en
Feedback
Achcan

Achcan

Open in Telegram

لطفا با #اچكان كپی كنيد. کتابِ کفشدوزکِ آبیِ مریخی (تمام شد.) سفارش تبليغات: https://t.me/+zyFa07j4iGc2N2U8

Show more
Iran33 963The category is not specified
9 131
Subscribers
No data24 hours
-237 days
-9530 days
Posts Archive
Achcan
9 131

Achcan
9 131

Achcan
9 131

Achcan
9 131

Achcan
9 131

Achcan
9 131

Achcan
9 131

Achcan
9 131

Achcan
9 131

Achcan
9 131

Achcan
9 131

Achcan
9 131

Achcan
9 131

Achcan
9 131

Achcan
9 131

Achcan
9 131

Achcan
9 131
بنظرتون چی می‌خوام بگم دوباره؟ می‌خوام دوباره غُرغر کنم؟ خب کاری نمی‌شه کرد. من کارم همینه. باید بنویسم دیگه! یه چیزی درونم می‌گه بنویس الان وقتشه. خیلی وقت‌ها برام اهمیت نداره راجع به چی‌ می‌نویسم، هرچی درونم هست رو کامل می‌پذیرم و می‌ذارم بیاد بیرون. خیلی وقت‌ها غرغرن، خیلی وقت‌ها تمجیدن، خیلی‌وقت‌ها داستان‌های خیالی‌ان و خیلی وقت‌ها واقعیت. هرکدومشون رو بنویسم؛ بالاخره یه عده هستن که می‌گن چرت نگو، یه عده دست می‌زنن و یه عده هم کلا تا آخر نمی‌خونن. در هر صورت ذره‌ای برام مهم نیست. بگذریم. می‌خواستم بگم الان که عکسِ یکی از دوستان قدیمی‌م رو دیدم، یهو یاد گذشته کردم و به این نتیجه رسیدم که چقدر قدیم‌ها خودم رو سانسور می‌کردم بخاطر این که پدر و مادرِ دوست‌هام یا پدر و مادرم منو توبیخ نکنن! مسخره نیست؟! مثلا کلاه سرم می‌کردم که پدرم نبینه موهام رنگ شده، یا مواظب بودم مادر ِفلانی که یک بار توی زندگی‌ش من رو دیده، نفهمه سیگار می‌کشم تا فکر بدی راجع به من و بچه‌ش نکنه. درحالی که شوهر خودش شب‌ها بعد کارهای اداری‌ دونفره‌شون روی تخت،‌ کنار خودش، سیگار می‌کشید. نمی‌دونم فقط یه لحظه یاد یه سری‌ خود سانسوری‌های مسخره افتادم که خیلی وقت‌ها انجام می‌دادم. اینکارو اگه کردی فلانی نفهمه، اونکارو نکن فلانی این فکرو می‌کنه، همش اینا توی سرم بود. اون موقع‌ها حتی یه بار با خودم نمی‌گفتم خب مثلا اگه فلانی فکر بد بکنه راجع به من، چه چیزی از من کم می‌شه؟ بچه بودم و خام؛ برام مهم بود کسی که یه بار منو دیده، چی راجع بهم فکر می‌کنه. می‌ذاشتم آدم‌ها از روی سیگاری بودن یا نبودنم من رو قضاوت کنن. اجازه می‌دادم از روی رنگ‌ موهام قضاوتم کنن. می‌دونی من نمی‌تونم جلوی دهن هیچ‌کدوم از شمارو بگیرم، ولی می‌تونم واکنش خودم رو درست کنم. می‌تونم مثلا اگه دیدم یکی به کسی که با نیم‌تنه عکس می‌ذاره می‌گه خراب، سعی نکنم جلوش با لباسِ آستین‌بلند بشینم. می‌تونم خوبی و بدی‌هام رو بپذیرم و خودم باشم. یه آدم خرابِ سیگاری، با موهای بلوندِ رنگ شده. #اچکان

Achcan
9 131
این‌روزا یه جوری شدم نسبت به آدم‌ها. نمی‌تونم کسی رو کنار خودم نگه دارم زیاد. یعنی این که بعد از یه مدت صمیمیت، دیگه نمی‌تونم باهاشون صمیمی باشم. چون با یه حرف یا با یه حرکت، سریع از چشمم می‌افتن. نمی‌دونم خوبه یا بد، آخه چه اهمیتی داره؟ یه مدت دوس دارم تنها باشم ولی بعد دلم براشون تنگ می‌شه، وقتی دوباره می‌بینمشون، دلم فاصله و تنهاییِ بیشتری می‌خواد! احمقانه‌ست نه؟ بعد کم‌کم از زندگی‌م می‌ذارمشون کنار. نه اینکه کامل، یه جورایی می‌مونن توی زندگیم ولی دیگه چیزی بهشون نمی‌گم، به حرف‌هاشون گوش نمی‌دم، باهاشون بهم خوش نمی‌گذره. نه چیزی بهشون یاد می‌دم و نه چیزی ازشون یاد می‌گیرم. حس می‌کنم خالص نیستند، حس می‌کنم نیتشون پاک نیست، حس می‌کنم یه جای کار می‌لنگه. پس سعی می‌کنم دیگه روشون حساب باز نکنم و یه جوری رفتار می‌کنم که اونا هم روم حسابی باز نکنن. راستش دلم نمی‌خواد راهشون بدم توی خلوت‌م چون مدام حرف می‌زنن، نِق می‌زنن، توی کار بقیه دخالت می‌کنن، دوست‌هام رو برای سکس می‌خوان، شکایت دارن از همه‌چی، خودشون رو برتر می‌دونن و اکثرشون موقع غذا خوردن دهنشون صدا می‌ده، حتی وقتی آب می‌نوشن هم می‌تونم صدای رد شدنِ آب رو از توی گلوشون بشنوم. موقعِ خوش‌حالی‌ها باهامن، موقع غم می‌گن ولش کن راجع بهش حرف نزن. اونم نه برای بهتر شدنِ من، برای این که لحظه‌ی خودشون خراب نشه. بعضی‌هاشونم با چهارتا کلمه‌ی محبت‌آمیز و شکلک‌های ناراحت و قلب جوابم رو می‌دن. البته موقع مسائل مربوط به خودشون اونقدر صحبت می‌کنن که از یه جایی به بعد گوشام وز وز می‌شنوه! اما نوبت من که می‌شه؛ ناگهان می‌فهمم همه‌شون کار و زندگی دارن و سرشون شلوغه. خب من الان فهمیدم بهتره اصلا چیزی نگم تا اون شکلک‌های تقلبی و قلب‌های الکی رو نداشته باشم، چون توقعاتم عوض می‌شه. چون حس می‌کنم منم دارم عادت می‌کنم به احساسات و بودن‌های قلابی! وقتی دلم بغل می‌خواست، آدم‌ها برام چندتا شکلک مسخره‌ی دمِ‌دستی می‌فرستادن. وقتی دلم می‌خواست با یکی فقط پیاده‌روی برم طرف من رو شب خونه‌شون دعوت می‌کرد. برای تعادل، انرژی باید بین آدم‌ها بره و بیاد، نه این که فقط یک نفر انرژی دهنده باشه یا یکی فقط گیرنده. وقتی دیگرون می‌بینن یکی انرژی خالصانه‌ای رو از خودش بیرون می‌ده یهو تبدیل به یک گیرنده‌ی ثابت می‌شن. در نتیجه بنظرم بهتره اصطکاکم رو با آدم‌ها به حداقل برسونم تا وقتی کسی رو پیدا کنم که ارتعاشش بهم نزدیک باشه. بالاخره می‌شه کسی رو پیدا کرد که خنده و اشک‌هاش «واقعی» باشه نه فقط حرکتِ انگشت‌های دست روی صفحه‌کلید. کسی که وقتی حتی غذا رو با سر و صدا خورد، نره روی مُخَم. #اچکان

Achcan
9 131
. این‌روزا یه جوری شدم نسبت به آدم‌ها. نمی‌تونم کسی رو کنار خودم نگه دارم زیاد. یعنی این که بعد از یه مدت صمیمیت، دیگه نمی‌تونم باهاشون صمیمی باشم. چون با یه حرف یا با یه حرکت، سریع از چشمم می‌افتن. نمی‌دونم خوبه یا بد، آخه چه اهمیتی داره؟ یه مدت دوس دارم تنها باشم ولی بعد دلم براشون تنگ می‌شه، وقتی دوباره می‌بینمشون، دلم فاصله و تنهاییِ بیشتری می‌خواد! احمقانه‌ست نه؟ بعد کم‌کم از زندگی‌م می‌ذارمشون کنار. نه اینکه کامل، یه جورایی می‌مونن توی زندگیم ولی دیگه چیزی بهشون نمی‌گم، به حرف‌هاشون گوش نمی‌دم، باهاشون بهم خوش نمی‌گذره. نه چیزی بهشون یاد می‌دم و نه چیزی ازشون یاد می‌گیرم. حس می‌کنم خالص نیستند، حس می‌کنم نیتشون پاک نیست، حس می‌کنم یه جای کار می‌لنگه. پس سعی می‌کنم دیگه روشون حساب باز نکنم و یه جوری رفتار می‌کنم که اونا هم روم حسابی باز نکنن. راستش دلم نمی‌خواد راهشون بدم توی خلوت‌م چون مدام حرف می‌زنن، نِق می‌زنن، توی کار بقیه دخالت می‌کنن، دوست‌هام رو برای سکس می‌خوان، شکایت دارن از همه‌چی، خودشون رو برتر می‌دونن و اکثرشون موقع غذا خوردن دهنشون صدا می‌ده، حتی وقتی آب می‌نوشن هم می‌تونم صدای رد شدنِ آب رو از توی گلوشون بشنوم. موقعِ خوش‌حالی‌ها باهامن، موقع غم می‌گن ولش کن راجع بهش حرف نزن. اونم نه برای بهتر شدنِ من، برای این که لحظه‌ی خودشون خراب نشه. بعضی‌هاشونم با چهارتا کلمه‌ی محبت‌آمیز و شکلک‌های ناراحت و قلب جوابم رو می‌دن. البته موقع مسائل مربوط به خودشون اونقدر صحبت می‌کنن که از یه جایی به بعد گوشام وز وز می‌شنوه! اما نوبت من که می‌شه؛ ناگهان می‌فهمم همه‌شون کار و زندگی دارن و سرشون شلوغه. خب من الان فهمیدم بهتره اصلا چیزی نگم تا اون شکلک‌های تقلبی و قلب‌های الکی رو نداشته باشم، چون توقعاتم عوض می‌شه. چون حس می‌کنم منم دارم عادت می‌کنم به احساسات و بودن‌های قلابی! وقتی دلم بغل می‌خواست، آدم‌ها برام چندتا شکلک مسخره‌ی دمِ‌دستی می‌فرستادن. وقتی دلم می‌خواست با یکی فقط پیاده‌روی برم طرف من رو شب خونه‌شون دعوت می‌کرد. برای تعادل، انرژی باید بین آدم‌ها بره و بیاد، نه این که فقط یک نفر انرژی دهنده باشه یا یکی فقط گیرنده. وقتی دیگرون می‌بینن یکی انرژی خالصانه‌ای رو از خودش بیرون می‌ده یهو تبدیل به یک گیرنده‌ی ثابت می‌شن. در نتیجه بنظرم بهتره اصطحکاکم رو با آدم‌ها به حداقل برسونم تا وقتی کسی رو پیدا کنم که ارتعاشش بهم نزدیک باشه. بالاخره می‌شه کسی رو پیدا کرد که خنده و اشک‌هاش «واقعی» باشه نه فقط حرکتِ انگشت‌های دست روی صفحه‌کلید. کسی که وقتی حتی غذا رو با سر و صدا خورد، نره روی مُخَم. . #اچکان

Achcan
9 131