کانال رسمی تصویر سال
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
762
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
آخرین دیدار با عزیزِ تصویرسالیها
«مرتضی پورصمدی»
خانه سینمای شماره دو
تصویر از ارسلان امانتی
@tassvir_image
اول تیر ۱۳۸۹
با عباس کیارستمی
و خاطره شیرین
تولد ۷۰ سالگیاش
دفتر تصویرسال
@tassvir_image
#کن٢٠٢٣
Perfect Days
Wim Wenders
🔹🔹🔹
روزهای عالی
ویم وندرس
🔷 سهند صمدیان
سالها پیش، به دلیل علاقهی ویژهای که به جیم جارموش داشته و دارم، کتابی را میخواندم که مجموعهای از مصاحبههایش را در بر میگرفت.
یکی از سوالاتی که از او پرسیده بودند این بود که اگر جهان در حال نابودی باشد و تو بتوانی فقط یک فیلم را از تاریخ جهانی که ما و پیشینیان مان در آن زیستیم حفظ کنی، آن فیلم کدام خواهد بود؟
پاسخ جارموش به جذابیت شخصیت و فیلمهای خودش بود:
"داستان توکیو، اثر یاسوجیرو اوزو".
امروز و در حالی که هفتاد سال از ساخته شدن داستان توکیو میگذرد، با فیلمی چنان قدرتمند از ویم وندرس مواجه میشوم که عمق وجودم را میلرزاند، به یکی از بهترین فیلمهایی که در زندگی دیدهام تبدیل میشود و به شدت هم من را به یاد داستان توکیو میاندازد.
به نظرم وندرس در اوج پختگی و با ساخت فیلم "روزهای عالی"، نامهای به یاسوجیرو اوزو نوشته، به او ادای احترام کرده و به دغدغههایی که هفتاد سال پیش در مورد جهان مدرنی که با هجوم فرهنگ غرب، روح سنت زیبای فرهنگ ژاپنی - شرقی را تحت تاثیر قرار داده و کماکان هم میدهد، پرداخته است.
فیلم روایتگر زندگی مردی ژاپنی است که شغلش تمیز کردن توالتهای عمومی توکیو است و به تنهایی زندگی میکند. انزوایی که با گذشت زمان متوجه آگاهانه بودنش میشویم و به عمق وجود و نگاه خالص مردی بزرگ میرسیم. کسی که صبحها توالتهای شهر را با دقت و احساس مسئولیت تمیز میکند، در میانهی روز از زیباییهای شهر و مخصوصا درختی که عاشقانه نگاهش میکند و هر روز با دوربینی قدیمی و سیاه و سفید از آن عکس میگیرد لذت میبرد و شبها قبل از خواب کتاب میخواند.
مردی که مظهر همهجانبهای از انسان متعالی در سنت فلسفی شرقی است.
به خود نمیاندیشد و برای دیگران و در عین حال بینیاز از آنها زندگی میکند.
زیبایی نگاهش به جهان در تک تک عضلات چهرهاش پیداست.
بلد است که از هیچ، لذتی ببرد که دیگران با کوههایی از طلا نمیبرند.
کوجی یاکوشو بازیگر فیلم، همهی اینها را با چشمانش و عضلات جادویی صورتش در حالی نشانمان میدهد که شاید در تمام طول فیلم، ده جمله بیشتر از دهانش بیرون نمیآید.
تاکنون هیچ بازیگری موفق نشده بود چنین قدرتمند میخکوبم کند، آنهم در حالی که اسلحهاش جز خشابی خالی، چیزی برای شلیک کردن نداشت.
کسی را میشناسم که در وصف ویم وندرس میگفت او مولانای غربیها است.
با او در این مورد موافقم و اضافه میکنم که وندرس با ساخت این فیلم نشان داد که فارابیِ غرب هم هست، چرا که با ساخت این فیلم، همانند فارابی که ارسطو را به شرقیها شناساند، پلی میان فرهنگ غرب و شرق میزند.
بازیگر فیلمش با وجود حفظ تمام سنتها و فرهنگهای متعالی شرق، موسیقی غربی گوش میکند هرچند کماکان و در دنیای اسپاتیفای، این کار را با نوار کاست انجام میدهد.
ایدهای هم از اسپاتیفای به عنوان یک پلتفرم آنلاین پخش موسیقی ندارد و فکر میکند مغازهای است که میتوان به آن مراجعه کرد و کاست خرید!
موسیقی غربی به عنوان یکی از مهمترین جنبههای زندگی این مرد، نکتهای برجسته در فیلم است که بارها بر آن تاکید میشود تا نشان دهد که میتوان دریچههای ذهن را به هر دو سوی جهان باز گذاشت و در نهایت انسانی متعالی باقی ماند.
احساس میکنم وندرس با خط پایان و پلان بینظیری که در انتهای فیلمش با تصویری که داخل ماشین از بازیگرش در حال رانندگی و شروع روزی جدید در حال گوش کردن به موسیقی "روزهای عالی" میگیرد و خاصترین لبخند دنیا که روی صورت کوجی یاکوشو نقش میبندد، میخواهد نامهاش به اوزو را اینچنین پایان دهد:
"یاسوجیرو،
آرام بخواب که در جهانی که اکثریت در خوابند و درون رویاهایشان هم، تنها چیزی که میبینند خودشان است، هستند کسانی که هنوز بیدارند و چشمهایشان به روی زندگی و دیگران باز است.
حتی اگر عدد روی تقویمها، سال ۲۰۲۳ را نشانمان دهد"
@tassvir_image
👇
گفتم که بدانید چرا گاهی اوقات نوشتهها آنطور که باید نمیشد یا حتی اشتباهات املایی پیدا میکرد. کار سختی است ساعتها ایستادن در صف، گاهی زیر باران، تماشای روزی سه فیلم با زمانهای بالا و همواره در حال نوشتن بودن درون صف ها و نیمه شبها.
اگر فکر میکنید دیوانهام که در این سن و سال از این کارها میکنم، هم درست فکر کردهاید و هم خوشحالم میکنید، چرا که به قول پاسکال:
"دیوانگیِ بشر امری آنچنان ضروری است که دیوانه نبودن، خود شکلِ دیگری از دیوانگی است".
سهند صمدیان
گزارش پایانی
جشنواره را بارانی تحویل گرفتم و آفتابی تحویل میدهم. چه از نظر هوا و چه از نظر نگاهم به جشنواره در طول این چند روز.
صبح روز ۲۷ می است و من در حالی کن را ترک میکنم که جشنواره همچنان ادامه خواهد داشت و مراسم اختتامیه قرار است امشب برگزار شود.
در هفت روز گذشته، ۱۹ فیلم از ۲۱ فیلم حاضر در بخش "مسابقه"ی امسال را دیدم و در موردشان نوشتم.
تنها فیلمهایی که از دست دادم یکی "شیمر" به کارگردانی آلیچه رورواکر بود که راستش را بخواهید همین دیروز هنگام نمایشش در سالن حضور داشتم، اما خستگی امانم را بریده بود و هرازگاهی وسط فیلم خوابم میبرد تا به این نتیجه برسم بهتر است کلا چیزی ننویسم!
آن یکی هم فیلم "بلوط پیر" اثر کن لوچ بود که دیشب اولین اکرانش را داشت و متاسفانه امکان تماشایش برایم فراهم نشد.
حالا زمان جمعبندی است. با خودم فکر میکنم شاید در بعضی لحظههای حضورم و با تماشای برخی فیلمها، حرص و جوشی خوردم از نوع جوانان خام و بیتجربه.
خام بودنم را میپذیرم اما در آستانهی ۴۴ سالگی، دیگر جوان به حساب نمیآیم و باید باتجربه تر و احتمالا مهربانانه تر با فیلمهایی که دوست نداشتم برخورد میکردم.
یک مثال خوب، فیلم "بَنل و آدما" است که با اینکه دوستش نداشتم اما از نوع برخورد و نوشتارم در مورد فیلم راضیم.
و یک مثال بد، فیلم "هیولا" است که به چشم و نظرم مطلبی سطحی، حقیر و نوشتهای از همان جوان خام و بیتجربهای است که گفتم.
الان در هواپیما و در ارتفاع بیست هزار پایی این امکان را دارم که علاوه بر جسمم، سطح نگاهم را هم بالاتر ببرم.
با نگاه از این بالا، احساس میکنم جشنوارهای که در ابتدا به نظر بد میرسید، در انتها و در مجموع فیلمهای بسیاری خوبی هم برای ارائه داشت.
نگاهی اجمالی به نوشتههایم میاندازم و میبینم که حداقل با یک سوم از فیلمها ارتباط خوبی برقرار کردهام و بسیار دوستشان داشتهام.
بخشی هم به چشمم متوسط آمده و طبیعی است که گروهی از فیلمها به رهبری هالیوودی سازان گرامی را هم دوست نداشتم.
از میان فیلمهایی که دوستشان داشتم، سه فیلم مطمئنا تا ابد در ذهنم خواهند ماند.
"روزهای عالی" ویم وندرس در لیست بهترین فیلمهای تمام عمرم قرار میگیرد و طبیعی است که اگر قرار بود جایزهها را با سلیقهی من بدهند، نخل طلا از آنِ او میشد.
هرچند آنقدر با دیدن "برگهای فرو افتاده" آکی کائوریسماکی از خود بی خود شدم که اگر او هم برندهی نخل طلا باشد خیالم کاملا آسوده خواهد بود. ساده بگویم اگر نخل طلا و جایزهی بزرگ به این دو نفر برسد، فارغ از اینکه کدامشان اولی را برده، راضی میشوم و خوشحال.
جالب اینجاست که هر دو فیلم به تنهاییِ انسان معاصر میپردازند.
"برگهای فرو افتاده" تنهاییِ اجباری و "روزهای عالی" تنهاییِ انتخابی، که نشان از تاثیرات فیلسوف بزرگ آلمان یعنی آرتور شوپنهاور بر فیلمساز بزرگشان ویم وندرس دارد.
جاناتان گلیزر با فیلم تکاندهندهاش "منطقهی مورد علاقه" از دید من به سادگی شایستهی دریافت جایزهی بهترین کارگردانی یا حتی جایزه بزرگ جشنواره هست و کوثر بن هنیه با مستند "چهار دختر" و نوری بیلگه جیلان با "دربارهی علفهای خشک" میتوانند جایزههای ویژه هیئت داوران را ببرند.
در مورد بازیگر مرد، بدون تردید بهترین بازی تمام عمرم را در فیلم روزهای عالی و در بازیگرش "کوجی یاکوشو" دیدم و در مورد بازیگر زن هم از بین ساندرا هولر و لیا دروکر هر کدام انتخاب شوند خوشحال خواهم شد. هرچند اگر جایزه را به ساندرا هولر - که امسال با دو بازی خوب در دو فیلم در جشنواره حاضر است - بابت فیلم منطقهی مورد علاقه بدهند، از آنجا که موفق شده سرمای اعجابانگیز در عمق وجود همسر افسر آلمانی را به شکل کامل در لانگ شات و بدون هیچ کلوزآپی نشان دهد، برای من انتخابی جذابتر خواهد بود.
نیازی هم به توضیح مجدد نیست که دو فیلم آلیچه رورواکر و کن لوچ را ندیدم که ممکن بود با دیدنشان این لیست تغییر کند.
#کن۲۰۲۳
نکتهی آخر اینکه، فیلمهای جشنوارهی امسال را با سختی فراوان دیدم. نوع کارتم به شکلی بود که امکان رزرو بلیط به شکل راحت برایم فراهم نبود و بیش از ۹۰٪ فیلمها را با ساعتها ایستادن در صفِ لحظه آخری تماشا کردم.
مثلا شبی که فیلم نوری بیلگه جیلان برای اولین بار پخش میشد، از سه ساعت قبل زیر بارانی شدید و وحشتناک در صف ایستادم و در آخر هم نوبت به من نرسید.
گریه نکردم، مطالب آن روز را کامل کردم و فردا صبح ساعت ۵ از خواب بیدار شدم تا دوباره به همان صف بروم و ۸:۳۰ صبح فیلم را ببینم.
اینها را نگفتم که منتی بر سر خوانندگان این مطالب باشد.
بقیهاش
👇
#کن٢٠٢٣
IL sol dell'avvenire
A Brighter Tomorrow
Nanni Moretti
🔹🔹🔹
فردایی روشنتر
نانی مورتی
🔷 سهند صمدیان
فیلم جدید نانی مورتی دیروز اولین اکرانش را داشت و من با یک روز تاخیر موفق به دیدنش میشوم.
پیتر بردشاو منتقد معروف و رئیس بخش نقد فیلم روزنامهی گاردین نقدی بر آن نوشته که در صف تماشای فیلم میخوانم:
"فیلم جدید مورتی در بخش مسابقه بهطور گیجکنندهای افتضاح است! درهم، متوسط و فرامتنی. یک اتلاف وقت کامل که همه چیز در موردش سنگین و کسل کننده است. غیر کمدی، ضد درام."
حالا خودم در سالن نشستهام و فیلم شروع میشود که در واقع یک فیلم در فیلم است. نانی مورتی خودش با بازی در نقش یک کارگردان، در واقع به نوعی نقش خودش را بازی کرده که در تلاش برای فیلمبرداری پروژهای در مورد حزب کمونیست ایتالیا است.
تا نیم ساعت اول به این فکر میکنم که چرا خودش نقش اول فیلم را بازی میکند؟ بازیاش را اصلا دوست ندارم و با فیلم ارتباط برقرار نمیکنم.
فیلم به نیمه که میرسد کم کم از مورتی خوشم میآید و به مرور و هرچه رو به پایان میرویم دیوانهوار دوستش دارم.
این شخصی ترین فیلم این کارگردان کهنه کار است که در آن به وضوح نشان میدهد تا چه حد از سینمای مدرن و ابتذال سرمایهداری که صنعت فیلمسازی را احاطه کرده بیمار و خسته شده است.
چندین سکانس طلایی دارد که دو مورد را برایتان شرح میدهم.
در یکی از آنها به پشتصحنهی فیلم یک فیلمساز جوان میرود و در صحنهای که قرار است بازیگر با هفتتیر کسی را به قتل برساند، جلوی دوربین میپرد و اجازهی ادامه نمیدهد.
برای آن کارگردان جوان، از فیلم بلندِ "فیلمی کوتاه دربارهی کشتن" اثر کیشلوفسکی میگوید و شرح میدهد که کارگردان چطور یک صحنهی قتل را ۸ دقیقه طول میدهد، طوری که حال همه بد شود و آرزوی پایانش را داشته باشند تا زشتی این کار را نشان دهد.
این سکانس آنجا تمام میشود که دوربین، نانی مورتیِ غمگین را همراهی میکند و با هم از صحنهی آن فیلم دور میشوند، در حالی که پشت سرش قتل در فیلمِ آن فیلمساز جوان، در ثانیهای اتفاق میافتد و گروه جشن میگیرند.
در سکانسی دیگر هم مورتی که یکی از تهیهکنندگانش از ادامه کار منصرف شده و پولی برای ساخت ادامهی فیلمش ندارد، به ناچار با تهیهکنندگان نتفلیکس پای میز مذاکره مینشیند و بیشرمی و سطح فکر نازل و عوام پسندانه شان را به زیبایی عیان میکند.
مورتی در این فیلم خودِ خودش است. هم از مواضع سیاسیاش میگوید، هم نگاه اجتماعی و هم تفکرات هنری.
طوری از همه چیز رهاست که به یاد آکی کائوریسماکی هم میافتم.
فیلم "فردایی روشنتر" در کمال تعجب تاکنون پایینترین نمره را از منتقدان کن گرفته و پیتر بردشاو، منتقد گاردین مطلبش را اینگونه پایان داده:
"مطمئن هستم که آینده با فیلمی دیگر اما بهتر از مورتی روشن خواهد شد - این یکی بهتر است فراموش شود."
من اما، با وجود اینکه برای این فیلم شانسی برای بردن جایزه قائل نیستم (نکتهی بی اهمیتی که برای مورتی که نخل طلا را هم برده قطعا مهم نیست)، برخلاف بردشاو مطمئنم که اتفاقا در آینده، از فیلم "فردایی روشنتر" به عنوان یکی از مهمترین آثار سینمایی او نام برده خواهد شد.
خودم در انتظار میمانم تا به زودی و دوباره، لذت تماشای مجددش نصیبم شود.
@tassvir_image
#کن٢٠٢٣
The pot-au-feu
Tran Anh Hung
🔹🔹🔹
پوت او فو
تران آنگ هون
🔷 سهند صمدیان
پنج ساله بودم که پدرم دستم را گرفت و برای اولین بار در زندگی به سینما برد.
معمولا از خاطرات اینچنینی که میگویند، بعدش هم ادامه میدهند: "همانجا بود که جادوی پردهی نقرهای مرا گرفت، افسونم کرد و روحم را چنان تسخیر خود ساخت که پیش چشمانم، رهایی روح از بدن، آسانتر از جدایی از دنیای سینما مینمود."
در مورد من اما، قضیه تا این حد روشنفکرانه پیش نرفت.
فیلمی که پدرم انتخاب کرده بود "دونده" نام داشت و همین کافی بود تا از آن روز به بعد، به جای علاقمند شدن به فیلم و فیلمسازی، عاشق دویدن شوم.
مثل امیروی فیلم امیر نادری انقدر دویدم و باشگاه رفتم که یک روز مربی تیم ملی دوومیدانی پدرم را صدا کرد و گفت:
"اگه این بچه رو هر روز بیاری باشگاه، بهت قول میدم قهرمان پرش طول آسیا رو تحویلت بدم!"
پدرم از شنیدن این حرف به حدی وحشت کرد که از آن به بعد دقت میکرد حتی به شکل اتفاقی گذارمان به باشگاه و چشممان به مربی تیم ملی نیفتد.
سالها گذشت تا علی رفیعی رهاییبخش من از شر ورزش شد. او که همیشه تئاتر کار میکرد به یکباره تصمیم گرفت تا فیلمی بسازد و اسمش را هم گذاشت: "ماهیها عاشق میشوند".
او با همراهی فیلمبردارش محمود کلاری نازنین، چنان زیبا و هیجانانگیز غذاهای گیلانی را به تصویر کشیدند، که جماعت از سالن بیرون نيامده دنبال رستوران حسن رشتی میگشتند.
فیلم را به اتفاق دوست عزیزی دیدم که او هم ورزش میکرد و خوش هیکل بود. با دیدن فیلم رفیعی فقط چند سال زمان لازم بود تا من و دوستم از شدت چاقی موقع سلفی گرفتن درون کادر جا نشویم.
اینها که گفتم با ظاهر بی ربطش دقیقا حکایت فیلم "پوت او فو" است.
پوت او فو، نام غذایی فرانسوی است، این فیلم درباره عشق و علاقه به غذاست و از این نظر ماهیها عاشق میشوندِ فرانسویهاست.
فیلم غذاهای لذیذ را مانند تابلوهای خوراکی به تصویر میکشد و شگفتیهای دنیای آشپزی را با داستانی از عشق دوران میانسالی ترکیب میکند.
بازیگران فیلم ژولیت بینوش و بونوآ ماژیمل - که در زندگی واقعی عاشقان سابق هستند و دختری هم از یکدیگر دارند - نقشهای اصلی را بازی میکنند.
بونوآ ماژیمل مردی پولدار است که دیوانهی غذاست و آشپزی در خانه دارد که سالهاست با او زندگی میکند و نقشش را بینوش به عهده دارد.
فیلم از نظر سینمایی چیز خاصی برای ارائه ندارد، اما اگر غذا را به عنوان یک فرهنگ یا لذت دوست داشته باشید، از دیدنش خوشحال خواهید شد.
جهت تحریک هرچه بیشتر باید خدمتتان عرض کنم که دو سر آشپز سه ستارهی میشلن هم مسئول طراحی غذاها در فیلم بودهاند.
بی دلیل نیست که منتقدین لاغر اندام در جشنواره به فیلم نمرهی ضعیف دادهاند و چاقها عالی.
@tassvir_image
#کن٢٠٢٣
Last Summer
Catherine Breillat
تابستانِ گذشته
کاترین بریا
کاترین بریا در هفتاد و چهار سالگی و در حالی که پس از سکتهی مغزی در سال ۲۰۰۴ کم کار تر شده، پس از ده سال فیلمی جدید ساخته و با "تابستانِ گذشته" به کن آمده تا نشان دهد، در برایش همچنان بر همان پاشنهی هميشگی میچرخد.
گذشت سالها تغییری در موضوعات مورد علاقهاش برای فیلمسازی نداده و مفهوم جنسیت، روابط جنسی و صحبت کردن از تابوهای اجتماعی دغدغهی همیشگیاش بوده و کماکان نیز هست.
احتمالا تنها چیزی که در مورد این فیلمساز مولف - که در دانشگاه هم پروفسور سینمای مولف است - تغییر کرده، حرکت برخلاف روح سینمای مولف بوده و فیلمنامهاش را دقیقا از روی فیلمی دیگر کپی کرده است.
فیلم "ملکه قلبها" که دانمارکی است و در سال ۲۰۱۹ ساخته شده، فیلمی است که خودم ندیدهام اما با خواندن داستان کامل فیلم از شدت تشابهات ریز و درشتش با "تابستان گذشته" متعجب میشوم.
در واقع به شکل کامل و تنها با تغییر پایان فیلم، "تابستانِ گذشته"، بازسازی کاملی از "ملکه قلبها" است.
نقش اول فیلم تابستانِ گذشته به عهدهی لیا دروکر بازیگر فرانسوی است که نقش وکیل محترمی را بازی میکند و به جوانانی که توسط بزرگسالان مورد آزار جنسی قرار گرفتهاند، کمک میکند. او با همسرش که تاجری ثروتمند اما کسلکننده است و دو دختر کوچکشان زندگی میکند. تئو، پسر هفده سالهی حاصل از ازدواج قبلی شوهرش، به خانه نقل مکان میکند و در نهایت با او رابطهی عاشقانه برقرار میکند.
تابستانِ گذشته از دید من در نهایت میان فیلمهای امسال جشنواره، کار متوسطی به حساب میآید که الزاما جهانشمول نیست. هرچند میفهمم که به دلیل پرداختن به یک تابو و نمایش طولانی مدت رابطهی این دو نفر که هر کدام دقایقی طولانی به درازا میکشد و ویژگی همیشگی کارهای کاترین بریا هم هست، مخاطب را پای فیلم نگه میدارد.
نکتهی مثبت فیلم از دید من، بازی بازیگر نقش اول زن یعنی لیا دروکر است که از عهده ایفای نقشش برآمده و میتواند شانس خوبی برای بردن جایزه داشته باشد.
@tassvir_image
#کن۲۰۲۳
May December
Todd Haynes
🔹🔹🔹
می دسامبر
تاد هِینز
🔷 سهند صمدیان
از می تا دسامبر یک اصطلاح قدیمی در زبان انگلیسی برای رابطهی عاشقانه بین دو نفر با اختلاف سنی قابل توجه است.
عنوانی درست برای فیلمی با همین موضوع.
جولیان مور نقش زنی را بازی میکند که بیست سال پیش عاشق همکلاسی ۱۳ سالهی پسر خودش میشود. چند سال بعد با این بچه ازدواج میکند و این کار سر و صدای زیادی ایجاد میکند.
فیلم که شروع میشود ۲۰ سال از آن روزها گذشته و پسر بالای ۳۰ دارد و با همسر بسیار مسنتر از خودش زندگی ظاهرا راحتی دارند. ناتالی پورتمن به عنوان بازیگری که قرار است نقش جولیان مور را در فیلمی که به موضوعِ این ازدواج عجیب اشاره دارد بازی کند، به خانه آنها میرود تا قبل از شروع فیلم تحقیقات کرده باشد.
فیلم پر است از موسیقیای که محض رضای خدا حتی برای لحظاتی قطع نمیشود و سایر نشانههای رایج در سینمای آمریکا که گاهی حتی با آنها شوخی هم میکند.
مثلا در صحنهای جولین مور درِ یخچال را باز میکند، دوربین به طرفش حرکت سریعی میکند و موسیقی با هیجان شدت میگیرد، طوری که مخاطب احساس کند الان قرار است با سر بریدهای در یخچال مواجه شود، اما با این دیالوگ مواجه میشود که هات داگ به اندازه کافی نداریم.
شمایل کلی فیلم من را به یاد سریال فرندز (دوستان) میاندازد و احساس خوبی به فیلم ندارم.
چهل و پنج دقیقه تحمل میکنم و بالاخره صبرم تمام میشود و برای اولین بار سالن را وسط فیلم ترک میکنم.
آیا تصمیم درستی گرفتم؟
منتقدانی که فیلم را دیدهاند و به آنها امتیاز میدهند معتقدند که اشتباه کردهام.
این فیلم تا این لحظه که به میانهی راه جشنواره رسیدهایم، بالاترین امتیاز را از منتقدان گرفته اما تنها فیلمی هم بوده که موفق شده کاسهی صبر من را هم لبریز کند!
بنابراین از آنجا که با صداقت همه ماجرا را برایتان شرح دادم، فکر میکنم بهتر است خودتان فیلم را ببینید و قضاوت کنید.
ممکن است خستگی این چند روز، زیاد بودن فیلمهای هالیوودی در جشنواره که به شدت با آن مخالفم یا حتی صرفا کج سلیقگی ام بوده که تماشای فیلم را دوام نیاوردم.
@tassvir_image
بی دلیل نیست که منتقدین لاغر اندام در جشنواره به فیلم نمرهی ضعیف دادهاند و چاقها عالی.
@tassvir_image
#کن٢٠٢٣
Rapito (Kidnapped)
Marco Bellocchio
🔹🔹🔹
ربوده شده
مارکو بِلوکیو
🔷 سهند صمدیان
فیلمهای خوب معمولا حداقل دو ویژگی دارند.
اول اینکه اگر قرار است احساسات خاصی به بیننده منتقل کنند، مثلا بخندانند، اشک در بياورند، بلرزانند، ناراحت یا خوشحال کنند، در این کار موفق ظاهر میشوند.
دومین ویژگی یک فیلم خوب که حتی از اولی هم مهمتر است در این است که مخاطبش را در پایان فیلم به فکر فرو ببرد. فکری که بتواند حتی تا سالها پس از پایان فیلم در ذهن مخاطب باقی بماند.
مارکو بِلوکیو با آخرین فیلمش "ربوده شده" در انجام اولی ناموفق بود اما دومین کار را به زیبایی انجام داد.
فیلم در سالهای میانهی ۱۸۰۰ اتفاق میافتد و داستان پسر بچهای شش ساله و یهودی را دنبال میکند که به این دلیل که خدمتکاری مخفیانه او را در گهواره غسل تعمید داده است، دزدیده میشود تا در مدرسهی کاتولیکها بزرگ شود.
خودش میگوید: "در این داستان، پاپ آدم بدی است، اما این چیزی نیست که من میخواستم نشان دهم. میخواستم او را نجات دهم."
اما واقعیت در مورد بِلوکیو این است که در خانوادهای به شدت مذهبی بزرگ شده و احتمالا تربیت سختگیرانه دوران کودکیاش باعث شده تا به شدت به کلیسای کاتولیک و پاپ حمله کند.
تلاش کرده تا با درد خانوادهی یهودی که پسرشان دزدیده شده همذات پنداری کنیم، اما نمیکنیم. مشخصا علاقمند است تا اشکمان برای آن کودک در بیاید، اما نمیآید. از موسیقی استفادهی بسیار زیادی کرده تا تاثیرات عاطفی بگذارد، که نمیگذارد و تعجب برمیانگیزد.
در مجموع میتوانم بگویم با دقت رعایت کرده تا تمام قوانین و قواعد ساخت یک فیلم کلاسیک متوسط را رعایت کند.
بنابراین در مورد اول، یعنی انتقال احساس به هیچ وجه موفق عمل نکرده است.
اما از سالن که بیرون میآیم، عمیقا به فرو میروم.
به این فکر میکنم که امروز برای نهار پیتزا بخورم یا همبرگر؟
جایی را میشناسم که با ماهی سالمون، خامه ترش و پنیر موزورلا، پیتزایی درست کرده و به آن نروژی میگوید.
در حالی که به طرفش حرکت میکنم تا غذایی جدید امتحان کنم، به هشتگی جدید هم فکر میکنم:
#پیتزا_فروش_های_خلاق_را_دوست_دارم
#کن٢٠٢٣
The pot-au-feu
Tran Anh Hung
🔹🔹🔹
پوت او فو
تران آنگ هون
🔷 سهند صمدیان
پنج ساله بودم که پدرم دستم را گرفت و برای اولین بار در زندگی به سینما برد.
معمولا از خاطرات اینچنینی که میگویند، بعدش هم ادامه میدهند: "همانجا بود که جادوی پردهی نقرهای مرا گرفت، افسونم کرد و روحم را چنان تسخیر خود ساخت که پیش چشمانم، رهایی روح از بدن، آسانتر از جدایی از دنیای سینما مینمود."
در مورد من اما، قضیه تا این حد روشنفکرانه پیش نرفت.
فیلمی که پدرم انتخاب کرده بود "دونده" نام داشت و همین کافی بود تا از آن روز به بعد، به جای علاقمند شدن به فیلم و فیلمسازی، عاشق دویدن شوم.
مثل امیروی فیلم امیر نادری انقدر دویدم و باشگاه رفتم که یک روز مربی تیم ملی دوومیدانی پدرم را صدا کرد و گفت:
"اگه این بچه رو هر روز بیاری باشگاه، بهت قول میدم قهرمان پرش طول آسیا رو تحویلت بدم!"
پدرم از شنیدن این حرف به حدی وحشت کرد که از آن به بعد دقت میکرد حتی به شکل اتفاقی گذارمان به باشگاه و چشممان به مربی تیم ملی نیفتد.
سالها گذشت تا علی رفیعی رهاییبخش من از شر ورزش شد. او که همیشه تئاتر کار میکرد به یکباره تصمیم گرفت تا فیلمی بسازد و اسمش را هم گذاشت: "ماهیها عاشق میشوند".
او با همراهی فیلمبردارش محمود کلاری نازنین، چنان زیبا و هیجانانگیز غذاهای گیلانی را به تصویر کشیدند، که جماعت از سالن بیرون نيامده دنبال رستوران حسن رشتی میگشتند.
فیلم را به اتفاق دوست عزیزی دیدم که او هم ورزش میکرد و خوش هیکل بود. با دیدن فیلم رفیعی فقط چند سال زمان لازم بود تا من و دوستم از شدت چاقی موقع سلفی گرفتن درون کادر جا نشویم.
اینها که گفتم با ظاهر بی ربطش دقیقا حکایت فیلم "پوت او فو" است.
پوت او فو، نام غذایی فرانسوی است، این فیلم درباره عشق و علاقه به غذاست و از این نظر ماهیها عاشق میشوندِ فرانسویهاست.
فیلم غذاهای لذیذ را مانند تابلوهای خوراکی به تصویر میکشد و شگفتیهای دنیای آشپزی را با داستانی از عشق دوران میانسالی ترکیب میکند.
بازیگران فیلم ژولیت بینوش و بونوآ ماژیمل - که در زندگی واقعی عاشقان سابق هستند و دختری هم از یکدیگر دارند - نقشهای اصلی را بازی میکنند.
بونوآ ماژیمل مردی پولدار است که دیوانهی غذاست و آشپزی در خانه دارد که سالهاست با او زندگی میکند و نقشش را بینوش به عهده دارد.
فیلم از نظر سینمایی چیز خاصی برای ارائه ندارد، اما اگر غذا را به عنوان یک فرهنگ یا لذت دوست داشته باشید، از دیدنش خوشحال خواهید شد.
جهت تحریک هرچه بیشتر باید خدمتتان عرض کنم که دو سر آشپز سه ستارهی میشلن هم مسئول طراحی غذاها در فیلم بودهاند.
#کن٢٠٢٣
The pot-au-feu
Tran Anh Hung
🔹🔹🔹
پوت او فو
تران آنگ هون
🔷 سهند صمدیان
پنج ساله بودم که پدرم دستم را گرفت و برای اولین بار در زندگی به سینما برد.
معمولا از خاطرات اینچنینی که میگویند، بعدش هم ادامه میدهند: "همانجا بود که جادوی پردهی نقرهای مرا گرفت، افسونم کرد و روحم را چنان تسخیر خود ساخت که پیش چشمانم، رهایی روح از بدن، آسانتر از جدایی از دنیای سینما مینمود."
در مورد من اما، قضیه تا این حد روشنفکرانه پیش نرفت.
فیلمی که پدرم انتخاب کرده بود "دونده" نام داشت و همین کافی بود تا از آن روز به بعد، به جای علاقمند شدن به فیلم و فیلمسازی، عاشق دویدن شوم.
مثل امیروی فیلم امیر نادری انقدر دویدم و باشگاه رفتم که یک روز مربی تیم ملی دوومیدانی پدرم را صدا کرد و گفت:
"اگه این بچه رو هر روز بیاری باشگاه، بهت قول میدم قهرمان پرش طول آسیا رو تحویلت بدم!"
پدرم از شنیدن این حرف به حدی وحشت کرد که از آن به بعد دقت میکرد حتی به شکل اتفاقی گذارمان به باشگاه و چشممان به مربی تیم ملی نیفتد.
سالها گذشت تا علی رفیعی رهاییبخش من از شر ورزش شد. او که همیشه تئاتر کار میکرد به یکباره تصمیم گرفت تا فیلمی بسازد و اسمش را هم گذاشت: "ماهیها عاشق میشوند".
او با همراهی فیلمبردارش محمود کلاری نازنین، چنان زیبا و هیجانانگیز غذاهای گیلانی را به تصویر کشیدند، که جماعت از سالن بیرون نيامده دنبال رستوران حسن رشتی میگشتند.
فیلم را به اتفاق دوست عزیزی دیدم که او هم ورزش میکرد و خوش هیکل بود. با دیدن فیلم رفیعی فقط چند سال زمان لازم بود تا من و دوستم از شدت چاقی موقع سلفی گرفتن درون کادر جا نشویم.
اینها که گفتم با ظاهر بی ربطش دقیقا حکایت فیلم "پوت او فو" است.
پوت او فو، نام غذایی فرانسوی است، این فیلم درباره عشق و علاقه به غذاست و از این نظر ماهیها عاشق میشوندِ فرانسویهاست.
فیلم غذاهای لذیذ را مانند تابلوهای خوراکی به تصویر میکشد و شگفتیهای دنیای آشپزی را با داستانی از عشق دوران میانسالی ترکیب میکند.
بازیگران فیلم ژولیت بینوش و بونوآ ماژیمل - که در زندگی واقعی عاشقان سابق هستند و دختری هم از یکدیگر دارند - نقشهای اصلی را بازی میکنند.
بونوآ ماژیمل مردی پولدار است که دیوانهی غذاست و آشپزی در خانه دارد که سالهاست با او زندگی میکند و نقشش را بینوش به عهده دارد.
فیلم از نظر سینمایی چیز خاصی برای ارائه ندارد، اما اگر غذا را به عنوان یک فرهنگ یا لذت دوست داشته باشید، از دیدنش خوشحال خواهید شد.
جهت تحریک هرچه بیشتر باید خدمتتان عرض کنم که دو سر آشپز سه ستارهی میشلن هم مسئول طراحی غذاها در فیلم بودهاند.
بی دلیل نیست که منتقدین لاغر اندام در جشنواره به فیلم نمرهی ضعیف دادهاند و چاقها عالی.
@tassvir_image
