مجردان انقلا✌بی
Open in Telegram
ارسال پیام به مدیرکانال👇 @mojaradan_bot کانال سیاسی #تا_نابودی_اسرائیل 👇 @siasi_mojaradan #تبلیغات_مجردان درکانال 👇 @mojaradan_bot
Show more2 822
Subscribers
No data24 hours
-227 days
-13030 days
Posts Archive
2 822
داماد با لباس مقدس سپاه پاسداران
حلقهای را بر دستان دختر جوانی میاندازد
این سادهترین نوع آغاز زندگی مشترک
به سبک شهداست ...
شهید_#میرحسین_سلیمانی_مقام
#عشق_علوی_حب_فاطمی
2 822
ــہـ۸ــہـ۸ـہـ ـ«💔🕊🖤»ـ ـہـ۸ـہـ۸ـ
❤️ ⃟ٖٜٖٜٖٜ🥀ڪلیپ استورے
🖤پیک مجروح تو شرمنده ات آقا شده است
💔یار آواره ات اے یار چه تنها شده است
🖤عرق شرم منو اشک دو چشمان من است
💔اگر این شهر شبیہ شب دریا شده است
#آجرک_الله_یا_صاحب_الزمان
#شهادت_مسلم_بن_عقیل
2 822
آقا محمد خان قاجار علاقه خاصی به شکار روباه داشته.
تمام روز را پی یک روباه با اسبش میتاخته تا جایی که روباه از فرط خستگی نقش زمین میشده.
بعد آن بیچاره را میگرفته و دور گردنش، زنگولهای آویزان میکرده و در نهایت هم رهایش میکرده.
تا اینجای داستان مشکلی نیست.
هم جانش را دارد، هم دُمش را.
پوستش هم سر جای خودش است.
میماند فقط آن زنگوله!...
هر جا که بره یک زنگوله توی گردنش صدا میکنه. دیگر نمیتونه شکار کنه، چون صدای زنگوله، شکار را فراری میده.
بنابراین گرسنه میمونه صدای زنگوله، جفتش را هم فراری میده و تنها میشه.
از همه بدتر، صدای زنگوله، خود روباه را هم آشفته میکنه و...
بله دوستان
این داستان میتونه تمثیل زیبایی از افکار و احساسات حل و فصل نشده ذهن باشه.
هرجا بریم با خودمون حملش میکنیم، آن هم با چه سر و صدایی
2 822
🔶 چرا بعضیها از ازدواجکردن میترسن؟
🔸بهش میگن#گاموفوبیا، تو این فوبیا ادمها از ازدواج، تعهد داشتن و بودن تو یه رابطه ترسی بیش از حد و مداوم دارن!
#گاموفوبیا
2 822
[به اعتقاد اریک فروم] یافتن عشق بارور از دشوارترین دستاوردهای زندگی است. منظور از عشق «عاشق شدن» نیست. لازمه عشق تلاش فراوان است زیرا عشق بارور از چهار ویژگی مهم برخوردار است: توجه، احساس مسئولیت، احترام و شناخت.
عشق ورزیدن به دیگران یعنی مهر ورزیدن به آنها (به معنی مواظبت و مراقبت از آنان)، یعنی علاقهمندی عمیق به حال و وضعیتشان و آسان کردن رشد و کمالشان. لازمه اینها داشتن احساس مسئولیت در پاسخگویی به نیازهای آنهاست. همچنین، عشق ورزیدن یعنی محترم شمردن و پذیرفتن فردیت آنها، یعنی مهر ورزیدن به آنها برای آنکه و آنچه هستند. برای محترم شمردن آنها، باید آنها را درست و کامل شناخت. باید به طور عینی دانست که چیستند و کیستند.
اکنون میتوان فهمید چرا یافتن عشق بارور دشوار است. عشق بیش از آن که شور و هیجان باشد، فعالیت است.
دوآن شولتز
از کتاب روانشناسی کمال
ترجمه گیتی خوشدل
╔═🌺🍃═════╗
🆔 @mojaradan
╚═════🌺🍃═╝
2 822
••|💚🦋|••
#السلام_ایها_الغریب
#سلام_مهدی_حانم
آقای من...
یا ایهاالعزیز دلم مبتلایتان
دارد دوباره این دل تنگم هوایتان
از حال ما اگر که بپرسی ملال نیست
جز دوری شما و فراق صدایتان
من غصه ام گرفته برای غریبی
حالا شما بگو کمی از غصه هایتان
یک روز زیر پای شما خاک میشوم
من زاده میشوم که بمیرم برایتان
🌹الّلهُمَّ صَلّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِين🌹
*اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج *
╔═🌺🍃═════╗
🆔 @mojaradan
╚═════🌺🍃═╝
2 822
#قرار_عاشفی
#سلام_اربابم_حسین
تا زمانے ڪہ حسین است رفیق دل من
میل همراہ شدن با دگران نیست مـرا
#اللهم_الرزقنا_ڪربلا💔
#صلےاللهعلیڪیااباعبدالله✋
ᘜ⋆⃟݊🌿•✿❅⊰•"•"•━━━
╔═🌺🍃═════╗
🆔 @mojaradan
╚═════🌺🍃═╝
2 822
#اینفوگرافی☝️
#روز_عرفه💕
اعمال برای امشب فراموشتون نشه که عرفه؛ روز خاص خداست...!
در این عرفه؛ برای سرنوشت ملت مون؛ پیشرفت و آبادانی مون و همینطور موفقیت تو راه دین و وطن مون دعا کنید...🙂
از همه مهم تر؛ ذکر فرج آقا از دهنتون نیفته؛ که تنها پایان خوشی که سریال پر سکانس دنیا میتونه داشته باشه؛ ظهور منجی و آوردن معنای واقعی کلمه صلح و عشق و عدالت و آزادیه...
دعای فرج یادتون نره...یادتون نره...
ما «امام» لازمیم...💔
2 822
••『﷽』••
✍ به داشتههایت فکر کن نه نداشتههایت
🔹تفاوت انسانهای شاد و غمگین در داراییهایشان نیست، بلکه در وسعت دیدشان است.
🔸شادها به داشتههایشان نگاه میکنند، غمگینها به نداشتههایشان.
🔹 قدر داشتههایمان را بدانیم.
🌸•••|↫ #پَــندانـه
2 822
#کلیپ
🔹قیاس از کجا شکل میگیره؟
🔸رسانههای تصویری اگر مدیریت نشه، زندگی متلاشی میشه!
🔹اینستاگرام دنیای بی نهایت تصویره...
🔸اگه یه مدت تو اینستاگرام بچرخی از همه چی بدت میاد...
2 822
🌱
#انچه_مجردان_باید_بدانند
سوالاتی که دخترا باید توی خواستگاری از پسر بپرسن :
رابطت با خانوادت چجوریه؟
اگر اختلاف بشه چجوری حلش میکنی؟
با خانواده من رفت و آمد میکنی؟
نقش همسرت توی خونه چیه؟
خونتون مادرت تصمیم میگیره یا پدرت؟
اگر بحثمون شد با کی مشورت میکنی؟
نظر خانوادت در مورد من چیه؟
چقد با فامیلاتون رفت آمد دارید؟
اگر من نخوام رفت و آمد کنم چی؟
2 822
°•~🍫
#السلام_ایها_الغریب
#سلام_امام_زمانم
هر صبح به عشق شما زنده می شود دلم
پر می گشاید و چون پروانه میشود دلم
آن روز که ببینم روی تان ای گل نرگس
از شوق پس ببینید چه می شود دلم
#اللهمعجللولیڪالفرج
ـ ـ ـ ـ ـ ــــــــ⊰𑁍⊱ــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ
2 822
••|💓💒|••
#قرار_عاشقی
#سلام_اربابم_حسین
ایدیدنت،قشنگترینخواهشدلم
فڪریبڪنبرایمنوآتشدلم!【❤️🩹】
الهم الرزقنا کربلا
💓•••|↫ #امام_حسینی؏
2 822
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🍁خــــواب هـــای آشــفــتــه🍁
قسمت۲٠
بشکنی زد و گفت: چی بالاتر از اینکه من خبر دارم جواب آزمایشت اومده و...جوابش مثبته...چقدر بد میشه همه بفهمن خانوم ایدز داره!
قدرت ایستادن نداشتم. افتادم روی زمین. مشتم را به زمین کوبیدم و پرسیدم: چرا جاسوسیمو کردی؟
قهقه ای زد و گفت: برا همراه کردنت با گروهم باید ازت آتو میگرفتم.
به سختی بلند شدم و با گریه گفتم: لعنت به هرچی تیم و گروهک و گروهه...
در را باز کرد و همانطور که با نوچه هایش در تاریکی رهایم میکردند، گفت: آخر هفته کاری که باید برام انجام بدی رو بهت میگم.
وقتی تنها شدم آهسته گفتم: پس اینطوریه؟ هان؟ راه فراری از گذشته نیست. نمیشه آدم باشم...باشه پس حالا که ...
با خشم از جایم بلند شدم و رفتم داخل محوطه که فاطمه را دیدم زیرلب غر زدم: اه همه جا باید ریختش جلو چشم باشه؟!
آمد طرفم. راه کج کردم ولی پابه پایم قدم هایش را تند کرد تا به من رسید و گفت:
از خانم مدیر خواستم اجازه بده جمعه دخترایی که میان نماز رو ببرم زیارت...اونم شرط گذاشت علاوه بر خودش و چند نفر از کادر اینجا...گفت
که یه نفر از بچه های اینجا رو کمکم ببرم. من تو رو پیشنهاد دادم اونم فقط گفت با پلیس برا ازهم پاشیدن یه تیم قاچاق چی، همکاری کردی. من از گذشته ات چیزی نپرسیدم. تا خودت نخوای هیچی...
ایستادم و گفتم: من ...نباید اون حرفارو بهت میزدم.
لبخندی زد و گفت: دیگه بهش فکر نکن. پس میای؟
با تعجب پرسیدم: بعد از چیزایی که بهت گفتم بازم میخوای...
آمد جلو دستم را گرفت و همانطور که در چشم هایم زل زده بود، گفت: وقتی عصبانی هستیم چیزایی میگیم که خیلیاشو خودمونم باور نداریم. گذشته دیگه گذشته...
بازهم حرفهایش ذهنیتم را به چالش کشید. درست شنیده بودم؟ خودش را با من جمع بست؟ همین رفتارش همینکه مثل خیلی ها خودش را از بقیه بالاترنمی دانست و از من فاصله نمیگرفت، باعث میشد در قلبم تحسینش کنم.
صدایم را صاف کردم و گفتم: شاید برات فرقی نداشته باشه ولی...من...اونی نیستم که بقیه میگن. من گناههایی که بهم نسبت میدنو انجام ندادم. نمیگم پاکم ولی...
دستهایم را در دستانش فشرد. دستان ظریفش برعکسِ چشم هایش، سردِ سرد بودند. گفت: باور میکنم که راست میگی چون چنین جایی دلیلی برای دروغ گفتن نداری.
انگار قدرت صداقتش به من شهامت میداد کنارش قرار بگیرم. گفتم: میام.
انتظار نداشتم ولی بغلم کرد و گفت: ان شاالله.
برای اولین بار در سالهایی که به سختی جان کندن گذرانده بودم، احساس آرامش کردم. غافل از نقشه شومی که سردسته لات های کانون، برای من و فاطمه کشیده بود.
🌸🌸🌸🌸🌸
@estemnna🌺
2 822
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🍁خــــواب هـــای آشــفــتــه🍁
قسمت۱۹
مثل برق گرفته ها ساکت شد. گره روسری ام را باز کردم و گفتم: هان پس پرونده هامونو خوندی...فکر کردی کی هستی؟
بلافاصله گفت: نه خانم مدیر گفت یعنی ازم خواست تو رو برای...
نگذاشتم حرفش را تمام کند. به او پشت کردم و رفتم. آمد دنبالم گفت: اشتباه برداشت کردی...
برگشتم با حرص گفتم: آره من کلا اشتباهم. تو درستی برو جانمازتو آب بکش. میدونی چیه گوگو یه قاتل عوضی بود ولی یه چیزو راست میگفت که شماها خودتون از همه بدترید.
با این حرف تیر خلاصش را زدم و رهایش کردم. شب سر میز شام خودم رفتم سراغ ترانه، نوچه هایش را کنار زدم و زیرگوشش گفتم: برا کله کردن این خواهر تر و تمیزه هستم.
چشم های فرورفته اش برقی زد و گفت: به به خوش اومدی.
اخم هایم را درهم کشیدم و پرسیدم: چی؟
یکی از نوچه هایش زیر بازویم را گرفتم و بلندم کرد و پشت سر ترانه راه افتادیم. رفتیم طرف کارگاه نمیدانم چطور در را باز کردند و در تاریکی وارد کارگاه شدیم.
ترانه مقابلم ایستاد و گفت: خوش ندارم از پایین به بالا با کسی بحرفم.
این را که گفت با هل و فشار نوچه هایش روی نیمکت کناری نشستم. ترانه همانطور که مقابلم ایستاده بود، گفت: اول باس مطمئن بشم وسط کار جا نمیزنی.
دندانهایم را روی هم فشردم و گفتم: وقتی میگم هستم، هستم.
خم شد و سرش را جلو آورد. زبان به طعنه باز کرد: پای مامور بیاد وسط بعضیا ننه باباشونم منکر میشن.
با نفرتی که از کلامم به صورتش می پاشید، پرسیدم: مامور واسه چی؟
خندید و گفت: فکر کردی میخواییم خفتش کنیم یه گوشه نازش کنیم؟
با دست هلش دادم عقب و درحالی که بلند می شدم گفتم: مگه اینجا بی صاحابه بزنی آدما رو نفله کنی...
دستم را محکم پیچاند و گفت: مشکل همینه، اون آدمه ما آشغال، الوات آشغالم طاقت دیدن آدما رو ندارن اینجاهم بی صاحاب نیست واس خاطر همین تو باس بیای وسط.
با دست دیگرم دستش را گرفتم و گفتم: گفته بودی میخوای حالشو بگیری نه اینکه بترکونیش...من نیستم...آی...
دادم بلند شد که یکی شان دهنم را گرفت. با پایم لگدی به سینه ترانه زدم و دست و دهانم را رها کردم. همانطور که به طرف در میرفتم شنیدم که گفت: حالاکه میدونی میخواییم دخلشو بیاریم نمیذارم بری مگه اینکه با ما باشی.
نوچه هایش جلوی در را گرفتند. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خیلی خب باشه بذار درموردش فکر کنیم و یه نقشه درست و حسا....
شانه ام را محکم تکان داد و گفت: شاید ندونی ولی حتی هم کلام شدن با بعضیا تاوان داره... باید مطمئن بشم لومون نمیدی.
جمع شدن خون زیر پوست صورتم را حس میکردم. بیشتر از هر وقتی گرمم بود. سعی کردم صدایم عادی به نظر برسد،پرسیدم: چه طوری؟
🌸🌸🌸🌸🌸
@estemnna🌺
