en
Feedback
پراکنده‌حالی

پراکنده‌حالی

Open in Telegram

حدیث ملولان فزاید ملال پراکنده گوید پراکنده‌حال

Show more
320
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
ز تلخ گویی من عیش عالمی تلخ است به بوسه‌ای چه شود گر مرا دهان بندی #صائب @paraakandeh

ای که دانش به مردم آموزی آن‌چه گویی به خَلق، خود بِنْیوش خویشتن را علاج می‌نَکُنی باری از عیبِ دیگران، خاموش! محتسب کون‌برهنه در بازار قَحبه را می‌زند که روی بپوش! شيخ ما #سعدی شیرازی #مواعظ @paraakandeh

ای زبردستِ زیردست آزار گرم تا کی بماند این بازار به چه کار آیدت جهانداری مردنت به، که مردم آزاری #سعدی @paraakandeh

دمی آب خوردن پس از بدسگال به از عمر هفتاد و هشتاد سال #سعدی شیرین سخن @paraakandeh

دريغ آن سر و تاج و بالای تو دريغ آن دل و دانش و رای تو #نیکا @paraakandeh

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت #حافظ @paraakandeh

ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی چوگان حکم در کف و گویی نمی‌زنی باز ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی این خون که موج می‌زند اندر جگر تو را در کار رنگ و بوی نگاری نمی‌کنی مشکین از آن نشد دم خُلقت که چون صبا بر خاک کوی دوست گذاری نمی‌کنی ترسم کز این چمن نبری آستین گل کز گلشنش تحمل خاری نمی‌کنی در آستین جان تو صد نافه مدرج است وان را فدای طره یاری نمی‌کنی ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک و اندیشه از بلای خماری نمی‌کنی #حافظ برو که بندگی پادشاه وقت گر جمله می‌کنند تو باری نمی‌‌کنی @paraakandeh

یار نیکوتر از آن است‌ که من دیدم پار باش تا سال دگر خوبترک گردد یار پار یک بوسه به صد عجز نمی‌داد به من خود به خود می‌دهد امسال به من بوسه هزار بس‌که بوسیده‌ام امسال لب نازک او از لبش جای سخن بوسه چکد از گفتار پار می‌جست ‌کنار از من و امسال همی بوسها رشوه دهد تاش در آرم به ‌کنار زانسوی بوسه مرا کار کشیدست‌ کنون بس‌ که می‌بینم‌ کز بوسه ندارد انکار #قاآنی @paraakandeh

تو را دل دادم ای دلبر! شبت خوش باد من رفتم تو دانی با دل غمخور شبت خوش باد من رفتم ببردی نور روز و شب بدان زلف و رخ زیبا زهی جادو زهی دلبر شبت خوش باد من رفتم به چهره اصل ایمانی به زلفین مایه کفری ز جور هر دو آفتگر شبت خوش باد من رفتم بدان راضی شدم جانا که از حالم خبر پرسی از این آخر بود کمتر؟ شبت خوش باد من رفتم #سنایی @paraakandeh

پس ابتدای دوستی طلب کردن است و انتهای آن قرار گرفتن. آب تا اندر رود باشد، روان بود، چون به دریا رسید، قرار گیرد و چون قرار گرفت طعم بگرداند تا هرکه را آب باید به وی میل نکند. به صحبت وی کسی میل کند که ورا جواهر باید. علی ابن عثمان #هجویری - کشف المحجوب @paraakandeh

و اندر حکایات یافتم که: درویشی اندر دریا غرق می‌شد. یکی گفت: «ای اخی، خواهی تا برهی؟» گفت: «نه.» گفت: «خواهی تا غرق شوی؟» گفت: «نه.» گفت:«عجب کاری! نه هلاک اختیار می‌کنی نه نجات می‌طلبی!؟» گفت: «مرا با اختیار چه کار، که اختیار کنم. اختیار من آن است که حق مرا اختیار کند.» علی ابن عثمان #هجویری - کشف المحجوب @paraakandeh

فرشته را ز حلاوت دهان پر آب شود چو از حرارت می‌ دلبرم لبان لیسد روان ز دیده افلاکیان شود جیحون نِصال* تیرت اگر قبضه کمان لیسد به خاک خفته تیغ تو از حلاوت زخم زبان برآورد و زخم را دهان لیسد *نصال: پیکان تیر #رودکی @paraakandeh

تا که عشقت مطربی آغاز کرد گاه چنگم، گاه تارم روز و شب تا بنگشایی ز قندت روزه‌ام تا قیامت روزه‌دارم روز و شب #مولوی @paraakandeh

یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی من در هوا معلق آن ریسمان گسسته #مولوی @paraakandeh

کرانی ندارد بیابان ما قراری ندارد دل و جان ما جهان در جهان نقش و صورت گرفت کدامست از این نقش‌ها آنِ ما چه بودی که یک گوش پیدا شدی حریفِ زبان‌هایِ مرغانِ ما چه بودی که یک مرغ پران شدی برو طوق سرّ سلیمان ما چه گویم؟ چه دانم؟ که این داستان فزونست از حد و امکان ما چگونه زنم دم که هر دم به دم پریشانترست این پریشان ما #مولوی @paraakandeh

|در عشق| کار به جایی رسد که از خودش غیرت آید و بر دیده خود غیرت برد. ولله دَراً لقائل بیت ای دوست تو را به خویشتن دوست نی ام وز رشك تو با دیده خود دوست نی ام غمگین نه از آنکه با تو اندر کوی ام غمگینم از آنکه با تو در پوست نی ام و این نکته به جایی می‌رسد وقت وقت که اگر روزی معشوق با جمال‌تر بود، عاشق رنجور شود و خشم آیدش و این معنی تا کسی را ذوق نبود دشوار تواند فهم کردن. #سوانح شیخ احمد #غزالی @paraakandeh

گر آوازم دهى من خفته در گور برآساید روان دردمندم سری دارم فدای خاک پایت گر آسایش پسندی، ور گزندم #سعدی

از خدا می‌طلبم صحبت روشن‌رایی #حافظ

عشق را اقبالی و ادباری هست، زیادتی و نقصانی و کمالی. و عاشق را در او احوال است. در ابتدا بود که منکر بود، آنگاه تن در دهد، آنگاه ممکن بود که متبرم* شود و راه انکار دیگر باره رفتن گیرد. این احوال به اشخاص و اوقات بگردد. گاه بود که عشق در زیادت بود و عاشق بر او منکر، و گاه او در نقصان بود و خداوندش بر نقصان منکر، که عشق را قلعة عاشق درِ خویشتنداری می‌باید گشاد تا رام شود و تن در دهد و ولایت تمام بسپارد. بيت با دل گفتم که راز با یار مگو زین بیش حدیث عشق زنهار مگو دل گفت مرا که هان دگر بار مگوی تن را به بلا سپار و بسیار مگوی *ملول و آزرده #سوانح‌ شیخ احمد #غزالی @paraakandeh

پرده بر خود نمی‌توان پوشید ای برادر که عشق پرده در است آدمی را که جان معنی نیست در حقیقت درخت بی‌ثمر است ما پراکندگان مجموعیم یار ما غایب است و در نظر است #سعدی @paraakandeh