en
Feedback
کانال رسمی تصویر سال

کانال رسمی تصویر سال

Open in Telegram

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
762
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
#کن٢٠٢٣ Club zero Jessica Hausner 🔹🔹🔹 باشگاه صفر جسیکا هاسنر 🔷سهند صمدیان راستش را بخواهید از چند مورد از نقدهایی که در مورد فیلم‌هایی که دوستشان ندارم نوشتم، راضی نیستم. گاهی اوقات کنترل از دستم خارج می‌شود و بی جهت تند می‌شوم. به خودم قول داده بودم که سعی کنم حتی در مورد این گونه فیلم‌ها هم متعادل‌تر بنویسم. اما جسیکا هاسنر، کارگردان فیلم باشگاه صفر موفق شد با فیلمش کاری کند که به قولی که به خودم داده بودم وفادار نمانم! فیلم در مورد دانش‌آموزان مدرسه‌ای است که با معلم تغذیه‌ی جدیدشان سعی می‌کنند از این به بعد درست غذا بخورند و به هر لقمه از غذا جداگانه فکر کنند تا چیزی اضافه بر آنچه بدن نیاز دارد، نخورند. امری که می‌تواند محاسن خاص خودش را هم داشته باشد، از جمله کمک به بهبود محیط زیست با تولید غذای کمتر در سطح جهانی. اما این کار را تا آنجا ادامه می‌دهند که به این نتیجه می‌رسند کلا بهتر است چیزی نخورند. همینطور که رو به پایان می‌رویم کار به جایی می‌رسد که در ظرف خالی غذایشان بالا می‌آورند و همان را نوش جان می‌کنند. حالتان بد شد؟؟ چقدر خوب! نمی‌شود که فقط حال من بد باشد! فیلم در مجموع چه به لحاظ ساختار سینمایی و چه از منظر محتوا و فیلمنامه، چنان بد است که فقط به این فکر می‌کنم که آیا بدترین فیلم امسال بوده یا نه؟ می‌دانم که رقیبان قدرتمندی دارد که قبلا در موردشان نوشته‌ام‌، اما احساس می‌کنم این فیلم مربوط به یک لیگ دیگر است. اسم این لیگ را "لیگ برتر مهدکودک" می‌گذارم. فیلمی که لوس است اما ساخته شده که بامزه باشد، بی مغز و بی محتواست اما فکر می‌کند حرفهای مهمی زده است. قبلا در مورد بعضی فیلم‌ها گفته بودم که صرفا مناسب پخش در نتفلیکس یا شبکه‌های تلویزیونی بی مخاطب آنهم سر ظهر هستند. در مورد این فیلم اما معتقدم تنها جایی که قابلیت پخش دارد، در یوتیوب است و نه جای دیگر. @tassvir_image

#کن٢٠٢٣ Asteroid City Wes Anderson 🔹🔹🔹 شهر سیارکی وسلی اندرسون 🔷 سهند صمدیان سال ۱۹۵۵ است و دانش‌آموزان و والدین‌شان از س
#کن٢٠٢٣ Asteroid City Wes Anderson 🔹🔹🔹 شهر سیارکی وسلی اندرسون 🔷 سهند صمدیان سال ۱۹۵۵ است و دانش‌آموزان و والدین‌شان از سراسر کشور برای رقابت علمی و استراحت و تفریح به شهرک فضایی و البته خیالی آمریکا در بیابانی گرد هم آمده‌اند. در این فیلم وس اندرسون همان راه همیشگی‌اش را می‌رود. کسی که خودش به یک ژانر تبدیل شده و تصویرسازی منحصربه‌فردی دارد. فیلمی علمی-تخیلی ساخته که از هنرپیشگان مطرحی مثل اسکارلت یوهانسون و تام هنکس بهره می‌برد، قطع فیلم به طور پیوسته از کادر ۱:۱ یعنی مربع تا اسکوپ تغییر می‌کند و فضای فیلم حس نقاشی‌های پاستل را می‌دهد. بازیِ بازیگر نقش اولش یعنی جیسون شوارتزمن را دوست داشتم و همچنین شمایل کلی بصری فیلم هم جالب بود. اما فیلم در انتها غیر از تفریح و سرگرمی چیزی برای ارائه ندارد و اگر جنس خاص تصاویرش نبود حتما سالن را ترک می‌کردم. شهر سیارکی، فیلم هالیوودی دیگری در جشنواره امسال بود، هرچند تا اینجا بهترینشان بوده و احتمالا می‌تواند در مراسم اسکار امسال شانس‌هایی داشته باشد. اما اینجا در کن بعید می‌دانم. @tassvir_image

☝️ ادامه 👇و اما آخرین نخل طلا را به این دلیل به او می‌دهم که همه این حرفها را در فیلمی ۸۰ دقیقه‌ای زد! اینجا در کن، میانگین زمان فیلم‌ها در بخش مسابقه بالای دو ساعت و نیم است و تماشای فیلم‌هایی سه ساعت و نیمه، اصلا اتفاق عجیبی به حساب نمی‌آید. آکی کائوریسماکی با کوتاه‌ترین فیلم بلند در بخش مسابقه‌ی امسال، از این نظر هم قوائد و سنت‌ها را به چالش کشید. او که در سال ۲۰۱۷ با آخرین فیلمش برنده‌ی جایزه‌ی بهترین کارگردانی از جشنواره‌ی فیلم برلین شده بود و همانجا اعلام کرده بود که این آخرین فیلمش خواهد بود، امسال حتی قوائد خودش را هم شکست و با ساخت فیلمی جدید پس از اعلام خداحافظی، ثابت کرد که حتی به باورهای و اعتقادات خودش هم پایبند نیست و معتقد است که قوائد، برای بازنگری و شکسته شدن آفریده می‌شوند. در غیر این صورت، کره‌ی زمین هنوز سطحی صاف به حساب می‌آمد و این خورشید بود که به دور ما می‌چرخید. @tassvir_image

#کن۲۰۲۳ Fallen Leaves Aki Kaurismaki 🔹🔹🔹 برگ‌های فرو افتاده آکی کائوریسماکی 🔷 سهند صمدیان سه + یک نخل طلا از طرف من برای آکی کائوریسماکی، بزرگ فیلمساز فنلاندی که اسمش در ایران سال‌هاست به غلط کوریسماکی تلفظ می‌شود. سه نخل برای فیلم جدیدش و یکی هم به خاطر کاری که ۲۱ سال پیش انجام داد و هرگز نباید از یادها برود. در سال ۲۰۰۲، آکی کائوریسماکی که برای فیلم آخرش "مردی بدون گذشته" در همین جشنواره‌ی کن جایزه‌ی بزرگ را برده بود، با فیلمش به جشنواره‌ی فیلم نیویورک دعوت شده بود. عباس کیارستمی هم قرار بود با فیلم "ده" در این جشنواره شرکت کند اما ویزای او برای ورود به خاک آمریکا با سختگیری‌های دولت جرج بوش در آن زمان، به موقع حاضر نشد و از شرکت در جشنواره باز ماند. اینجا بود که کائوریسماکی جشنواره را در حمایت از کیارستمی تحریم کرد، سوار هواپیما نشد و نامه‌ای به رئیس جشنواره‌ی نیویورک نوشت که متنش چنین است: "پس از اطلاع از این‌که کیارستمی از حضور در نیویورک منع شده، باید به اطلاعتان برسانم که من هم نتوانستم خود را به هواپیمایم در هلسینکی برسانم! در چنین شرایطی، من هم مجبورم از شرکت در جشنواره‌ی شما انصراف دهم. چرا که اگر دولت فعلی ایالات متحده یک ایرانی را نمی‌خواهد، به سختی می‌تواند نیازی به حضور یک فنلاندی داشته باشد. آخر ما فنلاندی ها حتی نفت هم نداریم! پس به چه کار شما می‌آییم؟!" این از اولین نخل و اما سه نخل طلا هم بابت همین فیلم آخرش یعنی "برگهای فرو افتاده" تقدیمش می‌کنم. اولی به دلیل رفتارش روی فرش قرمز جشنواره، قبل از شروع نمایش فیلم. همین دیروز بود که مطلبی درباره‌ی فیلم "بَنِل و آداما" نوشتم و با رسم و رسوم حاکم بر مراسم ویژه‌ی فرش قرمز کن کمی شوخی کردم. آکی کائوریسماکی طوری که انگار مطلب من را خوانده باشد وارد فرش قرمز شد. به جای فراگ، کتی ساده پوشیده بود و خبری هم از پاپیون و ساعت گرانقیمت نبود. بعد شروع کرد به نابود کردن تک تک رسومات فرش قرمز، یکی پس از دیگری! به وسط فرش که رسید، سیگاری از پاکت بیرون آورد و روشن کرد. مسئولین برگزاری جشنواره دوان دوان به طرفش دویدند که به او اطلاع دهند سیگار کشیدن روی فرش قرمز ممنوع است. آکی با خونسردی کمی نگاهشان کرد و بعد بدون اینکه سیگارش را خاموش کند از فرش قرمز پایین آمد و به خیابان برگشت! سیگارش که تمام شد با اصرار مسئولین به روی فرش برگشت و در همین لحظه دوربین فیلمبردار مراسم را از دستش گرفت و شروع کرد به فیلمبرداری از فیلمبردار! صدایش کردند که جان مادرت بیا و در فلان نقطه بایست تا جماعتِ عکاس، عکاسی کنند اما گوشش به این حرفها بدهکار نبود و می‌رفت و جلوی صورت عکاس‌ها رژه می‌رفت و گاهی هم برایشان کمی می‌رقصید. همه جا می‌ایستاد به جز جاهایی که برایش تعیین می‌کردند! داخل سالن لومیر هم، مردمی که مثل من روی پرده مراسم را تماشا می‌کردند چنان به وجد آمده بودند که با سوت و کف پیوسته تشویقش می‌کردند. تشویقی که تا زمان شروع فیلم ادامه داشت، با شروع فیلم به پایان رسید و با اتمام فیلم دوباره شد و آنقدر ادامه پیدا کرد که کائوریسماکی تنها راهی که بر پایانش دید، ترک کردن سالن بود. این دومین مراسم فرش قرمزی بود که از دیدنش لذت بردم، آنهم به دلیل حضور کسی که همه‌ی قوائد بی معنا را شکست و به چالش کشید. دومین نخل طلا را به خاطر خود فیلم به او می‌دهم. درخشان و عجیب که درست مثل حضورش روی فرش قرمز، همه قوائد رایج فیلمسازی را به چالش کشید و با فیلمی به ظاهر ساده و مینی‌مالیستی، تاثیری عمیق به جا گذاشت‌. فیلمی کمدی-درام که زندگی یک زن و مرد تنهای فنلاندی را روایت می‌کند که به طور اتفاقی با هم آشنا و به هم علاقمند می‌شوند‌. کمدی، وجه ظاهریِ غالب فیلم است اما آکی انبوهی از معضلات جهانِ امروز را در فرامتن قصه‌اش به تصویر می‌کشد. هرچند تنهاییِ انسان در دوران معاصر، مهمترین بخش روایت اوست. جهان ذهنی کائوریسماکی قوائد را برنمی‌تابد. فیلم حس فیلم‌های دهه هشتادی را می‌دهد، مردم در خانه‌هایشان رادیوهای قدیمی دارند اما این رادیوها اخبار جنگ اکراین را به شکل متناوب پخش می‌کنند. مردم هم همیشه پس از کمی گوش کردن به این اخبار، یا موج رادیو را عوض می‌کنند و به موسیقی گوش می‌دهند یا حتی در بعضی مواقع رادیو را از برق می‌کشند! مثالی دیگر اینکه در هلسینکی، هنوز مغازه‌هایی مثل کافی نت وجود دارد که بازیگر فیلم به آنها می‌رود تا بتواند از کامپیوتر استفاده کند اما از آن طرف، تقویمی دیواری نشان داده می‌شود که سال ۲۰۲۴ را نشان می‌دهد! آکی در شصت و ششمین سال زندگی‌اش و پس از ساخت ۱۹ فیلم بلند داستانی، ۳ مستند، ۱۲ فیلم کوتاه و بازی کردن در ۱۶ فیلم، از هیچ چیز ابایی ندارد و همه قواعد را زیر و رو می‌کند‌. بیش از این داستان فیلم را لو نمی‌دهم تا خودتان تماشا کنید و به چالش کشیده شوید.

#کن۲۰۲۳ FIREBRAND KARIM AÏNOUZ 🔹🔹🔹 فتنه‌گر کریم عینوز 🔷 سهند صمدیان هنری هشتم پادشاه انگلستان در نیمه اول قرن شانزدهم، شش بار ازدواج کرد که دو نفر از آن‌ها را هم کشت. این فیلم به رابطه‌ی او و آخرین همسرش یعنی کاترین می‌پردازد. فیلم از آن دسته فیلم‌های تاریخی است که مشابهش را زیاد دیده‌ایم. همان زحماتی که در ساخت این‌گونه فیلم‌ها کشیده می‌شود، برای این فیلم هم کشیده شده. گریم، دکور، طراحی صحنه و لباس و ... تفاوت این فیلم با بقیه فیلم‌های تاریخیِ مشابه چیست؟هیچ حرفی درباره این فیلم ندارم فقط برایم سوال ایجاد می‌شود که این‌گونه فیلم‌ها اصولا در جشنواره‌ای مثل کن چه کار می‌کنند؟ این‌ نوع فیلم‌ها ساخته شده‌اند برای اکران و چیزی به جشنواره‌ها و مخاطبانشان اضافه نمی‌کنند. تنها حسن حضورشان عاید تهیه‌کنندگانش می‌شود که با استفاده از لوگوی جشنواره روی پوستر فیلم، فروش بیشتری داشته باشند. @tassvir_image

#کن۲۰۲۳ May December Todd Haynes 🔹🔹🔹 می دسامبر تاد هِینز 🔷 سهند صمدیان از می تا دسامبر یک اصطلاح قدیمی در زبان انگلیسی برای رابطه‌ی عاشقانه بین دو نفر با اختلاف سنی قابل توجه است. عنوانی درست برای فیلمی با همین موضوع. جولیان مور نقش زنی را بازی می‌کند که بیست سال پیش عاشق همکلاسی ۱۳ ساله‌ی پسر خودش می‌شود. چند سال بعد با این بچه ازدواج می‌کند و این کار سر و صدای زیادی ایجاد می‌کند. فیلم که شروع می‌شود ۲۰ سال از آن روزها گذشته و پسر بالای ۳۰ دارد و با همسر بسیار مسن‌تر از خودش زندگی ظاهرا راحتی دارند. ناتالی پورتمن به عنوان بازیگری که قرار است نقش جولیان مور را در فیلمی که به موضوعِ این ازدواج عجیب اشاره دارد بازی کند، به خانه آنها می‌رود تا قبل از شروع فیلم تحقیقات کرده باشد. فیلم پر است از موسیقی‌ای که محض رضای خدا حتی برای لحظاتی قطع نمی‌شود و سایر نشانه‌های رایج در سینمای آمریکا که گاهی حتی با آنها شوخی هم می‌کند. مثلا در صحنه‌ای جولین مور درِ یخچال را باز می‌کند، دوربین به طرفش حرکت سریعی می‌کند و موسیقی با هیجان شدت می‌گیرد، طوری که مخاطب احساس کند الان قرار است با سر بریده‌ای در یخچال مواجه شود، اما با این دیالوگ مواجه می‌شود که هات داگ به اندازه کافی نداریم. شمایل کلی فیلم من را به یاد سریال فرندز (دوستان) می‌اندازد و احساس خوبی به فیلم ندارم. چهل و پنج دقیقه تحمل می‌کنم و بالاخره صبرم تمام می‌شود و برای اولین بار سالن را وسط فیلم ترک می‌کنم. آیا تصمیم درستی گرفتم؟ منتقدانی که فیلم را دیده‌اند و به آنها امتیاز می‌دهند معتقدند که اشتباه کرده‌ام. این فیلم تا این لحظه که به میانه‌ی راه جشنواره رسیده‌ایم، بالاترین امتیاز را از منتقدان گرفته اما تنها فیلمی هم بوده که موفق شده کاسه‌ی صبر من را هم لبریز کند! بنابراین از آنجا که با صداقت همه ماجرا را برایتان شرح دادم، فکر می‌کنم بهتر است خودتان فیلم را ببینید و قضاوت کنید. ممکن است خستگی این چند روز، زیاد بودن فیلم‌های هالیوودی در جشنواره که به شدت با آن مخالفم یا حتی صرفا کج سلیقگی ام بوده که تماشای فیلم را دوام نیاوردم. @tassvir_image

#کن٢٠٢٣ Banel & Adama Ramata-Toulaye Sy 🔹🔹🔹 بَنِل و آداما رماتا تولای سی 🔷سهند صمدیان قبل از شروع فیلم توی سالن نشسته‌ام و روی پرده، مراسم فرش قرمز این فیلم آفریقایی را تماشا می‌کنم و استثنائاً از این کار لذت می‌برم. برخلاف همیشه که فرش قرمز به چشمم مراسمی عجیب می‌آید که در آن عده‌ای فراگ پوشیده و پاپیون زده و دکمه سر آستین بسته، در شرایطی که دقت کرده‌اند که حداقل بخشی از ساعت رولکس شان هم از زیر آستین‌های اتو کشیده شده بیرون زده باشد، زیر بار این حجم از فشار شبیه آدم آهنی ها راه می‌روند. جماعتی هم تحت عنوان "فَن"، ساعت‌ها پشت میله‌ها و بادیگاردها می‌ایستند، جیغ می‌کشند، حتی ممکن است غش کنند، آدم آهنی ها را با اسم کوچک صدا می‌زنند و از این کارها احساس لذت می‌کنند. این‌بار اما همه چیز فرق دارد و از معدود دفعاتی است که فرش قرمز کن، مزین به حضور رنگین پوستانی از قاره آفریقا شده و چه چیز از این زیباتر؟ همه گروهِ بازیگران فیلم لباس‌های محلی پوشیده‌اند و نوع لبخندی که می‌زنند، حقیقی و از ته دل است. اینجا کسی به کسی فخر نمی‌فروشد، اینجا انسانی برای انسانی دیگر جیغ نمی‌کشد. کارگردان فیلم "رماتا تولای سی" متولد فرانسه از پدر و مادری سنگالی، دختری است با چهره‌ای دلنشین که او هم خنده از لب‌هایش نمی‌افتد. این اولین فیلم بلندی است که ساخته و به بخش مسابقه کن هم رسیده. حس خیلی خوبی به این فیلم دارم که در شمال سنگال فیلمبرداری شده و از نابازیگران محلی استفاده کرده است. با شروع فیلم اما ناامید می‌شوم. درامی عاشقانه بین دو شخصیت اصلی یعنی بَنِل و آداما، که مشکلات اساسی و بزرگی دارد. دکوپاژ کارگردان، دیالوگ‌ها و بازی‌ها باید بسیار بهتر از این‌ها می‌بود تا فیلم قابل تامل و تحمل شود. راهی طولانی پیش پای رَماتا تولای سی وجود دارد که امیدوارم به زودی طی کند. فیلم‌های بسیاری در دل قاره آفریقا وجود دارد که ساخته نشده‌اند. @tassvir_image

#کن٢٠٢٣ The zone of interest Johnathan Glazer 🔹🔹🔹 منطقه‌ی مورد علاقه جاناتان گلیزر 🔷 سهند صمدیان هانا آرنت فیلسوف برجسته‌ی آلمانی در کتاب "آیشمن در اورشلیم" که اتفاقا در ایران هم خوانندگان فراوانی داشته و دارد، به بررسی محاکمه‌ی آدولف آیشمن مسئول اداره‌ی مربوط به یهودیان در سازمان امنیت رایش می‌پردازد. او در این کتاب مفهومی را واکاوی می‌کند که خودش آن را "ابتذال شر" می‌نامد‌. نظریه‌ی او این بود که اعمال شریرانه در کل تاریخ بشر به‌طور عام، و به‌طور خاص هولوکاست، نه توسط متعصبان کور یا بیماران با مشکلات روانی، بلکه توسط مردم عادی که استدلال‌های دولت-ملت‌هایشان را پذیرفته‌اند به اجرا درآمده و به همین دلیل، رفتارشان از نظر خودشان طبیعی بوده‌ است. انجام کارهای هولناک به روشی منظم و سازمان یافته مبتنی بر عادی‌سازی است. روندی که طی آن اعمال زشت، تحقیر آمیز، جنایت‌بار و غیرقابل بیان به کارهایی عادی مبدل می‌شوند. جاناتان گلیزر در فیلم منطقه‌ی مورد علاقه، همین مفهوم را از زاویه‌ای بسیار خاص هدف گرفته است. عنوان فیلم روی پرده می‌آید و موسیقی عجیبی که خودش هارمونیک نیست اما با فیلم در هارمونیِ کامل قرار می‌گیرد، شروع می‌شود. عنوان برداشته می‌شود، صفحه سیاه می‌شود و این سیاهی تقریبا ۲ دقیقه‌ی کامل با همراهی موسیقی باقی می‌ماند. آخرین باری که صفحه‌ی سیاه را به شکلی طولانی در فیلمی دیده‌ام "اِی بی سی آفریقا" ساخته‌ی عباس کیارستمی بوده که اگر حافظه‌ام یاری کند، وسط فیلم به مدت ۸ دقیقه تصویر سیاه می‌شود و این فقط صداست که باقی می‌ماند. این حرکت جالب از جاناتان گلیزر، همان ابتدا نشانم می‌دهد که با فیلمی آوانگارد طرف خواهم بود که قرار است ساختارشکنی کند و باید اعتراف کنم که این کار را در طول فیلم به زیبایی انجام می‌دهد. نکته‌ی جالب در مورد کارگردان این است که به طور میانگین تقریبا هر ۱۰ سال یک فیلم می‌سازد و این فیلم اولین حضورش در این جشنواره به حساب می‌آید. آوانگارد بودنِ فیلم در آنجاست که با وجود اين‌که در اردوگاه آشویتس و در رابطه با موضوع هولوکاست فیلمبرداری شده، اما در طول فیلم حتی به اندازه‌ی یک پلان هم از اسیران این اردوگاه چیزی نمی‌بینم بلکه فقط گاهی چیزهایی می‌شنویم. صداهایی مثل شلیک گلوله یا فریاد یک انسان در پس‌زمینه. آنچه می‌بینیم اما، خانه‌ی زیبا و زندگی دوست‌داشتنیِ افسری آلمانی است که مامور آشویتس است و با زن و بچه‌ها و ندیمه‌ها و سگهایشان زندگی آرامی در خانه‌ای چسبیده به اردوگاه دارند. هر از گاه برای شنا و قایق سواری و طبیعت‌گردی به رودخانه‌ی زیبای کنار خانه می‌روند و بقیه روز را در استخر خودشان شنا می‌کنند، به گل‌ها و باغچه‌ها می‌رسند، بچه‌ها درس‌هایشان را می‌خوانند، مادربزرگ سری به آن‌ها می‌زند، زنبورهایشان در کندو عسل طبیعی می‌دهد، دور هم شام می‌خورند و پدر شب‌ها برای کودکانش کتاب می‌خواند تا راحت‌تر بخوابند. این‌ها آن چيزی است که می‌بینیم اما با صدای پس‌زمینه‌ای که شرحش را دادم و روایتگر زندگی از نوعی دیگر در اردوگاه چسبیده به خانه است. همه این‌ها به علاوه بازی فوق‌العاده و خونسرد بازیگر زن فیلم که فقط به آرامش و آسودگی خیال خود و خانواده‌اش می‌پردازد و انگار دیگر صداهایی را که از بیرون می‌آید نمی‌شنود، باعث می‌شود تا با دیدن فیلم یخ کنید. این فیلم پوست انسان را می‌کند، مغزش را کنار می‌زند و مفهوم ابتذال شر را زیر میکروسکوپ نشانمان می‌دهد‌. کارگردان، به هالیوودی سازان گرامی و علاقمندانِ آن نوع سینما یاد می‌دهد که برای لرزاندن عمق وجود بینندگان، نیازی به لرزاندن دوربین و نشان دادن صحنه‌های اکشن و خون و دل و روده و کاتهای سریع و ایجاد بحران‌های پیاپی در فیلمنامه نیست. به جز چند پلان که از مدیوم شات استفاده می‌کند، اکثر فیلم را در لانگ شات فیلمبرداری می‌کند و از نشان دادن حتی یک کلوزآپ پرهیز می‌کند، اما به درون همه‌چیز نفوذ می‌کند. در انتها هم وقتی صفحه سیاه می‌شود و موسیقی آغاز، حداقل یک دقیقه یا شاید هم بیشتر سیاهی را نگه می‌دارد و بعد تيتراژ بالا می‌آید. @tassvir_image

#کن٢٠٢٣ Four Daughters Kaouther Bin Hania 🔹🔹🔹 چهار دختر کوثر بن هنیه 🔷سهند صمدیان کوثر بن هنیه از معدود زنان فیلمساز و مطرح متولد قاره آفریقا، معمولا با فیلم‌های داستانی اش شناخته می‌شود و دو بار هم نماینده‌ی کشور تونس برای اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان شده است. اینبار با چرخشی جالب، سینمای داستانی را کنار گذاشته و با فیلمی مستند به بخش مسابقه‌ی جشنواره‌ی کن آمده است. این دومین فیلم مستند حاضر در بخش مسابقه‌ی امسال به شمار می‌آید و از این نظر باید گفت که این دوره شگفتی مثبتی برای من داشت. هرچند شخصا علاقمندم تا در مورد فیلم چهار دختر، عنوان مستند را کمی تحریف کنم و به مستند - تجربی تغییر بدهم. واژه‌ی تجربی را از این جهت استفاده می‌کنم که فیلمساز موفق شده تا نوع خاص و به نظر جدیدی از مستندسازی را در پیش بگیرد. فیلم روایتگر زندگی مادری با چهار دختر جوان است که دو نفر از دخترها با شکل‌گیری داعش با این گروه بیعت می‌کنند، به لیبی می‌روند، به عقد داعشی ها در می‌آیند و اکنون همراه با فرزندانشان در لیبی دوران زندان را می‌گذرانند. کارگردان با بازیگرانی به خانه‌ی زنِ شخصیت اصلی فیلم می‌رود که قرار است با گریم شبیه دو دختر داعشی بشوند و زندگی این مادر و چهار دخترش به شکل کامل و از زمان ازدواج تا امروز روایت شود. حسن بزرگ فیلم و دلیل اینکه فیلم را تجربی می‌دانم در این است که برخلاف سایر مستندهایی که صحنه را بازسازی می‌کنند، اسم خودشان را مستند می‌گذارند و انتظار دارند که مخاطب همه چیز را باور کند، کارگردان این فیلم با صداقت جلو می‌رود. از همان ابتدا تکلیف مخاطب را روشن می‌سازد و صحنه و پشت صحنه را در هم می‌آمیزد. صحنه‌های جالبی خلق می‌شود که در آنها مادر و دخترها مشغول هدایت بازیگران برای ایفای نقش خواهران داعشی شان یا مردی که یک قاتل بوده و بعدها با مادرشان ازدواج کرده و به بچه‌ها هم نظر داشته، هستند. فیلم در لحظاتی می‌خنداند و گاهی هم طبعا ناراحت می‌کند اما در نهایت بی‌شک تجربه‌ی جذابی است که دیدنش را به همه، مخصوصا مستندسازان و علاقه‌مندان مستند توصیه می‌کنم. در ضمن منتقد مجله‌ی هالیوود ریپورتر، در نقدی که درباره‌ی این فیلم نوشته، ساخت این فیلم را الهام گرفته شده از فیلم کلوزآپ عباس کیارستمی می‌داند. @tassvir_image

#کن٢٠٢٣ About dry grasses Nuri Bilge Ceylan "درباره علف‌های خشک" نوری بیلگه جیلان 🔹 سهند صمدیان جمله‌ای طنزآمیز در مورد برادران داردن ورد زبان‌هاست: "این دو برادر با جشنواره‌ی کن قرارداد دارند!" منظور این است که هر فیلمی می‌سازند، فارغ از کیفیتش در کن پذیرفته می‌شود. اگر به آمار نگاه کنید، خواهید دید که ۶ فیلم آخرشان در کن بوده و سپس به فیلمی می‌رسید که در برلین به نمایش در آمده است. اما امسال اینجا کسی حضور دارد که هفت فیلم پیاپی اش از سال ۲۰۰۲ تاکنون در کن بوده و کسی هم حرفی از قرارداد بین او و جشنواره نمی‌زند. نوری بیلگه جیلان، فیلمساز بزرگ ترکیه‌ای که یکبار نخل طلا را هم برده و در ایران به دلیل علاقه‌ی ویژه‌اش به فیلم‌های کیارستمی هم شناخته می‌شود. فیلم درباره علفهای خشک جیلان، همان عطر و بوی همیشگیِ دیگر آثارش را دارد. فیلمساز تسلطش به فضا را با دوربینی ثابت و بسیار کم تحرک در نماهایی طولانی نشان می‌دهد‌. دیالوگ‌ها و بازی‌های بازیگران در نقطه اوج رئالیسم قرار می‌گیرند. دو مدیر فیلمبرداری جدید در کنار جیلان قرار گرفته‌اند، اما فرم، قاب‌بندی و حتی جنس تصاویرش نسبت به فیلم‌های قبلی تغییر نکرده که خود نشانی است از درک بالای بصری کارگردان. طنز ظریف، موضوعی عمیق، زدودن لایه‌های ظاهری و عیان کردن عمق فرهنگ مردم ترکیه - که برای ما ایرانی‌ها بسیار ملموس و قابل فهم است - از نکات مهم فیلم جدیدش به شمار می‌آیند که البته مشخصه‌ی همیشگیِ تمام آثار اوست. داستان فیلم حول معلم هنر مدرسه‌ای در یکی از روستاهای ترکیه می‌گذرد که در طول فیلم با دانش‌آموزان و دیگر معلمان و مدیران مدرسه دچار اختلاف می‌شود. فیلم را بیش از این لو نمی‌دهم اما اجازه می‌خواهم فقط یک صحنه خاص را برایتان شرح بدهم. دلیلش این است که من معمولا با تماشای فیلم‌های جیلان از شدت لذت به حالتی شبیه خلسه فرو می‌روم اما اواخر این فیلم با دیدن این صحنه تقریبا از جا پریدم. بازیگر اصلی فیلم که عاشق زنی با معلوليت از ناحیه پا شده، به خانه‌ی او می‌رود. هم از سیاست حرف می‌زنند و هم از پای قطع شده‌ی زن و هم باقی حرفهای طبیعی قبل از لحظه‌ی موعود. حرفهایشان را که می‌زنند، زن به طرف اتاق خوابش می‌رود و از مرد می‌خواهد که چراغهای خانه را خاموش کند و بعد به اتاق خواب بیاید. ترس و تردید در چهره‌ی مرد که در حال خاموش کردن چراغهاست موج می‌زند. انگار نمی‌داند واکنشش به دیدن پای قطع شده چه خواهد بود. کمی دست دست می‌کند و ناگهان به جای باز کردن در اتاق خواب، در دیگری را باز می‌کند، از صحنه خارج می‌شود‌ و ناگهان وارد پشت صحنه می‌شود! جایی که عوامل ساخت فیلم کنار هم نشسته‌اند، پرده سبز بزرگی هم آنجا هست که از کنارش عبور می‌کند و به دستشویی می‌رود. آبی به صورتش می‌زند، قرص کوچکی می‌خورد که اسمش را به شما نمی‌گویم، کمی به آینه نگاه می‌کند و بعد مصمم مسیر را برمی‌گردد. از پشت صحنه دوباره وارد صحنه می‌شود، به طرف اتاق خواب می‌رود و فیلم به حالت قبل بازمی‌گردد‌. @tassvir_image

کانال رسمی تصویر سال - Statistics & analytics of Telegram channel @tassvir_image