en
Feedback
گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

Open in Telegram

چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.

Show more
4 804
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+1530 days
Posts Archive
فایل WORD متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۴۹

💠💠💠پایان بخش چهارم💠💠💠

هم مَلَک، هم عقل، حق را واجدی هر دو، آدم را مُعین و ساجدی 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۶) واجد: دارَنده، انسانِ به‌حضوررسیده، از نام‌های خداوند است، کسی که دارای وَجد است. مُعین: یاری‌کننده ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ «آن دو» یعنی مَلَک و عقل، دیده‌شان روشن شد. درست است؟ اما این دو، چه کسی یعنی؟ یعنی نفْس و شیطان. درست است؟ فقط گِل دیده. نفْس و شیطان، من‌ذهنی و شیطان، انسان را فقط گِل می‌بیند، فقط مجسمه می‌بیند، هشیاری جسمی دارد. هشیاری جسمی شیطانی است. زندگی کردن در ذهن با هشیاری جسمی شیطانی است. اما فضا را باز کردن، هشیاری حضور، خدایی است. و فرشته و عقل با هم کار می‌کنند، به هم کمک می‌کنند. آن دوتا، شیطان و من‌ذهنی، ما را فلج می‌کنند. ما باید از ذهن بیرون بپریم. حالا می‌گوید این بیان مانند خر روی یخ مانده، الآن نمی‌تواند تکان بخورد. این بیان تا این‌جا خوب بود مگر شما عمل کنید، تبدیل بشوید. برای این‌که بیش از این بگوییم، درست مثل این‌که بر آدم یهودی انجیل را می‌خوانیم، او اصلاً انجیل را نمی‌فهمد. یا با شیعه که درواقع باید از حضرت علی بگویی، از عُمَر بگویی گوش نمی‌کند. این‌ها را تمثیل می‌زند. یا به گوش کر بربط می‌زنی، موسیقی می‌زنی. درست است؟ لیک‌ گر در دِه ‌به گوشه یک‌ کس است های هویی که برآوردم، بس است 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۰۲) مستحقِّ شرح را، سنگ و کلوخ ناطقی گردد، مُشرِّح، با رسوخ 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۰۳) مُشرِّح: تشریح کننده، بیان کننده رسوخ: تأثیر، نفوذ ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ می‌گوید اگر بین شما‌ها که می‌شنیدید در گوشه‌ای از جهان ذهن، اگر یک کس وجود داشت که از جنس خدا بود و می‌خواست فضا را باز کند و تبدیل بشود، او شنید. برای این‌که های‌وهویی کردم و این های‌وهوی کافی است. یعنی بیشتر از این دیگر توضیح لازم نیست. می‌گوید هر کسی که مستحق شرح است، یعنی استحقاق فضاگشایی دارد، فهمیدن دارد، یادگیری دارد، حتی از سنگ و کلوخ هم می‌تواند یاد بگیرد. سنگ و کلوخ سخنرانانی می‌شوند که بسیار واضح صحبت می‌کنند و حرفشان نفوذ دارد. پس در این‌جا می‌گوید که شنونده باید علاقه داشته باشد و متعهد باشد. من هم همین را عرض می‌کنم، کسانی که به گنج حضور گوش می‌دهند نمی‌شود ده دقیقه گوش بدهند بروند یا وسط کار بیایند. باید برنامه را از اول تا آخر گوش بدهند، یک دفتر بگیرند، نکات مهم را بنویسند. ابیات را بخوانند. متعهد به برنامه باشند، تمرکزشان را رقیق نکنند، هی پنج شش‌تا کلاس نروند. یک کلاس بردارند. حواسشان به آن کلاس باشد و خودشان. ببینند که مثلاً اگر برنامه را گوش می‌کنند، این برنامه از اول تا آخر چه گفت؟ چندین بار گوش بدهند، یادداشت کنند، بیت‌ها را بخوانند، تکرار کنند، تکرار کنند. غزل‌ها را این‌قدر بخوانند که تکرار کنند که غزل را حفظ بشوند، نه برای حفظ کردن بلکه اصلاً دیگر این‌قدر می‌خواند آدم متوجه می‌شود که، بله بیت دیگر از بر می‌تواند بخواند و بعد ارتباط کلمات را با همدیگر می‌بیند و کلمات بازی می‌کنند می‌رقصند معنایش را به شما می‌دهند. حدس می‌تواند بزند که بعد از این بیت مولانا واقعاً چه بیتی، چه مفهومی را باید بگوید. در آن موقع است که شما واقعاً گوش می‌کنید، واقعاً جدی هستید. وقتتان را باید بگذارید، باید کار کنید. آن‌هایی که موفق نمی‌شوند، به‌اندازهٔ کافی کار نمی‌کنند. امروز در اول برنامه گفتیم که این من‌ذهنی کاهل است. به‌علاوه تحت‌تأثیر من‌ذهنی جمع است. شما باید خودتان را از زیر نفوذ من‌ذهنی جمع، همین‌قدر بگویم دیگر، بیرون بیاورید و حواستان را بدهید به خودتان. روزی دو ساعت و نیم، دو ساعت برنامه را گوش بدهید، غزل را حفظ باشید، بیت‌ها را هی تکرار کنید تا ببینید که چه چیزهایی را در خودتان باید عوض کنید. نه؟ این‌طوری می‌توانید پیشرفت کنید. بعد آن موقع می‌بینید که سنگ و کلوخ هم برایتان سخنرانی می‌کنند. متوجه می‌شوید که هر اتفاقی که می‌افتد دارد سخنرانی می‌کند این را یاد بگیر. تمام وضعیت‌ها که پیش می‌آید شما می‌توانید چیزی از آن یاد بگیرید و خودتان را اصلاح کنید. خب به همین‌جا بسنده می‌کنیم. پس از چند دقیقه برنامهٔ گنج حضور را ادامه خواهم داد. 🔟4️⃣9️⃣ ۵۴ 🔟4️⃣9️⃣

عرض کردم این فضای گشوده‌شده انعکاسش در بیرون که همان «جَفَّ‌الْقَلَم» است، که خداوند درون و بیرون ما را در این لحظه می‌نویسد بر‌اساس شایستگی‌مان. شایستگی ما بستگی به این دارد که چقدر این فضا گشوده ‌شده و چقدر او را آوردیم به مرکزمان به ما کمک می‌کند. ولی آمدن او به‌صورت فرشته و عقل است که این دوتا به هم کمک می‌کنند، نه ذهن ما، نه سبب‌سازی ما. دارد یک چیز دیگر را می‌گوید. می‌گوید که شما که فضاگشایی می‌کنید عقل و فرشتگی شما به همدیگر کمک می‌کنند می‌روید جلو تا با او یکی بشوید. «لاجَرَم هر دو مُناصِر آمدند» کمک همدیگر شدند، «هر دو خوش‌رو» پشت هم هستند، به همدیگر کمک می‌کنند. مُناصِر: یاور و پشتیبان. هم مَلَک، هم عقل، حق را واجدی هر دو، آدم را مُعین و ساجدی 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۶) واجد: دارَنده، انسانِ به‌حضوررسیده، از نام‌های خداوند است، کسی که دارای وَجد است. مُعین: یاری‌کننده ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ نَفْس و شیطان بود ز اوّل واحدی بوده آدم را عَدو و حاسدی 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۷) عدو: دشمن ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ آنکه آدم را بَدَن دید، او رمید و آنکه نورِ مؤتمن دید، او خمید 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۸) مؤتَمَن: موردِ اعتماد ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ این ابیات مهم هستند اگر خوب توجه کنیم. چند بار باید بخوانیم بفهمیم. می‌گوید هم مَلَک، هم حالت فرشتگی ما، هم عقل ما، فضا را باز می‌کنید، حالت فرشتگی و عقل ما، این‌ها هر دو از جنس خداوند هستند. واجد خداوند هستند. واجد یعنی دارنده. هر دو به آدم که ما باشیم سجده می‌کنند. یعنی ما یک موجودی هستیم، ما جنس خدا هستیم که مجهز به حالت فرشتگی و عقل هستیم. در مقابل من‌ذهنی ما و شیطان از اول یکی بودند و هر دو حاسد و دشمن آدم بودند. امروز هم گفتیم این سیاوش که شهر سیاوشی می‌ساخت، حسود پیدا کرد. درست است؟ خلاصه آخرسر کشته شد. حالا می‌گوید که «آن‌که آدم را بَدَن دید»، شما، شما یک آدم نگاه می‌کنید، او را بدن می‌بینید یا زندگی می‌بینید؟ اگر از جنس زندگی باشید، زندگی می‌بینید. اگر بدن فقط ببینید، جسم ببینید، می‌رمید. اگر نور مؤتمن ببینید، یعنی نور خدا ببینید، اَلَست را ببینید، خم می‌شوید، تعظیم می‌کنید، یعنی تسلیم می‌شوید. شیطان تسلیم نشد، سجده نکرد، برای این‌که آدم را جسم دید. ولی فرشتگان همه به او تعظیم کردند برای این‌که او را نور خدا دیدند. یعنی در ما به‌طور کلی خداوند، این نیروی زندگی، روی خودش قائم می‌شود بالاخره هیچ همانیدگی نمی‌ماند، ما به بی‌نهایت و ابدیت او زنده می‌شویم. هر کسی از ما هم به زندگی زنده شده باشد، یک انسان را می‌بیند با او دعوا نمی‌کند، چون زندگی را می‌بیند. چون خدا را می‌بیند تعظیم می‌کند. ولی اگر جسم ببیند دعوا می‌کند یا می‌رمد، ستیزه می‌کند. پس این کلید است. شما باید فضا را باز کنید از جنس زندگی بشوید بعد به آدم‌ها نگاه کنید. امروز در غزل هم بود که خیلی مهم بود، می‌گفت که قدحِ چو آفتابت چو به دور اندر آید برهد جهانِ تیره ز شب و ز شب‌شماری 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۸) شرابِ ناری: شرابِ سرخ و گیرا شب‌شماری: مجازاً حالت انتظار و بی‌قراری برای حصول مطلبی ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ واجد یعنی دارنده، انسانِ به حضور رسیده، از نام‌های خداوند است، کسی که دارای وَجد است. اصلاً واجد یعنی در این‌جا به‌معنی دارندهٔ خاصیت خدایی. مُعین‌‌: یاری‌کننده. عدو: دشمن. مؤتمن: مورد اعتماد. آن دو، دیده‌روشنان بودند از این وین دو را دیده ندیده غیرِ طین 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۹) طین: گِل ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ این بیان اکنون چو خر بر یخ بماند چون‌ نشاید بر جهود، انجیل خواند 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۰۰) کِی توان با شیعه گفتن از عُمَر؟ کِی توان بَرْبَط زدن در پیشِ کَر؟ 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۰۱) خب دیگر، حرف‌هایش را زده. این‌جا یا باید یکی تبدیل بشود حرف‌هایش را عمل کند، از ذهن بیاورد به مرکزش، از فهرست بیاید متن را اصلاح کند، یا نه توی ذهن بماند. می‌گوید که «آن دو» یعنی عقل و مَلَک، چشم‌هایشان روشن شد از این. 🔟4️⃣9️⃣ ۵۳ 🔟4️⃣9️⃣

تن‌شناسان زود ما را گم کنند آب‌نوشان ترکِ مَشک و خُم کنند 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۰) جان‌شناسان از عددها فارغند غرقه‌ٔ دریایِ بی‌چونند و چند 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۱) جان شُو و، از راهِ جان، جان را شناس یارِ بینش شو، نه فرزندِ قیاس 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۲) کسانی که من‌ذهنی دارند فقط در بیرون من‌های ذهنی را می‌بینند، آدم‌ها را مجسمه می‌بینند، ما را که از جنس زندگی هستیم گم می‌کنند، نمی‌بینند. آن‌هایی که آب زندگی می‌نوشند که امروز مولانا گفت که «بگشا رَهِ مجاری». که ز فکرتِ دقیقه، خللی است در شقیقه تو روان کن آبِ درمان، بگشا رهِ مجاری 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۸) شقیقه: گیجگاه ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ آن‌هایی که آب زندگی را می‌نوشند، الآن از درونشان می‌آورند می‌خورند، این‌ها مشک ذهن را و خُم را ترک می‌کنند. آن‌هایی که جان‌شناس هستند، یعنی به زندگی زنده شده‌اند، در همه زندگی را می‌بینند. بنابراین من زندگی هستم، تو زندگی هستی، او زندگی هست، او زندگی هست. همهٔ ما یک نه‌چیز هستیم، یک هشیاری هستیم، جنس خدا هستیم، بنابراین نمی‌‌شود ما را شمرد. و بنابراین هر کسی فضا را گشوده و غرقهٔ دریای بی‌ چون و چند است. بی‌ چون و چند یعنی ذهن نیست. الآن به شما می‌گوید جان شو، فضا را باز کن، از جنس زندگی شو و از راه زنده شدن به زندگی هم جان خودت را، زندگی را در خودت یا دیگران بشناس. «یار بینش شو» یعنی فضا را باز کن، با چشم عدم ببین، با چشم خدا ببین، درست ببین. بیننده بر‌حسب عدم باش، نه بروی به قیاس، یعنی مقایسه. من‌ذهنی چون از زندگی قطع است، ریشه در زندگی ندارد، یک جسم است، توی هوا مثل ابر است، خودش را مجبور است بر‌اساس همانیدگی‌ها که سبب‌هایش هستند با دیگران مقایسه کند. خب من شما را می‌بینم، خب شما چقدر پول دارید؟ چه‌کار می‌کنید؟ مقامتان چیست؟ حساب می‌کنم می‌بینم که چه‌جوری من خودم را بر‌اساس هم‌هویت‌شدگی‌ها با شما مقایسه می‌کنم. آخرش می‌گویند شما چقدر می‌ارزید؟ اگر همه‌چیزتان را بفروشند چند می‌ارزی؟ این‌قدر. خب از شما بیشتر دارم، من از شما بهترم. این فرزند قیاس است، که مرتب ما خودمان را با دیگران مقایسه می‌کنیم. پس هر کسی من‌ذهنی دارد فرزند قیاس است. درحالتی‌که ما خواندیم یکی از واژه‌هایی که خوب یاد گرفتیم، آن «لَمْ یَکُن» بود، یعنی ما با کس دیگر قابل مقایسه نیستیم. خداوند با کسی قابل مقایسه نیست، ما هم با کسی قابل مقایسه نیستیم. این چیزی هم که ذهناً ساختیم ما نیستیم، اصلاً جنس ما را در این جهان نمی‌شود ساخت. پس این من‌ذهنی که ساختیم این من‌ذهنی است، من‌ تقلبی است، من مجازی است، زمانی هم که در آن زندگی می‌کند زمان مجازی است، حالش هم مجازی است. من تا حالا حال مجازی‌ام را خوب کردم. وقتی یک کسی از من تعریف می‌کند، حال من می‌بینم خوب می‌شود، حال مجازی‌ام خوب می‌شود. حال اصلی‌ام یعنی من اصلی‌ام که از جنس خدا است همیشه خوب است. پس من فرزند قیاس هستم در ذهن. شما از خودتان بپرسید شما بر‌اساس مقایسه خودتان را ارزیابی می‌کنید یا واقعاً ریشه دارید در زندگی، چاه زدید در زندگی؟ وَلو چاهِ شور. چون مَلَک با عقل یک سَررشته‌اند بهرِ حکمت را، دو صورت گشته‌اند 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۳) آن مَلَک چون مرغ، با او پَر گرفت وین خِرَد بگذاشت پَرّ و، فَر گرفت 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۴) لاجَرَم هر دو مُناصِر آمدند هر دو خوش‌رو، پشتِ همدیگر شدند 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۵) مُناصِر: یاور و پشتیبان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ می‌گوید فرشته با عقل یکی است در ما. این فضای گشوده‌شده در ما فرشتگی ما است و این فضای گشوده‌شده یک عقلی هم دارد. این‌ها، دوتا چیز از یک منشأ هستند. منشأشان خود زندگی است، خدا است. پس ما یک حالت فرشتگی داریم، یک عقلی داریم. درست است؟ می‌گوید بهرِ حکمت‌های زندگی، خداوند، دو صورت‌ شده‌است. قسمت فرشتگی ما مثل مرغ است، «با او» یعنی با خداوند پَر گرفت و این عقل من‌ذهنی ما هم، این پَری که می‌پرید می‌گفت بلدم، این را ول کرد و فرِّ خدایی گرفت. توجه می‌کنید؟ بنابراین این دو، هم شکل فرشتگی ما هم عقل ما، به همدیگر دائماً کمک می‌کنند. شما که فضا را باز می‌کنید، این فضای گشوده‌شده حالت فرشتگی شما است و یک عقلی هم دارد. این دو کمک هم هستند. شما یعنی نگران نباشید، همین‌که فضا را گشوده می‌کنید زندگی روی زندگی منطبق است، دارید می‌روید به‌سوی زندگی، دارید فضا را باز می‌کنید، روزبه‌روز زندگی‌تان بهتر می‌شود. 🔟4️⃣9️⃣ ۵۲ 🔟4️⃣9️⃣

لیک من آن ننگرم، رحمت کنم رحمتم پُرّست، بر رحمت تنم 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۹) ننگرم عهِد بَدت، بِدْهم عطا از کَرَم، این دَم چو می‌خوانی مرا 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۰) خداوند می‌گوید من به عهدشکنی تو نگاه نمی‌کنم، من دائماً رحمت می‌کنم، کار من رحمت است، من رحمت من پُر است، دائماً به رحمت می‌تنم. یعنی چه؟ یعنی بودن ما در ذهن، دیدن بر‌حسب همانیدگی‌ها و سبب‌سازی نمی‌گذارد ما از لطف و کمک خداوند برخوردار بشویم. می‌گوید من به عهد بدت که روز اَلَست گفتی من از جنس تو هستم و از جنس تو خواهم ماند، ولی آمدی توی من‌ذهنی از طریق همانیدگی‌ها می‌بینی، از جنس جسم شدی، نگاه نمی‌کنم، من دائماً می‌بخشم، ولی تو هستی که نمی‌گیری. من برای چه می‌بخشم؟ از روی کَرم. ننگرم عهِد بَدت، بِدْهم عطا از کَرَم، این دَم چو می‌خوانی مرا 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۰) این لحظه اگر مرا می‌خوانی، واقعاً می‌خوانی، نه برای درست کردن سبب‌ها بروی سبب‌سازی، می‌خوانی برای این‌که به من وصل بشوی، از من می‌توانی کمک بگیری. من دائماً در دادن لطف و حمایت آماده‌ام، تو فقط باید بتوانی بگیری. این هم یک قسمتی است که سریع برایتان می‌خوانم: «مَشکِ آن غلام از غیب پُر آب کردن به معجزه و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذن‌ِاللهِ تَعاٰلیٰ» 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۳) «سپید کردن» در این‌جا باز هم یعنی از جنس زندگی شدن. سیاهی ذهن به سفیدی تبدیل می‌شود، حالا ما همهٔ این قسمت را نمی‌خوانیم، فقط یک قسمت را می‌خوانم برایتان که بدانید ما چه‌جوری از این مشک ذهن می‌رویم به دریا و از چیزهایی که مشک نشان می‌دهد سیر می‌شویم. ای غلام اکنون تو پُر بین مشکِ خَود تا نگویی در شکایت نیک و بَد 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۳) آن سیه، حیران شد از بُرهانِ او می‌دمید از لامکان، ایمانِ او 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۴) چشمه‌یی دید از هوا ریزان شده مَشکِ او روپوشِ فیضِ آن شده 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۵) این غلام ما هستیم. الآن می‌گوید تو مشک خودت را پُر ببین. شما متوجه می‌شوید که در این ذهن دیگر نیاز به ذهن از بین رفت، شما نمی‌خواهید از همانیدگی‌ها آب بگیرید. بنابراین نمی‌روید به ذهن شکایت از نیک و بد بکنید، می‌گویید این کم است این زیاد است، چرا بد است چرا کم است، باید این‌طوری بشود. از دویی آمدیم بیرون، برای این‌که چیزهایی که ذهن شما را می‌کشید و نیاز ذهنی بود، فکر می‌کردید این چیز به شما اضافه بشود خوشبختی می‌آید، زندگی‌تان پُر می‌شود، آن رفت و این واژهٔ «کافی بودن» برای شما معنی پیدا کرد. بنابراین آن سیاه که ما باشیم، حیران می‌شویم از برهان او، برهان زندگی، برهان خداوند، و متوجه می‌شویم که ایمان ما این ‌دفعه از لامکان می‌دمد. یعنی چون به او زنده شدیم، حس ایمان می‌کنیم، نه این‌که در ذهن باورمند هستیم. چشمه‌ای دید که از هوا ریزان است، این چشمه چشمهٔ زندگی است، چشمهٔ شادی، چشمهٔ آرامش، چشمهٔ عشق، از فضای گشوده‌شده ریزان شده و متوجه می‌شود که مشک او یعنی ذهن او مانع آن بوده، «مشک او روپوش فیضِ آن شده». امروز می‌گفت که در غزل «سر خُنب برگشای و برسان شرابِ ناری». یک روزی شما متوجه می‌شوید که مشک شما که این‌قدر برای شما مهم بوده، باورهایتان، همانیدگی‌هایتان، روش‌های اقدامتان، آن‌ها همه روپوش بوده، روپوش آفریدگاری‌تان بوده، روپوشِ این چشمه‌ای بوده که از درونتان می‌خواهد بجوشد بیاید بالا. ز آن نظر، روپوش‌ها هم بردرید تا معیّن چشمهٔ‌ غیبی بدید 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۶) چشم‌ها پُر آب کرد آن دَم غلام شد فراموشش ز خواجه وز مقام 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۷) دست و پایش مانْد از رفتن به راه زلزله افگند در جانَش اِله 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۸) از آن نظر، از آن فضای گشوده‌شده، که دید به چیزهای ذهنی احتیاج ندارد، مشکش پر شده، کفایت در این لحظه واقعاً برایش عینیت پیدا کرد، و نظر زندگی، دید زندگی را پیدا کرد، روپوش‌های ذهنی‌اش را یعنی همانیدگی‌ها را بردرید. یکی‌یکی بردرید که معیَّن، عیناً چشمۀ غیبی را بدید، بدید که از درونش این دارد می‌جوشد می‌آید بالا. بنابراین شروع کرد به گریه کردن، «چشم‌ها پُر آب کرد آن دَم غلام» و یک خواجه‌ای داشت، یک صاحبی داشت و داشت می‌رفت به دِه به آن آب می‌برد، همه یادش رفت. یعنی این دنیا به‌طور کلی یادش رفت. امروز کیخسرو را مثال زدیم و یکی دیگر را. و در جانش، در این همانیدگی‌ها، زلزله افکنده شد، یعنی شروع کرد به تکان خوردن. معنی‌اش چیست؟ یعنی یکی‌یکی این‌ها دارند فرومی‌ریزند. این معنی‌اش این است که اگر شما فضاگشایی کنید، پس از یک مدت می‌بینید که همه‌چیز فروریخت، تمام همانیدگی‌ها، درد‌ها فروریخت، مثل یک بهمن، همه رفت و از درون این چشمۀ سَنی جوشید. حالا می‌گوید: 🔟4️⃣9️⃣ ۵۱ 🔟4️⃣9️⃣

از خدا غیرِ خدا را خواستن ظنِّ افزونی‌ست و کُلّی کاستن 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳) هر کسی از خدا غیر از خودش را بخواهد، یعنی سبب بخواهد، یعنی چیزهای مادی بخواهد، درواقع در فکرِ اضافه کردن است. هر کسی در فکر اضافه کردن باشد و با خداوند بخواهد ارتباط بگیرد، همه‌چیز را می‌خواهد نابود کند، تمام زندگی‌اش را می‌خواهد از بین ببرد. بنابراین سبب‌ها رفت ما می‌زنیم توی سرمان، رَبَّنا‌، خدایا، خدایا، کمک کن سبب‌ها را بده. همسرم رفت، یک همسر دیگر به من بده. پولم رفت، پول جدید بده. شغلم رفت، یک شغل جدید بده. زیبایی‌ام رفت، به‌جایش چه بگذارم؟ می‌شود دوباره زیبایم کنی، جوان‌تر بشوم؟ آخر این مو‌ها دارند سفید می‌شوند، این‌که درست نیست. من فکر کردم جوان هستم. این‌ها سبب‌های من بودند. درست است؟ ربّ می‌گوید: برو سویِ سبب چون ز صُنعم یاد کردی؟ ای عجب 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۶) صُنع: آفرینش، آفریدن، عمل، کار، نیکی کردن، احسان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ گفت: زین پس من تو را بینم همه ننگرم سویِ سبب و آن دَمدَمه 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۷) دَمدَمه: شهرت، آوازه، مکر و فریب ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ گویدش: رُدُّوا لَعادُوا، کارِ توست ای تو اندر توبه و میثاق، سُست 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۸) رُدُّوا لَعادُوا: اگر آنان به این جهان برگردانده شوند، دوباره به آن‌چه که از آن نهی شده‌اند، بازگردند. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ حالا «رَبَّنا» که می‌گوییم، می‌گوییم دوباره سبب به ما بده، یک چیزهایی بده که ما سبب‌سازی کنیم. رب می‌گوید که خیلی خب برو سوی سبب. الآن چطور شما از آفریدگاری من یاد کردی؟ شما آفریدگاری من را می‌خواهی دوباره سبب بسازی؟ یا واقعاً آفریدگاری ما را می‌خواهی؟ این سؤالی است که شما باید از خودتان بکنید. من می‌خواهم فضا را باز کنم، زندگی از طریق من صنع و آفریدگاری، فکر جدید بسازد با خرد کل؟ یا نه، من می‌خواهم صنع بکنم، سبب‌ها را بسازم دوباره سبب‌سازی بکنم؟ چون پولم از بین رفته، پولم را می‌خواهم سر جایش بگذارم. ولی انسانِ فهمیده و بیدار‌شده می‌گوید نه! من بعد از این فضا را باز می‌کنم تو را می‌بینم. من دیگر سوی سبب نگاه نمی‌کنم و آن افسون‌ها و دمدمه‌ها و فریب‌های من‌ذهنی‌ام. من دیگر به ذهنم نمی‌روم. ولی خداوند هشدار می‌دهد که گویدش: رُدُّوا لَعادُوا، کارِ توست ای تو اندر توبه و میثاق، سُست 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۸) رُدُّوا لَعادُوا: اگر آنان به این جهان برگردانده شوند، دوباره به آن‌چه که از آن نهی شده‌اند، بازگردند. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ یعنی رفتن به ذهن و سبب‌سازی کردن کار تو است. تو در برگشتن از ذهن به فضای گشوده‌شده و در ماندن آن‌جا با من دائماً یکی بودن که از اول گفتی تو از جنس من هستی، روز اَلَست، در آن سست هستی. این را تجدید نمی‌کنی. رفتی توی ذهنت ماندی، از جنس من نیستی در آن‌جا، باید فضا را باز کنی از جنس من بشوی. صُنع یعنی آفرینش. دَمدمه: مکر و فریب در این‌جا. رُدُّوا لَعادُوا یعنی اگر بروند به فضای ذهن، به جهان برگردانده شوند. حالا برای ما معنی‌اش این است که آیا شما فضا را باز کردید دوباره می‌روید ذهن؟ این وسایلی که از دست دادید این‌ها اگر به‌دست بیاید دوباره می‌روید ذهن سبب‌سازی می‌کنید یا به صنع دست می‌زنید؟ تصمیم با شما است. بله‌، این هم آیه‌ است: «بلکه آن‌چه را که زین پیش پوشیده می‌داشتند، بر آنان آشکار شود و اگر آنان بدین جهان بازآورده شوند، دوباره بدان چه از آن نهی شده‌اند بازگردند، و البته ایشانند دروغ‌زنان». 🌴(قرآن كريم، سورهٔ انعام (۶)، آيهٔ ٢٨) «بلکه آن‌چه را که زین پیش پوشیده می‌داشتند، بر آنان آشکار شود و اگر آنان بدین جهان بازآورده شوند، دوباره بدان چه از آن نهی شده‌اند»، نهی شده‌اند از آوردن چیز‌ها به مرکزشان، رفتن به ذهن، «بازگردند، و البته ایشانند دروغ‌زنان». اگر کسی فضا را باز کند به زندگی وصل بشود، دوباره بیافریند، بعد برگردد برود دوباره آن‌جا سبب‌سازی بکند، حتماً دروغ‌زن است. توجه می‌کنید؟ 🔟4️⃣9️⃣ ۵۰ 🔟4️⃣9️⃣

«مَشک،‌ خود روپوش بود و موجِ فضل» «می‌رسید از امرِ» خداوند «امرِ او از بحرِ اصل». درست است؟ آب از جوشش همی‌گردد هوا و آن هوا، گردد ز سردی آب‌ها 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۱) بلکه بی‌علّت وَ بیرون زین حِکَم آب رویانید تکوین از عدم 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۲) تکوین: به‌وجود آوردن، آفریدن ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ شما می‌گویید این آب از کجا می‌آید؟ می‌گوید که بله، در سبب‌سازی ذهن آب جوش می‌آید، بخار می‌شود می‌رود هوا و سرد می‌شود به‌صورت باران می‌آید پایین. این استدلال ذهن است. اما جوشیدن آب از مرکز ما، از فضای گشوده‌شده این‌طوری نیست، بلکه بدون علت است و بیرون از حکمتِ ذهن است. «بلکه بی‌علّت وَ بیرون زین حِکَم»، آب از این چشمهٔ گشوده‌شده بالا می‌آید. تکوین یعنی قدرت صنع، قدرت به‌وجودآورندگی خداوند از عدم، از فضای گشوده‌شده. پس این‌که شما بیایید استدلال کنید وقتی فضا را باز می‌کنیم چطور شادی می‌جوشد می‌آید بالا؟ چطور آبِ درمان می‌آید بالا؟ آبِ درمان‌کننده؟ می‌گوید شما با ذهن نمی‌توانید سبب‌سازی کنید این علت را بفهمید و اگر بخواهید بفهمید، از آن وسیلت شما را دور می‌اندازد. شما فقط فضا را باز کنید می‌بینید اِ اِ اِ! آب جوشید آمد. فضا را باز کنید، صبر کنید، شکر کنید، مقاومت نکنید، می‌بینید این فضا خودبه‌خود باز می‌شود و انعکاسش در بیرون همان شهر سیاووشی است، همین آبادانی است که شما می‌کنید. همان مدینهٔ فاضله‌ است که با ذهن امکان ندارد. اما انعکاس فضای گشوده‌شده در بیرون، این شهر آبادان را می‌سازد. پس ما الآن فهمیده‌ایم که از ژاژ‌درمانی نمی‌شود جهان را اصلاح کرد، نمی‌شود مسائل را حل کرد. بلکه باید با فضاگشایی، خداوند از عدم و با کمک خلاقیت خودش آب را بجوشاند. این آب معادل خرد است، حس امنیت است، قدرت است، عشق است و همه‌چیز که ما احتیاج داریم به آن. پس تکوین به‌معنی به‌وجود آوردن و آفریدن است. پس از طریق آفریدن، از عدم، خداوند بدون علت ذهنی این آب را می‌جوشاند. اما ما عادت به سبب‌سازی داریم. ما نمی‌توانیم از سبب‌سازی بیرون بیاییم. بیشتر مردم پیشرفت نمی‌کنند، همه‌اش می‌گویند که ما باید بفهمیم چه‌جوری. توضیح بدهید. بابا شما بیایید، خیلی ساده‌ است، این لحظه زندگی یک اتفاقی به‌وجود می‌آورد. این اتفاق به‌وسیلهٔ قضا و کُن‌فَکان می‌افتد، یعنی یک نیرویی هست ما را اداره می‌کند، دائماً هم حواسش به ما است. می‌گوید که این شخص الآن به چه احتیاج دارد؟ به این اتفاق. به‌ شرطی که فضا را باز بکند از این اتفاق می‌تواند یاد بگیرد. ولی سبب‌سازی ذهنی شما نمی‌گذارد. درست است؟ تو ز طفلی چون سبب‌ها دیده‌‌ای در سبب، از جهل برچفسیده‌‌ای 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۳) برچفسیده‌‌ای: چسبیده‌ای ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ با سبب‌ها از مُسبِّب غافلی سویِ این روپوش‌ها ز آن مایلی 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۴) چون سبب‌ها رفت، بَر سَر می‌زنی ربَّنا و ربَّناها می‌کُنی 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۵) ما عادت کردیم به سبب. یک چیزی باید باشد که سبب یک چیز دیگر بشود. این سبب ذهنی نمی‌تواند، نردبان وصل شدن به دریای زندگی باشد یا خدا باشد. ولی چون از طفلی، مثلاً ما گریه کردیم، آمدند به ما شیر دادند. ما گریه کردیم، برای ما توپ خریدند. ما دیدیم که به یک علتی مثلاً پول داریم رفتیم بازار گفتیم که فلان چیز را به ما بده، پول را دادیم این را گرفتیم. پس این سبب‌سازی است دیگر. نه؟ هر چیزی که به‌دست می‌آوریم به سببی است. ما چون از طفلی در جهان ذهن سبب‌سازی کردیم، علت و معلول کردیم، یاد گرفتیم که باید سبب‌سازی بکنیم. ولی جهل من‌ذهنی را هم در نظر بگیرید که ارتباط ما با خداوند با سبب‌سازی ذهن نیست. بنابراین با سبب‌سازی از مسبب که خداوند است غافل هستیم و بنابراین همه‌اش این سبب‌سازی‌ها روپوش خداوند است، به‌خاطر همین مایل هستیم به آن. وقتی سبب‌ها می‌روند، امروز گفت وقتی قاطعِ، قطع‌کنندهٔ اسباب‌ها می‌آید و لشکرهای مرگ، سبب‌ها می‌رود، ما بیچاره می‌شویم. ما می‌نشینیم می‌زنیم توی سرمان هِی می‌گوییم خدایا، خدایا، خدایا، منتها این خدایا، باز هم دنبال سبب هستیم. 🔟4️⃣9️⃣ ۴۹ 🔟4️⃣9️⃣

«اسبِ خود را یاوه داند آن جَواد»، آن جوان‌مرد اسب خود را گم‌شده می‌پندارد، اما اسب او را دارد مثل باد با خودش می‌برد. یعنی ما دائماً سوار زندگی هستیم، منتها وقتی می‌آییم روی سطح، توی ذهن، وارد فضای دویی می‌شویم، اسب را گم می‌کنیم. به‌طوری‌که همه‌اش ناله و فغان و جست‌وجو، آن پریشان‌احوال یعنی ما، که آقا اسب ما کو، زندگی کو، خدا کو؟ در ذهن. و در ذهن خدا را به‌صورت جسم جست‌وجو می‌کند. درست است؟ و این غلط است. کآن که دزدید اسبِ ما را کو و کیست؟ اینکه زیرِ رانِ توست ای خواجه چیست؟‌‌ 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۸) آری این اسب است، لیکن اسب کو؟ با خود آ، ای شهسوارِ اسب‌جو 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۹) ما در ذهن می‌گوییم اسب ما را کی دزدیده؟ زندگی ما را کی دزدیده؟ درست است؟ وقتی فضا گشوده می‌شود، شما متوجه می‌شوید که زندگی روی زندگی نشسته. بعد او می‌پرسد فضا را باز کن، یک کسی می‌گوید فضا را باز کن، وقتی فضا را باز می‌کنی، می‌بینی اِ اِ اِ شما سوار زندگی هستید، می‌گوید این‌که پس زیر ران تو است، تو نشستی رویش، این چیست؟ راست می‌گویی‌ ها، حالا آمد ذهن. این اسب است، اما الآن رفتی ذهن، با ذهن که می‌بینی اسب کو؟ اسب نیست. فضا را باز می‌کنی، آری آری من سوار اسب هستم، زندگی روی زندگی سوار است، من به‌سوی خداوند می‌روم. اما رفتم ذهن، اسب کو؟ با ذهن جست‌وجو می‌کنم، می‌خواهم اسب را با ذهنم ببینم. گفت هرچه که به‌وسیلهٔ ذهن وسیله می‌کنید او را ببینید، نمی‌توانید ببینید. او از آن وسیله تو را دور می‌اندازد. حالا به خودت بیا، یعنی فضا را باز کن ببین تو کی هستی. بیدار شو ای شهسوارِ اسب‌جو. یعنی تو شهسوار هستی، یعنی تو خداوند هستی. خداوند در ما درواقع به خودش الآن آگاه است. منتها ما در این سطح و ذهن آن را جست‌وجو می‌کنیم. پس ما شَه‌سوارِ اسب‌جو هستیم. ما سوار هستیم، در ذهن سوار بودنمان را نمی‌بینیم، انطباق هشیاری‌ به‌ هشیاری را نمی‌بینیم، سوار شدن هشیاری‌ به‌ هشیاری را نمی‌بینیم، چون در ذهن به‌وسیلهٔ ذهن جست‌وجو می‌کنیم می‌گوییم «اسب کو؟». پس ما شَه‌سواری هستیم که اگر فضا را باز کنیم می‌فهمیم شَه‌سواریم، هیچ اشکالی نداریم، همین‌طوری با صبر می‌رویم به‌سوی زندگی، با او یکی می‌شویم. ولی وقتی ذهن می‌رویم، اسب‌جو می‌شویم. توجه کردید؟ این‌طوری است. اما اجازه بدهید راجع‌به این مَشک صحبت کنیم. مَشک معمولاً همین ذهن است و اگر فضا را باز کنیم و از فضای گشوده‌شده زندگی بگیریم، یواش‌یواش امروز داستان مثنوی گفت که از مشک سیر می‌شویم یا مشک سیر می‌شود. یک روزی اگر فضا را باز کنیم، متوجه می‌شویم این لحظه ما آن چیزی که وجود دارد کاملاً کافی است، من هم راضی‌ هستم. این معنی کافی بودن را ما باید بفهمیم. این لحظه همه‌چیز کافی است. این کسی دیده‌ست کز یک مَشکِ آب گشت چندین مَشکْ پُر بی‌اضطراب؟ 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۴۹) مَشک،‌ خود روپوش بود و موجِ فضل می‌رسید از امرِ او از بحرِ اصل 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۰) این یک غلامی است که دارد آب می‌برد و مَشکِ او را پُر می‌کنند. با یک مَشک آب مَشک‌های زیادی را پر می‌کنند. یعنی درست شما یک مشک دارید، یک‌دفعه این روپوش است، متوجه می‌شوید که درِ خُم را باز کردید، یک‌دفعه به‌وسیلهٔ این خُم، این دریا، تمام مشک‌ها را چه؟ پر کردید و هر کسی متوجه شد که احتیاجی به مشک ندارد و الآن در این داستان داشتیم گفت که وقتی خداوند رشک می‌کند، غیرت دارد بر چیز‌ها، انسان از مشکِ ذهن می‌پرد به دریا. می‌گوید این را کسی دیده که از یک مشک آب چندین مشک پر بشود بدون اضطراب، بدون نگرانی، بدون پریشانی؟ بله این امکان دارد. وقتی که شما متوجه می‌شوید که مشک روپوش است، این چیزهای ذهنی ما فقط روپوش است ولی در زیر موج فضل است، دانش زندگی است و بخشش زندگی است. از کجا؟ از بحرِ اصل، از دریای اصل ما. امروز هم مولانا می‌گفت که شما باید فضا را باز کنید «کاریزِ اصلِ چیز‌ها» را ببینید. فضا که باز می‌شود در درون شما، شما وصل می‌شوید به قنات یا چشمۀ اصل همه‌چیز، انبار همۀ امکانات، همان زندگی است که از فضای درون شما که باز می‌شود شما زنده می‌شوید به آن، دسترسی پیدا می‌کنید. 🔟4️⃣9️⃣ ۴۸ 🔟4️⃣9️⃣

عقل، پنهان است و ظاهر، عالَـمی صورتِ ما موج و، یا از وی، نَمی‌‌ 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۲) هر چه صورت می‌وسیلت سازدش زان وسیلت بحر، دور اندازدش‌‌ 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۳) تا نبیند دل، دهندهٔ راز را تا نبیند تیر، دورانداز را 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۴) توجه می‌کنید؟ عقل یعنی خداوند در این‌جا عقل کل، که می‌گویید عقل کل که خداوند است یکی است، پنهان است. ظاهر ما، بدن ما، فکرهای ما یک عالمی است. شما بدن دارید، فکر دارید‌. این صورت، این بدن، این ظاهر می‌گوید یک موج یا نَمی‌ از آن دریا است، از آن عقل است. این عقل، عقل من‌ذهنی نیست، عقل کل است. عقل کل را با خداوند شما یکی بگیرید. خداوند، عقل کل، بعد برای کارهای ما البته. بعد شما در ذهن هستید، هرچه سبب‌سازی می‌کنید که بروید به خداوند برسید، بگویید که من این کار را بکنم حتماً به خداوند می‌رسم، با همان وسیله بحر یعنی خداوند شما را دور می‌اندازد. یعنی شما نمی‌توانید صورت را، سبب‌سازی ذهنی را وسیلهٔ رسیدن به خداوند بکنید. پس هیچ‌کدام از این کارهایی که ما به‌وسیلهٔ ذهن می‌کنیم، نمی‌تواند ما را به خداوند برساند. شما آن کار‌ها را نمی‌کنید که به خداوند برسید. تنها چیزی که به ما کمک می‌کند تسلیم است، یا حواسمان روی خودمان باشد که پیغام‌هایی که از زندگی می‌آید به‌صورت اتفاق، در اطرافش فضا باز کنیم یا تسلیم بشویم. تسلیم پذیرش اتفاق این لحظه است قبل از قضاوت و رفتن به ذهن که ما را از جنس همان هشیاری می‌کند که قبل از ورود به این جهان بودیم. یعنی همان اَلَست، قبل از آلوده شدن به همانیدگی‌ها. توجه می‌کنید؟ این اسمش تسلیم است و مرتب گفتیم فضاگشایی هم همین است. برای همین است که آن شعر را همیشه می‌خوانیم. درنگر در شرحِ دل در اندرون تا نیاید طعنه‌ٔ لاتُبْصِرُون 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲) لاتُبْصِرُون: نمی‌بینید. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ پس شما به‌وسیلهٔ ذهن و استدلال، هر وسیله‌ای بسازید، هرجور عمیق فکر کنید، هرچه بنویسید، هرجور عبادتی بکنید، نمی‌توانید به خداوند برسید. برای این‌که با ذهن دارید می‌کنید، مگر تسلیم بشوید. برای همین است که تسلیم این‌قدر مهم است. «بحر، دور اندازدش» یعنی دریای، بحر خداوند را به دریا تشبیه کرده، او شما را از آن وسیلهٔ ذهنی یک لگد می‌زند می‌اندازد دور. چرا؟ برای این‌که از جنس او نشدی بروی به‌طرفش. در یک آیهٔ قرآن هست که راضی و مرضی، برای رفتن به‌سوی او که در غزل هم بود، باید از جنس هشیاری منطبق به هشیاری باشید. راضی و مرضی یکی می‌شود. درست است؟ می‌گوید بیایید به‌سوی من به‌صورت هشیاری‌ای که روی هشیاری منطبق است. فقط تسلیم یا فضاگشایی هشیاری را، اَلَست ما را روی خودش منطبق می‌کند و ما می‌توانیم برویم سمت آن. «تا نبیند دل، دهندهٔ راز را»، پس دل ما به‌عنوان من‌ذهنی، دهندهٔ راز یا خداوند را نبیند. «تا نبیند تیر» که فکر است، تیرانداز را یا «دورانداز را». تیر هیچ‌ موقع تیرانداز را نمی‌بیند. «ما کمان و تیراَندازش خداست»، خداوند تیرانداز است، ما به‌صورت فکر می‌پریم هر لحظه، این فکر نمی‌تواند برود به خداوند برسد. باید جنس اصلی ما، اَلَست ما، هشیاری ما، هشیاری خالص ما در این لحظه به‌اصطلاح در شما تجربه بشود برود به آن سمت. بنابراین تیرِ فکر هیچ موقع تیرانداز را نمی‌تواند ببیند. درست است؟ اما یک مثال دیگری می‌زند. اسبِ خود را یاوه داند وز ستیز می‌‌دوانَد اسبِ خود در راه، تیز 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۵) یاوه: گم‌شده، مفقود، مجاز از سخن هرزه و هذیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ اسبِ خود را یاوه داند آن جَواد و اسبِ خود او را کَشان کرده چو باد 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۶) یاوه: گم‌شده، مفقود، مجاز از سخن هرزه و هذیان جَواد: جوان‌مرد ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ در فغان و جُست‌وجو آن خیره‌‌سر هر طرف، پُرسان و جویان، دربه‌در 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۷) خیره‌‌سر: پریشان و آشفته ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ یاوه: گم‌شده. جواد: جوان‌مرد. خیره‌سر: پریشان و آشفته. درست است؟ اسب زندگی است، ما هم زندگی هستیم، ما هم امتداد زندگی هستیم. در فضاگشایی ما به‌عنوان زندگی سوار زندگی می‌شویم. در ذهن می‌گوییم زندگی گم‌ شده. پس فضا را باز می‌کنیم سوار اسب می‌شویم، یک‌دفعه می‌آییم به ذهن می‌گوییم اسب ما گم‌ شده. می‌گوید انسانِ من‌ذهنی، اسب زندگی را که سوارش است گم‌شده می‌پندارد و ستیزه می‌کند در ذهن. اما اسب را می‌دواند، زندگی را، نیروی زندگی را از این فکر به آن فکر به آن فکر، همین‌طوری پشت‌سرهم فکر می‌کند. اسب را می‌دوانی یا نه؟ بله. 🔟4️⃣9️⃣ ۴۷ 🔟4️⃣9️⃣

می‌گوید آن‌چنان می‌لرزد که دل مادر بر فرزند. بنابراین دستشان را می‌گیرد از طریق این فضای گشوده‌شده به بالا می‌کِشد و الآن به ما می‌گوید که «کِای خداتان، واخریده از غُرور» ، یعنی خداوند راه را برای ما باز کرده که از طریق فضاگشایی از غرور و خودخواهی و کمال‌طلبی یا به‌اصطلاح پندار کمال و ناموس من‌ذهنی خریده ما را با فضاگشایی، گفته که این‌جا جای شما نیست، من شما را آزاد می‌کنم. این‌جا جای موقت بوده، حالا بیا فضا را باز کن، این باغِ فضل و دانشِ خداوند، این باغِ بخششِ خداوند، فضل یعنی بخششِ دانش، هم بخشش هم دانش، نه دانش ذهنی، باغِ دانشِ آن‌وری، این هم خدای بخشنده. این «غفور» برعکسِ تنگ‌نظری ما است که در غزل داشتیم می‌گفت که چه شود اگر؟ به ما یادآوری کرد مولانا تو به خودت روا بدار. ربّ بسیار بخشنده برعکس خوی من‌ذهنی ما است که اصلاً بخشنده نیست، روا نمی‌دارد. شما روا می‌دارید؟ شما می‌خواهید برگردید؟ شما الآن متوجه شدید که یک چاه شوری در درونتان همین الآن بکَنید. چرا می‌گوید چاه شور؟ که شما نروید بگویید که‌ ها! چرا چاه من همه‌اش شیرین نیست؟ چاه به‌تدریج شیرین می‌شود. هر چقدر بیشتر فضا را باز می‌کنید، یواش‌یواش ناخالصی‌هایی که از چشمه‌های همانیدگی می‌ریزد، کمتر می‌شود. «آب شور» یعنی‌ که هنوز شما یک سری درد دارید، از آن‌ها قاطی است. شما فضا را باز کردید ولی هنوز درد‌ها می‌ریزد آن تو. یواش‌یواش این درد‌ها از بین خواهد رفت، دست شما را خداوند می‌گیرد بالا می‌کشد. درست است؟ بعد از این‌تان برگ و رزقِ جاودان از هوایِ حق بُوَد، نه از ناودان 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۲۸) چون‌که دریا بر وسایط رشک کرد تشنه چون ماهی، به ترکِ مَشک کرد 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۲۹) وسایط: وسایل ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ بعد از این‌که شما پشیمان شدید، از ذهن آمدید به این فضای گشوده‌شده، بفرمایید نوا و برگ، آن غذا و برکت جاودان را، همیشه‌زنده را بخورید. یعنی همیشه زنده هستید و از خداوند غذا می‌گیرید. دیگر وابستگی‌تان به دنیا از بین رفت. «بعد از این‌تان برگ و رزقِ جاودان»، «از هوایِ حق بُوَد» یعنی از مرتب فضاگشایی و خواستنِ خداوند است، نه از ناودان ذهن، نه از ناودان همانیدگی‌ها. پس ناودان همانیدگی‌ها تعطیل شد، فضا گشوده شد و هر لحظه شما می‌گویید به خودتان که من زندگی را می‌خواهم و غذای آن را، غذای ذهن نمی‌خواهم دیگر. درست است؟ حالا اگر این فضا گشوده بشود، گشوده بشود، گشوده بشود، گشوده بشود، یواش‌یواش که وقتی به‌قول غزل «گلِ حقیقت» گشوده شد، شما دیدید، متوجه می‌شوید که خداوند بر وسایط، یعنی آن فرم‌های ذهنی، فکر‌ها، اسباب که آن‌جا در ذهن هست، شما استفاده می‌کنید و مرکزتان می‌کنید برای سبب‌سازی، به آن‌ها غیرت دارد. آن‌ها را با تیر می‌زند، خوشش نمی‌آید. دریا یعنی خداوند، بر وسایط یعنی بر وسیله‌ها. وسیله‌هایی که شما در ذهن دارید به‌کار می‌برید به‌جای قضا و کُن‌فَکان، به آن‌ها غیرت دارد. «رشک کرد» یعنی خوشش نمی‌آید، غیرت دارد. «چونکه دریا بر وسایط رشک کرد»، وقتی فضاگشایی کردید، چاه را کَندید، دیگر از بیرون آب نخواستید، یک‌دفعه متوجه می‌شوید که اِ اِ اِ اِ خداوند خوشش نمی‌آید من چیز‌ها را بیاورم مرکزم، بر‌حسب آن‌ها ببینم و سبب‌سازی کنم. تشنه که شما هستید مثل ماهی از مَشک ذهن می‌پرید می‌روید دریا. توجه کردید؟ اما می‌خواهیم راجع‌به مَشک و این‌ها چند‌تا مطلب بخوانیم. ولی اجازه بدهید چند بیت بخوانم برایتان متوجه بشوید که وقتی فضاگشایی می‌کنیم، هشیاری روی هشیاری سوار می‌شود در ما، و ما مستقل می‌شویم از دنیا. همین‌که می‌رویم ذهن، این هشیاری گم می‌شود و ما می‌افتیم به دویی و می‌خواهیم با ذهن ببینیم. پس بنابراین حواسمان باید جمع باشد که مرتب فضاگشایی کنیم. هیچ‌چیزی نباید بیاید به مرکز ما. یعنی این بیت خیلی مهم است. [اشاره به ابیات ۳۶۲۸ و ۳۶۲۹ دفتر ششم مثنوی] شما دیگر فهمیدید پس از یک مدتی که هرچه را می‌گذارید مرکزتان، زندگی با تیر می‌زند. هرچه را که وسیله می‌کنیم برای سبب‌سازی، به‌جای قضا و کُن‌فَکان، به‌جای این‌که زندگی خردش را به‌کار ببرد، شما صنع داشته باشید، آفریدگاری داشته باشید، متوجه می‌شوید که زندگی رَشک می‌کند، شما می‌پرید به فضای گشوده‌شده، برنمی‌گردید. اولِ این قسمت از مثنوی توضیح دادیم. گفت علامتش این است که دوباره به «دارُالْغُرور» برنمی‌گردد، «تجافی» می‌کند، اصطلاحش تجافی بود. مثل آن شاهی که رفت که همین‌طور کیخسرو را هم که مثال زدیم. درست است؟ که شاهی هم باشد نباید بیاید. بعد می‌گوید: 🔟4️⃣9️⃣ ۴۶ 🔟4️⃣9️⃣

و همین‌طور من به‌طور خلاصه توضیح دادم که سیاوش در توران‌زمین یک شهری می‌سازد و این شهر همان شهری است که شاید ما هِی مرتب فضا باز می‌کنیم تا انعکاسش در بیرون ساخته بشود. انعکاس فضای گشوده‌شده در بیرون، شهر سیاوشیِ شما است، شما می‌سازید. البته می‌بینید که اگر این شهر به‌وسیلهٔ شما ساخته بشود که سبز و خرم است برای این‌که فضای گشوده‌شده ساخته نه من‌ذهنی، این مورد حسادت من‌های ذهنی قرار خواهد گرفت. برای همین است که خاموشی شرط است، شرط موفقیت ما است. اگر شما روی خودتان کار می‌کنید و شهر سیاوُشی را دارید می‌سازید، باید جار نزنید که بیایید من شهر سیاوُشی ساختم، شما تماشا بکنید. و شما می‌دانید که من‌های ذهنی نسبت‌به شهر سیاوُشی حسود هستند. افراسیاب می‌خواهد کل ایران را بگیرد. یعنی چه؟ یعنی تمام خیر را از جهان برکَنَد به‌طور کلی. ایران مرکز خیر است، مرکز راستی است، البته در شاهنامه، مرکز یاری است، پایتخت یاری است، می‌خواهد این را منقبض کند.خب دیدید که کیخسرو چه‌کار می‌کند و این‌ها، و افراسیاب را می‌کُشد. خلاصه شهر سیاوُشی ممکن است همان چیزی است که بشر دنبالش بوده به‌نام مدینهٔ فاضله، ولی چون با ذهن ساخته، من‌ذهنی هر لحظه با عملِ خودش آن شهر را فاسد می‌کند. عمل یا وسیله هدف را فاسد می‌کند؛ به‌وسیلهٔ من‌ذهنی عمل کردن هدف ما را فاسد می‌کند. مثلاً دو نفر ازدواج می‌کنند و می‌دانند که دنبال عشق می‌گردند، گرمای خانوادگی می‌گردند، بچه‌های خوبی تربیت کنند، به همدیگر کمک کنند، همهٔ این‌ها، ولی چون به‌وسیلهٔ من‌ذهنی عمل می‌کنند، وسیله آن هدف را فاسد می‌کند. لحظه‌به‌لحظه در حال فاسد کردن‌ هستیم، هیچ موقع به آن‌جا نمی‌رسیم. ولی اگر فضا باز بشود، باز بشود، انعکاس این فضای گشوده‌شده در بیرون، همین مدینهٔ فاضله هست، شهر سیاوُشی است که به‌وسیلهٔ من‌های ذهنی مورد حسادت قرار می‌گیرد. خلاصه، یادم افتاد توضیح بدهم. پس بنابراین رُستم در داستان بله سودابه را از گیسِش بیرون می‌کِشد و می‌کُشد. حالا، می‌گوید که «هم خر و خرگیر این‌جا در گِلند» در این فضای ذهن غافل‌اند، در فضای گشوده‌شده از نگاه زندگی و خداوند آفل‌اند. آفل‌اند یعنی از جنس جسم‌اند. شما برای یکی شدن با خداوند باید از جنس او بشوید نه آفل. جنس من‌ذهنی جنس آفل است، از جنس چیزهای گذر‌ا بودن. و الآن دارد می‌گوید «جز کسانی را که واگردند از آن»، یعنی از این ذهنِ همانیده بیایند فضا را باز کنند و در این فضای گشوده‌شده که بهارِ فضل، فضل یعنی دانش و بخشش ایزدی، از خزان یعنی از فضای ذهن، فضای ذهن فضای خزان است که انسان را پژمرده می‌کند، «توبه آرَند»، برگردند از ذهن. در اولِ این قسمت هم این بود که گفت که علامت زنده شدن به نور این است که دیگر از فضای ذهن دوری کنند، به آن‌جا نروند. برگردند از فضای ذهن به این فضای گشوده‌شده، توبه بکنند و خداوند توبه‌پذیر است و فضا را باز کنند، امر او را از طریق فضای گشوده‌شده بگیرند، امر خداوند را و او بهترین فرمانده یا فرمانروا است، نه من‌ذهنی نه شیطان. دیدید که شیطان به‌وسیلهٔ من‌ذهنی به ما می‌گوید برو ستیزه کن، برو رستمی، مردانه باش من می‌آیم کمک می‌کنم. ولی همین‌که افتادیم توی دردسر و خندق و مسئله و چالش، می‌گوید من از تو متنفرم. درست است؟ چون بر‌‌آرند از پشیمانی حَنین عرش لرزد از اَنینُ‌ الْـمُذْنِبین 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۲۵) حَنین: ناله اَنینُ الْـمُذْنِبین: نالهٔ گنه‌کاران ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ آنچنان لرزد، که مادر بر وَلَد دستشان گیرد، به بالا می‌کَشَد 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۲۶) کِای خداتان وا‌خریده از غُرور نَک ریاضِ فضل و، نَک رَبِّ غفور 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۲۷) ریاض: باغ، بوستان غَفور: بسیارآمرزنده، از صفات خداوند ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ حنین یعنی ناله. اَنینُ‌ الْمُذْنِبین یعنی نالهٔ گنه‌کاران. یعنی ما پشیمان بشویم، تأسف بخوریم که در ذهن بودیم. الآن دیگر نمی‌خواهیم برویم، ولو این‌که آن همانیدگی شاهی باشد. ریاض یعنی باغ. غفور یعنی بسیار آمرزنده، از صفات خداوند است. پس می‌گوید انسان‌ها وقتی این ابیات را خواندند و پشیمان شدند که این‌همه همانیده بودند، از طریق همانیدگی‌ها دیدند و این چاه آب شیرین را در درونشان با فضاگشایی نکندند، همیشه از همانیدگی‌ها آب می‌دزدیدند، وقتی پشیمان بشوند که این‌طوری زندگی کرده‌اند و نالهٔ واقعی بیاورند از تهِ دلشان، می‌گوید که «عرش لرزد»، عرش درواقع نماد خداوند است. می‌گوید خداوند واقعاً دلش به تپش درمی‌آید می‌لرزد از نالهٔ گنه‌کاران که من پشیمان شدم می‌خواهم برگردم. 🔟4️⃣9️⃣ ۴۵ 🔟4️⃣9️⃣

توجه کنید، من شما را نصیحت نمی‌کنم، من این شعرها را می‌خوانم، از بزرگان مطلب می‌خوانم، شما گوش می‌دهید، خودتان را راهنمایی می‌کنید. بزرگان ژاژدرمان‌گر نیستند، مولانا ژاژ‌درمان‌گر نیست، حرف بیهوده نمی‌زند. خَلاص یا خِلاص یعنی آزادی از ذهن، دردهای آن، از سنگسار، از گیجی، که امروز بود «که ز فکرت دقیقه خللی است در شقیقه» از این خلل، از این عیب‌های من‌ذهنی. و «فَوز» هم یعنی رستگاری، رستگار شدن یعنی به خدا زنده شدن، مرکز را عدم کردن. پس بنابراین از رهایی از ذهن و دردها و رستگار شدن باید چشم بپوشند، کی‌ها؟ آن‌هایی که نادان هستند، من‌ذهنی ضعیف هستند، و آن‌هایی که من‌ذهنی قوی هستند که من‌ذهنی ضعیف را فریب می‌دهند. بعد یک مطلب قوی‌تری می‌گوید. خب این آیه را خواندم: «وَإِذَا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ ۚ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ ۚ وَلَبِئْسَ الْمِهَادُ» «و چون به او گويند كه از خدا بترس، خودخواهى‌اش او را به گناه كشاند. جهنم، آن آرامگاه بد، او را بس باشد». 🌴(قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۲۰۶) «و چون به او بگویند که از خدا بترس،» یعنی به هر کدام از ما بگویند که مواظب باش چیزها را به مرکزت نیاوری، ما گوش نمی‌دهیم، چون پندار کمال و خودخواهی داریم، می‌گوییم «من بلدم، من می‌دانم»، و همین خودخواهی ما سبب می‌شود که ما برویم ره‌زده یا ره‌زن بشویم، یعنی مرکزمان جسم بشود. مرکزِ جسم یعنی پوشاندن خداوند، مرکزِ عدم یعنی تماس با او. بنابراین جهنم یعنی فضای ذهن و درد که هر لحظه منقبض بشویم و دردها ما را بمباران کنند، جای ما است. درست است؟ دوباره قوی‌تر از آن را می‌گوید. می‌گوید: هم خر و خرگیر این‌جا در گِلند غافلند این‌جا و آن‌جا آفلند 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۲۲) جز کسانی را که وا‌گردند از آن در بهارِ فضل آیند از خزان 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۲۳) توبه آرند و، خدا توبه‌پذیر امرِ او گیرند و، او نِعْمَ‌الْـاَمیر 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۲۴) نِعْمَ اْلاَمیر: نکو فرمانرواست. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ «نِعْمَ اْلاَمیر» یعنی نکو‌فرمانرواست، یعنی بهترین فرمانروا همین خداوند است که با فضاگشایی به شما فرمانروایی می‌کند. پس کسی که خر می‌شود و کسی که خر می‌گیرد، هر دو در گِل همانیدگی هستند. هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید من خر شده‌ام، بروید یقه خرگیر را بگیرید. در این فضای ذهن «غافلَند» برای این‌که برحسب همانیدگی‌ها می‌بینند. آن‌جا در فضای گشوده‌شده که اسمش را گذاشت «دارُالْسُّرور»، این فضای ذهن را گذاشت «دارُالْغُرور» یعنی فضا یا خانهٔ فریب، برای این‌که برحسب همانیدگی‌ها می‌بینیم، آن‌جا را که فضای گشوده‌شده است، گفت خانهٔ سرور، خانهٔ شادی، خانهٔ آرامش. این‌جا غافلند، آن‌جا آفلند، برای این‌که از جنس جسم هستند. و شما می‌دانید از جنس جسم بشویم دنیا ما را شکار می‌کند. در برنامهٔ ۱۰۴۸ فردوسی این را به ما گفت، گفت هر کسی از جنس دنیا بشود، دنیا او را شکار می‌کند. درضمن در این بِرِیک (زمان استراحت :Break) که بنده شام رفتم، یک کسی خیلی حساسیت به خرج داده که رُستم رفته پیش کیکاووس و سودابه را بیرون کشیده، یعنی از گیس‌هایش گرفته و بیرون کشیده و با خنجر دو‌ نیم کرده، آیا این درست است؟ و شاه چه گفته؟ اتفاقاً من سه بیت آوردم برای شما بخوانم. تهمتن برفت از بر تختِ اوی سوی خانِ سودابه بنهاد روی ز پرده به گیسوش بیرون کشید ز تختِ بزرگیش در خون کشید به خنجر به دو نیم کردش به راه نجنبید بر تخت کاووس‌شاه 💐(فردوسی، شاهنامه، داستان سیاوش) شاید خانم بوده پرسیده که پس این کاووس چه گفت شاه بوده. پس می‌بینید فردوسی می‌گوید «نجنبید بر تخت کاووس شاه». البته ما باید دقیق‌تر بخوانیم ببینیم واقعاً منظور فردوسی از این سودابه فقط زن کیکاووس است یا یک جنبه‌ای از کیکاووس است که سبب این گرفتاری‌ها می‌شود. 🔟4️⃣9️⃣ ۴۴ 🔟4️⃣9️⃣

برنامهٔ گنج حضور را ادامه می‌دهم. همین‌طور که ملاحظه فرمودید، در این قسمت مولانا فرمودند که ما باید فضا را باز کنیم و وَلو یک چاه آب شور از درونمان به زندگی بزنیم. یعنی وَلو این آب ناخالصی دارد، باید مرکزمان را عدم کنیم و وصل بشویم به زندگی، هیچ راه دیگری برای ما وجود ندارد. مخصوصاً اگر منظور آمدن به این جهان را زنده شدن به خاصیت‌های بی‌نهایت و ابدیت خداوند بدانیم، که همین‌طور هست، جز این‌که از طریق درون و فضاگشاییِ درون به او زنده بشویم و به این ترتیب مسائل ما حل بشود، چه فردی چه جمعی هیچ راه دیگری نداریم. و هم این‌جا، هم جاهای دیگر گفتند که اگر این مرکز شما به‌وسیلهٔ بزرگ‌ترین مقام این‌دنیایی اِشغال شده، باید رها کنید، یعنی همانیدگی را رها کنید، ولی ما نمی‌کنیم. یکی از بهانه‌های ما این است که می‌گوییم ما را فریب دادند، ما مظلوم هستیم. مولانا می‌گوید که این بهانهٔ مظلوم بودن به‌اندازهٔ ظالم بودن است از نظر کاربرد. خداوند به شما توجه نخواهد کرد که شما را یکی دیگر فریب داده، باید فضا را باز کنید و وصل بشوید به زندگی اگر انسان هستید، هیچ راه دیگری وجود ندارد. همان‌طور که دیدید، مثال کیخسرو را زدیم که پادشاهی را رها کرد. مثال اسفندیار را زدیم که از کیخسرو یاد نگرفت، با پادشاهی همانیده شد و حتی یک روز هم پادشاه نشد و زندگی‌اش را از دست داد. و همین‌طور به‌علت بودن همانیدگی با پادشاهی، پرید از جای بلند و زندگی‌اش را از دست داد‌. و مخصوصاً یک بار به‌خاطر پادشاه شدن دین را ترویج داد و این مطلب او را به بند کشاند، در حالتی که باید سبب آزادی‌اش می‌شد. شاید فردوسی می‌خواهد نشان بدهد که اگر به‌خاطر یک همانیدگی، یک چیزی که در مرکزتان هست، از جنس جسم است، بخواهید به کارهای معنوی بپردازید، هیچ ارزش ندارد و ما این کار را می‌کنیم. ما کارهای معنوی را یا عبادت خدا را فقط برای به‌دست آوردن چیزهای مادی می‌کنیم. و عرض کردم، می‌گوید من‌ذهنی یکی از راه‌های فریبش این است که می‌گوید که تو خودت را به مظلومیت بزن، بگو من یک من‌ذهنی ضعیف بودم، یک من‌ذهنی قوی و زرنگ مرا فریب داد. به هر حال جای شما و جای فریب‌دهنده در جهنم ذهن است، و هیچ‌کدام از شما به رستگاری یعنی زنده شدن به زندگی، رسیدن به آن منظوری که آفریده شده‌اید و خلاص شدن از ذهن، نخواهید رسید. دوباره می‌خوانم این سه بیت مهم را: فاعل و مفعول در روزِ شمار روسیاه‌اند و حریفِ سنگسار 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۱۹) رَه‌زَده و، رَه‌زن یقین در حکم و داد در چَهِ بُعدند و در بِئْسَ الْمِهاد 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۲۰) رَه‌زَده و رَه‌زن: گمراه و گمراه‌کننده بِئْسَ الْمِهاد: بد جایگاهی است، منظور دوزخ است. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ گول را و، غول را کو را فریفت از خِلاص و فَوز می‌باید شِکیفت 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۲۱) فَوز: رستگاری ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ «شِکیفت» یعنی باید صرف‌نظر کند. «فاعل و مفعول» یعنی کسی که گول می‌زند، مثلاً یک کسی می‌گوید من مراد هستم، دَه هزار نفر مُرید من بیایید بشوید، مرا بپرستید. دَه هزار نفر هم مرید هستند، او را می‌پرستند. آن مراد، آن رئیس که من‌ذهنی دارد، آن فاعل است، بقیه مفعول هستند. «در روز شمار» یعنی در این لحظه هر دو به‌وسیلهٔ دردها بمباران خواهند شد. «روسیاه‌اَند» یعنی روی زندگی را ندارند، فضا را باز نکرده‌اند. «حریف سنگسار» یعنی سنگسار دردها هستند. بعد تأکید می‌کند «رَه‌زده و رَه‌زن»، کسی که رَه‌زن است مردم را گول می‌زند، رَه‌زن همان است که درمان ژاژ را پیشنهاد می‌کند، با من‌ذهنی حرف می‌زند، یک عده‌ای هم رَه‌زده می‌شوند، برای این‌که به ژاژ‌های او گوش می‌دهند و قبول می‌کنند، و این ژاژ آن‌ها را هدایت می‌کند. «یقین» خیلی واژهٔ مهمی است این‌جا، می‌گوید شک نکنید «در حکم و داد»، یعنی در عدل خداوند و حکمش. این لحظه حکم خداوند و اجرای عدلش این است که تو دور از او بمانی. و دور از خداوند یعنی مرکزت جسم باشد. چاه بُعد یعنی چاه همانیدگی، چاه دوری و وضع خرابش در ذهن همانیده میان دردها و لجن همانیدگی‌ها. دوباره تأکید می‌کند «گول» یعنی احمق و «غول» را که آدرس غلط می‌دهد، او را می‌فریبد، این دو نفر، در این جهان یا غول هست یا گول. یا یک آدم نادان هست در این جهان، یا غولی که او را فریب داده، گروه گروه. یعنی در این جهان می‌دانید که ‌من‌های ذهنی فریب می‌دهند، درمان‌گرهای ژاژ هستند و می‌گویند ما درد شما را خواهیم چید، درد را نمی‌چینند. درست است؟ شما الآن ببینید که یک آدم رَه‌زده هستید، گول هستید، نادان هستید، فریب خورده‌اید؟ یا خودتان آدرس غلط به مردم می‌دهید؟ من‌ذهنی دارید ولی آن‌ها را نصیحت می‌کنید؟ 🔟4️⃣9️⃣ ۴۳ 🔟4️⃣9️⃣

برنامه شماره ۱۰۴۹ گنج حضور فایل صوتی - بخش‌ چهارم (پخش زنده) https://t.me/GanjeHozourMessages

برنامه شماره ۱۰۴۹ گنج حضور فایل تصویری - بخش‌ چهارم (پخش زنده) https://t.me/GanjeHozourMessages

💠💠💠پایان بخش سوم💠💠💠

خلاصه، «هَی، بیآ من طمع‌ها دارم ز تو»، ما به شیطان می‌گوییم که ما را فرستادی به جنگ، فکر کردیم می‌توانیم شکست بدهیم، بابا بیا کمک کن! شیطان می‌گوید برو‌ برو من بیزارم ز تو، تو ز عدل کردگار نترسیدی! چه‌جوری نترسیدی؟ تو به‌جای کردگار یعنی خداوند من را گذاشتی مرکزت، حرف‌های من را شنیدی فضا را باز نکردی حرف او را بشنوی. برو من از خدا می‌ترسم، از من دست بردار. و خداوند به شیطان می‌گوید خب گولش زدی؟ او از راه درست و خیر جدا شد، تو هم شیطان نخواهی رهید، با این تزویر‌ها رها نخواهی شد. فاعل و مفعول در روزِ شمار روسیاهند و حریفِ سنگسار 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۱۹) رَه‌زَده و، رَه‌زن یقین در حکم و داد در چَهِ بُعدند و در بِئْسَ الْمِهاد 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۲۰) رَه‌زَده و رَه‌زن: گمراه و گمراه‌کننده بِئْسَ الْمِهاد: بد جایگاهی است، منظور دوزخ است. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ گول را و، غول را کاو را فریفت از خِلاص و فَوز می‌باید شِکیفت 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۲۱) فَوز: رستگاری ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ دوباره: فاعل و مفعول در روزِ شمار روسیاهند و حریفِ سنگسار 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۱۹) رَه‌زَده و، رَه‌زن یقین در حکم و داد در چَهِ بُعدند و در بِئْسَ الْمِهاد 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۲۰) رَه‌زَده و رَه‌زن: گمراه و گمراه‌کننده بِئْسَ الْمِهاد: بد جایگاهی است، منظور دوزخ است. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ گول را و، غول را کو را فریفت از خِلاص و فَوز می‌باید شِکیفت 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۲۱) فَوز: رستگاری ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ رَه‌زَده و رَه‌زن یعنی گمراه و گمراه‌کننده. بئسَ الْمِهاد: بد جایگاهی است، منظور دوزخ است. فوز یعنی رستگاری. و این هم آیهٔ قرآن است: «وَإِذَا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ ۚ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ ۚ وَلَبِئْسَ الْمِهَادُ» «و چون به او گويند كه از خدا بترس، خودخواهى‌اش او را به گناه كشاند. جهنم، آن آرامگاه بد، او را بس باشد». 🌴(قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۲۰۶) «و چون به او گویند از خدا بترس» یعنی غیر از خدا همانیدگی را به مرکزت نیاور، «خودخواهی‌اش او را به گناه کشاند.» یعنی چیزها را بیاورد به مرکزش، «جهنم، آن آرامگاهِ بد» یعنی همین فضای ذهن «او را بس باشد.». پس بنابراین، مولانا می‌گوید چه شما انسان باشید گول شیطان را بخورید، چه شیطان باشید، چه فاعل باشید چه مفعول، چه گول‌زننده باشید چه گول‌خورده، هر دو ذهن هستند. اگر کسی فضا را باز کند گول نمی‌خورد، عمل رویَش واقع نمی‌شود. هر عملی روی شما واقع می‌شود که می‌گویید سرم کلاه رفت، گول خوردم، تقصیر خودت است. «فاعل و مفعول در روزِ شمار» که این لحظه است، قیامت است، یعنی در این لحظه، روسیاه هستید و سنگ‌های درد به شما خواهد خورد. کسی که راهش زده می‌شود، آن کسی که راه می‌زند، در حکمِ دادِ خداوند، یعنی در عدل و حکم خداوند، در چاهِ دوری هستند، توی ذهن هستند، و در «بئسَ الْمِهاد». بئسَ الْمِهاد یعنی همین ذهن پر از درد و همانیده، یعنی جهنم. آدم احمق و آدم غول یا گول‌زننده که او را می‌فریبد، چه فریب‌خورده چه فریب‌دهنده، هر دو باید از آزاد شدن و رستگاری خداحافظی کنند، یعنی به آزادی و رستگاری نخواهند رسید. پس چه بخواهید گول بزنید چه گول بخورید بعداً نمی‌توانید شکایت کنید من که تقصیری نداشتم و سرم کلاه گذاشتند، من سواد نداشتم. شما باید فضا را باز کنید به زندگی زنده بشوید تا به آزادی و رستگاری برسید و‌گر‌نه نمی‌توانید بهانه بگیرید که تقصیر من نیست من را فریب دادند. بقیه را در قسمت چهارم ادامه خواهیم داد. 🔟4️⃣9️⃣ ۴۲ 🔟4️⃣9️⃣

نفْس و شیطان هردو یک‌ تن بوده‌اند در دو صورت خویش را بنْموده‌اند 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳) هر کسی من‌ذهنی دارد زیر سلطهٔ شیطان است. شیطان می‌گوید به من‌ذهنی برو جنگ کن، من جانم را فدای تو می‌کنم. هم موقعِ ساپورتِ تو، تقویت تو، هم اگر هم یک موقع زخمی شدی در بهبودی تو، درست کردن وضع تو. تو اصلاً رستم هستی، شیر هستی، بابا مردانه باش، برو جلو. پس می‌آورد سوی کفر، سوی کفر یعنی پوشاندن خداوند، زنده شدن به شیطان، از این فریب‌ها. درحالی‌که او جوال خُدعه و مکر و زیرکی است. حقه‌بازی و فریب و زیرکی است این شیطان، همین‌طور من‌ذهنی. دیدن برحسب همانیدگی‌ها این بلا را سر ما می‌آورد. یادمان باشد شروع کردیم این قسمت را، این‌که یک چاه شوری از درون بهتر از دیدن برحسب همانیدگی‌ها. دیدن برحسب همانیدگی‌ها ما را به جنگ خواهد آورد و شیطان از آن‌ور ما را تحریک می‌کند که برو شیری، رستمی، بابا من پشت تو ایستادم. همین‌که شروع کنیم به اقدام، می‌‌افتیم توی مسئله. «خندق فتاد» یعنی مسئله، افتادیم توی این مسئله. خب می‌آید کمک می‌کند؟ نه شروع می‌کند به قاها قاهِ خنده، شیطان. خب پس چه شد بیا! می‌گوید نه کمک نمی‌کنم. هَی، بیآ من طمع‌ها دارم ز تو گویدش: رُو رُو که بیزارم ز تو 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۱۶) تو نترسیدی ز عدلِ کردگار من همی‌ ترسم، دو دست از من بدار 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۱۷) گفت: حق خود او جدا شد از بِهی تو بدین تزویرها هم کی رَهی؟ 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۱۸) بِهی: خوبی، نیکی، سعادت، نیکبخت ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ بِهی یعنی خوبی، نیکی، سعادت. درست است؟ هی ما می‌گوییم به شیطان که بیا بابا من انتظار دارم توقع دارم که به من کمک کنی. از چه کسی کمک می‌خواهیم؟ از نماینده‌اش که همین من‌ذهنی است. بیا کمک کن! من فکر می‌کردم تو کمک می‌کنی به من، من الآن دارم شکست می‌خورم، دارم از بین می‌روم، افتاده‌ام. یادتان است در برنامهٔ ۱۰۴۸ گفتیم یکی می‌رود مثل بز کوهی از کوه به بالا، و اسفندیار همین‌طور شد. از کوهِ شاهی، همانیدگی، می‌رفت بالا. گفت بز کوهی می‌رود بالای کوه که آن‌جا نه پای آدم‌ها می‌رسد شکارش کنند نه حیوانات وحشی، راحت آن‌جا شکار کند. ولی کسی که می‌رود بالای کوهِ همانیدگی، که درواقع کوه فریب است، از آن‌جا، از بالای کوه یک چیز عجیب و غریبی می‌بینید چون قضای آسمان ولش نمی‌کند کسی که برود بالای یک همانیدگی یا فکر به‌جای فضا‌گشایی. توجه کنید، همه‌اش داریم می‌گوییم که این ژاژ و فکر کردن برحسب یک همانیدگی، یک باور، گذاشتن باور در مرکز به‌جای فضا‌گشایی و گذاشتن عدم در مرکز، چه فرقی دارد. یک کسی که رفته بالای کوهِ فکر و از آن بالا یک‌دفعه مثل اسفندیار شاهی را می‌بیند. اگر اسفندیار پسر شاه نبود شاهی را نمی‌دید. یک بچهٔ کشاورز که نمی‌رود بگوید من می‌خواهم شاه بشوم اگر شاه نشوم من خوشبخت نیستم. از آن بالا این دیده می‌شود. و چند بار خلاصه می‌گوید بز کوهی می‌رود بالای کوه و همیشه بالای کوهِ فکر همانیده چشم‌های آدم سیاهی می‌رود و فاصله را نمی‌بیند و بز کوهی می‌رود آن بالا، یک‌دفعه بالای آن یکی کوه یک دانه بز ماده می‌بیند. و فکر می‌کند فاصله دو متر است، برای این‌که چشمش سیاهی می‌رود. دویست متر، دو کیلومتر را دو قدم می‌بیند. در‌نتیجه می‌پرد. وقتی می‌پرد می‌افتد پایین. یادتان باشد اسفندیار دو سه بار پرید، ولی نمرد. در پرش آخر مرد. اسفندیار رفته بود بالای کوهِ همانیدگی با شاهی، به پدرش می‌گفت، از آن‌جا شاهی، جانشین پدر شدن، دیده می‌شد. به‌نظر می‌آید دو متر بود، ولی دو متر نبود. یک بار فرستاد به جنگِ اَرجاسْبِ تورانی، شکست داد آن را و آمد. در‌واقع افتاد ولی نمرد، ممکن بود بمیرد. یک بار رفت بعداً دین «بِهی» یا زردشت را رواج بدهد، خب آدم‌کُشی کرد در آن‌جا برگشت خلاصه، به‌خاطر یک همانیدگیِ مادی دین را رواج می‌داد و بلافاصله بعد از فارغ شدن پدرش شاهی را نداد، دوباره پرید ولی این دفعه نمرد، ولی به بند کشیده شد. نفهمید چرا به بند کشیده شد. بعد از قضای روزگار، حتی به بند کشیده شدن هم باز هم حالش را جا نیاورد که بابا من این شاهی را ول کنم. و بعد دوباره یک مِهری که به برادرش داد او را آزاد کرد، رفت دوباره به جنگ اَرجاسْبِ تورانی شکستش داد. یعنی باز هم پرید. ممکن بود بمیرد از بالای کوه، نمرد، برگشت. برگشت پدرش گفت حالا برو خواهر‌هایت را آزاد کن، دوباره پرید به‌خاطر شاهی. ممکن بود در هفت‌خوانی که بود کشته بشود، دوباره کشته نشد. از بالای این کوه پرید بالای آن کوه دوباره دویست متر بود دو متر دید پرید افتاد پایین، ولی دوباره نمرد. دفعهٔ آخر پدرش گفت برو دستِ رستم را ببند بیار پیش من، این دفعه پرید دیگر مرد. یک چند بار که می‌پری نمی‌میری بهتر دیگر نپری. 🔟4️⃣9️⃣ ۴۱ 🔟4️⃣9️⃣

من‌ذهنی ما کارخانهٔ تولید درد است، به ما می‌گوید که بین تو و غم‌ها ده‌تا کوه فاصله می‌اندازم، یعنی کو حالا غم بیاید به تو برسد! اما وقتی سپاه غمی که او ایجاد کرده بود آمد، دهانش را بسته، هیچ حرف نمی‌زند. اصلاً نمی‌گوید من تو را می‌شناسم، دیده‌ام. جالب نیست؟ حق پیِ شیطان بدین‌سان زد مثل که تو را در رزم آرَد با حِیَل 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۱۰) حِیَل: حیله‌ها ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ که تو را یاری دهم، من با تواَم در خَطَرها پیشِ تو من می‌دوم 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۱۱) اِسْپَرَت باشم گَهِ تیرِ خدنگ مَخْلَصِ تو باشم اندر وقتِ تنگ 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۱۲) خدنگ: نوعی درخت است که چوب محکم دارد. مَخْلَص: گریزگاه، محل خلاصی ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ حِیَل یعنی حیله‌ها. خدنگ نوعی درخت است که چوب محکم دارد و تیر را از آن می‌ساختند. مَخْلَص: گریزگاه، محل خلاصی. پس می‌گوید خداوند به این دلیل مَثَل به شیطان زده. شیطان چه‌کار می‌کند؟ که نماینده‌اش همین من‌ذهنی است، که ما را با حیله‌ها به رزم درمی‌آورد. یک کاری می‌کند که ما با هم چه‌کار کنیم؟ دعوا کنیم. چه می‌خواهد من و همسرم باشد، من و بچه‌ام باشد، من و مردم باشد یا بین دوتا ملت باشد. تحریک می‌کند، جمع را حتی، به جنگ برود. چه‌جوری تحریک می‌کند؟ «که تو را یاری دهم، من با تواَم»، بفرما، من به تو کمک خواهم کرد. پس آن کسی که جنگ را شروع می‌کند به او می‌گوید برو جلو، نترس، من به تو کمک خواهم کرد. «در خَطَر‌ها پیشِ تو» خواهم دوید، شیطان می‌گوید. سِپَر تو خواهم شد، موقعی که تیر سختِ خدنگ می‌آید. درست است؟ تیرها را از خدنگ می‌ساختند. همان‌طور که در برنامهٔ ۱۰۴۸ دیدیم تیر‌های رستم به اسفندیار اثر نمی‌کرد، ولی تیرِ خدنگِ اسفندیار رستم را زخمی کرد. تیرِ خدنگ: چوب سخت. و «مَخلَصِ تو» هستم، بگریز به آغوش من، شیطان می‌گوید، موقعی که به تنگی رسیدی من تو را در آغوش می‌گیرم. امروز غزل می‌گفت خداوند ما را در آغوش بگیرد باید، نه شیطان. و الآن بیشینهٔ انسان‌ها را چه کسی در آغوش گرفته؟ شیطان. درست است؟ اما این‌جا یک آیه هست: «وَإِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ وَقَالَ لَا غَالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَإِنِّي جَارٌ لَكُمْ ۖ فَلَمَّا تَرَاءَتِ الْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلَىٰ عَقِبَيْهِ وَقَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَرَىٰ مَا لَا تَرَوْنَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ ۚ وَاللَّهُ شَدِيدُ الْعِقَابِ» «شيطان كردارشان را در نظرشان بياراست و گفت: امروز از مردم كسى بر شما پيروز نمى‌شود و من پناه شمايم. ولى چون دو فوج روبه‌رو شدند او بازگشت و گفت: من از شما بيزارم، كه چيزهايى مى‌بينم كه شما نمى‌بينيد، من از خدا مى‌ترسم كه او به سختى عقوبت مى‌كند.» 🌴(قرآن کریم، سورهٔ انفال (۸)، آیهٔ ۴۸) «شیطان کردارشان را در نظرشان بیاراست»، این در مورد همه‌کس اتفاق می‌افتد، کسی که من‌ذهنی دارد. «و گفت: امروز از مردم کسی بر شما پیروز نمی‌شود و من پناه شمایم. ولی چون دو فوج روبه‌رو شدند او بازگشت و گفت: من از شما بیزارم». پس شیطان ما را به رزم وا‌می‌دارد، موقعی که می‌خواهیم بجنگیم می‌گوید حالا که شروع کردید به جنگ من از شما بیزار هستم. «که چیزهایی می‌بینم که شما نمی‌بینید. من از خدا می‌ترسم که او به‌ سختی عقوبت می‌کند.». شیطان به ما می‌گوید که تو از خدا نترسیدی من می‌ترسم، چون اگر از خدا می‌ترسیدی اصلاً با من مصاحبت نمی‌کردی، چیزها را به مرکزت نمی‌آوردی، پس تو از خدا نترسیدی. ولی شیطان می‌گوید من می‌ترسم، حالا برو دنبال کارت، من تو را دیگر فریب دادم. درضمن دنباله‌اش به ما می‌گوید: جان فِدایِ تو کنم در اِنتعاش رُستمی، شیری، هِلا مردانه باش 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۱۳) اِنتعاش: نکوحال شدن، بهبودی، بهتر شدنِ حال هِلا: از ادات تنبیه است، هان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ سویِ کفرش آوَرَد زین عِشوه‌ها آن جَوالِ خُدعه و مکر و دَها 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۱۴) عِشوه: فریب، خودنمایی دَها: زیرکی ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ چون قدم بنهاد، در خندق فتاد او به قاها قاهِ خنده لب گشاد 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۱۵) اِنتعاش یعنی نکو‌حال شدن، بهبودی، بهتر شدن، حمایت، امروزه می‌گوییم ساپورت (support). هِلا از اَداتِ تنبیه هست، یعنی هان، بعضی موقع‌ها هَلا هم می‌خوانیم. عِشوه: فریب. دَها: زیرکی. پس شیطان چه می‌گوید؟ شیطان به‌وسیلهٔ من‌ذهنی به ما مسلط است: 🔟4️⃣9️⃣ ۴۰ 🔟4️⃣9️⃣