en
Feedback
گذری بر اسرار تاریخ

گذری بر اسرار تاریخ

Closed channel

کامل ترین مرجع تاریخ ایران و جهان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران ...🤝

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel گذری بر اسرار تاریخ

Channel گذری بر اسرار تاریخ in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 34 822 subscribers, ranking 481 in the Facts category and 8 985 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 34 822 subscribers.

According to the latest data from 02 January, 2025, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -374 over the last 30 days and by 0 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 0%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects N/A% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 0 views. Within the first day, a publication typically gains 0 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
کامل ترین مرجع تاریخ ایران و جهان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران ...🤝

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 03 January, 2025), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Facts category.

34 822
Subscribers
No data24 hours
-737 days
-37430 days
Posts Archive
نذر کن؛ لبخند بزنی ... نذر کن؛ به گنجشک ها تو زمستون و پاییز خورده نون بدی ... نذر کن؛ ریا نکنی دروغ نگی که تو زندکی خصوصی مردم سرک نکشی ... نذرکن؛ تهمت نزنی قیاس نکنی قضاوت نکنی ... نذرکن؛ که خدمت بی توقع کنی به مردم ...! https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

در بازیِ زندگی، انسان در ابتدا گول خور است و در پایان گول زن. به عبارت دیگر او بَره به دنیا می‌آید و روباه از دنیا میرود! #فرانسوا_ولتر https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

در زمان قحطی بزرگ ایران یکی از محتکران عمده گندم، خود احمدشاه بود! در اواخر جنگ جهانی اول، ایران دچار قحطی شد، نخست‌وزیر ایران در این تاریخ مستوفی‌الممالک بود. وی با تمام قوا می‌کوشید تا جلوی محتکران را سد کند و برای انجام این کار حتی اجناس موجود در انبارهای آنها را عادلانه مبخرید و در دسترس مردم گرسنه تهران قرار میداد، یکی از کسانی که مقدار زیادی گندم و جو انبار کرده بود خود احمدشاه بود! نخست‌وزیر آماده بود که گندم و جوی احتکاری شاه را با سود مناسب خریداری کند، ولی احمدشاه زیر بار نمی‌رفت و می‌گفت که به هیچ‌وجه قیمتی کمتر از قیمت پرداخت شده به سایر محتکران پایتخت قبول نخواهد کرد. سرانجام مرحوم مستوفی‌الممالک به مرحوم ارباب کیخسرو شاهرخ که در آن تاریخ از طرف دولت مأمور خرید آرد و غله برای دکانهای نانوایی پایتخت بود، مأموریت داد که شاه را ملاقات و موجودی انبار او را به هر نحو که شده است خریداری کند.  میان احمدشاه و ارباب کیخسرو چندین ملاقات متوالی برای انجام این معامله صورت گرفت و شاه مثل یک بارفروش حسابی ساعتها برای گران‌ فروختن جنس خود چانه زد. سرانجام شاهرخ عصبانی شد و به احمد شاه محتکر گفت: اعلیحضرتا، آن روزی را که تازه به سن قانونی سلطنت رسیده و برای ادای سوگند به مجلس شورای ملی تشریف آورده بودید به خاطر دارید؟ شاه جواب مثبت داد. شاهرخ با کمال احترام به عرض رسانید: پس بدانید همان روز پس از انجام مراسم سوگند خوردن و پس از آنکه خداوند قادر متعال را گواه گرفتید که همیشه حافظ حقوق و آسایش ملت ایران باشید اعلیحضرتا، آیا مفهوم سوگند آن روز اعلیحضرت همین است که مردم تهران امروز از گرسنگی در کوی و برزنها بیفتند و بمیرند، در حالیکه انبارهای سلطنتی از آذوقه و مایحتاج آنها پر باشد؟ ولی این یادآوری عبرت‌انگیز بدبختانه تأثیری در وجود احمدشاه نبخشید، به طوری که شاهرخ ناچار شد موجودی انبار سلطنتی را همانطور که دلخواه احمدشاه بود، بخرد و پول آن را بپردازد ! https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

تاجر ثروتمندی با غلام خود از قونیه به سفر شام رفتند. تا بار بخرند و به شهر خود برگردند. مرد ثروتمند برای غلام خود در راه که به کارونسرایی می‌رفتند، مبلغ کمی پول می‌داد تا غذا بخرد و خودش به غذاخوری کارونسرا رفته و بهترین غذاها را سرو می‌کرد. غلام جز نان و ماست و یا پنیر، چیزی نمی‌توانست در راه بخرد و بخورد. چون به شهر شام رسیدند، بار حاضر نبود. پس تاجر و غلام‌اش به کارونسرا رفتند تا استراحت کنند. غلام فرصتی یافت در کارونسرا کارگری کند و ده سکه طلا مزد گرفت. بار تاجر از راه رسید و بار را بستند و به قونیه برگشتند. در مسیر راه، راهزنان بار تاجر را به یغما بردند و هر چه در جیب تاجر بود از او گرفتند اما گمان نمی‌کردند، غلام سکه‌ای داشته باشد، پس او را تفتیش نکردند و سکه دست غلام ماند. با التماس زیاد، ترحم کرده اسب‌ها را رها کردند تا تاجر و غلام در بیابان از گرسنگی نمیرند. یک هفته در راه بودند، به کارونسرا رسیدند غلام برای ارباب خود غذای گرم خرید و خود نان و پنیر خورد. تاجر پرسید: «تو چرا غذای گرم نمی‌خوری؟» غلام گفت: «من غلام هستم به خوردن تکه نانی با پنیر عادت دارم و شکم من از من می‌پذیرد اما تو تاجری و عادت نداری، شکم تو نافرمان است و نمی‌پذیرد.» تاجر به یاد بدی‌های خود و محبت غلام افتاد و گفت: «غذای گرم را بردار، به من از "عفو و معرفت و قناعت و بخشندگی خودت هدیه کن" که بهترین هدیه تو به من است.» من کنون فهمیدم که؛ "سخاوت به میزان ثروت و پول بستگی ندارد،" مال بزرگ نمی‌خواهد بلکه قلب بزرگی می‌خواهد. "آنانکه غنی هستند نمی‌بخشند آنانکه در خود احساس غنی‌بودن می‌کنند، می بخشند." ‎‌‌ https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

یک داستان زیبا آسیاب به نوبت : رفت روزی زاهدی در آسیاب آسیابان را صدا زد با عتاب گفت دانی کیستم من گفت :نه گفت نشناسی مرا، ای رو سیه این منم ، من زاهدی عالیمقام در رکوع و درسجودم صبح وشام ذکر یا قدوس ویا سبوح من برده تا پیش ملایک روح من مستجاب الدعوه ام تنها وبس عزت مارا نداند هیچ کس هرچه خواهم از خدا ، آن میشود بانفیرم زنده ، بی جان میشود حال برخیز وبه خدمت کن شتاب گندم آوردم برای آسیاب زود این گندم درون دلو ریز تا بخواهم از خدا باشی عزیز آسیابت را کنم کاخی بلند برتو پوشانم لباسی از پرند صد غلام وصد کنیز خوبرو میکنم امشب برایت آرزو آسیابان گفت ای مردخدا من کجا و آنچه میگویی کجا چون که عمری را به همت زیستم راغب یک کاخ و دربان نیستم درمرامم هرکسی را حرمتیست آسیابم هم ، همیشه نوبتیست نوبتت چون شد کنم بار تو باز خواه مومن باش و خواهی بی نماز باز زاهد کرد فریاد و عتاب کاسیابت برسرت سازم خراب یک دعا گویم سقط گردد خرت بر زمین ریزد همه بار و برت آسیابان خنده زد ای مرد حق از چه بر بیهوده می ریزی عرق گر دعاهای تو می سازد مجاب با دعایی گندم خود را بساب... https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

یک داستان زیبا آسیاب به نوبت : رفت روزی زاهدی در آسیاب آسیابان را صدا زد با عتاب گفت دانی کیستم من گفت :نه گفت نشناسی مرا، ای رو سیه این منم ، من زاهدی عالیمقام در رکوع و درسجودم صبح وشام ذکر یا قدوس ویا سبوح من برده تا پیش ملایک روح من مستجاب الدعوه ام تنها وبس عزت مارا نداند هیچ کس هرچه خواهم از خدا ، آن میشود بانفیرم زنده ، بی جان میشود حال برخیز وبه خدمت کن شتاب گندم آوردم برای آسیاب زود این گندم درون دلو ریز تا بخواهم از خدا باشی عزیز آسیابت را کنم کاخی بلند برتو پوشانم لباسی از پرند صد غلام وصد کنیز خوبرو میکنم امشب برایت آرزو آسیابان گفت ای مردخدا من کجا و آنچه میگویی کجا چون که عمری را به همت زیستم راغب یک کاخ و دربان نیستم درمرامم هرکسی را حرمتیست آسیابم هم ، همیشه نوبتیست نوبتت چون شد کنم بار تو باز خواه مومن باش و خواهی بی نماز باز زاهد کرد فریاد و عتاب کاسیابت برسرت سازم خراب یک دعا گویم سقط گردد خرت بر زمین ریزد همه بار و برت آسیابان خنده زد ای مرد حق از چه بر بیهوده می ریزی عرق گر دعاهای تو می سازد مجاب با دعایی گندم خود را بساب... https://t.me/+l9PA7sTuH6BlZTg0

تاجر ثروتمندی با غلام خود از قونیه به سفر شام رفتند. تا بار بخرند و به شهر خود برگردند. مرد ثروتمند برای غلام خود در راه که به کارونسرایی می‌رفتند، مبلغ کمی پول می‌داد تا غذا بخرد و خودش به غذاخوری کارونسرا رفته و بهترین غذاها را سرو می‌کرد. غلام جز نان و ماست و یا پنیر، چیزی نمی‌توانست در راه بخرد و بخورد. چون به شهر شام رسیدند، بار حاضر نبود. پس تاجر و غلام‌اش به کارونسرا رفتند تا استراحت کنند. غلام فرصتی یافت در کارونسرا کارگری کند و ده سکه طلا مزد گرفت. بار تاجر از راه رسید و بار را بستند و به قونیه برگشتند. در مسیر راه، راهزنان بار تاجر را به یغما بردند و هر چه در جیب تاجر بود از او گرفتند اما گمان نمی‌کردند، غلام سکه‌ای داشته باشد، پس او را تفتیش نکردند و سکه دست غلام ماند. با التماس زیاد، ترحم کرده اسب‌ها را رها کردند تا تاجر و غلام در بیابان از گرسنگی نمیرند. یک هفته در راه بودند، به کارونسرا رسیدند غلام برای ارباب خود غذای گرم خرید و خود نان و پنیر خورد. تاجر پرسید: «تو چرا غذای گرم نمی‌خوری؟» غلام گفت: «من غلام هستم به خوردن تکه نانی با پنیر عادت دارم و شکم من از من می‌پذیرد اما تو تاجری و عادت نداری، شکم تو نافرمان است و نمی‌پذیرد.» تاجر به یاد بدی‌های خود و محبت غلام افتاد و گفت: «غذای گرم را بردار، به من از "عفو و معرفت و قناعت و بخشندگی خودت هدیه کن" که بهترین هدیه تو به من است.» من کنون فهمیدم که؛ "سخاوت به میزان ثروت و پول بستگی ندارد،" مال بزرگ نمی‌خواهد بلکه قلب بزرگی می‌خواهد. "آنانکه غنی هستند نمی‌بخشند آنانکه در خود احساس غنی‌بودن می‌کنند، می بخشند." ‎‌‌

در زمان قحطی بزرگ ایران یکی از محتکران عمده گندم، خود احمدشاه بود! در اواخر جنگ جهانی اول، ایران دچار قحطی شد، نخست‌وزیر ایران در این تاریخ مستوفی‌الممالک بود. وی با تمام قوا می‌کوشید تا جلوی محتکران را سد کند و برای انجام این کار حتی اجناس موجود در انبارهای آنها را عادلانه مبخرید و در دسترس مردم گرسنه تهران قرار میداد، یکی از کسانی که مقدار زیادی گندم و جو انبار کرده بود خود احمدشاه بود! نخست‌وزیر آماده بود که گندم و جوی احتکاری شاه را با سود مناسب خریداری کند، ولی احمدشاه زیر بار نمی‌رفت و می‌گفت که به هیچ‌وجه قیمتی کمتر از قیمت پرداخت شده به سایر محتکران پایتخت قبول نخواهد کرد. سرانجام مرحوم مستوفی‌الممالک به مرحوم ارباب کیخسرو شاهرخ که در آن تاریخ از طرف دولت مأمور خرید آرد و غله برای دکانهای نانوایی پایتخت بود، مأموریت داد که شاه را ملاقات و موجودی انبار او را به هر نحو که شده است خریداری کند.  میان احمدشاه و ارباب کیخسرو چندین ملاقات متوالی برای انجام این معامله صورت گرفت و شاه مثل یک بارفروش حسابی ساعتها برای گران‌ فروختن جنس خود چانه زد. سرانجام شاهرخ عصبانی شد و به احمد شاه محتکر گفت: اعلیحضرتا، آن روزی را که تازه به سن قانونی سلطنت رسیده و برای ادای سوگند به مجلس شورای ملی تشریف آورده بودید به خاطر دارید؟ شاه جواب مثبت داد. شاهرخ با کمال احترام به عرض رسانید: پس بدانید همان روز پس از انجام مراسم سوگند خوردن و پس از آنکه خداوند قادر متعال را گواه گرفتید که همیشه حافظ حقوق و آسایش ملت ایران باشید اعلیحضرتا، آیا مفهوم سوگند آن روز اعلیحضرت همین است که مردم تهران امروز از گرسنگی در کوی و برزنها بیفتند و بمیرند، در حالیکه انبارهای سلطنتی از آذوقه و مایحتاج آنها پر باشد؟ ولی این یادآوری عبرت‌انگیز بدبختانه تأثیری در وجود احمدشاه نبخشید، به طوری که شاهرخ ناچار شد موجودی انبار سلطنتی را همانطور که دلخواه احمدشاه بود، بخرد و پول آن را بپردازد !

کارت های امروز HamsterKombat 🗣به شما 5.000.000 سکه تعلق میگیره فقط 24 ساعت فرصت دارید لینک بازی : https://t.me/hAmster_komba
کارت های امروز HamsterKombat 🗣به شما 5.000.000 سکه تعلق میگیره فقط 24 ساعت فرصت دارید لینک بازی : https://t.me/hAmster_kombat_bot/start?startapp=kentId106703744

اگر شیطان در حقیقت وجود داشته باشد ، چرا مطابق عقیده ما باید شرورتر از انسان باشد ؟ خواهید گفت برای این که عاقل‌تر و چیز فهم‌تر و باهوش‌تر از ماست، ولی کسی که عاقل‌تر و چیز فهم‌تر و باهوش‌تر از ماست چگونه ممکن است شرارت کند ؟ بیچاره شیطان که در کره خاک بدنام است. زیرا شیطان جز خود ما هیچکس نیست و ما به امید این که خویشتن را در حضور خودمان تبرئه کنیم، تمام کینه‌ها و حسدها و دشمنی‌ها و بی رحمی‌های خود را در وجود شیطان جا داده‌ایم ! بن مایه : خدا و هستی نوشته موریس مترلینگ https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

الان فهمیدم که چرا کودکان از مداد استفاده می‌کنند ولی بزرگان از خودکار: زیرا خطای بزرگان پاک نمی‌شود. #نجیب_محفوظ، نویسنده مصری، برنده نوبل ادبیات https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

یه زمانی علی‌اکبر هاشمی‌رفسنجانی رئیس‌جمهور بود؛ علی‌اکبر ناطق‌نوری رئیس‌مجلس؛ علی‌اکبر ولایتی هم وزیرخارجه؛ و علی‌اکبر محتشمی وزیرکشور! بعضی خارجی‌ها فکر می‌کردن "علی‌اکبر"، یه لقب دولتی هست که به سرانِ ایران اعطا می‌شه! بعد من می‌خواستم برم ترکیه، توی مرز پاسپورتم را دادم، یارو یه نگاه کرد از جاش بلند شد به من احترام گذاشت به بقیه گفت این آقا علی‌اکبره! همه پا شدند! رئیسشون اومد جلو پاسپورت منو داد بعد همه به ستون وایستادن و یه راهرو باز کردند و من از همشون سان دیدم و از مرز با احترام رد شدم! بقیهٔ همسفرها که هاج و واج مونده بودند، پشت‌سر من می‌دویدند، و بدون بازرسی هر چی داشتند از مرز رد کردند! از خاطرات "علی‌اکبر زرندی" کتاب "رویاهای شیرین من" https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

میگن یک روز صبح که حیوانات ساکن در کشتی  نوح بیدار شدند؛ گرگ رو کرد به گوسفند و گفت: پدر سوخته امروز خیلی گردوخاک می کنی! می خوام بخورمت! گوسفند گفت: عمو انگار وسط آبیم ها! همه جا خیسه؛ گرد و خاک کجا بود؟ می خوای بخوری بیا بخور! چرا بهانه ی الکی می گیری؟ حالا حکایت شرایط فعلی  ماست. شرکت توزیع برق می خواد سرکیسه کنه؛ نرخ الگوی مصرف را گذاشته ۲۰۰ کیلو وات  برق در ماه. خب  آدم ناحسابی! خب آدم بی سواد! مصرف یک یخچال فریزر در ماه بیشتر از ۲۰۰ کیلو وات خواهد شد. اگه انتظارت اینه شبمان را با یک لامپ ۲۰ وات روشن کنیم و یخدان یونولیتی داشته باشیم و بادبزنی در دست، اعلام بفرما، دیگه چرا گرد و خاک الکی می کنی https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

"طنز دانمارکی " پیرزنی با عصا می‌خواست از خیابانی پر ترافیک بگذره و جرات نمی‌کرد. از سر خوش شانسی سیاستمداری اسم و رسم دار می‌گذشت, زیر بغلش رو گرفت و  کمکش کرد. پیرزن خیلی تشکر کرد. سیاستمدار گفت شاید برا جبران خوبی من، دفعه بعد در انتخابات، به من رای  دهید. پیرزن با خنده‌ای گفت: گمان نمی‌کنم ننه!. این پاهامه که مشکل داره، نه مغزم! https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

ایران در سفرنامه ها ایرانی ها ازلحاظ اندام متوسط القامه هستند وبطورکلی لاغراندام هستند ولی درعین حال بدن نیرومند دارند.رنگ چهره آنها قهوه ای با به نوعی رنگ عادی وسبزوبینی عقابی شکل دارند. مردان ایرانی هرهشت روز یکبارموهای سرخود را از ته میتراشند.فقط سیدها زلف میگذارند وموی سرخود را نمیتراشند. آنها زلف خودرا مانند گیسوان زنان بافته وآویزان میکنند و هرقدر زلف بافته آنها بلندتر باشد بیشتر خوششان میاید.ولی پیرمردان ومقدسین ریش وسبیل خودرابلند میکنند تا احترام زیادتری نزدعموم داشته باشند. عده ای از مردم ایران اصلا به سبیل خود دست نمیزنند وآن را کوتاه نمیکنندو این ها صوفی های ارادتمند به حضرت علی (ع) هستند. سفرنامه اولئاریس دبیراول سفارت آلمان درایران قرن 17 میلادی https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

کریم آقا #بوذرجمهری در دوره رضاشاه شهردار تهران بود، نامه‌ای آمد راجع به فلان موضوع: "مطالب ضد و نقیضی می‌رسد لازم است دربارۀ صحت و سقم آن اطلاع لازم بدهید." شهردار هرچه دربارۀ صحت و سقم فکر کرد چیزی به عقلش نرسید. بالآخره در نامۀ جوابیه برای نشان‌دادن فضل چنین نوشت: "مدتی است که از #صحت و #سقم هیچگونه خبری نیست. به مأمورین شهربانی دستور داده شد که هرجا این دو نفر را یافتند فوراً دستگیر نموده و نزد اینجانب بیاورند تا اقدام لازم دربارۀ آنها به عمل آید!!" محمود حکیمی، لطیفه های سیاسى https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

ادوارد گیبون نویسنده کتاب سقوط امپراتوری روم: برخلاف انتظار، آنچه تیر خلاص را بر پیکر دولت‌ها می‌زند، نه ضعف نظامی، نه فساداخ
ادوارد گیبون نویسنده کتاب سقوط امپراتوری روم: برخلاف انتظار، آنچه تیر خلاص را بر پیکر دولت‌ها می‌زند، نه ضعف نظامی، نه فساداخلاقی یا مالی، بلکه تحقیر مخالفان است.

موتور کشتی بزرگی خراب شد . مهندسان زیادی تلاش کردند تا مشکل را حل کنند اما هیچکدام موفق نشدند! سرانجام صاحبان کشتی تصمیم گرفتند مردی را که سالها تعمیر کار کشتی بود بیاورند... وی با جعبه ابزار بزرگی آمد و بلافاصله مشغول بررسی دقیق موتور کشتی شد دو نفر از صاحبان کشتی نیز مشغول تماشای کار او بودند مرد از جعبه ابزارش آچار کوچکی بیرون آورد و با آن به آرامی ضربه ای به قسمتی از موتور زد بلافاصله موتور شروع به کار کرد و درست شد. یک هفته بعد صورتحسابی ده هزار دلاری از آن مرد دریافت کردند. صاحب کشتی با عصبانیت فریاد زد : او واقعا هیچ کاری نکرد! ده هزار دلار برای چه میخواهد بگیرد؟ بنابر این از آن مرد خواستند ریز صورتحساب را برایشان ارسال کند؟ مرد تعمیر کار نیز صورتحساب را اینطور برایشان فرستاد : ضربه زدن با آچار : ۲دلار تشخیص اینکه ضربه به کجا باید زده شود : ۹۹۹۸ دلار وذیل آن نیز نوشت : تلاش کردن مهم است اما دانستن اینکه کجای زندگی باید تلاش کرد میتواند همه چیز را تغییر بدهد...

فرار #جان_جرارد از #برج_لندن جان جرارد –کشیش مسیحی ای که به خاطر انجام ماموریت های مذهبی در کلیساهای کاتولیک در زمان ملکه الیزابت تحت بازجویی و شکنجه بود- توسط دادگاه محکوم به مرگ شد و او را تا زمان فرا رسیدن اجرای حکم به زندان اصلی شهر لندن بردند. او که یک کشیش مذهبی و مبارز بود در طول زمانی که در زندان بود نامه هایی به هوادارانش در بیرون از زندان با #آب_پرتقال می نوشت و می فرستاد و با همین نامه ها بود که دوستانش برای فرار او از زندان تلاش کردند و بالاخره توانستند با طناب او را از دیوار زندان بالا بکشند. با اینکه در اثر کشیده شدن روی دیوار در این فرار به جرارد جراحات زیادی وارد شده بود اما توانست بعد از فرار با قایق به رم برود و تا آخر عمرش زندگی خوش و خرمی داشته باشد. https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

یه جاهایی یه موقع هایی شاید بهتر از اون چیزی که میخوایم بهمون میرسه اما خب اون چیزی نیست که خودمون میخوایم ما به همون کم قانع‌‌ایم کاش همون چیزی درست بشه برامون که خودمون میخوایمش (بچه های آسمان) https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V