجره‌نامهٔ کیخسرو در شاهنامه» کیخسرو، از پادشاهان ایران در شاهنامهٔ فردوسی، از یک شجرهٔ سلطنتی و اسطوره‌ای برخوردار است. او نوهٔ کیکاووس، پادشاهِ ایران و فرزندِ سیاوش است، که خود به‌واسطهٔ ازدواج با فرنگیس، دخترِ افراسیاب، در شجره‌نامه‌ای پیچیده جای گرفته‌است. این پیچیدگی از بابت آن است که کیخسرو را به دو دنیای متفاوت پیوند می‌دهد. می‌دانید کیخسرو فرزند سیاوش است. سیاوش پسر کیکاووس است. کیکاووس زنی دارد به‌نام سودابه که نظر بد به همان سیاوش دارد، که سیاوش تن درنمی‌دهد و متهم می‌کند زن کیکاووس که این پسرت نظر دارد برای من، بالاخره از میان آتش رد می‌شود. از میان آتش رد شدن تقریباً شبیه آتش رد شدن ابراهیم است. و از میان آتش رد می‌شود بی‌گناهی‌اش ثابت می‌شود، ولی در‌اثر فتنه‌جویی‌های همین خانم که فتنه‌انگیزی و توطئه‌هایش، بالاخره سیاوش مجبور می‌شود برود به توران‌زمین، آن‌جا عاشق دختر افراسیاب می‌شود به‌نام فرنگیس، و از آن یک فرزندی زاده می‌شود به‌نام کیخسرو. این کیخسرو که الآن داریم صحبتش را می‌کنیم، از یک طرف مربوط است به شاه ایران، نژاد ایران، از طرف دیگر از طرف مادر به بزرگ‌ترین دشمن ایران‌زمین به‌نام افراسیاب. و یک موجود شگفت‌انگیزی است، برای این‌که این دوتا فضا را می‌تواند متحد کند. درحالی‌که افراسیاب خیلی خوشش نمی‌آید، می‌خواهد این کیخسرو را بکُشد. و کیخسرو فرزند سیاوش است که از، همین‌طور که می‌بینید از فرنگیس به‌وجود آمده. البته الآن خواهیم دید که سیاوش کشته می‌شود بی‌گناه و وقتی کشته می‌شود، می‌دانید سیاوش را رستم بزرگ کرده و رستم و زال بسیار ناراحت می‌شوند. 🔟4️⃣9️⃣ ۳۳ 🔟4️⃣9️⃣

«بررسی شجره‌نامهٔ کیخسرو در شاهنامه» اما پس این که بود؟ ابراهیم اَدهم بود. اما در شاهنامه هم یک نفر به‌نام کیخسرو پادشاهی را رها می‌کند می‌رود، پس بنابراین می‌بینید که این دوتا پیغام یکی است. پیغام‌ها دوباره برمی‌گردد به این‌که هر انسانی مطابق غزل و صحبت‌هایی که کردیم باید فضا را باز کند و شروع کند به صُنع و آفریدگاری، هیچ‌چیز را نمی‌تواند در مرکزش به‌جای زندگی یا خداوند قرار بدهد. شما باید این را خوب متوجه بشوید، اگر نشوید و همانیدگی‌ها را نگه دارید، به عقل جُزوی قناعت کنید، شما نمی‌توانید زندگی‌تان را درست کنید، روی شادی را نخواهید دید. تمام فکرهای ژاژ، یعنی فکر کردن برحسب همانیدگی‌ها باطل و مخرب است و دردساز است. شما نمی‌توانید دردهایتان را که قبلاً ساخته‌اید، به‌وسیلهٔ ژاژدرمانی یعنی فکرهای من‌ذهنی از بین ببرید. یکی از مهم‌ترین همانیدگی‌ها در دنیا، مولانا هم مثال می‌زند، شاه بودن است و قدرت است و مزایای آن است. در شاهنامه کیخسرو پادشاهی را رها می‌کند می‌رود و با آن همانیده نمی‌شود. اجازه بدهید یک کمی راجع‌به این موضوع صحبت کنیم، خیلی جالب و شیرین است. در این‌جا جایش است بدانید که شاهنامه در این مورد چه می‌گوید. پس مثنوی و آموزش‌های حتی اسلامی و تمام دین‌ها اشاره می‌کند باید فضا در درون شما باز بشود و هیچ‌چیزی نمی‌تواند جلوی این را بگیرد. و شما می‌دانید درضمن که من در برنامهٔ ۱۰۴۸ داستان رستم و اسفندیار و چه‌جوری اسفندیار با پادشاهی همانیده شده، این را توضیح دادم چه بلاهایی سرش آمد. هم این کیخسرو خیلی دور نیست از اسفندیار. کیخسرو وقتی می‌رود پادشاهی را به لُهراسب می‌دهد و پسر لهراسب همین گُشتاسب است که پدر اسفندیار است. اسفندیار گفتم جوانی است که هم جوان است، هم شاهزاده است، هم پهلوان است، هم رویین‌تن است. رویین‌تنی اشاره می‌کند به این‌که شخص می‌تواند به این فضای گشوده‌شده یا به خداوند تبدیل بشود. هر کسی به خداوند تبدیل بشود چیزهای بیرونی به او اثر نمی‌کند. این خاصیت در اسفندیار هست. می‌دانید که اسفندیار خیلی نزدیک به کیخسرو است، و چه‌طور یاد نمی‌گیرد؟ و اشتباهاتی می‌کند، اولین اشتباهش این است که می‌گوید که من همه‌چیز دارم غیر از پادشاهی. درحالی‌که کیخسرو پادشاهی را گذاشته رفته و خیلی وقت نگذشته و این موضوع را می‌داند. از این موضوع چیزی یاد نمی‌گیرد انگار، و احساس خوشبختی نمی‌کند، و خوشبختی را موکول می‌کند به این‌که پدرش پادشاهی را هرچه زودتر به او واگذار کند. پدرش گشتاسب است و او هم که به زور، نمی‌گویم به زور، حالا او هم از پدرش گرفته درحالی‌که او زنده‌است. استدلال اسفندیار این است که چه‌طور تو پادشاهی را از پدرت لهراسب گرفتی، این را هرچه زودتر، زنده هم که هستی به من بده، من جوان هستم این پادشاهی به من بیشتر برازنده است. و پدرش با پادشاهی همانیده ‌است و او را می‌فرستد به جنگ‌ها شاید توی دلش برود کشته بشود و پادشاهی را از او نخواهد و او هم می‌رود دنبال این جنگ‌ها و پیروز می‌شود. مثلاً پدرش اول مأموریت به او می‌دهد برود به جنگ ارجاسب تورانی. او را می‌رود شکست می‌دهد، می‌آید می‌گوید پادشاهی را بده، ولی نمی‌دهد. بعد جالب است، بین دو‌تا جنگ، این‌ها مطالبی است که شما می‌توانید ازش خیلی چیز یاد بگیرید. بعد از شکست دادن ارجاسب تورانی پدرش مأموریت به او می‌دهد که دین بِهی را، یعنی دین زرتشت را در دنیا رواج بدهد. و اسفندیار دین زرتشت را در جهان می‌رود رواج می‌دهد، منتها با غرضی که در سینه‌اش هست، فقط برای این‌که پادشاه بشود. نه دین را به‌خاطر دین رواج نمی‌دهد، به‌خاطر چیز مادی که در مرکزش است. توجه کنید که چقدر مولانا و فردوسی دارد این موضوع را به‌اصطلاح بولد (برجسته :Bold) می‌کند، برجسته می‌کند که ما ببینیم. و وقتی برمی‌گردد نه‌تنها پدرش پادشاهی را به او نمی‌دهد، که این برای این‌که خوشبخت بشود باید پادشاهی را به خودش اضافه کند وگرنه خوشبخت نیست، می‌گیرد او را به بند می‌کشد. بله؟ به‌خاطر سخن‌چینی و توطئهٔ یک نفر که این می‌خواهد تو را بُکشد، به بند بکِشد پادشاهی را بگیرد. او، پدرش فوراً او را می‌گیرد به بند می‌کشد. و این نشان می‌دهد کسی که دین را به‌خاطر یک موضوع مادی اشاعه بدهد فوراً به بند می‌افتد. این فردوسی قشنگ نشان می‌دهد که چه‌ چیزی از چه‌ چیزی زاییده‌ می‌شود. دین زرتشت در جهان با یک غرض به‌خاطر چیز مادی اشاعه می‌دهد، کیخسرو نزدیکش است، باید از او یاد می‌گرفت. بعد به بند کشیده‌ می‌شود. 🔟4️⃣9️⃣ ۳۲ 🔟4️⃣9️⃣

اما اجازه بدهید چند بیت از دفتر چهارم بخوانم. در دفتر چهارم می‌گوید که ابراهیم اَدْهَم خواب دید. خواب دید یعنی چه؟ یعنی فضا را گشود و فضای گشوده‌شده را دید، از فضای ذهن خارج شد، درست همین چیزی که الآن می‌گفت. می‌گفت اگر کسی آن نور را ببیند، به این غذاهای آفل، به مرکز همانیده برنمی‌گردد. درست است؟ زین بُد ابراهیمِ اَدْهَم دیده خواب بسطِ هندُستانِ دل را بی‌حجاب 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۷۸) لٰاجَرَم زنجیرها را بردَرید مملکت برهم زد و شد ناپدید 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۷۹) لاجَرَم: به ناچار بردَرید: پاره کرد ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ آن نشانِ دیدِ هندُستان بُوَد که جَهَد از خواب و دیوانه شود 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۸۰) لاجَرَم: به‌ناچار. بردَرید: پاره کرد. درست است؟ می‌گوید از این قبیل انتقال‌ها بود که گفتیم از فضای نقطه‌چین‌ها و همانیدگی‌ها برویم به فضای گشوده‌شده. می‌گوید از این‌جور تبدیل‌ها و از این‌جور انبساط‌ها بود برای ابراهیم اَدْهَم که خواب دید. و هندوستان زندگی در او بسط پیدا کرد. «هندُستان» همین مرکز ما است که اگر باز بشود، چون در هندوستان احتمالاً چون فیل زندگی می‌کند، فیل نماد زندگی است، برای همین هندوستان را می‌گوید، پس هندُستان یا هندوستان فضای گشوده‌شده است. «بسطِ هندُستانِ دل را بی‌حجاب»، یعنی بدون دیدن برحسب همانیدگی‌ها، حجاب همانیدگی نبود. اگر کسی حجاب همانیدگی‌ها را کنار بزند و زندگی را ببیند، با او یکی بشود، دیگر برنمی‌گردد به فضای همانیدگی‌ها، لٰاجَرَم زنجیرهای همانیدگی را بردَرید و مملکت را که برحسب ذهنش اداره می‌کرد و در ذهنش با آن همانیده شده‌ بود، این‌ها را به‌هم ریخت و ناپدید شد، یعنی پادشاهی را رها کرد. آن نشانِ دیدِ هندُستان بُوَد که جَهَد از خواب و دیوانه شود 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۸۰) درست است؟ این‌جا این فضای همانیدگی‌ها [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] همان فضای به‌اصطلاح ذهن است که با پادشاهی و تمام تدبیرها و تمام ذهنیت‌ها همانیده شده. زنجیرهای همانیدگی را بردَرید، یعنی فضا گشوده شد، زنجیر نماند دیگر [شکل ۲ (دایره عدم)] و فضای ذهن را به‌هم ریخت و ناپدید شد. «ناپدید شد» یعنی رفت و کسی ندید، یعنی من‌های ذهنی نمی‌توانستند ببینند، این معنی را هم می‌دهد. می‌گوید «آن نشانِ دیدِ هندُستان بُوَد» این نشان دیدنِ هندوستان فضای گشوده‌شده است که آدم از خواب ذهن برجهد و دیوانه بشود. پس زنده شدن به زندگی را دیوانگی می‌داند، چون برحسب تدبیرهای من‌ذهنی عمل نمی‌کند. خودش توضیح می‌دهد: می‌فشانَد خاک بر تدبیرها می‌دَراند حلقهٔ‌ زنجیرها 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۸۱) آنچنان که گفت پیغمبر ز نور که نشانش آن بُوَد اَندر صُدور 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۸۲) که تجافی آرَد از دارُالْغُرور هم اِنابت آرَد از دارُالسُّرور 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۸۳) تجافی: دور شدن از ریشه دارُالْغُرور: دنیا اِنابت:‌ بازگشت دارُالسُّرور: آخرت ➖➖➖➖➖➖➖➖➖ تجافی یعنی دور شدن، دور شدن از ریشه یا دور شدن، دوری کردن. دارُالْغُرور یعنی دنیا، فضای همانیدگی‌ها. اِنابت یعنی بازگشت. دارُالسُّرور: فضای گشوده‌شده یا آخرت. پس بنابراین این شخص خاک می‌فشاند بر تدبیرهای من‌ذهنی. امروزه ما بر تدبیرهای من‌ذهنی نه شخصاً نه جمعاً خاک نمی‌فشانیم، یعنی زیر پا نمی‌گذاریم، خاک تو سر نمی‌کنیم به‌جای آن تدبیر زندگی و خرد را بگیریم. پس این شخص که ابراهیم اَدْهم باشد، عرض می‌کنم پادشاهی را گذاشت رفت. پس حلقهٔ زنجیرهای همانیدگی را می‌دَرد، همین‌طور که می‌گوید پیغمبر فرمود «ز نور»، اگر این نور به مرکز آدم بیاید نشانش این است در «صدور»، یعنی جمع صدر به‌معنی سینه‌ها، «که نشانش آن بُوَد» در سینه‌ها، در دل‌ها که «تجافی آرَد» یعنی دوری کند از «دارُالْغُرور»، فضای ذهن. [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] «که تجافی آرَد از» این فضای پر از همانیدگی «هم اِنابت آرَد از دارُالسُّرور»، یعنی روی بیاورد، برگردد به فضای گشوده‌شده یا دارُالسُّرور. [شکل ۲ (دایره عدم)] پس فضای گشوده‌شده خانهٔ مسرّت و شادی است، ولی ذهن همانیده [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] سرای فریب است، برای این‌که دیدن برحسب این‌ها ما را سِحر می‌کند، ما کژ‌بین می‌شویم. و یک بینش خطرناک این است که با فکرهای این ما می‌توانیم زندگی کنیم و می‌توانیم جهان را آبادان کنیم. درحالی‌که می‌گوید که پیغمبر فرموده که این شخص باید از این، علامت نور این است، علامت زنده‌ شدن به زندگی این است که برگردد از دارُالْغُرور و روی بیاورد به دارُالسُّرور. بله دیگر متوجه می‌شوید. 🔟4️⃣9️⃣ ۳۱ 🔟4️⃣9️⃣

«بیان استمداد عارف از سرچشمهٔ حیات ابدی» که تجربه‌اش همین فضای گشوده‌شده و مرکز عدم است و مُستغنی می‌شوید از کمک گرفتن و جذب از چشمه‌های [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] همین آفل، بی‌وفا. پس علامت آن هم دوری جُستن از همین سرای غرور است. پس سرای غرور همین فضای ذهن است که پر از همانیدگی است. «که آدمی چون بر مددهای آن چشمه‌ها» یعنی همین چشمه‌های آفل و همانیدگی اعتماد کند، «در طلب چشمهٔ باقی دایم سست شود.» معنی‌اش را فهمیدید. درست است؟ و این رباعی: کاری ز درونِ جانِ تو می‌باید کز عاریه‌ها تو را دَری نگشاید یک چشمه‌ٔ آب از درونِ خانه بِهْ زآن جویی که آن ز بیرون آید 🌺(مولوی، دیوان شمس، رباعی ۷۷۷) پس کار اصلی این است که از درون جان تو یعنی فضای گشوده‌شده انجام بشود. هر کاری که به‌وسیلهٔ همانیدگی‌ها انجام می‌شود، جنبهٔ ژاژ و دُرد دارد، به درد نمی‌خورد. «کاری ز درونِ جانِ تو می‌باید» از «عاریه‌ها»، یعنی قرضی‌ها، ما وقتی آمدیم به این جهان این‌ها را از جهان قرض گرفتیم، این چیزهای ذهنی را. «دری نگشاید»، بی‌خودی از طریق آن‌ها نبینید، برحسب این‌ها عمل نکنید، از عقل آن‌ها استفاده نکنید. «یک چشمهٔ آب» از طریق فضاگشایی، از درون خانهٔ شما، از مرکز شما، بهتر از رود‌خانه‌ای است که از بیرون بیاید، رودخانه‌ای است که آب همانیدگی‌ها جمع می‌شود، می‌شود یک رودخانه که مردم به همین رودخانه قانع هستند؛ الآن با آن رودخانه زندگی می‌کنند که همه از همانیدگی می‌آید. این بدنم است چقدر خوشگل است، این مویم است، این پولم است، این همسرم است، این بچه‌ام است و این مقامم است، این دانشم است، همهٔ این‌ها که از این‌ها آب می‌کِشیم و تند‌تند از این‌ها رد می‌شویم، [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] می‌بینید، این جویی است که از بیرون می‌آید. اما [شکل ۲ (دایره عدم)] «کاری ز درون جان تو می‌باید»، یعنی فضای گشوده‌شده و مرکز عدم و [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] این عاریه‌ها، نقطه‌چین‌ها که از بیرون قرض کردیم، با ذهن این‌ها را تجسم کردیم، پولم است، باورهایم است، درست است؟ در باز نخواهد شد. توجه کنید، اشتباه مردم این‌جا است. ممکن است اشتباه شما هم همین‌جا است. از عاریه‌ها می‌خواهید در باز کنید، زندگی پیدا کنید، خوشبخت بشوید، نخواهید شد. و [شکل ۲ (دایره عدم)] اگر فضا را باز کنید، یک چشمه، یک آب شور ولو کم از درون خانه بیاید، بهتر از این [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] جویی است که از بیرون می‌آید، برای این‌که این جوی قطع خواهد شد یک روزی. درست است؟ خب اما دوباره این از یک حدیث است: «اِذا دَخَلَ النُّورُالْقَلْبَ انْشَرَحَ وَانْفَسَحَ قیلَ وَ ما عَلامَةُ ذلِکَ؟ قالَ التَّجافی عَنْ دارِالْغُرورِ وَالْاِنابَةُ اِلی دارِالْخُلودِ وَالْاِسْتِعْدادُ لِلْمَوْتِ قَبْلَ نُزُولِهِ.» «هرگاه نور به قلبِ آدمی درآید، قلب گشوده و فراخ شود. سؤال شد: علامتِ آن نور چیست؟ فرمود: برکنار شدن و دوری گُزیدن از سرای غرور و بازگشت به سرای جاودان و آماده شدن برای مرگ، پیش از آن‌که بر آدمی فرود آید.» 🌴(حدیث) «هرگاه نور به قلب آدمی درآید، قلب گشوده و فراخ شود.» این مشخص است دیگر، یعنی نور خداوند اگر به مرکز ما بیاید، درست مثل این‌ [شکل ۲ (دایره عدم)] به مرکز ما بیاید، قلب گشوده می‌شود، منبسط می‌شود و فراخ می‌شود. «سؤال شد: علامت آن نور چیست؟» اگر نور بیاید، چه‌جوری این را بشناسیم؟ «فرمود: برکنار شدن و دوری گُزیدن از سرای غرور.» پس علامتش این است که دور می‌شوید از [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] این سرای غرور، دوری می‌کنید از سرای غرور که ذهن‌ نشان می‌دهد، «بازگشت به سرای جاودان» [شکل ۲ (دایره عدم)]، یعنی یواش‌یواش شما شروع می‌کنید از این [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] نقطه‌چین‌ها زندگی نگیرید، خوشبختی نخواهید، هویت نخواهید و می‌آیید [شکل ۲ (دایره عدم)] به این سرای جاویدان، یعنی فضای گشوده‌شده «و آماده شدن برای مرگ»، یعنی مرگ به من‌ذهنی ابتدا و اگر آن مرگ بیاید، کاملاً آماده‌اید، برای این‌که هیچ نقطه‌چینی دیگر در شما نیست کاملاً نقل کرده‌اید، به زندگی تبدیل شده‌اید. پس معلوم می‌شود ما می‌آییم فقط به بی‌نهایت و ابدیت او زنده بشویم. «پیش از آن‌که بر آدمی فرود آید.» یعنی قبل از این‌که ما بمیریم، واقعاً بمیریم. یعنی مرکز ما خالی بشود. درست است؟ این را فهمیدیم. پس علامت این‌که نور در قلب شما باریده و فراخ شده این است که به این سرای غرور برنگردید. این مهم است که یادتان بماند. 🔟4️⃣9️⃣ ۳۰ 🔟4️⃣9️⃣

مطلبی از مثنوی دفتر ششم برایتان می‌خوانم. در این قسمت مولانا می‌خواهد تأکید کند که در درون هر انسانی باید فضا گشوده بشود و صُنع و آفریدگاری از این فضای گشوده‌شده در مرکز کار کند. و او را به قلعه‌ای تشبیه می‌کند که اگر قلعه بر حالت عادی زمان امنیت از بیرون آب می‌گیرد، همیشه در حال پیشرفت است. ولی اگر دشمن حمله کند به این قلعه، اول آب را قطع می‌کنند. آن موقع یک چاه شور از درون قلعه بیشتر از صد رودخانهٔ بیرون است. برای این‌که اگر آب نباشد، مردم در آن باید یا تسلیم بشوند یا بمیرند. و انسان را هم به آن قلعه تشبیه می‌کند و می‌گوید که ابتدای زندگی همه‌چیز در حال رشد است، بدن انسان در حال رشد است، جوان‌تر شدن است، دانشش در حال بیشتر شدن است. تقریباً هر چیزی که ذهن نشان می‌دهد آدم با آن همانیده است، در حال رشد است و برفزون است دارد پیشرفت می‌کند و پیشرفتش را می‌بیند و این‌ها را به معرض نمایش می‌گذارد، مقایسه می‌کند، برایشان خوشحال است. ولی یواش‌یواش که سن بالا می‌رود، این‌ها را یکی‌یکی، اسمش را می‌گذارد قاطع‌ُالاَسْباب، یعنی خداوند یکی‌یکی قطع می‌کند و تا فرصت هست ما باید فضا را باز کنیم و این چاه را در درونمان بِکَنیم که از آن‌جا برکت زندگی بیاید بیرون و از بیرون نگیرد. بیرون یعنی همانیدگی‌ها، از درون یعنی از این فضای گشوده‌شده. مردم به این موضوع توجه نمی‌کنند، یک‌دفعه در سن پنجاه شصت‌سالگی غافلگیر می‌شوند که از آن چیزهایی که زندگی می‌گرفتند، همان نقطه‌چین‌ها، آن‌ها یکی‌یکی دارند از بین می‌روند و این بسیار غم‌انگیز است و آدم می‌ترسد. و اگر قرار باشد که به همان صورت خام، یعنی در حال گرفتن زندگی و غذا از این همانیدگی‌ها و جهان بیرون باشد و آن‌ها هم یکی‌یکی قاطع اسباب دارد قطع می‌کند، اصلاً به منظور آمدن به این جهان توجه نکرده. همیشه می‌خواسته از طریق آن همانیدگی‌ها چون چیزهای بیرونی هستند، توجه کنید بالمآل همه‌چیز بیرونی است، حتی این بدن ما هم بیرونی است، بنابراین هرچه که ذهنمان تجسم می‌کند و می‌آید به مرکز ما می‌خواهد تصویر انسان‌های دیگر باشد که ما با من‌ذهنی عاشقشان هستیم، یا پولمان باشد، قدرتمان باشد، جاه این دنیا باشد، همه‌چیز بیرونی و مصنوعی است غیر از این فضای بازشده. و حالا با این توضیح اجازه بدهید این مطالب را بخوانیم. یک مطلبی هم از شاهنامه خواهیم خواند، خلاصه. تیتر «بیانِ استمدادِ عارف از سرچشمه‌ٔ حیاتِ ابدی و مستغنی شدنِ او از استمداد و اجتذاب از چشمه‌های آب‌های بی‌وفا که عَلامَةُ ذالِکَ التَّجافی عَنْ دارِالْغُرور که آدمی چون بر مددهایِ آن چشمه‌ها اعتماد کند، در طلبِ چشمه‌ٔ باقی دایم سست شود.» 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۹۶) کاری ز درونِ جانِ تو می‌یابد کز عاریه‌ها تو را دَری نگشاید یک چشمهٔ آب از درونِ خانه بِهْ زآن جویی که آن ز بیرون آید التَّجافی عَنْ دارِ الْغُرور: دوری گزیدن از سرای فریب ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ پس می‌گوید «بیان استمدادِ عارف»، یعنی بیان کمک خواستن شما به‌عنوان عارف «از سرچشمۀ حیاتِ ابدی»، از سرچشمۀ زندگی ابدی که همان فضای گشوده‌شدۀ درونتان است «و مستغنی شدنِ او از استمداد و اجتذاب از چشمه‌های آب‌های بی‌وفا». درست است؟ بنابراین غنی شدن، مستغنی شدن، بی‌نیاز شدنِ او از کمک و جذب آب‌های بی‌وفا یعنی همانیدگی‌ها «که عَلامَةُ ذالِکَ التَّجافی عَنْ دارِالْغُرور» که می‌گوید علامت آن دوری جُستن از سرای غرور است، یعنی همان همانیدگی‌ها است که ذهن نشان می‌دهد. «که آدمی چون بر مددهای آن چشمه‌ها اعتماد کند» یعنی به آن همانیدگی‌ها و آن چشمه‌ها اعتماد کند، «در طلبِ چشمۀ باقی دایم سست شود.» در طلبِ فضای گشوده‌شده که چشمۀ دائمی است، دائم سست می‌شود. این تیتر است. البته «التَّجافی عَنْ دارِالْغُرور» یعنی دوری گزیدن از سرای فریب. می‌خواهد بگوید که علامت این‌که ما بی‌نیاز شدیم از این چشمه‌های آفلِ همانیدگی‌ها و رو می‌آوریم به این چشمهٔ ابدی، این است که ما دوری کنیم از همانیدگی‌ها و آب کشیدن از آن‌ها. و امروز هم در غزل بود گفت از این‌ها اگر آب بکشی می‌شود ژاژ. و «تو روان کن آبِ درمان، بگشا رهِ مجاری». آب درمان را تو روان کن، من هم فعالانه دارم مقاومتم را کم می‌کنم، قضاوتم را کم می‌کنم، چیزهای آفل را از مرکزم دارم برمی‌دارم به کمک تو، تا راه آب یکی‌یکی باز بشود، بیشتر بشود. [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] و می‌بینید که این شکل نشان می‌دهد که این دایرهٔ مرکز انسان پر از نقطه‌چین است، این‌ها همین اجتذاب یا جذب کردن از چشمه‌های آب‌های بی‌وفا است. و می‌خواهیم بگوییم که سرچشمهٔ حیات ابدی همین فضای گشوده‌شده [شکل ۲ (دایره عدم)] است. 🔟4️⃣9️⃣ ۲۹ 🔟4️⃣9️⃣

برنامه شماره ۱۰۴۹ گنج حضور فایل صوتی - بخش‌ سوم (پخش زنده) https://t.me/GanjeHozourMessages

برنامه شماره ۱۰۴۹ گنج حضور فایل تصویری - بخش‌ سوم (پخش زنده) https://t.me/GanjeHozourMessages

💠💠💠پایان بخش دوم💠💠💠

همه مطربان خروشان، همه از تو گشته جوشان همه رختِ خود فروشان، خوششان همی‌فشاری 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۸) بعضی واژه‌ها هست که، مثلاً این فُشُردن هست، فِشردن هست و فَشردن هم هست. گاهی اوقات در ادبیات می‌توانیم بخوانیم همی‌فَشاری، فَشاری هم درست است. فکر نکنید فقط فِشردن است. فِشردن، فُشردن و فَشردن هر سه درست است. و بعضی واژه‌ها بودند که باز هم دو جور تلفظ دارند، مثلاً می‌توانیم تلفظ کنیم خِلَل یا خَلَل، هر دو درست است. خب الآن می‌گوید به این ترتیب وقتی همه فضاگشا شدند و این سر خُم را باز کردند و میِ مثل آفتاب را پخش کردند [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، پس هر کسی خودش را مطرب می‌داند. مطرب یعنی پخش‌کنندهٔ شادی، شاد‌کننده، زندگی‌آورنده، زندگی‌بخش. همهٔ انسان‌ها مطرب می‌شوند، خروشان، یعنی در حال خروشیدن، در حال پخش، در حال پخش شادی. همهٔ انسان‌ها دارند طرب پخش می‌کنند. همهٔ انسان‌ها از تو جوشان شده‌اند، در مقابل این‌که بگوییم از بیرون جوشان شده‌اند. این‌طوری نیست که از بیرون تحریک می‌آید، با ذهنشان می‌بینند، من‌ذهنی‌شان جوشان می‌شود، خشمگین می‌شوند یا من‌ذهنی‌شان خوشحال می‌شود، نه. از تو جوشان شده‌اند، از خداوند جوشان شده‌اند. این می‌بینید فرمول را دارد می‌گوید. آخر‌سر همهٔ انسان‌ها باید مطرب بشوند، طرب را پخش کنند، شادی اصیل را پخش کنند. همه به‌وسیلهٔ تو جوشان شده‌اند، چرا؟ هر لحظه فضا را باز می‌کنند، تو آن‌ها را می‌جوشانی. همه در حال فروش رختشان هستند، یعنی کت همانیدگی‌شان را زن و مرد درآورده‌اند می‌گویند بفرما، نخواستیم خدایا، این را بگیر به ما شراب بده. ما دیگر کت همانیدگی‌ها را نمی‌خواهیم [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]. «همه رختِ خود فروشان، خوشِشان همی‌فشاری» [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، یعنی همهٔ انسان‌ها را تو در آغوش گرفتی و گرمای عشقت را به آن‌ها می‌دهی. چه کسی گرفته؟ خداوند. «خوشِشان همی‌فِشاری»، هر کسی را که خداوند در آغوش بگیرد بفشارد، آن شخص این‌طوری می‌شود، مطرب می‌شود. مطرب معنی مثبت دارد همیشه، یعنی طرب را پخش می‌کند. اصل ما طرب است. ما این‌قدر زاری و گریه را پخش کردیم که اصلاً فکر نمی‌کنیم طرب هم وجود دارد. من‌ذهنی ناله و زاری و شکایت و عزا و خراب‌کاری و مسئله‌سازی را، مسئله حل کردن و توی سر زدن و خاک به سر ریختن و این‌ها را مُد کرده. این‌ها در کار خداوند نیست. این‌ها را ما با من‌ذهنی‌مان چون حقیقت را ندیدیم، ره افسانه زدیم. فرمول انسان این است: من شاد هستم و شادی‌بخش هستم، من به‌وسیلهٔ خداوند می‌جوشم، من رخت همانیدگی‌ام را در این لحظه در حال فروش هستم، در حال درآوردن هستم، به‌جایش مِی می‌گیرم از خداوند، به‌جایش یکی‌یکی این نقاط مقاومت را می‌اندازم و راه آب را باز می‌کنم. در ضمن مَجاری یعنی راه آب، راه‌های آب، جمع مجرا است. «خوششان همی‌فشاری»، هر لحظه خداوند خوش شما را می‌فشارد در آغوشش و گرمای این عشق شما را به این حالت درمی‌آورد [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. این نتیجهٔ کار روی خودمان است با این غزل‌ها و دانش مولانا. 🔟4️⃣9️⃣ ۲۸ 🔟4️⃣9️⃣

اگر مولانا را می‌خواندیم، اگر مولانا را در جهان رواج می‌دادیم، الآن وضع بشریت یک‌ جور دیگر بود. چون می‌فهمیدیم با استدلال، غیر از این‌که ما به یک زندگی زنده بشویم، غیر از این‌که زندگی را در خودمان ببینیم و در دیگران هم ببینیم، غیر از عشق هیچ چارهٔ دیگری نداریم. برای من‌ذهنی که می‌خواهد مثل بولدوزر بزند برود جلو و خراب‌کاری می‌کند، فکر می‌کند که نه این حرف‌ها چیست؟! عشق چیست؟! ما باید چیز‌ها را برداریم بگذاریم مرکزمان، بگذاریم توی جیبمان، کیسه‌مان را زود پر کنیم. نه، آن‌طوری نیست. پس «راه مجاری» فهمیدیم، راه مجاری را فهمیدید که هر کدام از این نقطه‌چین‌ها [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] که یک به‌اصطلاح نقطه یا مرکز مقاومت است، راهِ آب زندگی را گرفته. توجه می‌کنید؟ پس شما می‌دانید به این نقطه‌چین‌ها خوب نگاه کنید، هر کدام یک همانیدگی است، هر همانیدگی در سرِ ما حرف می‌زند. هر همانیدگی می‌آید مرکز ما در سرِ ما حرف می‌آید که این ژاژ است، یک چیز بی‌خودی است، چون بر‌حسب همانیدگی حرف می‌زنیم. از طرف دیگر هر همانیدگی درد خودش را دارد. هر همانیدگی مقاومت دارد، بنابراین جلوی آب زندگی و درمان زندگی را گرفته. شما باید همانیدگی‌های خودتان را با تمرکز روی خودتان شناسایی کنید و این‌ها را بیندازید. هیچ چارهٔ دیگری ندارید، دنبال درمان ژاژ نگردید. من به‌اندازهٔ کافی در این برنامه‌های جدید این موضوع ژاژ و ژاژ‌درمانی و حرف‌درمانی را توضیح دادم که فایده ندارد ژاژ‌درمانی، باید فضا را باز کنیم، زندگی، خداوند، با خرد کل، با صنع، با آفریدگاری، با آوردن فکرهای جدید که از آن‌جا می‌آید، «ما کمان و تیراندازش خداست»، به‌اصطلاح ما زندگی‌مان را درست کنیم. توجه کنید، این فضای گشوده‌شده را می‌بینید [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]؟ این فضای گشوده‌شده درواقع قوّه‌ است، مرکز صنع است، مرکز خلاقیت است، یک پتانسیل است. از آن‌جا حرف‌ها نوشته می‌شود روی ذهن ساده‌شدهٔ شما، این فکرهای جدید هستند. این فکر‌ها در بیرون عمل بشود، آن سازندگی است. پس یک قوه هست، این قوه روی صفحهٔ ننوشتهٔ شما، صفحهٔ خالی شما، صفحهٔ خالی از همانیدگی شما، چیز می‌نویسد و این صنع است و این عقل است، عقل اصلی است و شما این فکر را عمل می‌کنید. هر فکری در ذهن نوشته بشود و شما به آن عمل کنید در بیرون ساخته می‌شود. درست مثل یک معمار، یک چیزی را خلق می‌کند، روی کاغذ می‌آورد، بعد چه می‌دانم می‌دهد دست کارگر و مهندس و این‌ها، می‌روند ساختمان را می‌سازند، این‌طوری است. ولی اول باید ذهن را ساده کنید که خداوند وقتی می‌نویسد جا باشد نوشتن. اگر هزارتا نوشته شده باشد، صفحه پُر باشد، چیز جدید نوشته نمی‌شود. پس فهمیدیم این را. همه آتشی تو مطلق، برِ ما شد این محقّق که هزار دیگِ سر را به تَفی به جوش آری 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۸) تَف: گرما، حرارت ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ این تَف می‌تواند از زندگی می‌آید، سر من را به جوش می‌آورد، من هم سر این آقا یا خانم را به جوش می‌آورم، او هم می‌رود سر پنج‌تا آدم دیگر را به جوش می‌آورد، آن پنج‌تا هم می‌روند پنجاه‌تا آدم دیگر، همین‌طور دور می‌گردد، می‌شود: «قَدَحِ چو آفتابت، چو به دور اندر آید»، قدح مثل آفتاب زندگی را به دور درمی‌آوریم. این بیت هم داشتیم: شده‌ایم آتشین‌پا، که رَویم مست آن‌جا تو برو نخست بنگر که کنون به خانه هست او؟ 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲) آتشین‌پا: آتش‌پا[ی]، مجازاً شتابان و تندرو، چالاک، بی‌قرار، مشتاق کنون: اکنون ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ در غزل ۲۲۱۲ یعنی ما آتشین‌پا شدیم، سریع می‌رویم به این ترتیب [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، درست است؟ اگر آتشِ مطلق بیاید به مرکز ما، ما آتشین‌پا می‌شویم سرعت می‌گیریم، مست می‌رویم به فضای یکتایی، پیش خداوند با او یکی می‌شویم. «اول» یعنی هر لحظه، باید نگاه کنیم ببینیم آیا در مرکز ما او هست یا نه؟ اگر او نیست، دیگر نمی‌توانیم برویم، باید برگردیم او را بیاوریم مرکزمان. و همین‌طور: فُرجهٔ صندوقْ نونو مُسکِر است دَرنیابد کاو به صندوق اندر است 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۶) فُرجه: گشایش نونو: تازه‌به‌تازه مُسکِر: مست‌کننده ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ این هم الآن خواندم که صندوق همین فکر‌ها هستند، باید بینشان نونو مُسکر، شراب مست‌کننده از زندگی بیاید و شما اگر فضا گشوده‌ شده باشد در شما، حتماً نونو مُسکر بین فکر‌ها می‌آید. فُرجه یعنی گشایش یا بین فکر‌ها. نونو: تازه‌به‌تازه. مُسکِر یعنی مست‌کننده. 🔟4️⃣9️⃣ ۲۷ 🔟4️⃣9️⃣

همه آتشی تو مطلق، برِ ما شد این محقّق که هزار دیگِ سر را به تَفی به جوش آری 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۸) تَف: گرما، حرارت ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ یعنی ما داریم به خداوند می‌گوییم، وقتی فضا را باز می‌کنم [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، این فضای گشوده‌شده که تو هستی، همه‌اش آتشِ خالص هستی، مطلق هستی. مطلق در مقابل این فضای دُرد [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]، فضای ژاژ و ژاژ‌درمانی، بر‌حسب همانیدگی‌ها صحبت کردن، شما این را در مقابل فضای گشوده‌شده [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] که آتش مطلق است. پس معلوم می‌شود ما با فضای گشوده‌شده آتش مطلق، نه از جنس ماده، از جنس زندگی را می‌خواهیم تا همانیدگی‌ها را بسوزانیم. این همان «شرابِ ناری» است که اول گفته. «همه آتشی تو مطلق، برِ ما شد این محقّق» یعنی به ما ثابت شده. اگر چند بار فضا را باز کنید، به شخص شما ثابت می‌شود. اگر یک بار فضا را درست باز کنید، یک تابش گرمای زندگی یا خداوند بخورد به شما، سرِ به‌اصطلاح شما به جوش می‌آید. الآن می‌گوید «دیگِ سر»، دیگِ سر شما به جوش می‌آید. دیگِ سر شما به جوش می‌آید یعنی چه؟ یعنی این سکون و این شراب مست‌کنندهٔ زندگی بین کلمات، بین بیت‌ها همه نمایان می‌شوند. فُرجهٔ صندوقْ نونو مُسکِر است دَرنیابد کاو به صندوق اندر است 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۶) فُرجه: گشایش نونو: تازه‌به‌تازه مُسکِر: مست‌کننده ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ فکر‌ها که می‌آید این‌طوری، یک فکر، می‌دانید ما فاصلهٔ بین فکر‌ها را می‌بندیم، این فکر بعدش یک فاصلهٔ خالی، این نونو مُسکِر است، این شراب مست‌کنندهٔ خداوند است، شما باید حس کنید وگرنه فکرِ درست نمی‌توانید بکنید. دوباره یک فکر، دوباره شراب مست‌کننده، یک فکر، شراب مست‌کننده، زندگی، این‌طوری باید فکر کنید. نه که تند‌تند، تندتند، بر‌حسب همانیدگی‌ها، ژاژ، این خراب‌کاری است. «همه آتشی تو مطلق، برِ ما شد این محقّق»، «که هزار دیگ سر را»، هزار یعنی هشت میلیارد نفر آدم، «که هزار دیگِ سر را» با یک تابش می‌توانی به جوش بیاوری. پس ما اگر خودمان را در معرض تابش فضای گشوده‌شده، نور خداوند قرار بدهیم، سر ما به جوش می‌آید. یعنی بین کلمات و جملات و این‌ها، این‌ها همه می‌رقصند و با شراب زندگی که از آن‌ور می‌آید. وقتی خداوند فکر کند، این کلمات با آن شراب ‌قاطی هستند. وقتی خشک در ذهن هستیم، فکرهای خشک همراه با درد. فضای گشوده‌شده، فکرهایی که از طرف زندگی می‌آید، آغشته به شراب زندگی، آغشته به شادی، عشق، حس امنیت، این‌طوری است. همه آتشی تو مطلق، برِ ما شد این محقّق که هزار دیگِ سر را به تَفی به جوش آری 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۸) تَف: گرما، حرارت ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ اگر سر شما به جوش نیامده پس معلوم می‌شود که آن تَف به شما برنخورده. درست است؟ و هیچ بعید نیست که این تابش نور ایزدی به سر شما نخورده باشد، برای این‌که مرتب می‌روید به ذهن، شاید اصلاً همیشه مرغِ زار بوده. اگر شما مرغِ زار هستید، دائماً ناله و شکایت و بر‌حسب ذهن و بر‌حسب همانیدگی و نگران هستید و این‌ها، تابش او به شما نخورده. تابش او به باورمندی نیست. این‌طوری نیست که شما بگویید من باورهای مذهبی، دینی و اعمال خودم را انجام می‌دهم، نه، باید فضاگشایی کنید او را بیاورید به مرکز، باید حس وحدت بکنید. اصلاً ما برای این آمده‌ایم، برای این آمده‌ایم که به بی‌نهایت و ابدیت او زنده بشویم. پس معنی‌اش را فهمیدیم. این بیت درواقع دنبالهٔ بیت قبل بود. درست است؟ بیت قبل چه بود؟ «تو روان کن آب درمان، بگشا ره مجاری‌». وقتی آب درمان می‌آید، این آب درمان آتش مطلق است، یعنی از جنس ذهن ما نیست. این خودش نشان می‌دهد که اگر از جنس ذهن شما آب بیاورید، شما نمی‌توانید خودتان را درمان کنید. با ذهن همانیده خودتان را و دیگران را نمی‌توانید درمان کنید، این می‌شود ژاژ‌درمانی. همان حرف‌های بیهودهٔ من‌ذهنی را بزنیم و فکر کنیم یکی را داریم درمان می‌کنیم، حالش را خراب‌تر می‌کنیم. و ما نمی‌توانیم با ژاژ‌درمانی به صلح برسیم، می‌بینید که نمی‌توانیم برسیم، قادر نیستیم ما. اگر شما قادرید، بروید جلوی جنگ‌ها را بگیرید. نمی‌توانید، برای این‌که با ژاژ‌درمانی می‌خواهید بگیرید. 🔟4️⃣9️⃣ ۲۶ 🔟4️⃣9️⃣

آن چیزی که با فضاگشایی، با صُنع از آن طرف می‌آید، کار عقل کل که اثر دارد و سازنده‌ است. مردم چه می‌گویند، یک موقع عصبانی می‌شود یک نفر، یک چیزی می‌گوید، این ژاژ است. همسر شما، بچه‌ٔ شما یک چیز بدی می‌گوید، شما این را باید به‌خاطر نگه دارید؟ من‌ذهنی بند می‌کند، این «دقیقه»‌ است، این خیلی مهم است، این را باید من ذخیره کنم برحسبش فکر کنم، حالم را خراب بکنم، حال تو را هم خراب کنم، باید انتقام بگیرم. که از فکر کردن بر‌حسب دقیقه‌ها و چیزهای مهم ذهنی که ژاژ است، «خللی‌ است»، یک عیبی است، نقصی است در شقیقهٔ من، یعنی مغزم خراب است. مغز انسانِ من‌ذهنی خراب است. «تو روان کن آبِ درمان»، یعنی این ژاژ‌ها درمان من نبودند، بر‌حسب چیزهای من‌ذهنی [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]، این همانیدگی‌ها که فکر می‌کردم، فکر می‌کردم همهٔ این‌ها خیلی مهم هستند، «دقیقه» هستند، این‌ها مهم نیستند، الآن فهمیدم. چرا؟ برای این‌که گُلِ حقیقت شکفت، شناسایی کردم «که ز فکرتِ دقیقه»، بر‌حسب چیزهای مهم ذهنی که بالمآل هیچ‌چیز ذهنی مهم نیست، مغز من خراب شده‌است‌. هر کدام از این واکنش‌ها یک مُشتی است در گیجگاه ما. بر‌حسب هر کدام از این نقطه‌چین‌ها، درست مثل یک کسی مشت می‌زند این‌‌جای شما [اشاره به شقیقهٔ سر]. خب پس از چندتا مُشت آدم گیج می‌شود می‌افتد دیگر، تمثیلش همین است دیگر. «تو روان کن آبِ درمان» یعنی تو آب درمان‌کننده را روان کن، شراب درمان‌کننده، دوای درمان‌کننده را با فضاگشایی تو روان کن، یعنی من فضا را باز می‌کنم [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. «تو روان کن آبِ درمان»، نه که من بیکار نشستم، دارم به خودم می‌گویم، من فضا را باز می‌کنم، گُلِ حقیقت شکُفته، می‌فهمم که چیزی که از طریق این نقطه‌چین‌ها می‌آمده [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]، این‌ها ژاژ بوده، این‌ها زهر بوده، این‌ها من را مسموم کرده، مریض کرده، و بنابراین فضا را باز می‌کنم [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، «تو روان کن آبِ درمان، بگشا رهِ مجاری». هر کدام از این نقطه‌چین‌ها [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]، همانیدگی‌ها یک آب‌راه‌ است. هر کدام را برمی‌داری آب باز می‌شود، راه آب باز می‌شود. کُلش را برداری، سر خنب باز می‌شود. هر چقدر فضا گشوده‌تر، آب درمان از آن‌ور بیشتر. آب درمان باید از آن‌ور بیاید. آب درمان از بیرون نمی‌آید از همانیدگی‌ها بگیرید. از همانیدگی‌ها می‌دانید ژاژ است. شما این را باید یاد بگیرید هر کسی من‌ذهنی دارد، بر‌حسب همانیدگی‌ها حرف می‌زند، ژاژدرمانی می‌کند. ژاژ یعنی حرف بیهودهٔ من‌ذهنی جز خراب‌کاری فایده‌ای ندارد، جز جنگ و دعوا هیچ فایده‌ای ندارد. اما وقتی فضا باز می‌شود، شما به زندگی زنده می‌شوید، او حرف می‌زند، در این‌جا آفریدگاری، صُنع و خردورزی هست. این درست است، این شما را هدایت می‌کند، نه ژاژ‌درمانی. بنابراین از «فکرتِ دقیقه، خللی است در شقیقه»، یعنی از ژاژ‌درمانی من به جایی نمی‌رسم. از شنیدن حرف‌های من‌ذهنی خودم که تندتند حرف می‌زنم و حرف‌های من‌های ذهنی که تندتند حرف می‌زنند جز خراب‌کاری، جز خراب کردن مغز من و بدن من و همه‌چیز من، هیچ عایدی گیرم نخواهد آمد، هیچ دستاوردی ندارد. پس فضا را باز می‌کنم، این صنع است، این خرد کل است، این شادی است، این اصلم است، این شراب تو است و یکی‌یکی راه مجاری را من باز می‌کنم به کمک تو. بسیار مهم است این. درست است؟ ز دیده موی بِرُست از دقیقه‌بینی‌ها چرا به موی و به رویِ خوشش نمی‌نگرید؟ 🌺(مولوی، دیوان‌شمس، غزل ۹۵۴) بِرُست: رویید، رشد کرد. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ اگر دقیقه‌بینی کنید، یعنی بر‌حسب چیزهای مهم ذهنی ببینید، از چشمتان مو رشد می‌کند، نمی‌گذارد درست ببینید. و رُستن مو در چشم یک‌ جور مرض است، یعنی انسان‌ها مرض درآوردن مو از چشم را گرفتند برای این‌که به هر طرف نگاه می‌کنند بد می‌بینند و درد ایجاد می‌شود. شما اگر چشمتان درد بکند، به گُل و به هر چیز زیبایی نگاه کنید، همراه با درد است. این هم درست مثل این، بر‌حسب همانیدگی به هرچه نگاه کنید همراه با درد است. الآن می‌گوید چرا فضا را باز نمی‌کنید به موی و رویِ خوش زندگی یا خداوند بنگرید؟ درست است؟ اما توجه کردید که گفت ژاژ‌درمانی فایده ندارد. ژاژ‌درمانی یعنی از جنس دُرد، از جنس ذهن و این را ارائه کردن. شما وقتی از جنس زندگی هستید، قدحی مثل آفتاب را به همه ارائه می‌کنید، خودتان هم می‌خورید و این قدح از جنس آتش مطلق است. الآن می‌گوید برعکس مواد ذهنی که من دائماً از جنس ذهن و همانیدگی هستم، وقتی فضا را باز می‌کنم، همه‌اش تو آتش مطلق هستی. مطلق یعنی خالص. 🔟4️⃣9️⃣ ۲۵ 🔟4️⃣9️⃣

«ز شرابِ چون عقیقت، شکفد گلِ حقیقت»، درست است؟ «که حیاتِ مرغِ زاری و بهارِ مَرغزاری». حالا جان شیرینمان را می‌دهیم. چرا؟ برای این‌که فهمیدیم شراب خسروانی و شاهانه را باید از تو بگیریم، نه از جهان. «بدهیم جان شیرین به شراب خسروانی». و ما می‌دانیم درست است که ما درد داریم و می‌نالیم، درست است که ما مرغِ زار هستیم، ولی تو این‌قدر مهربان هستی، این‌قدر کَرم داری که دائماً این سر خمار ما را، پُردرد ما را نوازش می‌دهی، دست می‌کشی رویش. درست است؟ پس شما می‌دانید یک، شما درد دارید. درحالی‌که درد دارید، او سر شما را نوازش می‌دهد، ولی شما دائماً به جهان نگاه می‌کنید و زاری را ادامه می‌دهید. زاری را ادامه ندهید، ناله و شکایت و ملامت و خاصیت‌های من‌ذهنی را به معرض نمایش نگذارید. چه کسی کرده؟ شما کردید. نمی‌دانید چرا شما کردید؟ صبر کنید، یک روزی گل حقیقت در شما می‌شکفد، آن موقع می‌فهمید که خودتان کردید، آن موقع می‌فهمید که کاهل بودید. درست است؟ ذرّه‌‌ای گر جهدِ تو افزون بُوَد در ترازویِ خدا موزون بُوَد 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٣١۴۵) شما می‌گویید آه این‌همه زحمت می‌کشم. بابا، یک ذره که شما فضاگشایی کنید، به حرف‌های مولانا گوش کنید، عمل کنید، ترازوی خداوند می‌سنجد. ذرّه‌‌ای گر جهدِ تو افزون بُوَد در ترازویِ خدا موزون بُوَد 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٣١۴۵) نمی‌کنی، برحسب من‌ذهنی کار می‌کنی، کاهلی می‌کنی. وگرنه گُلِ حقیقت بشکُفد می‌فهمی که به‌دلیل این‌که همانیدگی‌ها را زندگی خودت می‌دانستی تا حالا مُرغِ زار بودی، خراب‌کار بودی و مَرغزار و بهار را هم هیچ موقع تجربه نکردی، بیرون هم همیشه زشت دیدی. حالا فضا را باز کن، شراب شاهانه را از خداوند بگیر، «جانِ شیرین» که همان جانِ پولت است، همانیدگی‌ات است، بده برود. و بدان که سرِ خُمار داری و باید مواظب باشی و سرِ خُمار دوباره ممکن است شما را بکِشد به کجا؟ به ذهن [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]. دردهای شما ممکن است بالا بیاید بکِشد شما را به ذهن، ولی همیشه بدان که خداوند با دستِ کَرم [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، با «کفِ کَرَم»، کفِ دستِ کَرَم سرِ شما را نوازش می‌دهد. پس فضا را باز کن بگذار سر اصلی‌ات را نوازش بدهد، برای این‌که نوازش را سرِ خُمار، سرِ من‌ذهنی، سرِ پُردرد نمی‌فهمد. درست است؟ خب این بیت را خواندیم. زآن‌ چنین خندان و خوش ما جان شیرین می‌دهیم‌ کآن مَلِک ما را به شهد و قند و حلوا می‌کُشد 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۷۲۸) مَلِک: پادشاه ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ اگر شما این موضوع را بدانید، بخواهید این بیت را اجرا کنید، جان شیرینتان را که جان همانیدگی‌تان است می‌دهید می‌رود. برای این‌که وقتی دادید رفت، آن مَلِک یعنی خداوند، شاه، ما را خندان و خوش می‌کُشد، یعنی من‌ذهنیِ ما را می‌کُشد، همانیدگی را از ما می‌گیرد، برای این‌که همانیدگی را شناسایی کردی و زندگی شما از آن آزاد شد، فضا گشوده‌تر می‌شود، شما انسان بهتری می‌شوید. درنتیجه آزاد شدن زندگی که شهد و قند و حلوا است، از توی مثلاً یک دردی، توی یک دردی زندگی‌تان به تله افتاده، مثل رنجش، رنجش را می‌بخشی، رنجش شکافته می‌شود، این گره باز می‌شود، زندگی شما آزاد می‌شود، چیست؟ شهد و قند و حلوا را تجربه می‌کنید، یعنی شیرینی زندگی. درست است؟ پس شما این بیت‌ها را ببینید دنبال هم است. چرا؟ برای این‌که سرِ خُمار داریم، جانِ شیرین ما پول بوده، جانِ شیرین ما همسرمان بوده، جانِ شیرین ما مقاممان بوده، جاهِمان بوده، طلا و جواهر بوده و چیزهایی که با آن همانیده شده بودیم. درست است؟ حالا این‌ها مهم بودند، این‌ها «دقیقه» بودند، من بر‌حسب این‌ها فکر می‌کردم. که ز فکرتِ دقیقه، خللی است در شقیقه تو روان کن آبِ درمان، بگشا رهِ مجاری 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۸) شقیقه: گیجگاه ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ از بس که من از طریق یا بر‌حسب چیزهای موشکافانهٔ بسیار مهم، ببینید ذهن ما می‌گوید من دقیق این چیز خیلی مهم است! دارد مسخره می‌کند، کجایش مهم است؟ این دُرد است، این ژاژ است. یادتان است ده سال پیش یک توهینی به ما کردی؟ دل من را شکستی. مسخره کردی خودت را، این چه هست این؟! این ژاژ است، حرف مردم ژاژ است، بیهوده‌ است، بی‌نتیجه‌ است. 🔟4️⃣9️⃣ ۲۴ 🔟4️⃣9️⃣

من الآن فهمیده‌ام حیاتِ من پولم نبوده، حیاتم همسرم نبوده در مرکزم، حیاتم این نقطه‌چین‌ها نبوده، بلکه حیاتم تو بودی. چون نمی‌دانستم حیاتم تو هستی، زندگی‌ام تو هستی، زاری می‌کردم، ناله می‌کردم، درحالی‌که مرغ شاد هستم، باید مثل بلبل همیشه آواز بخوانم. من، الآن حقیقت در‌اثر فضاگشایی که شرابِ مثلِ عقیقِ تو باعث شد، در دل من شکفت. یعنی اگر شما فضا را باز کنید بر‌حسب فضای گشوده‌شده ببینید، خواهید دید که زندگی شما از آن همانیدگی‌ها نمی‌آمده، بلکه از این فضای گشوده‌شده که درواقع همین هشیاری است، همین زندگی است، همین خداوند است، آمده. زندگی شما این بوده و چون زندگی را در چیز‌ها می‌دیدید، زاری می‌کردید. الآن که زندگی را در زندگی دیدید، در خداوند دیدید، دیگر زاری نمی‌کنید. «که حیاتِ مرغِ زاری و بهارِ مرغزاری»، ‌ها! بیرون هم مرغزار است. مرغزار یعنی جای آباد، چمن‌زار، پُرِ درخت، چشمه. من کِی بیرون را به‌صورت مرغزار می‌بینم؟ به‌صورت بهار می‌بینم؟ وقتی تو را در همه ببینم. وقتی در خودم تو را دیدم و در همه تو را دیدم، بیرون مثل بهشت می‌شود. اگر در خودم تو را نبینم، مرغِ زار باشم، دائماً گریه کنم، دیگران را هم شب می‌بینم، مَرغزار هم نمی‌بینم. آقا این جهان جهنم است! آخر کی می‌میریم از این جهان راحت بشویم؟! این احساس بیشتر مردم است. چرا ما باید جنگ کنیم؟! چرا ما باید همدیگر را بکُشیم؟! برای این‌که فکر می‌کنیم که زندگی‌مان همین چیزهای مادی مرکزمان است، همین جاه و مقاممان است، پولمان است و این‌که من، هرچه من می‌گویم درست است، برای این‌که من در چرخهٔ تخریب هستم، برای این‌که خودم را با شما مقایسه می‌کنم، برای این‌که برتر از شما هستم، این را من باید ثابت کنم. اگر ما حس می‌کردیم یک هشیاری، یک زندگی هستیم، اگر در همدیگر یک زندگی را می‌دیدیم، باز هم می‌توانستیم جنگ کنیم؟ امکان نداشت. ولی توجه کنید، می‌گوید با فضاگشایی و از شرابِ مانند عقیق او، مانند آفتاب او، حقیقت ماجرا برای ما روشن می‌شود. گل حقیقت می‌شکفد، یعنی این فضا باز می‌شود، شما حقیقتاً اصلتان را می‌بینید، که می‌بینید که اصلتان از جنس خدا است، از جنس اَلَست است. توجه می‌کنید؟ خیلی بیت مهمی است. شما اگر مرغِ زار هستید، بدانید که تقصیر خودتان است، برای این‌که بر‌حسب این همانیدگی‌ها [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] می‌بینید. همانیدگی‌ها را زندگی خودتان می‌دانید. پولتان را، بچه‌تان را، همسرتان را زندگی خودتان می‌دانید. نیستند! فضا را باز کنید [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، مرکز را عدم کنید، خداوند است، زندگیِ مرغِ زار، یعنی شما به‌صورت زار، یک‌دفعه می‌بینید زاری از بین رفت. این «زار» خیلی به‌اصطلاح می‌خورد به تمام صفات من‌ذهنی که بی‌حال است، پژمرده‌ است، حوصله ندارد، مخرّب است، به‌اصطلاح کاهل است، مقاومت در مقابل تغییر دارد، می‌خواهد درد را زیاد کند، خراب‌کاری را زیاد کند، نفوذ نمی‌کند حرف در او، در زمان روان‌شناختی است، سَحَر را نمی‌شناسد، کاهل است، تکان نمی‌خورد. انتظار دارد دیگران بیایند به او خدمت کنند، عوضش کنند، خوشبختش کنند، بدبختی‌اش را گردن دیگران می‌اندازد، همیشه یکی را پیدا می‌کند ملامت کند، چرخهٔ تخریب دارد کار می‌کند. این زار همهٔ معانی را در شکمش دارد. و ما مرغِ زار هستیم. اگر مرغِ زار نبودیم، این‌همه خراب‌کاری نمی‌کردیم. «که حیاتِ مرغِ زاری و بهارِ مرغزاری». درست است؟ حالا، چرا این‌طوری است؟ برای این‌که این همانیدگی‌ها را [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] جان شیرین می‌دانیم. این نقطه‌چین‌ها، همانیدگی با پول، با جواهر، با نمی‌دانم فلان، فلان، فلان، این را جانِ شیرین می‌دانیم. الآن به شما چه می‌گوید؟ می‌گوید که بدهیم جانِ شیرین به شرابِ خسروانی چو سرِ خمارِ ما را به کفِ کَرَم بخاری 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۸) خسروانی: شاهانه ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ می‌گوید چسبیده‌ایم ما به این همانیدگی‌ها به‌عنوان جان شیرین، برای همین فکر می‌کنیم این جان ما است، جان ما تو نیستی! ولی اگر این شراب شاهانه را تو به ما بدهی، آیا شما باید یک کاری بکنید؟ بله، باید فضا را باز کنید. [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] باید اتفاق این لحظه را مهم‌تر از فضای گشوده‌شده و خداوند ندانید و این را خوب درک کنید، در هر لحظه به معرض اجرا دربیاورید. باید سر خُنب را باز کنید، باید مثل آفتاب باشید، باید به خودتان روا بدارید. غزل را باید بخوانید، واقعاً ببینید که این ابیات و این کلمات چه‌جوری پشت‌سرهم می‌آید و شما را بیدار می‌کند. «بدهیم جانِ شیرین» ، یعنی اگر تا حالا جان شیرینمان را ندادیم به‌جایش تو را بگذاریم، اصلاً نمی‌دانستیم. حقیقت شکفت در ما. بله؟ 🔟4️⃣9️⃣ ۲۳ 🔟4️⃣9️⃣