479
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+230 days
Posts Archive
ویکتور، جنگلبانی بود که عمرش را در انزوایِ سبز و پرپیچوخمِ کوهستان گذرانده بود.
چشمانِ او به دیدنِ صحنههایی خو کرده بود که از نگاهِ مردمِ عادی کاملاً پنهان میماند؛ او شاهدِ نبردهایِ پنهانیِ ریشهها در زیرِ خاک، زایمانهایِ غریبِ جانوران در حفرههایِ تاریک و رقصِ بیرحمانهی شکارچیان در دلِ مهآلودِ جنگل بود. اما این بیداریِ شگفتانگیز، بهایی سنگین داشت. همین که خورشید پشتِ قلهها میخزید و ویکتور سر بر بالین میگذاشت، جهانِ دیگری آغاز میشد. او در خواب، به سیاهچالههایِ هولناکِ ذهنِ خویش سقوط میکرد و هر شب با کابوسهایی چنان سهمگین و واقعی دستوپنجه نرم میکرد که گویی تمامِ وحشتِ خفته در رگهایِ زمین، در خوابِ او بیدار میشد. او میانِ «حیرتِ روز» و «وحشتِ شب» معلق بود.
در آستانهی چهلسالگی، زمانی که ویکتور میانِ بیداریِ عجیب و خوابِ هراسناکاش دیگر نایی برای ادامه نداشت، سایهای با هیبت بر او نمایان شد. فرشتهی مرگ، بیآنکه هراسی برانگیزد، پیش آمد و با صدایی که طنینِ آرامش و ابدیت داشت، گفت: «ای مسافر، تماشایِ تو به غایت رسیده است. تو در روشناییِ روز، لایههایِ مکتومِ حیات را دیدی و در تاریکیِ شب، اعماقِ رنج و هراسِ هستی را آزمودی؛ تو بیش از آنچه چهل سال نشان بدهد، تجربه اندوختهای.» فرشته دستش را به سوی او دراز کرد و با لبخندی لبریز از معنا گفت: «دیگر بس است؛ تو تمامِ وجوهِ ممکنِ این جهان را از نظر گذراندهای و جامی نمانده که ننوشیده باشی. دستت را به من بده که این صحنه دیگر برای تو تکراری است؛ باید به جایی برویم که فراتر از خواب و بیداری است.»
علی اشکان نژاد
@shernev
M
از مادرم پرسیدم که نظرش دربارۀ روح چیست. لحظهای فکر کرد و بعد، بیآنکه نگاهم کند، رو به آن نور سفید و خیرهکننده، گفت که ما اساساً چیزی نیستیم جز مشتی امیال گذرا. گفت که، از بچگی تا حالا، هیچوقت خودش را جدا از دیگران ندیده و کمابیش در پیوندی جداییناپذیر با بقیه حس کرده. به نظرش این روزها همه عطش دانستن داشتند و میخواستند همهچیز را بدانند و احساس میکردند که میتوانند از تمام پیچیدگیها سر دربیاورند، انگار که بصیرت گوشهای به انتظارشان نشسته باشد. درحالیکه عنان کل امور در دست ما نیست و آگاهی از بارِ درد و رنج آدم نمیکاهد. بهترین راهی که میتوان در این زندگی پیشه کرد این است که به دل آن بزنیم، درست مثل باد که از میان شاخهها میگذرد، اینکه رنج ببریم، تا زمانی که به وضعیت عدم نایل شویم یا اینکه رنج خود را به دوش بکشیم.
«آنقدر سرد که برف ببارد»
-جسیکا اَو
@shernev
M
تخممرغی که از بیرون بشکنه غذاست، ولی تخممرغی که از درون بشکنه یه زندگی جدیده.
ضربالمثل چینی
@ shernev
M
عشق آن است که نپرسی«چه خواهدشد؟» و این را ممکن است فقط در خویش بیابی
@shernev
M
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
یکی از فیلسوفان معاصر و بسیار برجسته که در ایران کمتر شناخته شده است و دیدگاهی تند و ساختارشکن درباره نگهداری حیوانات خانگی دارد، دونا هاراوی (Donna Haraway) است. او در کتاب «مانیفست گونههای همراه» (The Companion Species Manifesto)، اگرچه خود را دوستدار حیوانات میداند، اما به شدت علیه مفهوم سنتی «حیوان خانگی» میتازد.
به باور هاراوی، تبدیل کردن حیوان به یک موجود خانگی، در واقع نوعی «استعمار عاطفی» و تقلیل دادن یک موجود زنده به «شیءِ تزئینی» یا «ابزار جبرانِ تنهایی انسان» است. او استدلال میکند که ما با خانگی کردن حیوانات، آنها را از هویتِ طبیعی و وحشیشان تهی کرده و به یک «نسخهی فانتزی و انسانیشده» تبدیل میکنیم تا خلاءهای روانی خودمان را پر کنیم. از نظر او، این رابطه نه یک پیوندِ برابر، بلکه شکلی از سلطهگریِ خودخواهانه است که در آن، حیوان مجبور است برای بقا، خود را با نیازهای عاطفیِ اربابش تطبیق دهد و هویت مستقل خود را فدای امنیتِ قفسِ طلایی خانه کند.
سند متن: این دیدگاه برگرفته از کتاب The Companion Species Manifesto: Dogs, People, and Significant Otherness (چاپ ۲۰۰۳، انتشارات Prickly Paradigm Press) است. هاراوی در این اثر بر مفهوم «تفاوتِ معنادار» تاکید دارد و معتقد است نگهداری از حیوان به شکلِ امروزی، تجاوز به حریمِ «دیگریِ غیرانسانی» است.
@shernev
M
#لاطالائیل ،
همهی فرزندان آدم تنهایند تنها. فرقی اگر هست در وسعت و عمق تنهایی است.
نام روحی که خدا در آدمی دمید تنهایی بود هرکس خداییتر تنهاتر
@shernev
M
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
زندگیِ روح [ذهن] در میان دوستان، فکری که در تبادل کلمات، چه با نوشتار و چه با گفتار، شکل میگیرد، برای آنها که میجویندش ضرورت است. بی آن ما، فی نفسه، بی فکریم. تفکر متعلق به آن شخصیت مقدسیست که «ما با هم» به آن تجسم میبخشیم.
-هولدرلین
@shernev
M
آبیاریِ نهالِ نسلِ نو با فاضلابِ هوس
علی اشکان نژاد
نسلهای چهل، پنجاه و شصت، شبیه فنری فشرده بودند که زیر سنگینیِ نگاهِ قضاوتگرِ «پدر»، «استاد» و «سنت» تاب آورده بود و ناگهان در رفت. این نسل، طغیان علیه عقدههای سرکوبشدهی خود را با «آزادی» اشتباه گرفت و در یک مکانیسم دفاعیِ وارونه، فرمانی صادر کرد که نتیجهاش «مجاز شدنِ کثافتکاری» بود.
آنها برای تسکینِ خودشیفتگیِ زخمخوردهشان، کودکانشان را به ابزاری برای انتقام از گذشته تبدیل کردند؛ کودکانی که یاد گرفتند جای پرسشگر و پاسخدهنده را عوض کنند و روی تمامِ مرزها ادرار کنند. پدران و مادرانی که خود طعم سینمای فاخر و هنرِ اصیل را چشیده بودند، تعمداً ابتذال را در حلقوم فرزندانشان ریختند، تنها به این دلیل که ابتذال، طعمِ شیرینِ آن «میوهی ممنوعهای» را داشت که خودشان سالها حسرتش را خورده بودند. آنها با دست خود، «معیار» را کشتند تا هیچکس نتواند قضاوتشان کند.
حالا در این «موقعیت مرزی» و بحرانی، تمدنی مانده است با دستهای خالی و اخته شده. نتیجهی کشتنِ نمادینِ «استاد» و «پدر»، جامعهای شد که در آن دانایِ کارکشته در کنج انزوا با دو هزار مخاطب میپوسد، و دلقکِ بیریشه با بیست میلیون دنبالکننده، رهبرِ فکری تودهها میشود.
این خلأ وحشتناک، محصولِ مستقیمِ آن «عفوِ عمومی» است که به اشتباه صادر کردید تا هوسهای خودتان را ارضاء کنید. اکنون که هیولای بیقانونی گریبانتان را گرفته، دیگر جای ناله نیست. باید بیرحمانه در صورتِ این نسلِ مخالفِ تربیت فریاد زد:
فقر و فلاکت دارد بیداد میکند؟ به جهنم که دارد بیداد میکند! فرزندانتان دارند از ده سالگی در لجنزارِ اعتیاد غرق میشوند؟ نوش جانتان! این همان آتشی است که خودتان با شوقِ «رهایی از سختگیری» برپا کردید.
@shernev
M
ﺑﺎﺩﺑﺎﺩﮎ ﺗﻨﻬﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺳﻬﻢ ﻣﯿﺒﺮﺩ ﮐﻪ ﻧﺨﺶ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﺪ...
ﻧﮕﺬﺍﺭ ﻫﯿﭻ ﻧﺨﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻭﺻﻞ ﺑﺎﺷﺪ...
ﻧﺦ ﻫﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﻻﯾﻖ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻫﺎﯼ ﺧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎﺯﯼ هستند ﻭ ﺑﺲ..
@shernev
M
هیچوقت شده که زمستان تا بهار را دویده باشی؟
| سمفونی مردگان |
| عباس معروفی |
@shernev
M
