en
Feedback
چیستا_دو

چیستا_دو

Open in Telegram

داستانهای چیستایثربی_او یکزن _ خواب گل سرخ و..تنها کانال موثق قصه ها ی من که ؛شخصا زیر نظرخودم، چیستا، اداره میشود. ادرس کانال #رسمی من این است @chista_yasrebi

Show more
3 042
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
https://www.instagram.com/p/CuVC4yNxIsF/?igshid=MzRlODBiNWFlZA== قسمت هفتم در اینستاگرام ادمین کانال @ccch999 #رمان #نوشتن_در_تاریکی

قسمت ششم. #نوشتن_در_تاریکی در اینستاگرام منتشر شد اعضای کانال لطفا کمی صبر داشته باشند @ccch999 ادمین کانال این قصه

‏عکس از .
‏عکس از .

‏عکس از .
‏عکس از .

اینستاگرام چیستایثربی. .قسمت ۵ قصه. .لطفا در اینستا هم بخوانید و کامنت بگذارید.نظرهای متفاوت را دوست دارم بخوانم.ممنونم چیستایثربی. #نوشتن_در_تاریکی #نویسنده #چیستا_یثربی

لینک رمان #نوشتن_در_تاریکی در #اینستاگرام_رسمی_چیستایثربی #چیستا_یثربی

قسمت اول رمان #نوشتن_در_تاریکی اثر #چیستا_یثربی منتشر شد ورژن اصلی قسمتهای قبل مربوط به این قصه نبودند و پاک شدند. #کانال_رسم
قسمت اول رمان #نوشتن_در_تاریکی اثر #چیستا_یثربی منتشر شد ورژن اصلی قسمتهای قبل مربوط به این قصه نبودند و پاک شدند. #کانال_رسمی_چیستایثربی ادمین کانال قصه @ccch999

دوستان گرامی. سوژه ی داستان #نوشتن_در_تاریکی به دلایل مهمی عوض میشود از دفعه بعد قسمت یک ورژن جدید آن را مبخوانید چیستایثربی

.ما نمیتوانیم زمان را جلو یا عقب ببریم. آنچه گذشته ؛ گذشته است. اما میتوانیم در ذهنمان ؛ در زمان حرکت کنیم ؛ و ببینیم خیلی چیزها از کجا شروع شد! مثلا من میخواهم به حدود سی سال پیش برگردم. سی سال پیش ؛ یک دخترک پر شور ؛ که زبان انگلیسی و آلمانی را به طور آکادمیک خوانده است؛ در دانشگاه دولتی ؛ روانشناسی خوانده ؛ شعر میگوید ؛ #نمایشنامه و قصه مینویسد؛ تصمیم میگیرد در کشورش بماند ؛ بنویسد؛ تحقیق کند ؛ شاگرد پرورش دهد و برای کشورش ؛ مفید باشد. سالهای زیادی این کار را انجام میدهد. پشیمان نیست. افسرده هم نیست ! بهتر از ولنگاری و وقت تلف کردن است. گرچه به طور قطع ؛ رنج زیادی میکشد تا به مرحله ی امروزش برسد حالا امروز چه دارد؟ #هیچ ! 😶 و این #هیچ خیلی زیباست. اگر انقدر زحمت نکشیده بود ؛ این " "هیچ" ؛ اکنون انقدر زیبا نبود. وقتی یک نفر تمام تلاشش را بکند ؛ بارها تحسین شود ؛ جایزه بگیرد ؛ استاد و هنرمند نمونه ی کشور شود؛ خارج نمایشها و کتابهایش جایزه بگیرند. داور بین المللی باشد و شاگردانش فرا ملیتی باشند ؛ و آخرش #هیچ_به_هیچ ..... این خیلی جالب است!.... نه؟! شبیه داستانهای#مارکز است...☺️ برای همین یک رمان جذاب شکل میگیرد . جلد دوم رمان #پستچی ؛ از زبان "علی" است. این بار علی ؛ که شاهد یا همدم همه ی ماجراها بوده ؛ میخواهد داستان یک‌ نسل و نسلهای بعدش را روایت کند‌‌. این کتاب فقط برای کسانیست که قدرش را میدانند. من ناچارم این کتاب را با روایت علی بنویسم. دلیلش را آخر کتاب میفهمید. اتففاقهای تلخ و شیرین در زندگی هر کس ؛ زیاد رخ میدهند. آن کس پیروز و جنگجوی واقعی است که: نه" تلخش" ؛ او را از پا بیاندازد؛ و نه " شیرینش " ؛ خیلی خوشحالش کند. وقتش ؛ اکنون است. چون "علی" که چیستا نیست ! که من ممنوع الکار شود .‌.. او همه چیز را میداند‌ و اگر تاکنون نگفته ؛ برای این بوده که وقتش الان بوده. پس علی در پیج من ؛ #پستچی_واقعی را مینویسد. خوانندگان بخوانند ؛ صدقه دهند و روایت کنند برای نسلهای بعد‌..‌.‌ #یاعلی #قصه #داستان #رمان #کتاب #نشر #ناشران #چاپ #پستچی_جدید #چیستا_یثربی #چیستایثربی #علی این رنجنامه ی عاشقانه ی چند وجهی ، خیلی باشکوه است . 😄😄😄 https://www.instagram.com/p/CsHO4xFOsoZ/?igshid=NjZiM2M3MzIxNA==

قسمت ششم رمان #نوشتن_در_تاریکی منتشر شد در کانال خاص و خصوصی خودش ادمین کانال تلگرام @ccch999
قسمت ششم رمان #نوشتن_در_تاریکی منتشر شد در کانال خاص و خصوصی خودش ادمین کانال تلگرام @ccch999

photo content

🙃🙃🙃🙃🙃 و او هنوز هم میدود و عجله دارد به گریختن و من هنوز عاشقش‌‌‌.‌.. اما دیگر مرا پای دویدن‌ نیست! بیست و هشت سالگی ام ؛ باردار شدم اما دیگر بیست و هشت ساله نیستم! او میدود به ابرها و افقهای باز میگریزد و من میان کوچه زمین خورده ام جا مانده ام حتی دیگر صدا ندارم که صدایش کنم.... و شاید این رسم زندگی است بااحترام به همه #مادران و #فرزندان بخصوص #دختران #چیستا_یثربی #چیستایثربی #داستان #قصه #داستان_کوتاه #کتابخوان #کتابخوانی #قصه_خوانی https://www.instagram.com/reel/Cq6VAA5uDDA/?igshid=MDJmNzVkMjY=

🙃🙃🙃🙃🙃 و او هنوز هم میدود و عجله دارد به گریختن و من هنوز عاشقش‌‌‌.‌.. اما دیگر مرا پای دویدن‌ نیست! بیست و هشت سالگی ام ؛ باردار شدم اما دیگر بیست و هشت ساله نیستم! او میدود به ابرها و افقهای باز میگریزد و من میان کوچه زمین خورده ام جا مانده ام حتی دیگر صدا ندارم و شاید این رسم زندگی است بااحترام به همه #مادران و #فرزندان بخصوص #دختران #چیستا_یثربی #چیستایثربی #داستان #قصه #داستان_کوتاه #کتابخوان #کتابخوانی #قصه_خوانی https://www.instagram.com/reel/Cq6VAA5uDDA/?igshid=MDJmNzVkMjY=

#داستان همه اینا مال سالها پیشه #نویسنده #چیستا_یثربی قسمت دوم 👇 لطفا قسمت اول را در پست قبل بخوانید گفتم: آقا؛ شاید با مادربزرگم اشتباه گرفتین! اون یه دختر داشت. گفت: مادرتون چی؟ گفتم: مادر من بود دیگه دخترش. فکر میکنم اوایل زندگیش مرد. بیست و پنج یا شش سالش که بود حامله شد، بعد مرد. شاید با ایشون اشتباه گرفتین! من بچه ی اون زایمانم. گفت: خانم یثربی حالتون خوب نیست؟! من شمارو میشناسم، نویسنده اید. سالها به شمابیدلیل؛ اجازه کار ندادن. خیلی شکسته شدین، ولی مغزتون کار میکنه. باور نمیکنم بخاطر اینکه بهتون اجازه کار ندادن، مغزتون هم کار نکرده باشه! شما داستان# پستچی رو نوشتید، من یادمه. همه صبح بلند میشدیم ببینیم شما و علی ماجراتون چی میشه! خیلی باحال بود... گفتم: علی کیه؟! گفت: دخترتون، نیایش یادتون نیست؟! گفتم: ای وای....الان وقت نیایشه، ببین نذاشتین به وقت نیایشم برسم، از بس حرف زدین! گفت: اسم دخترتون بود! چند قدمی جلو رفتم و برگشتم گفتم: آقا، اشتباه گرفتین! من شما رو یادم آمد.چون جایی نداشتین تو آژانس میخوابیدین. شبها از پشت پنجره ؛ خونه ی ما رو نگاه میکردین. همیشه تو آژانس بودید.... اما بقیه ی چیزایی که گفتید همه قصه ست و قصه ها دروغن! باور نکنید! اگرم راست بوده ؛ بیست و هشت سال گذشته! یه مُرده تو بیست و هشت سال؛ تبدیل به غبار میشه‌ و با باد میره.... بیست و هشت سال یک عمره آقا...همه ی عمره! آدم یادش نمیاد. حتی اون بچه رو که همیشه میدوید.... خداحافظ پایان #قصه_کوتاه #چیستایثربی #پایان قسمت دوم لطفا قسمت اول را از پست قبل بخوانید نمیدانم چرا اینستاگرام. هردو پست را مدتی بلاک کرد!😶😶😶😶😶😶 https://www.instagram.com/p/Cq6Wxk_LEPM/?igshid=MDJmNzVkMjY=

#داستان #داستان_دو_قسمتی #نویسنده #چیستا_یثربی نام داستان: "اینا مال سالها پیشه" قسمت اول👇 داشتم از سر کوچه می‌پیچیدم که یکدفعه یک نفر گفت: خانوم! خانم؟! با من بود؟سالها بود کسی مراصدا نکرده بود. برگشتم... مردی بود، شاید ده سال بزرگتر از من، نمی‌دانم. گفت: منو یادتون میاد؟ گفتم: نه! گفت: راننده آژانس بودم، کنار خونه تون. گفتم: نه یادم نمیاد...گفت: موقعی که بچه تون برای اولین بار حرف زد، یادتونه اومدین شیرینی دادین؟ گفتم: یادم نیست. گفت: موقعی که راه رفت... گفتم: یادم نیست! گفت: من یادمه! وقتی پیش دبستانی، میایستادین پشت در پیش دبستانی، چون مدیر پیش دبستانی بداخلاق بود و می‌گفت دخترتون با بچه ها نمیسازه و بازی نمیکنه.شما هم میگفتید: میخوام ببرمش.... برای همین اصلا نرفت پیش دبستانی، یادتون میاد؟ همه ش خونه بودید. تئاترو سینما رو ول کردین، یادتونه؟ گفتم: نه یادم نیست! گفت: مدرسه چی،؟صبحهای زود بلند میشدین با وجود اینکه تا مدرسه فقط چند قدم بود، من از پنجره میدیدمتون که ناهارشو اماده میکنید‌ میبردینش و زودتر از همه ی مادرا میرسیدین اونجا. گفتم: یادم نیست! گفت: بیمارستانارو چی؟ من خودم می‌بردمتون. بیمارستان طالقانی کودکان. شبا معمولا دل دردداشت و شما یه تنه هم بغلش میکردین و هم با بچه مریض و تو بغل میرفتین دنبال دارو. یادتونه که همیشه درحال فرار بود؟ یادتونه که یه کمربندایی بود توی آمریکا، بهش میگفتن قلاده کمری بچه ها... برادر همسر سابقتون براتون فرستاد میگفت اینو ببند دور کمرش، چون همه ش داره فرار میکنه! توی آمریکا توی باند پروازم؛از هواپیما فرار کرده بود.دنبالش میکردن بگیرنش.اینو قصه هم کردید! یادتونه که میگفتین داور بودین تو اهواز، دخترتون پنج ساله بود،تنهایی سوار ماشین شد؛  رفت دزفول! ماشین یه غریبه!و شما رفتین زیر سِرُم. یادتونه توی خیابونا همیشه درحال دویدن بود و شما هم همیشه در حال گفتن ندو دخترم!نیایش  میفتی...برای چی فرار میکنی؟!از چی فرار میکنی!" و همیشه میفتاد و لب جوی آب ،  دماغش خونی میشد! یعنی اینا هم یادتون رفته؟! گفتم: نه اشتباه میکنید! گفت: مگه شما خانم یثربی نیستین؟ گفتم: بله. گفت: دخترتون وقتی بزرگ شد و دانشگاه میرفت، شبایی که دیر میومد،چراغای خونه تون تا صبح روشن بود. یا شبایی که نزدیک صبح می‌رسید، چنان سراسیمه میدویدید؛ درو باز میکردین، من  میترسیدم قلبتون وایسه! و شکر میکردین که سالمه. گفتم: یادم نیست! گفت: مگه شما خانم یثربی نیستید؟! گفتم: نه اینا مال سالها پیشه #ادامه #قصه قسمت بعد اکنون... لطفا دو قسمت را باهم بخوانید.مرسی.#چیستایثربی https://www.instagram.com/p/Cq6Tvo2OFMa/?igshid=MDJmNzVkMjY=