en
Feedback
اشعار حمید مصدق

اشعار حمید مصدق

Open in Telegram

اشعار حمید مصدق

Show more
Iran126 560The category is not specified
2 082
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+1030 days
Posts Archive
با من اكنون چه نشستن ها خاموشي هاست #حميد_مصدق

و چه روياهايي ! كه تبه گشت و گذشت . و چه پيوند صميميتها، كه به آساني يك رشته گسست . چه اميدي، چه اميد ؟ چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد . دل من مي سوزد، كه قناريها را پر بستند . كه پر پاك پرستوها را بشكستند . و كبوترها را – آه، كبوترها را … و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد. حميد مصدق

من در آیینه رخ خود دیدم وبه تو حق دادم. آه می بینم، می بینم تو به اندازه تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم حمید مصدق

وای، باران؛ باران؛ شیشه پنجره را باران شست . از دل من اما، - چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ . می پرد مرغ نگاهم تا دور، وای، باران، باران، پر مرغان نگاهم را شست

حرف را بايد زد درد را بايد گفت در من اين جلوه اندوه ز چيست؟| #حميد_مصدق

دل من در دل شب خواب پروانه شدن مي بيند #حميد_مصدق

تهران شهرك غرب بلوار دادمان خيابان شفق نبش كوچه آفتاب

photo content

حرف را باید زد ! درد را باید گفت ! سخن از مهر من و جور تو نیست . سخن از متلاشی شدن دوستی است ، و عبث بودن پندار سرور آور مهر #حميد_مصدق

آه چه شام تیره‌ای از چه سحر نمی‌شود دیو سیاه شب چرا جای دگر نمی‌شود سقف سیاه آسمان سوده شده ست از اختران ماه چه ماه آهنی اینکه قمر نمی‌شود وای ز دشت ارغوان ریخته خون هر جوان چشم یکی به ماتم این‌همه تر نمی‌شود مادر داغدار من طعنه تهنیت شنو بهر تو طعن و تسلیت گرچه پسر نمی‌شود کودک بینوای من گریه مکن برای من گر چه کسی به جای من بر تو پدر نمی‌شود باغ ز گل تهی شده بلبل زار را بگو از چه ز بانک زاغها گوش تو کر نمی‌شود ای تو بهار و باغ من چشم من و چراغ من بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی‌شود #حميد_مصدق

حميدمصدق +حبيب محبيان

photo content

با من اکنون چه نشستنها خاموشیها با تو اکنون چه فراموشی ها چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد من اگر ما نشوم تنهایم تو اگر ما نشوی خویشتنی از کجا که من وتو شور یکپارچگی را در شهر باز برپا نکنیم* از کجا که من وتو مشت رسوایان راباز نکنیم من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد چه کسی با دشمن بستیزد چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن درآویزد از کجا که من وتو مشت رسوایان راباز نکنیم من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند* من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد چه کسی با دشمن بستیزد چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن درآویزد*

من صبورم اما به خدا دست خودم نيست اگرمي رنجم يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم ميبندم من صبورم اما چه قدَر با همه ي عاشقي ام محزونم و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ مثل يك شبنم افتاده ز غم مغمومم من صبورم اما بي دليل از قفس كهنه ي شب مي ترسم بي دليل از همه ي تيرگي رنگ غروب و چراغي كه تو را از شب متروك دلم دور كند من صبورم اما آه ، اين بغض گران صبر چه مي داند چيست حميد مصدق

امشب خاک کدام ميکده از اشک چشم من نمناک مي شود ؟ و جام چندمين از دست من نثاره خاک مي شود ؟ اي دوست در دشتهاي باز اسب سپيد خاطره ات را هي کن اينجا تا چشم کار مي کند آواز بي بري ست در دشت زندگاني ما حتي حوا فريب دانه گندم نيست من با کدام اميد ؟ من بر کدام دشت بتازم ؟ مرغان خسته بال خو کرده با ملال افسانه حيات نمي گويند و آهوان مانده به بند از کس ره گريز نمي جويند ديوار زانوان من کنون سدي ست در پيش سيل حادثه اما اين سوي زانوان من از اشک چشمها سيلي ست سهمناک اين لحظه لحظه هاي ملال آور ترجيع بند يک نفس اضطرابهاست افسانه اي ست آغاز انجام قصه اي اينجا نگاه کن که نه آغازي اينجا نگاه کن که نه انجامي ست اين يک دو روزه زيستن با هزار درد الحق که سخت مايه بدنامي ست حميد مصدق

دل من می سوزد، كه قناریها را پر بستند . كه پر پاك پرستوها را بشكستند . و كبوترها را - آه، كبوترها را ... و چه امید عظیمی به عبث انجامید. حمید مصدق

چه_انتظار_عظیمی_نشسته_در_دل_ما.jpg0.63 KB

art8.jpg0.35 KB

اما من و تو دور از هم می پوسیم غمم از وحشت پوسیدن نیست غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پُر دلهره است گفته بودند که "از دل برود یار چو از دیده برفت" سالها هست که از دیده ی من رفتی لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز دفتر عمر مرا دست ایام ورق‌ها زده است زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز در قمار غم عشق دل من بردی و با دست تهی منم آن عاشق بازنده هنوز آتش عشق، پس از مرگ نگردد خاموش گر که گورم بشکافند عیان می بینند زیر خاکستر جسمم باقیست آتشی سرکش و سوزنده هنوز. "حمید مصدق"

بگذار تا ببارد باران باران وهمناک در ژرفی شب این شب بی پایان بگذار تا ببارد باران اینک نگاه کن از پشت پلک پنجره تکرار پر ترنّم باران را و گوش کن که در شب دیگر سکوت نیست بشنو سرود ریزش باران را کامشب به یاد تو می آرد یکسر صدای سمّ سواران را امشب صفای گریه ی من سیلاب ابرهای بهاران است این گریه نیست ریزش باران است حميدمصدق