اکرام بسیم
Open in Telegram
551
Subscribers
+124 hours
+37 days
+730 days
Posts Archive
551
میگفت که من کوهم و لیکِن افتاد
وارفته به شکل تپهی شن افتاد
آنکس که تو را ندیده، مَن مَن میکرد
شد با تو مقابل و به مِنمِن افتاد
اکرام بسیم
@ikrsim
551
👆👆👆
هیچ قالبی در شعر فارسی نیست که از گزند و صدمه ی مدح بر کنار مانده باشد و از این رو در رباعیات فراوان مضامین مدحی ملاحظه میشود و مخصوصاً بدیهه و مدح در رباعی به طرز وسیعی با یکدیگر آمیخته اند به نحوی که رباعی را شعر بدیهی و بدیهه را شعر مدح خوانده اند.
این رباعیات غالباً در ذکر واقعه ای هستند ولی این وقایع مستقیماً به ممدوح مربوط میشود، عنصری، امیر معزی، ازرقی و ... با سرودن رباعیات مدحی در حالات و موقعیت های مناسب صله های گرانی گرفتند و مخصوصا امیر معزی رباعیات مدحی فراوانی دارد از آنجا که خواندن و سرودن رباعی (مدحی) وقت چندانی نمیخواهد شاعران مترصد صله غالباً در مواقع غیر رسمی از همین شکل شعری برای مدح استفاده کرده اند. با این همه رباعی نسبت به قصیده و برخی از قوالب دیگر کمتر به مدح آلوده شده است.
یک رباعی از انوری که در ناخن گرفتن ممدوح سروده شده است 👇
از مشرق دست گوهر آل نظام
ده ماه تمام را طلوع است مدام
اینک بنگر که آن خداوند کرام
بفکند مه نوی ز هر ماه تمام
دیوان انوری ص ۱۰۰۷
#شعر_مدحی
#سیر_رباعی
#شمیسا
پ.ن: فارغ از اینکه رباعی انوری مدحی است اما ببینید چقدر بدیع و زیبا سروده شده است ، مشرق دست ، ده ماه تمام یا همان ده انگشت( یا اشاره به کلیت ناخن که پیوسته رشد می کند) و ناخن هایی که شبیه هلال است و به ماه نو تشبیه شده است.
از مشرق دست و از هر ده انگشت یک یک ماه نوی پدید می آورد و به زمین می افکند .
در واقع از یک موضوع ناخوشایند که همانا ناخن گیریست شاعر چنین تصویر زیبا و بکری می سازد !
اتفاقا بیشتر استعدادهای شعری ما در طول تاریخ مداح بوده اند و دریغا!
@siyamakkeyhani
@ikrsim
551
میفرماید:
هلالِ یکشبه دید و به هم کشید ابرو
گرفت ناخن زیبا و روی آب انداخت
اینجا نه رو و نه ابروی یار به ماه تشبیه شده، بلکه ناخن گرفتهشدهی معشوق است که به روی آب افتیده و مهسان به نظر میرسد. جالب است که این ماهِ شب نیست، بلکه هلالِ سفیدیست که در روزهای اولِ ماهِ قمری و از طرفِ روز هم دیده میشود. آسمان هم آبیست. پس ناخن گرفتهی یار را که روی آب انداخته همسانِ هلالی دانسته که در طول روز در آسمان معلوم میشود.
یاد آور شوم که ابرو هم با هلال تناسب دارد و این هم بر زیبایی بیت افزوده است.
شاعرش را نمیدانم کیست، اما هرکسی هست کارش کارستان است.
@ikrsim
551
بیزارم از آن گریه که دامن نکند تَر
اشکی که نریزد به زمین، میوهی خام است
درکی قمی «متوفی ۱۰۶۳ق»
مغرور کمالی، ز فلک شکوه چه لازم
کار تو هم از پختگیِ طبع تو خام است
بیدل دهلوی «متوفی ۱۱۳۳ق»
@ikrsim
551
#سه_گانی
با سری خالی نشاید لب گشود
باد بیرون میشود از شیرِ باز
سد که خالی بود
#محمداکرام_بسیم
@ikrambasim_3
551
آدینهی گذشته در مسجدی پای صحبتهای شیخی نشستیم. شیخ در باب حجاب اسلامی و فواید آن ایراد سخن میفرمود.
میگفت: وقتی زنِ زیبارویِ عنبرینمویِ یاسمنبویی حجاب میپوشد از شرِ اشرار و لندهغران و یلهگردان در امان میباشد و اگر زن زشترویی حجاب میپوشد از نگاه تمسخرآمیز خلایق برکنار میماند. پس چرا این غربیان و شرقیان و شمالیان و جنوبیان حجاب را بد می پندارند؟
حاضرانِ محفل را این گفتار خوش آمد و بر سبیلِ اقناع، تکبیری وزین نثار کردند. فیالجمله ما نیز مستفیض گردیده تا ختم بحث نشستن گرفتیم.
در آخر دستاوردمان مشکوکشدن به بیت زیر بود :
به هر رنگی که خواهی جامه میپوش
من از طرزِ خرامت میشناسم
@ikrsim
551
به جویِ باغ فتادم، ولی ز بیقدری
چو عکسِ شاخِ درختان، نبُرد آبْ مرا
«طغرای مشهدی»
چندی پیش با دوستی راجع به توارد صحبت میکردیم و شبیه بودنِ گاهگاهیِ اشعارِ شاعران به یکدیگر. دوستم نگران بود که به دزدی محکوم شود. من گفتم مهم این است که آدم خودش بداند دزدی نکرده و به قولِ بیدل: «با همه زشتی اگر در پیشِ خود خوبم بس است.». وگرنه با مطالعه در یک سبک، طبیعیست که گاهی مانندِ دیگر شاعرانِ آن سبک، فکر و نگاه کنیم.
امشب با خواندنِ این بیبتِ طغرا، دیدم من هم پیش از خواندنِ این بیت، دقیقا بیتی با همین مضمون نوشتهام:
هرچهقد گریه کردم اشکام از↓
قابِ عکسِ تو رنگ و روحو نبرد
رود یک عمر رفت و رفت اما
با خودش انعکاسِ کوهو نبرد
«حمید زارعیِ مرودشت»
که قبلا این ترانه را به طورِ کامل، در همین کانال منتشر کردهام. جالب است که دو آدم از دو زمانِ مختلف، در لحظهی جوشش، مانندِ هم فکر میکنند.
من این اتفاق را از لذتهای شعر میدانم، نه جای نگرانی.
ـ @berkeye_kohan ـ
551
هجرِ تو مانندِ وصل، هست روا، بهر آنک
بر سرِ بازارِ تیز، کور بوَد مشتری
حکیم سنایی غزنوی
میگوید در مواجهه با خوبیِ تو، هجر را از وصل باز نمیشناسم. یعنی آنقدر در من مستحیل شدهای که حضور داشتن و نداشتنِ فیزیکیات برایم فرقی نمیکند. همانگونه که در بازاری گرم و شلوغ، مشتری گیج (کور) میشود و کالای خوب را از بد تشخیص داده نمیتواند. هجر به عنوان کالای معیوب و وصل به مثابهی کالایی مرغوب مدِ نظر شاعر بوده است.
اما چیزیکه در این بیت بیشتر توجهام را جلب کرد عبارت «بازارِ تیز» بود. میتوانست مثلا بازارِ گرم بگوید. به نظر میرسد تفاوت تیز و گرم در شیوهی فروش کالا است. در بازارِ تیز فروشنده با چرب زبانی و ترفند متاعش را تعریف و توصیف میکند و مشتری را برای خریدش وسوسه میکند و به دام میاندازد. منظور سنایی بر علاوهی زیبایی معشوق، ناز و کرشمهایست که این زیبایی را مضاعف میکند و عاشق را حیران.
تیرکیب «بازارتیزی» با سکونِ را، در گویش امروزِ هرات هم به معنای حیلهگری و چربزبانی به کار میرود و فرد زبانباز را بازارتیز میگویند.
غزل کامل:
گردِ رخت صف زدهست لشکرِ دیو و پری
ملکِ سلیمان تراست، گم مکن انگشتری
پردهی خوبی بساز امشب و بیرون خرام
زَهرهی زُهره بسوز زان رخِ چون مشتری
از پیِ موی تو شد بر سرِ کوی خرد
دیدهی اسلامیان سجدهگهِ کافری
هجرِ تو مانندِ وصل، هست روا، بهرِ آنک
بر سرِ بازارِ تیز، کور بوَد مشتری
عقل درِ دل بکوفت، عشقِ تو گفت: اندر آی!
صدرِ سرای آنِ توست گر به حرم ننگری!
چشمِ تو هردم به طعن، گوید با چشمِ من:
مُهره به دستِ تو بود، کم زدهای، خون گِری!
حسنِ تو جاوید باد تا که ز سودای تو
طبعِ سنایی، به شعر، ختم کند شاعری
@ikrsim
551
صبح تا لبانِ آفتاب، بر لبان بام میخورد
زیر سقف، دستِ لاغری رنجِ نان شام میخورد
یکطرف دهان غصه باز، یکطرف زبانِ زخمها
باش تا که جسمِ خسته را عاقبت کدام میخورد
گرچه خانه سرد و ساکتاست، در هیاهوی گذشتهها
ماهها و سالهاست این خلوت ازدحام میخورد
دفترِ حسابِ بچهها پر شدهست و باز بسته است
پاککن گرفته از مداد، کیف کسرِ عام میخورد
گوشها به زنگِ یک رفیق، در سکوت زنگ میزند
آنچه را نخورده دیگری «روشن» و «سلام» میخورد
چشم باز میکند که خون روی سفره راه میرود
چشمبسته روی میزِ صلح جامها به جام میخورد
روزها کلنگ ِ خستگی بر نیازهاش میزند
شامها خوراکِ خواب را با دیازپام میخورد
شعرها به دردِ کهنهای هر ورق شروع میشود
هر ورق به دردِ تازهای مُهرِ اختتام میخورد!
اکرام بسیم
@ikrsim
روشن و سلام از شرکتهای مخابراتیاند.
551
ادامهی پست قبل 👆
چون تقلیلدادن بیدل در سطح چند اسلوب معادله جفای بزرگی در حق آن مرد یگانه است . در واقع و به زبانی سادهتر آن عزیزان جغَلی را با کوه مقایسه کردند.
شکی نیست که من شعر بیدل را عمیقا دوست دارم و همانگونه که عرض کردم بعد از او شاعر جریانسازی در شعر موزون وجود ندارد. من هرگاه بخواهم بنویسم سعی میکنم ضمن طبیعینوشتن، ادامهی بهحقِ شعر فارسی را بروم.
گیریم که حرف دوستانی که محبت کردند درست هم باشد. من با توجه به توضیحاتی که دادم بیدلزدگی را خیلی منطقیتر و گرامیتر از یاغیتبارزدگی، مهدی موسویزدگی و علیرضا آذر وغیرهزدگی میدانم. البته هر یک از این دوستان ممکن است شعر خوبی هم داشته باشند ولی جهت کلی کارشان بسیار بیادبیت و شعریت است. اینها مثل آدرسهای جعلی در فضای مجازی استند که فالوورهای بیشماری دارند، با گذاشتن خبر جعلی، با قراردادن عکس باسن و پستان و فلان.
فاجعه هم دقیقن همین است که جوانهای قلمبهدست ما شعر مهدی موسوی را میشناشند، علیرضا آذر را میخوانند اما بیدل و سعدی و مولانا را نه!
ارادت به این آدرسهای جعلی به حدیست که حتی شاعر جوان نسبتا ً خوب ما هم وقتی مهدی موسوی برایش کامنتی مینویسند، دست و پایش را گم میکند، کف میکند، نظرش را شکوهمندانه ریپلای میکند ولی به دیگرانی که از او تمجید کرده اند، کارش را ستوده اند و در واقع همین ها الکی بزرگش کرده اند، پروایی نمیدارد.
با اظهار سپاس
اکرام بسیم
@ikrsim
551
#بیدلزدگی
#یاغیتبارزدگی
#موسویزدگی
#وحتیعلیرضاآذروغیرهزدگی!
قصه از این قرار است که از بعدِ مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی، اگر اتفاقی در حوزهی شعر افتاده است، ماحصل تلاش نیما یوشیج، احمد شاملو، فروغ فرخزاد و سهراب سپهری بوده است. اخوان و نادرپور و دو سه سرِ دیگر هم در قدم بعدی و در همین راستا بودهاند. در حوزهی ادبی افغانستان شاید با قدری رواداری و تسامح، واصف باختری را هم بشود در این خط قرار داد و بس. این خط را در همین جا رها میکنیم، چون همهی این بزرگان در قالب غیر از غزل فعالیت شان قابل پیگیریست.
خط مورد پیگیری در این بحث اما شعر موزون است. البته در همین آغاز اذعان کنم که آنچه در ادامه میآید برداشتهایی شخصی و برآیند چندسالی هیزم بردن همبهاین جهنم است. این جملهی آخر برای رفعِ اتهام و زیر سوالرفتن نیست، به جهت این است که نگاه انسانها به پدیدهها به مرور زمان تکامل پیدا میکند و یا حتی متحول میشود.
در غزل و در کل شعر کلاسیک، هوشنگ ابتهاج، سمین بهبهانی و البته حسین منزوی کارهایی انجام دادند که مهم است، اما جریانی نساختند که بشود مثلاً همانند سبک خراسانی، عراقی و هندی بر آن تکیه کرد و نام مشخصی بر آن نهاد. تلاش این عزیزان موزوننویس فردی بود و در جهتهایی مختلف که تصویر خیلی مشخص و یکدستی را در اختیار اهالی ادبیات و رهروان شعر قرار نداد. یعنی از بعدِ بیدل تا امروز یک خلأ این وسط وجود دارد و هر کسی قصد قلمزدنِ موزون دارد شایسته و بایسته است که ضمن مرور بر شعر همهی ادوار گذشتهی شعر فارسی در بیدل بایستد، اطرافش را ببیند و بسم الله کند. همانطور که به پیش میرود ممکن است به سایه و بهبهانی و منزوی بر بخورد، با آنها دوست و همراه بشود، ولی کار خودش را بکند، تلاش خودش را بکند. موفق و ناموفق بودن این تلاش مسئلهی بعدیست.
پیشتر در مورد جریاننساختنِ سایه و بهبهانی و منزوی گفتم، اجازه بدهید دلایلم را عرض کنم. اگر جریان سالم و یکدستی راه میاندختند الان این گونه نبود که -در افغانستان اگر بخواهم نام ببرم- ما در یک بازهی زمانی مشخص؛ امروز، احمدضیا رفعت و سیدرضا محمدی را داشته باشیم با شیوهی کاری کاملا مجزا. این در صورتیست که ایشان با یکدیکر حشر و نشر هم دارند و با این نزدیکی انسانها در پیِ پیشرفتهای فناوری ارتباطات همه از حال و قال هم باخبرند. چرا این پراکندگی وجود دارد دقیقن دلیل به میان نیامدن یک جریان همهشمول است و چرا این جریان همهشمول به میان نیامده قطعا ً به خاطر انقطاع و به حاشیهراندن سبک هندی و بیدل و حتی پشتکردنِ به آن است. سبکهای شعر فارسی یکی در ادامهی دیگری و به مرور پدید آمدند و بدون مزاحمتی. اما کوششهای فردیِ بعد از سبک هندی اگر کاملا ً نه، تا حد بسیار زیادی منقطع با آن است.
دلایل این بریدگی و عدم اقبال سبک هندی و بیدل دهلوی به عنوان قلهی این سبک، علیالخصوص در ایران که تقریبا تمام حرکات و تحولات ادبی معاصر از آن جغرافیا برخاسته است، زیاد است. یکی از این دلایل توجیه بسیار سطحی و بیاساسیست که سیاستبازان ادبیاتِ دارای تریبون، احتمالا برای انحراف اذهان عمومی و یا ناآگاهی کرده اند. اینان عقیده داشتند که بزرگان سبک هندی به خاطر دوری شان از سرچشمههای زبان فارسی، تسلط کاملی بر زبان فارسی نداشتند و دلیل پیچیدگی کلامشان همین مسئله است. حقیقتش این است که این فرافکنانهترین توجیه است. به قول استاد بزرگ، شفیعی کدکنی، بیدل خود یک جهان است، برای ورود به این جهان باید ویزا بگیرید، وقتی وارد آن شدید، اقامت میگیرید و بر نمیگردید. ویزا در واقع همان تعمق و توقف در شعرش است.
دلیل پیشگیرانهی دیگر این ناجوانان-البته به نظر نگارنده- سنیبودن تمام بزرگان سبک هندیست. سنیهایی که گاهی در شعرشان شیعیان را تحت نام روافض-حتی- کوبیدهاند. برای یافتن این سرودههای کوبنده، کافیست رباعیات بیدل را از نظر بگذرانید. میدانیم که دولت مسلطِ ایرانِ زمان صفویها شیعههایی متعصب بودند. این تسلط و البته تبعیض تا امروز هم در ایران وجود دارد و حمایت و همراهی هم میشود. البته اخیرن با تلاشهای عزیزان مثل استاد شفیعی کدکنی و البته به لطف همین دنیای مجازی، سبکهندی در ایران مورد بازخوانی و استقبال بیپیشینهای قرار گرفته است.
من در پُست قبلیام در همین تلگرام و فیسبوک غزلی از خودم را گذاشتم که تقریبن تمام بیتهایش با صنعت مدعا-مثل، تمثیل و یا اسلوب معادله آراسته بود. اسلوب معادله یکی، فقط یکی از تکنیکهاییست که در سبک هندی و البته شعر بیدل بسامد بالایی دارد. تنی چند از عزیزان با محبت در ذیل شعر چنین جملاتی نوشتند: بیدلوار بود، بیدلانه بود، بیدلزدهی قشنگ بود، در فاز بیدل بود.
البته دوستانی که شعر بیدل را به خوبی میشناسند از این گپها نگفتند.
@ikrsim
ادامه در پست بعد👇
551
خلوتِ دل نیست جای صحبتِ اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
حافظ شیرازی، غزلیات
میگویند تولّای عمرو بی تبرّای زید صورت نمیبندد، اما نفهمیدهاند که اتفاق این دو تخیل در یک محل بر جهلفطرت میخندد.
تبرّا از غیرِ محبوب، فراموشی میخواهد نه با خیال اضداد سرگوشی. هوای گلشن اتحاد به توهم غباری رنگ میگرداند و صفای زلال کوثر اخلاص به شوخیِ نفسی کدورت بههم میرساند.
پس محبت با عداوت جمعکردن، برق در مزرعِ آگاهی کاشتناست و زنگار در آیینه پروردن، ستم بر حقیقت صفا جائز داشتن.
بیدل دهلوی، چهارعنصر
@ikrsim
551
هوالحق
ضربهها خوردم ولی از پیکرم خاکی نریخت
کوه هرگز در پیِ برخوردِ پژواکی نریخت
از خودیها بود اگر اشکی چکید از چشم من
تا نبود انگور مَی هم از رگِ تاکی نریخت
کور خوانده ناحریفِ جنگ تسلیمم کند
خون اگر از چشمهایم ریخت، بیباکی نریخت
با قناعت خشکیِ لب را تحمل میکنیم
ورنه زهرِ چشم در پیمانهی ما کِی نریخت!؟
بار دنیا را سپر میدانم این یکچند روز
بیسبب معبود بر پشتِ کشَف لاکی نریخت
درد را فریاد اگر کردم درونِ خویش بود
گرچه دل خون شد، برون از سینهی چاکی نریخت
اکرام بسیم
@ikrsim
551
نیمهشب است و دوباره ماه گرفته؟
یا نه او از جانبم نگاه گرفته!
گرچه سری دادهاست عشق، و لیکن
حیف که سر داده و کلاه گرفته
گفت-به نرمی- بیا عزیزم، گفتم
باز مرا با کی اشتباه گرفته
آه خدایا چه میشود بگذارد؟
سر، به سرِ سینهای که آه گرفته
آه خدایا چه میشود نگذارد؟
سربهسرِ سینهای که آه گرفته
بسکه نشستم در انتظار و نیامد
دور و برم را گل و گیاه گرفته
...
ماه پسِ ابر رفتهاست و مرا، آه!
آه- دمش گرم- در پناه گرفته
اکرام بسیم
@ikrsim
551
#حسین_آهی
حسین آهی، این شاعر و شعرآگاه و مجری خوب در گذشته است. روحش شاد.
تمام عزیزانی که این خبر غمانگیر را مینویسند-بلااستثنا- با این جملات آن را بدرقه میکنند:
+یادش بخیر اولین بار که مرا دید دستم را فشرد و گفت، چه جوان فرهیختهای!
+از من خواست اولین مجموعهی شعرم را برایش هدیه بدهم، بعدن شنیدم وقتی آن را خوانده اشک چشمانش در آمده است.
+ به من گفت: «احمد» تو چقدر موزونی.
+ وقتی شعرم را با آن صدای ملکوتیاش شنیدم، کف نمودم.
+ حیف که هاردم گم شد، ورنه چه سلفیهایی داشتم با آن مرحوم.
حداقل با مرگ عزیزانی مثل ایشان پیام بازرگانی نسازیم 🙏
@ikrsim
551
در مصطبهای که عبرتش صهبا بود
دوران نشاط گردش سرها بود
پیمانهی ما چو شعلهی جوّاله
گلکردنِ یک خطِ هواپیما بود
بیدل دهلوی
#هواپیما😳
#خط😳
#تواردبابیدل؟😱
@ikrsim
