2 082
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+1030 days
Posts Archive
2 082
و چه روياهايي !
كه تبه گشت و گذشت .
و چه پيوند صميميتها،
كه به آساني يك رشته گسست .
چه اميدي، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد .
دل من مي سوزد،
كه قناريها را پر بستند .
كه پر پاك پرستوها را بشكستند .
و كبوترها را
– آه، كبوترها را …
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.
حميد مصدق
2 082
من در آیینه رخ خود دیدم
وبه تو حق دادم.
آه می بینم، می بینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
حمید مصدق
2 082
وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست .
از دل من اما،
- چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست
2 082
حرف را باید زد !
درد را باید گفت !
سخن از مهر من و جور تو نیست .
سخن از
متلاشی شدن دوستی است ،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
#حميد_مصدق
2 082
آه چه شام تیرهای از چه سحر نمیشود
دیو سیاه شب چرا جای دگر نمیشود
سقف سیاه آسمان سوده شده ست از اختران
ماه چه ماه آهنی اینکه قمر نمیشود
وای ز دشت ارغوان ریخته خون هر جوان
چشم یکی به ماتم اینهمه تر نمیشود
مادر داغدار من طعنه تهنیت شنو
بهر تو طعن و تسلیت گرچه پسر نمیشود
کودک بینوای من گریه مکن برای من
گر چه کسی به جای من بر تو پدر نمیشود
باغ ز گل تهی شده بلبل زار را بگو
از چه ز بانک زاغها گوش تو کر نمیشود
ای تو بهار و باغ من چشم من و چراغ من
بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمیشود
#حميد_مصدق
2 082
با من اکنون چه نشستنها خاموشیها
با تو اکنون چه فراموشی ها
چه کسی می خواهد من و تو
ما نشویم خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم تنهایم تو اگر ما نشوی خویشتنی
از کجا که من وتو شور یکپارچگی را در شهر باز برپا نکنیم*
از کجا که من وتو مشت رسوایان راباز نکنیم
من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد چه کسی با دشمن بستیزد
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن درآویزد
از کجا که من وتو مشت رسوایان راباز نکنیم
من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند*
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد
چه کسی با دشمن بستیزد
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن درآویزد*
2 082
من صبورم اما
به خدا دست خودم نيست اگرمي رنجم
يا اگر شادي زيباي تو را
به غم غربت چشمان خودم ميبندم
من صبورم اما
چه قدَر با همه ي عاشقي ام محزونم
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ
مثل يك شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما
بي دليل از قفس كهنه ي شب مي ترسم
بي دليل از همه ي تيرگي رنگ غروب
و چراغي كه تو را از شب متروك دلم دور كند
من صبورم اما
آه ، اين بغض گران
صبر چه مي داند چيست
حميد مصدق
2 082
امشب
خاک کدام ميکده از اشک چشم من
نمناک مي شود ؟
و جام چندمين
از دست من نثاره خاک مي شود ؟
اي دوست در دشتهاي باز
اسب سپيد خاطره ات را هي کن
اينجا
تا چشم کار مي کند آواز بي بري ست
در دشت زندگاني ما
حتي
حوا فريب دانه گندم نيست
من با کدام اميد ؟
من بر کدام دشت بتازم ؟
مرغان خسته بال
خو کرده با ملال
افسانه حيات نمي گويند
و آهوان مانده به بند
از کس ره گريز نمي جويند
ديوار زانوان من کنون
سدي ست
در پيش سيل حادثه اما
اين سوي زانوان من از اشک چشمها
سيلي ست سهمناک
اين لحظه لحظه هاي ملال آور
ترجيع بند يک نفس اضطرابهاست
افسانه اي ست آغاز
انجام قصه اي
اينجا نگاه کن که نه آغازي
اينجا نگاه کن که نه انجامي ست
اين يک دو روزه زيستن با هزار درد
الحق که سخت مايه بدنامي ست
حميد مصدق
2 082
دل من می سوزد،
كه قناریها را پر بستند .
كه پر پاك پرستوها را بشكستند .
و كبوترها را
- آه، كبوترها را ...
و چه امید عظیمی به عبث انجامید.
حمید مصدق
2 082
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پُر دلهره است
گفته بودند که "از دل برود یار چو از دیده برفت"
سالها هست که از دیده ی من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق، پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقیست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز.
"حمید مصدق"
2 082
بگذار تا ببارد باران
باران وهمناک
در ژرفی شب
این شب بی پایان
بگذار تا ببارد باران
اینک نگاه کن
از پشت پلک پنجره
تکرار پر ترنّم باران را
و گوش کن که در شب
دیگر سکوت نیست
بشنو سرود ریزش باران را
کامشب به یاد تو می آرد
یکسر صدای سمّ سواران را
امشب صفای گریه ی من
سیلاب ابرهای بهاران است
این گریه نیست
ریزش باران است
حميدمصدق
