اکرام بسیم
Open in Telegram
666
Subscribers
-124 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
666
هر روز هزار دفعه نفرین شده اید
تا قاتل مردمانِ مسکین شده اید
هر سال به سیبِ سرخ رنگین میشد
امسال به خونِ خلقْ رنگین شده عید
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
666
به کوچه عطرِ تو راهی اگر شود، چه شود!
هوا، چنان که بخواهی، اگر شود، چه شود!
و قطره قطرهی دریا شراب خواهد شد
در آب، عکسِ تو ماهی اگر شود، چه شود!
به یک عبورِ تو از خویش میروم، ماندم
که این عبور نگاهی اگر شود، چه شود!؟
کنارِ بودنِ تو محو میشوم، آتش
حریف با پرِ کاهی اگر شود، چه شود!؟
در این که دور شوی از من، آه حق داری
حجاب آینه آهی اگر شود، چه شود!؟
نسیم و زلفِ تو آباد باد، حرفی نیست
بسیم مردِ تباهی اگر شود، چه شود؟
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
666
حفظ کن فاصله را با بدن اش، پیرهن اش!
دوست دارم که نچسپی به تنش، پیرهن اش!
هر که نزدیک شد از جانب من آزادی
بزنی مشت مرا بر دهن اش، پیرهن اش!
می شود جای نشستن به گلویش امشب
سیب ها را بکشی از یخن اش، پیرهن اش!؟
دوست دارم بنشینم به برش، جای خودت-
می شود من بشوم پیرهن اش، پیرهن اش!؟
لطف کن، حداقل خواهش من را بپذیر
جای من تا دل شب بوسه زنش، پیرهن اش
خم مشروب مرا در بغل ات جا دادی
آفرین!نوش تو بادا! بزن اش، پیرهن اش!!
کاش این شاعر دیوانه ی بی مصرف را
بگذاری بشود مال زن اش، پیرهن اش😊
#هارون_بهیار
666
ای شیخ! هر آن که کافر و بیدین است
در کیشِ شما مستحقِ نفرین است
بالای بلندگوی مسجد، دیدید؟
لا حول و لا... نوشته مید این چین است
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
666
ای ابر! گذشتی که نباری به سرم
دیریست که سایهای نداری به سرم
بعد از تو چنان شدم که از هر سرِ مو
انگار خلیدهاست خاری به سرم
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
666
در رابطه به پست قبلی 👆
گاهی ثبت یک خاطره ی شخصی می تواند سرنخی برای یک اتفاقِ تاریخی باشد. امروز داشتم کتاب هایی که از گذشتگان ما بر جای مانده را مرور می کردم، در صفحه ی نخست یک کتاب به این یادداشت از پدربزرگم که ۴۵ سال پیش، یعنی حدود پانزده سال قبل از تولد من فوت کرده اند برخوردم:
[[عزیزان در یوم ۳ شنبه اوایل برج دلو سنهٔ یکهزار و سیصد و سی و پنج ۱۳۳۵ شمسی مطابق سنهٔ یکهزار و سیصد و هفتاد و شش قمری بود که برودت هوا چنان شدت نمود که جمیع اشجار باالتمام یخ و به استیلای عوام کولک بند شد تا این که به درجهٔ رسید که بعضی درخت ها از بنیاد برآمده و اکثریه از کمر افتاد و بعضی باالکلیه از شاخ تهی شد و جمیع در و دیوار ها مثال آینه می درخشید. از کثرت یخ این موضوع را برای یادداشت تحریر نمودم تا بازمانده گان بدانند. اگر بگویم که خاشهٔ که وزن آن چهار مثقال بود یخ آن ۲۷ سِر شد دلیل بر کذب بنده می نمایید.
این کتاب از مال خالص بندهٔ احقر فتح محمدالبرنابای می باشد.
فوت حضرت قبله گاه بزرگوارم فی یوم السبت بیست و هشتم شهر ذی قعده الحرام سنهٔ یکهزار و سیصد و هفتاد و پنج ۱۳۷۵ قمری بوده که روح پاکش زین دار فانی بفضای دلگشای جنان...]]
عکس: دستخط خود ایشان است، من در نگارش متن تصرفی نکردم.
قرار پُرس و جویی که انجام دادم غیر از من تا به حال هیچ بازمانده ای این متن را ندیده است.
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
666
👆برکه ی کهن کانال وزینی ست در زمینه ی ادبیات، هنر و روانشناسی با مدیریتِ شاعرِ خوبِ شیرازی، حمیدِ زارعیِ مرودشت.
666
کسی نیامد و از حالِ من خبر نگرفت
مقابلِ صفِ اندوهِ من سپر نگرفت
کسی نیامد و از دستهای مردمِ خشم
شنید خم شدنم را ولی تبر نگرفت
تبسمی ننشسته هنوز بر لبِ من
درونِ نطفه خموشید و آه، پر نگرفت
قوارهی شبِ دنبالهدار و چرخِ فلک _
برای حاشیه حتی، کمی سحر نگرفت
و چِفت شد لبِ من، روی گلههای سوال
میانِ ماهی و قلابِ من که درنگرفت
کشیدم و نکشیدم هنوز هم آهی
که آشیانِ جدیدِ تو را شرر نگرفت
به بهتِ آیِنه هرشب سوال میپرسم
از این شکسته که حالِ تو را مگر نگرفت؟
هوای ابریِ من یک کرانه کم دارد
که بغضِ بستهی من راهِ چشمِ تر نگرفت
و حلقههای دو چشمِ تو از من افتادند
به گردنِ من و از من کسی خبر نگرفت
(فاطمه چشمچتر)
@berkeye_kohan
666
بگذار که تا سر تو سامان یابد
"حالا" برسد، گذشته پایان یابد
چون کوه بایست تا غم جانکاهت
از دوش تو مثل رود جریان یابد
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
666
🔴#_محمد_اکرام_بسیم
همین که بال و پر از آشیان در آوردی
چقدر در پی خود داستان درآوردی:
به رقص آمدی و دشتِ دامنت گل کرد
لباس از تنِ رنگین کمان درآوردی
میان بُهت به چرخ آمدم، نشانه شدم
نگاه کردی و تیر و کمان درآوردی
شهاب ریخت به سیاره ات؛ سرم، وقتی
ستاره پوشیدی، آسمان درآوردی
من اقتدا کردم در جوار پیر هرات
تو بت شدی و سر از بامیان درآوردی
نگاه کردی و چشم تو داد سرمشقم
خط از لبان و قلم از میان درآوردی
نداشت دست نوشتن که با سواد دو چشم
از این نخوانده بدیع و بیان درآوری
غزل سرودم و پای تو ریختم، گفتم
حرام باد اگر از شعر نان درآوردی
#کانال_بچه_های_مولانا
@khanemwlana
666
بر هر دردم دواست خندیدنِ تو
بینایی چشم هاست پیراهنِ تو
بشکستم و آویختم از گردنِ خود
دستی که نیاویختم از گردنِ تو
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
666
خوابیدی و نشست بر این بستر آفتاب
برخواستی بلند شد از خاور آفتاب
آبی زدی به چهره و رنگین کمان گرفت
آغاز شد نمایش باران بر آفتاب
پامیر سرفرازی و داری تمام عمر
در پای رود، در تن علف، بر سر آفتاب
چشمان تو پیالهٔ نورند، می فروش
جای شراب ریخته در ساغر آفتاب
دیدم که در برابر چشم تو سوختم
دیدی مگر که سایه بماند در آفتاب؟!
۹۶/۴/۸
https://telegram.me/raminarabnejad
666
هرچند که هرچه کرد با ما، غم کرد
باید پایید و روی او را کم کرد
دندانه ی شانه از سرِ سرسختی
پشتِ دو هزارچندِ خود را خم کرد
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
666
هر بار ضعیف و ناتوان برگشتم
با تیره ی پشتِ چون کمان برگشتم
از باد، به شکلِ توپ، تا پر بودم
هر راه که رفتم از همان برگشتم
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
666
سه هزار و پانصد سال پیش موسیقی چگونه بود؟
بازسازی و نواختنِ سازِ (چنگِ ارجان) بعد از سه هزار و پانصد سال با صدایی جادویی از دلِ تاریخ.
قابل وصف نیست، این ویدئو را باید خودتان ببینید.
@berkeye_kohan
666
بردار قدم که راه لب باز کند
دنبال تو صد نگاه لب باز کند
از راه و نگاه بگذر و حرف بزن
من منتظرم که ماه لب باز کند
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
666
از بس همه اش کشیده ای کار از من
ناپیدایی شده پدیدار از من
در مشت تو جز خاکستر چیزی نیست
ای غصه ی پیر! دست بردار از من
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
666
در هاونِ چشم خویش فلفل کوبید
با اینکه نداشت هیچ حاصل، کوبید
در غایتِ ستختکوشی از هم پاشید
هرقد٘ر که موج سر به ساحل کوبید
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
666
پایی بده که پیر نباشیم، در امتدادِ پیریِ این شهر
شاید سری بلند نماید جبرانِ سربهزیریِ این شهر
افتاده است دست به پایش، آلوده است آب وهوایش
دیریست سنگِپا شده فرهنگ؛ این بینیِ خمیریِ این شهر
شبها چراغهای فروزان، لبخندهای گریه نشیناند
یعنی که شطِ قیر روان است، در زیر راهِ شیریِ این شهر
در آستان ترک دیار است، در حالِ کوچ نیست، فرار است
از بس که لاشخوار سوار است، بر بال مرغِ تیریِ این شهر
تا پایبند کوریِ خویشیم، درماندهی صبوریِ خویشیم
دروازهی گریز نداریم، از بندِ ناگزیریِ این شهر
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
