en
Feedback
Achcan

Achcan

Open in Telegram

لطفا با #اچكان كپی كنيد. کتابِ کفشدوزکِ آبیِ مریخی (تمام شد.) سفارش تبليغات: https://t.me/+zyFa07j4iGc2N2U8

Show more
Iran33 963The category is not specified
9 131
Subscribers
No data24 hours
-237 days
-9530 days
Posts Archive
Achcan
9 131
یکی از مشکلاتی که در ارتباطم با آدم‌ها برایم پیش می‌آمد این بود که نمی‌توانستم سفت بودنِشان را تحمل کنم! اگر در صحبت‌هایمان می‌دیدم کسی منعطف نیست، ادامه‌ دادنِ مکالمه با آن آدم برایم مشکل می‌شد. چون می‌دانستم این دسته از انسان‌ها، می‌توانند با صحبتی یک ساعته، تمامِ انرژی‌ات را بگیرند و آن را برای بیش‌تر سفت کردنِ خودشان استفاده کنند! منظورم از سفت بودن این است که هرچه بگویی، آن‌‌ را رد می‌کنند و حتی اگر در ذهنشان حرفتان را تایید کنند؛ در مکالمه نمی‌توانند بگویند: «آره، تو درست می‌گی.» چون برایشان سخت است که قبول کنند؛ کسی غیر از خودشان، حرفی غیر از حرف خودشان، مورد قبول باشد یا کسی زودتر از آن‌ها چیزی را بگوید که درست است. اگر کار اشتباهی انجام دهند، نمی‌پذیرند؛ چون آنقدر خشک هستند که به راحتی نمی‌توانند خودشان را تغییر دهند. چرا که از نظرشان هرچیزی مربوط به آن‌ها درست‌ترین چیز و عقیده‌ی دیگران مسخره‌ و پوچ است. . #اچکان

Achcan
9 131

Achcan
9 131
اومدم بگم چند سال پیش، وقتی تصمیم گرفتم یه سری آدم هارو بذارم کنار، فکر می‌کردم بعدش دیگه همه‌ی آدم‌ها همینطوری‌ان. خسته بودم و بدون این که حتی بخوام آدم‌های جدید رو ببینم شروع به قضاوت دسته جمعی کردم! خودم رو حبس کردم توی اتاقم و روزی دوازده تا پونزده ساعت می‌خوابیدم. بعد از چند وقت از خوابیدن هم خسته شدم، جدی وقتی بیدار می‌شدم، بدن درد بودم. جلوی آینه که می‌رفتم، از حالت چشمم و پشت پلکی که داشتم بدم می‌اومد. حتی حوصله نداشتم غذا درست کنم یا وقتی غذا سفارش می‌دادم، بعد از جویدن دو لقمه، احساس خستگی می‌کردم و حوصله نداشتم بقیه‌ی غذا رو بخورم. از ریشه احساس خشکی می‌کردم. بعد از چند وقت تصمیم گفتم خودم را با این شرایطی که برای خودم ایجاد کردم وفق بدم و از این زمان برای شناخت خودم استفاده کنم. صبح‌ها می‌رفتم پیاده‌روی، وقتی برمی‌گشتم کلی میوه و خوراکی می‌گرفتم. روزی دو ساعت ورزش می‌کردم، می‌نوشتم، عکس می‌گرفتم، کتاب می‌خوندم، می‌رقصیدم، فیلم می‌دیدم و تموم چیزهایی که روحم رو اذیت می‌کرد رو می‌نوشتم. خیلی داشت بهم خوش می‌گذشت، واقعا می‌گم. نه دلم مهمونی می‌خواست، نه رابطه، نه نشون دادن و ثابت کردن خودم به دیگرون. داشتم خودم رو می‌شناختم، داشتم یاد می‌گرفتم تنهایی خیلی وقت‌ها مفیدتر از همه چیزه و حتی بیش‌تر از دنیای بیرون می‌تونه به رشد من کمک کنه. وقتی می‌رفتم جلوی آینه، می‌فهمیدم نگاهم به به خودم عمیق‌تر شده، حس می‌کردم حالت چشم‌هام اونقدرا هم بد نیست، اتفاقا خیلی هم باحاله. می‌تونستم با نگاه توی آینه، ترمیم شدنِ زخم‌هایی که روی روحم مونده بود رو ببینم. نمی‌دونم بعدش دیگه چجوری زمان گذشت ولی دیگه می‌دونستم چی می‌خوام توی این زندگی و باید چیکار کنم. می‌دونستم چجوری با دیگرون روابط بهتر و بدون آسیبی داشته باشم. جایگاه خودم رو توی زندگیم فهمیده بودم و دیگه از تنها موندن نمی‌ترسیدم. خیلی خوب بود، حس خوبی به خودم داشتم. خودم رو دوست داشتم و بعدش کم‌کم حس کردم می‌تونم دوباره آدم‌ها و دنیای بیرون رو هم دوست داشته باشم. حس کردم می‌تونم بذارم دوباره آدم‌ها بهم نزدیک بشن ولی این دفعه این رو هم می‌دونستم که باید یه سری خط توی ذهنم بذارم که کسی ازش رد نشه. می‌دونستم چجوری هم تنهاییم رو داشته باشم و هم روابطم رو. کارهای جدیدی رو شروع کردم و بعدش آدم‌های جدیدی رو هم دیدم. همه‌ی این ها یه جوری آب دادن به ریشه‌هام بود چون کم‌کم داشتم جوونه‌های درون رو حس می‌کردم. . #اچکان

Achcan
9 131

Achcan
9 131
خیلی وقته که دیگه نمی‌تونم با آدم‌های گذشته‌ی زندگی‌م صحبت کنم. نه اینکه ازشون بدم بیاد یا حس بدی بهشون داشته باشم، یعنی دیگه نمی‌تونم ازشون مشورت بگیرم یا چیزی بهشون یاد بدم. نمی‌تونم دیگه باهاشون صحبت‌های عمیق بکنم یا هروز باهاشون برم بیرون، چون حرفی نیست برای زدن. خیلی وقته که نمی‌تونم گوشم رو پر کنم از زندگی این و اون چون واقعا به من ربطی نداره. همونطور که باید مراقب دهنم باشم که کِی و برای چی باز می شه، باید حواسم به گوش هامم باشه که چه چیزی رو توش فرو می‌کنم. برای همین سال‌هاست که دیگه نمی‌تونم با آدم‌هایی مدام در ارتباط باشم که فقط منتظر شنیدن اخبار راجع به زندگی دیگرون از دهن من هستن یا فقط می‌خوان گوش‌های من رو پر از اسم‌های مختف با القابِ عجیب و غریب بکنن. یادمه از وقتی که تصمیم گرفتم بدون بقیه رشد کنم، آدم‌های اطرافم هم تغییر کردن. اطرافم شدن پر از کسایی که به رشد و پیشرفت خودشون اهمیت می‌دادن نه زندگی این و اون. بعدش کسایی که به دیگرون کمک می‌کردن رو بیش‌تر از کسایی که بقیه رو نردبون خودشون می‌کردن دیدم. کسایی که رو پیدا کردم که به «ما» اهمیت می‌دادن نه فقط به «من»؛ کسایی که روحشون مهم‌تر از هر چیزی بود. بعدشم فهمیدم دنیای اطرافم رو خودم می‌سازم چون من تصمیم می‌گیرم چه چیزی توی دنیای من بمونه یا چه چیزی به پایان برسه. من تصمیم می‌گیرم که وقت و انرژی‌م رو با چه کسایی و در چه راستایی به اشتراک بذارم. البته که من تموم خاطرات و آدم‌های گذشته‌ی زندگی‌م رو دوست دارم و از چیزی پشیمون نیستم. چون در اون زمان و مکان، بهترین‌ها برای من بودن و من از همه‌ی اون‌ها، کلی چیزی یاد گرفتم و تمومِ اتفاقات گذشته‌م لازم بودن. ولی الان دیگه اگه از یه جایی به بعد حس کنم که انرژی‌م در اون مکان و پیش اون آدم‌ها در راستای نور و عشق پیش نمی‌ره، این وظیفه‌ی منه که از روحم محافظت کنم و اتصال انرژی‌م رو قطع کنم؛ نه تنها فقط برای خودم، برای این که نیروی تاریکِ دنیا رو تغذیه نکنم. شاید از نظر خیلی‌ها من بی‌معرفت به نظر بیام، ولی من نمی‌تونم توی گذشته‌م بمونم، چون سنگینه و مانعِ این می‌شه که در زمان حال زندگی کنم. اگه از ارتعاش گذشته‌م کنده نشم، با چیزهای جدید هم آشنا نمی‌شم و همیشه باید در یک مکان و با یه سری آدم مشخص کارهای تکراری رو انجام بدم. من مشکلات تکراری رو دوست ندارم و ترجیح می دم با مشکلات جدیدتری رو‌به‌رو بشم؛ چون می‌دونم از طریق اون‌ها درس‌های جدیدی قراره به روحم اضافه بشه. راستش من از هیچ‌چیز بیش‌تر از درس‌های جدیدی که به روح اضافه می‌شه خوش حال نمی‌شم چون دلم می‌خواد هرروز، هرجایی که هستم فقط رشد کنم و حاضرم برای پاک شدن روحم و بالا رفتن ارتعاشم، هر بهایی رو با جون و دل بپردازم. . #اچکان

Achcan
9 131
Repost from Achcaan team

Achcan
9 131
سال نو مبارک 🫂

Achcan
9 131
Repost from Achcaan team
تموم آدم‌های اطرافت بخاطر فرکانس و سطح انرژی‌ای که تو داری وارد زندگیت می‌شن. اگه می‌بینی اطرافیانت، دوست‌هات و هرچیزی که توی زندگی‌ت اتفاق می‌افته اون چیزی نیست که باید باشه، بدون اول باید خودت رو تغییر بدی. #بیتا_قدوسی @Achcaanteam

Achcan
9 131
Repost from Achcaan team
بیا کمی زندگی کنیم‌! خیرِ سرمان به دنیا آمده‌ایم برای همین کار و همه کار کردیم جز زندگی. #بیتا_قدوسی @Achcaanteam

Achcan
9 131
Repost from Achcaan team
این روزها احساس می‌کنم همه چیز به من نزدیک است؛ آسمان، پرنده، آزادی. شبیه بهشته، انگار که مرده باشم! #بیتا_قدوسی @Achcaanteam

Achcan
9 131
Repost from Achcaan team
ما در نبودن‌ها، بیشتر از بودن‌ها زندگی کردیم و نگذاشتیم کسی بفهمد. #عادل_محاوی @Achcaanteam

Achcan
9 131
Repost from Achcaan team
بعضی وقت‌ها ناامیدی از بین نمیره، فقط خودش رو مخفی می‌کنه پشت امیدهای پوشالی. تو وقتی امیدواری که به توانایی‌هات برای رسیدن ایمان داشته باشی و ناامیدی صرفاً عدم توانایی‌ت رو نشون نمی‌ده. ناامیدیِ تو می‌تونه بخاطرِ شکست‌هایی باشه که در یه بازه‌ی زمانیِ پشت سرِ هم اتفاق افتاده و باعث شده دیدگاهت نسبت به چند ساعت آینده‌ت هم تغییر کنه. حتی می‌تونه اونقدر سریع خودش رو توی ذهنت بزرگ کنه که یه روز به خودت بیای و ببینی چقدر فرصت برای زندگیِ بهتر و امیدوار بودن داشتی که از دستشون دادی. #آتنا_طلایی @Achcaanteam

Achcan
9 131
Repost from Achcaan team
مطمئن باش مخفی کردن نقص‌هات و اهمیت ندادن بهشون، تو رو کامل‌تر نمی‌کنه. #آتنا_طلایی @Achcaanteam

Achcan
9 131

Achcan
9 131

Achcan
9 131

Achcan
9 131
قبلا این‌جوری بود که می‌گشتم دنبال یه موضوع تا درباره‌ش بنویسم. ولی الان دیگه برای خودم می‌نویسم. می‌نویسم چون یه چیزی درونم می‌گه بنویس، چون الان وقت حرف زدنه. یه چیزی بهم می‌گه انگشت‌هات رو تکون بده و بدون فکر و بدون ترس از نتیجه‌ش فقط این‌کار رو بکن. این بار برای خودم می‌نویسم، برای روحم و برای تموم زخم‌هایی که یه روزی درونش وجود داشته. برای تموم شب‌هایی که دلم آغوش کسی رو می‌خواست ولی بعدش فهمیدم بالشت، با عطر مورد علاقه‌م بهترین انتخابه. برای تموم روزهایی که کسی رو نداشتم تا باهاش بستنی بخورم یا کسی نبود که چای و باقلوا مهمونش کنم. برای تموم شب‌هایی که از آهنگ‌های تکراری‌م خسته شده‌بودم و حتی کسی رو نداشتم تا بهش بگم لطفا برام چندتا آهنگِ خوب بفرست. نمی‌خوام این‌بار از دلایل این شرایط چیزی بگم، دلم می‌خواد فقط بنویسم و بنویسم و بنویسم، اونقدر که پشت صفحه‌ی گوشی خوابم ببره. دلم می‌خواد داد بزنم اما می‌خوام تنها گوشی که حرف‌هام رو می‌شنوه گوشِ خودم باشه. می‌نویسم؛ برای فریادهایم، برای انگشتانم، برای گوش‌هایم، برای زخم‌هایم و برای روحم. #اچکان

Achcan
9 131
الان انگار هیچ حسی درونم وجود نداره اما همه‌ی حس‌ها‌ هم‌زمان باهم وجود دارن! علاوه بر این بعضی وقت‌ها انقدر گذر زمان برام سریع می‌شه که احساس می‌کنم کلا زمان وجود نداره. تموم اتفاقاتی که توی گذشته یا همین هفته‌ی پیش رخ داده، انگار واسم فقط یه فیلم یا یه رویا بوده. حتی همین الانم انگار زمانی وجود نداره. نمی‌دونم حسم رو چجوری توضیح بدم چون بیش‌تر درک ‌کردنیه تا توضیح دادنی. ولی هر از گاهی می‌ترسم چون دلیلش رو نمی‌دونم. شاید اصلا نباید دنبال دلیل باشم چون خیلی وقت‌ها اصلا چرایی وجود نداره. #اچکان

Achcan
9 131
می‌دونم چقدر خسته‌ای، اما اهمیتی نمی‌دم که بخوای باهام بیای یا نه. باید دست‌هات رو بهم بدی، انگشت‌های ظریفت رو قفل کنی بین انگشت‌هام و باهام بیای. با همدیگه می‌ریم زیر اون درخت بزرگه که شاخ و برگ‌هاش پیچیدن توی هم، آتیش درست می‌کنیم و از اون مارشمالوهایی که دوست داری می‌خوریم‌. سرت رو می‌ذاری رو شونه‌ی من و به آتیشِ جلوی رومون نگاه می‌کنیم، بعد برات داستان ترسناک تعریف می‌کنم و یکم که ترسیدی ریزریز می‌خندیم. می‌دونی؟صدای سوختن هیزم‌ها، خنده‌های تو، جیرجیرک‌ها و پرنده‌ها، ترکیب خیلی قشنگی برای شکستن سکوتِ شبه. بعدش می‌ریم تو کلبه‌ی درختی‌مون. می‌دونم کل روز خودت رو کنترل کردی که گریه نکنی، اما باید بیای تو بغل خودم و هرچقدر که خواستی اشک بریزی؛ می‌آی تو بغل خودم و هرچقدر که بخوای غم‌ها و حرفای نگفتت رو گریه می‌کنی. ببین هیچ اشکالی نداره اگه پیرهن مورد علاقم رو خیس کنی؛ قول می‌دم دعوات نکنم. اصلا منو نگاه کن تا وقتی که خودت نخوای هیچ حرفی نمی‌زنم، ولی اونقدر محکم بغلت می‌کنم که هیچکی غیر از خودمون زخمام‌هامون رو نبینه؛ اونقدر محکم که بینمون شکوفه بزنه. اینجا مال ماست، ما دو نفری باهم تنهایی‌م. اشکالی نداره اگه صدای گریه‌هات ماه رو از خواب بیدار کنه یا جیرجیرک ها و پرنده ها رو بترسونه و ساکتشون کنه؛ هیچ اشکالی نداره. اما بعدش که تموم شد باید باهام بیای آسمون، ماه و ستاره‌هایی که بهمون چشمک می‌زنن رو تماشا کنیم و آهنگ مورد علاقمون رو بلند بلند بخونیم. #آنیا @Achcaanteam

Achcan
9 131
می‌نویسم؛ چون هزاران کیلومتر از من دوری و من می‌خواهم با چند کلمه‌ی کوچک، خودم را به تو برسانم. #عادل_محاوی @Achcaanteam