en
Feedback
عرب نت💞عربخانه

عرب نت💞عربخانه

Open in Telegram

✍️ اش خُبَر مِن الْمِحِالیل 🔅معتبرترین و بزرگترین کانال خبری، فرهنگی واجتماعی عربخانه خراسان جنوبی ☎️ تماس با ما👈 @jamalits ♦️ اُلحگونّا فی اینستاگرام 👇 https://www.instagram.com/arabnet_ir . ✅ ثبت در وزارت ارشاد

Show more
3 206
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-330 days
Posts Archive
دعای روز ششم ماه مبارک رمضان اللَّهُمَّ لا تَخْذُلْنِي فِيهِ لِتَعَرُّضِ مَعْصِيَتِكَ وَ لا تَضْرِبْنِي بِسِيَاطِ نَقِمَتِكَ وَ زَحْزِحْنِي فِيهِ مِنْ مُوجِبَاتِ سَخَطِكَ بِمَنِّكَ وَ أَيَادِيكَ يَا مُنْتَهَى رَغْبَةِ الرَّاغِبِينَ خدایا مرا در این روز بواسطه ارتکاب عصیانت خوار مساز و به ضرب تازیانه قهرت کیفر مکن و از موجبات خشم و غضبت دور گردان به حق احسان و نعمتهای تو به خلق ای منتهای آرزوی مشتاقان @hadisgraph

با سلام و احترام ؛ آقا رضا و آقا سعید را باید پدیده هایی نوظهور در دنیای نویسندگی دانست. هر دو کم نظیراند، اما با دو سبک نگارش کاملا متفاوت. فضا سازی های آقا سعید و آرایه های ادبی آقا رضا بسیار عالی است. برای هر دو عزیز جان ، آرزوی تندرستی و شادکامی دارم. @Rezakazemi1342 @Jamali489_saeed

# راننده تاکسی  ## فصل اول حمید مدت‌ها بود که بیکار بود؛  نه از آن بیکاری‌های موقت که آدم به خودش دلخوشی بدهد،  از آن بیکاری‌هایی که آرام‌آرام به استخوان می‌رسد. سی‌دی‌ها، تمام دارایی‌اش، همان روزی از دست رفتند که مأموران شهرداری آمدند؛ بی‌دعوا، بی‌سر و صدا. بساطش را جمع کردند، جریمه‌اش کردند و او با ضمانت عمویش آزاد شد.  آزاد، اما سبک نشده بود.  آزاد، اما تهی‌تر از قبل. روزها از پی هم می‌آمدند و می‌رفتند و حمید در میانشان معلق مانده بود؛ نه کاری، نه درآمدی، نه افقی روشن.  در عوض، بچه‌ها داشتند بزرگ می‌شدند.  سما باید می‌رفت کلاس اول.  سامان پیش‌دبستانی.  و بزرگ شدن بچه‌ها، در آن خانه، بیشتر از آن‌که امید باشد، زنگ خطر بود. حمید جوانی بود بلندقد و لاغر، با شانه‌هایی که ناخودآگاه کمی به جلو خم شده بودند؛ انگار همیشه چیزی را حمل می‌کرد که دیده نمی‌شد.  صورتش مدت‌ها رنگ اصلاح ندیده بود. ریشی کم‌پشت و بی‌نظم، نشانی از اعتراض نبود؛ نشانی از بی‌حوصلگی بود.  موهایش را پشت سر می‌بست؛ عادتی که فکر می‌کرد آفتاب‌سوختگی صورتش را می‌پوشاند، اما بیشتر شبیه تلاش خاموشی بود برای پنهان شدن از نگاه خودش.  پوستش تیره شده بود؛ از ایستادن، از انتظار، از روزهایی که زیر آفتاب کش آمده بودند بی‌آن‌که نتیجه‌ای بدهند. او اهل بگو‌مگو نبود.  نه با زن، نه با زندگی.  خانواده‌اش را دوست داشت، بی‌هیاهو، بی‌ادعا.  دوست داشتنش شبیه سکوت بود؛ عمیق، اما سنگین.  مدتی بود سیگار پشت سیگار روشن می‌کرد؛ نه برای لذت، نه برای تفنن.  برای پر کردن فاصله‌ی بین فکرها.  آن‌ها در محله اتابک، شرق تهران، زندگی می‌کردند؛  محله‌ای که شهر در آن بی‌پرده بود.  صبح‌ها بوی نان سنگک داغ با صدای موتور و فریاد دستفروش‌ها قاطی می‌شد.  عصرها بوی روغن سوخته، لاستیک، و خستگی.  کوچه‌شان بلند و باریک بود؛ دیوارها به هم نزدیک، پنجره‌ها روبه‌روی هم، زندگی‌ها روی هم افتاده.  در میانه‌ی کوچه‌ای بن‌بست، انگار شهر همان‌جا تصمیم گرفته بود ادامه ندهد. شب‌ها، کوچه آرام نمی‌گرفت؛ فقط صداهایش عوض می‌شد.  چراغ زرد کم‌جان، بوی زباله، صدای تلویزیون‌هایی که از پشت دیوارها نشت می‌کردند.  پیرمردی سر کوچه هر صبح صندلی پلاستیکی‌اش را می‌گذاشت جلوی در و می‌نشست؛ شاهد خاموش رفت‌وآمدهایی که به جایی نمی‌رسیدند. خانه‌ی حمید، زیرزمین خانه عمویش بود؛  جایی پایین‌تر از سطح شهر، پایین‌تر از نور.  اتاقی باریک و دراز، شبیه راهرویی که مقصدش را گم کرده باشد.  تنها روزنه‌ی روشنایی، شیشه‌ای کوچک و مشجر بالای در آهنی بود؛ شیشه‌ای که نه روز را درست نشان می‌داد، نه شب را.  بوی نم همیشه حاضر بود؛  روی دیوار، روی لباس، روی نفس.  چهارچوب در کوتاه بود و هر بار کسی فراموش می‌کرد خم شود، پیشانی‌اش می‌خورد و آهی کوتاه فضا را پر می‌کرد؛ انگار خانه، ورود را پس می‌زد. سکینه، زن حمید، بیشتر وقت‌ها ساکت بود.  نه غر می‌زد، نه شکایت می‌کرد.  زندگی آن‌قدر سنگین بود که حتی غر زدن هم توان می‌خواست.  او موقع شستن ظرف‌ها، دست‌هایش کمی بیشتر از معمول می‌لرزید.  نگاهش اغلب روی بچه‌ها می‌ماند؛  روی سما،  روی سامان،  روی آینده‌ای که زودتر از موعد به آن‌ها رسیده بود. تنها خواهشش ساده بود؛ زمینی، قابل اجرا.  وقتی دود سیگار زیر سقف کوتاه می‌چرخید و هوا را تنگ می‌کرد، آرام می‌گفت:  «حمید… سیگارتو بیرون بکش…» حمید حرفی نمی‌زد.  سیگار را نصفه خاموش می‌کرد.  به دیوار خیره می‌ماند.  هر روز  پی کاری می‌رفت ، خسته و نامید به خانه بر میگشت ، دنبال کاری، راهی، نشانی.  اما فردا همیشه تهی تر از امروز به نظر می‌رسید. ادامه دارد

# راننده تاکسی  ## فصل اول حمید مدت‌ها بود که بیکار بود؛  نه از آن بیکاری‌های موقت که آدم به خودش دلخوشی بدهد،  از آن بیکاری‌هایی که آرام‌آرام به استخوان می‌رسد. سی‌دی‌ها، تمام دارایی‌اش، همان روزی از دست رفتند که مأموران شهرداری آمدند؛ بی‌دعوا، بی‌سر و صدا. بساطش را جمع کردند، جریمه‌اش کردند و او با ضمانت عمویش آزاد شد.  آزاد، اما سبک نشده بود.  آزاد، اما تهی‌تر از قبل. روزها از پی هم می‌آمدند و می‌رفتند و حمید در میانشان معلق مانده بود؛ نه کاری، نه درآمدی، نه افقی روشن.  در عوض، بچه‌ها داشتند بزرگ می‌شدند.  سما باید می‌رفت کلاس اول.  سامان پیش‌دبستانی.  و بزرگ شدن بچه‌ها، در آن خانه، بیشتر از آن‌که امید باشد، زنگ خطر بود. حمید جوانی بود بلندقد و لاغر، با شانه‌هایی که ناخودآگاه کمی به جلو خم شده بودند؛ انگار همیشه چیزی را حمل می‌کرد که دیده نمی‌شد.  صورتش مدت‌ها رنگ اصلاح ندیده بود. ریشی کم‌پشت و بی‌نظم، نشانی از اعتراض نبود؛ نشانی از بی‌حوصلگی بود.  موهایش را پشت سر می‌بست؛ عادتی که فکر می‌کرد آفتاب‌سوختگی صورتش را می‌پوشاند، اما بیشتر شبیه تلاش خاموشی بود برای پنهان شدن از نگاه خودش.  پوستش تیره شده بود؛ از ایستادن، از انتظار، از روزهایی که زیر آفتاب کش آمده بودند بی‌آن‌که نتیجه‌ای بدهند. او اهل بگو‌مگو نبود.  نه با زن، نه با زندگی.  خانواده‌اش را دوست داشت، بی‌هیاهو، بی‌ادعا.  دوست داشتنش شبیه سکوت بود؛ عمیق، اما سنگین.  مدتی بود سیگار پشت سیگار روشن می‌کرد؛ نه برای لذت، نه برای تفنن.  برای پر کردن فاصله‌ی بین فکرها.  آن‌ها در محله اتابک، شرق تهران، زندگی می‌کردند؛  محله‌ای که شهر در آن بی‌پرده بود.  صبح‌ها بوی نان سنگک داغ با صدای موتور و فریاد دستفروش‌ها قاطی می‌شد.  عصرها بوی روغن سوخته، لاستیک، و خستگی.  کوچه‌شان بلند و باریک بود؛ دیوارها به هم نزدیک، پنجره‌ها روبه‌روی هم، زندگی‌ها روی هم افتاده.  در میانه‌ی کوچه‌ای بن‌بست، انگار شهر همان‌جا تصمیم گرفته بود ادامه ندهد. شب‌ها، کوچه آرام نمی‌گرفت؛ فقط صداهایش عوض می‌شد.  چراغ زرد کم‌جان، بوی زباله، صدای تلویزیون‌هایی که از پشت دیوارها نشت می‌کردند.  پیرمردی سر کوچه هر صبح صندلی پلاستیکی‌اش را می‌گذاشت جلوی در و می‌نشست؛ شاهد خاموش رفت‌وآمدهایی که به جایی نمی‌رسیدند. خانه‌ی حمید، زیرزمین خانه عمویش بود؛  جایی پایین‌تر از سطح شهر، پایین‌تر از نور.  اتاقی باریک و دراز، شبیه راهرویی که مقصدش را گم کرده باشد.  تنها روزنه‌ی روشنایی، شیشه‌ای کوچک و مشجر بالای در آهنی بود؛ شیشه‌ای که نه روز را درست نشان می‌داد، نه شب را.  بوی نم همیشه حاضر بود؛  روی دیوار، روی لباس، روی نفس.  چهارچوب در کوتاه بود و هر بار کسی فراموش می‌کرد خم شود، پیشانی‌اش می‌خورد و آهی کوتاه فضا را پر می‌کرد؛ انگار خانه، ورود را پس می‌زد. سکینه، زن حمید، بیشتر وقت‌ها ساکت بود.  نه غر می‌زد، نه شکایت می‌کرد.  زندگی آن‌قدر سنگین بود که حتی غر زدن هم توان می‌خواست.  او موقع شستن ظرف‌ها، دست‌هایش کمی بیشتر از معمول می‌لرزید.  نگاهش اغلب روی بچه‌ها می‌ماند؛  روی سما،  روی سامان،  روی آینده‌ای که زودتر از موعد به آن‌ها رسیده بود. تنها خواهشش ساده بود؛ زمینی، قابل اجرا.  وقتی دود سیگار زیر سقف کوتاه می‌چرخید و هوا را تنگ می‌کرد، آرام می‌گفت:  «حمید… سیگارتو بیرون بکش…» حمید حرفی نمی‌زد.  سیگار را نصفه خاموش می‌کرد.  به دیوار خیره می‌ماند.  هر روز  پی کاری می‌رفت ، خسته و نامید به خانه بر میگشت ، دنبال کاری، راهی، نشانی.  اما فردا همیشه تهی تر از امروز به نظر می‌رسید. ادامه دارد

🌸فَاقرَءوُا مَا تَیَسَّرَ مِن القُرآن🌸 🔸با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما مؤمنین روزه دار به درگاه احدیت، به اطلاع شما عاشقان کلام الله میرسانیم: در ادامه برنامه ختم قرآن (روستا به روستا)، ضمن آرزوی آمرزش همه اموات عربخانه، از امشب تا فردا شب مراسم ختم مجازی اموات روستای گلنام برگزار می گردد. 🔹ان شاءالله ثواب این ختم به روح درگذشتگان این روستاها و امواتتان عاید و واصل گردد. ⚠️از شما قاریان محترم تقاضا میشود به جهت عدم تداخل قرائتها  قبل از انتخاب جزء حتما جدول به روز رسانی شده را ملاحظه نمائید . "التماس دعا" اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇👇 https://t.me/arabkhane اُلِحگونَّا فی ایتا 👇👇 https://eitaa.com/arabkhane

حسین بلوچ و مریس معروفش قسمت پایانی هر چقدر حسین بلوچ  به روستا نزدیکتر می شد کنجکاوی مردان  که کنار کاریز  و استخر نشسته بودند بیشتر می شد، با *هیبه،غلام غلغله زنان کم شد، زن ها بی قرار و منتظر، دست ها سایبان پیشانی کرده و راه را می پاییدن،کنیز دوقلوهایش را سپرده بود به خاتون از خانه که راه افتاده بود دوقلوها خواب بودند،غلغله او از همه ی زن ها بیشتر بود،حالا حسین بلوچ به رسم ادب راهش را کج کرد سمت کاریز تا سلام و علیکی با اهالی داشته باشد. تا چشم زن ها به لاشه گرگ افتاد،جیغ و دادشان بلند شد دور الاغ حسین بلوچ جمع شدند و با چشمان حیرت زده خیره به لاشه گرگ زُل زده بودند و هر کدام چیزی می گفت،مردان از چند و چون شکار گرگ از حسین بلوچ می پرسیدند،او هم خونسرد تمام ماجرا را تعریف کرد،انگار این اتفاقات برای او عادی بود. حاجی علی با همان لحن شوخ طبعی که داشت،گفت بلوچ، ما فکر کردیم  قوچی آهویی شکار کردی! اسحاق و عیسی و چند نفر از اهالی گفتند که کله گرگی باید بچرخانیم در روستا تا گوسفندان از حمله ی گرگ ها در امان باشند این اعتقاداتی بود که اهلی داشتند. «کله‌گرگی» اصطلاحی قدیمی و ضرب‌المثل است که به پاداش چوپانان در ازای کشتن گرگ اشاره دارد. وقتی چوپانی گرگی را می‌کشت، سر آن را بر چوب کرده و به گله‌های دیگر می‌برد؛ گله‌داران نیز به عنوان مژدگانی و قدردانی، یک رأس گوسفند به او می‌دادند که به آن «کله‌گرگی» گفته می‌شد و در واقع نشان‌دهنده امنیت گله بود. حسین بلوچ لاشه گرگ را  تحویل اسحاق داد و از مردان سرِ کاریز خدا حافظی کرد. بار هیزم را انداخت کنار تنور پری سهراب، پری سهراب خوش تعریف بود دل زنده و شوخ هروقت با زن ها هم صحبت می شد،زن ها با بال چارقدشان جلو دهانشان را می گرفتند،از خنده ریسه می رفتند،می زدند روی شانه تکیده او و گفتند" ای خدا نکشِت پری" وقت نهار بود، بلوچ، آبی به سر و صورت زد و با تعارف پری سهراب وارد خانه شد، پری می‌دانست  غذای مورد علاقه حسین بلوچ مِریس است. مغز نان کماج را در می آورد آغشته به روغن حیوانی می‌کرد و فشار می‌داد،روغن مازاد می ریخت داخل ظرف و لقمه را با اشتها در دهان می گذاشت، چنان ملچ مُلوچی راه می  انداخت  که هرکس کنارش بود دلش می‌خواست هم سفره اش شود. پایان روحش شاد و یادش گرامی نویسنده ی بی کاغذ) اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇 https://t.me/arabkhane اُلِحگونَّا فی ایتا 👇 https://eitaa.com/arabkhan * هِیبه= توپ و تَشر همراه با خشم

✨هرکه دارد هوس کرببلا بسم الله ✨ ⬅️گروه زیارتی محبان العباس هزینه ثبت نام ۲۱ میلیون    حرکت از مشهد تاریخ اعزام :24اسفند برنامه سفر به شرح زیر است : هتل های نزدیک و عالی به حرمین ✅۷ شب و ۸ روز در عراق به صورت زیر : ✅۳ شب اقامت نجف در هتل ✅۳ شب اقامت کربلا در هتل ✅۱ شب اقامت در سامرا مهمان مضیف ✅زیارت کربلا ✅زیارت کاظمین ✅زیارت نجف ✅ مداح و آشپز ایرانی ✅ بیمه حوادث می‌باشد ✅لیدر عرب زبان مدیریت خانم جمالی ادرس دفتر : مشهد ، امام هادی ، نبش میلان ۸ دفتر زیارتی بوی بهشت لینک گروه ایتا : https://eitaa.com/joinchat/755630736Ceddd3bcd63

photo content

Repost from N/a
☀️ بسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ ☀️ 🔅 دعای روز چهارم ماه مبارک رمضان 🔅الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
☀️ بسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ ☀️ 🔅 دعای روز چهارم ماه مبارک رمضان 🔅الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم🔅 🔹 متن #عربی #دعا روز #چهارم: اللَّهُمَّ قَوِّنِي فِيهِ عَلَى إِقَامَةِ أَمْرِكَ وَ أَذِقْنِي فِيهِ حَلاوَةَ ذِكْرِكَ وَ أَوْزِعْنِي فِيهِ لِأَدَاءِ شُكْرِكَ بِكَرَمِكَ وَ احْفَظْنِي فِيهِ بِحِفْظِكَ وَ سِتْرِكَ يَا أَبْصَرَ النَّاظِرِينَ 🔸 ترجمه #فارسی : خدایا مرا در این روز برای اقامه و انجام فرمانت قوت بخش و حلاوت و شیرینی ذکرت را به من بچشان و برای ادای شکر خود به کرمت مهیّا ساز و در این روز به حفظ و پرده پوشی مرا از گناه محفوظ دار، ای بصیر‌ترین بینایان عالم 🔅الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم🔅 🔗 منبع: @hadisgraph

🌸فَاقرَءوُا مَا تَیَسَّرَ مِن القُرآن🌸 🔸با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما مؤمنین روزه دار به درگاه احدیت، به اطلاع شما عاشقان کلام الله میرسانیم: در ادامه برنامه ختم قرآن (روستا به روستا)، ضمن آرزوی آمرزش همه اموات عربخانه، مخصوصا اموات روستاهای بورگان از امشب تا فردا شب مراسم ختم مجازی اموات روستاهای بورگان پایین و بورگان بالا(دوزندگان ؛ترس آب؛ لیسکی؛ دره کوران) برگزار می گردد. 🔹ان شاءالله ثواب این ختم به روح درگذشتگان این روستاها و امواتتان عاید و واصل گردد. ⚠️از شما قاریان محترم تقاضا میشود به جهت عدم تداخل قرائتها  قبل از انتخاب جزء حتما جدول به روز رسانی شده را ملاحظه نمائید . "التماس دعا" اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇👇 https://t.me/arabkhane اُلِحگونَّا فی ایتا 👇👇 https://eitaa.com/arabkhane

# دعای _ختم _قرآن روستای خسروی اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ. اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی حَبِیْبِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ، اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی شَفِیْعِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ. اَللَّهُمَّ نَوِّرْ قُلُوبَنَا بِحُرْمَةِ القُرْآن، وَ زَیِّنْ اَخْلاقَنَا بِزِیْنَةِ القُرْآن، وَ یَسِّرْ اُمُورَنَا بِبَرَکَةِ القُرْآن، وَ اشْرَحْ صُدُورَنَا بِتِلاوَةِ القُرْآن، وَاغْفِرْ ذُنُوبَنَا بِعِنَایَةِ القُرْآن، وَ هَوِّنْ لَنَا سَکَرَاتِ المَوْتِ بِشَرَفِ القُرْآن، وَ ثَقِّلْ مِیزَانَنَا یَوْمَ القِیَامَةِ بِعَظَمَةِ القُرْآن، اِنَّکَ اَنْتَ الحَنَّانُ المَنَّانُ یَا ذَاالجَلالِ وَ الاِکْرَام. اَللَّهُمَّ اجْعَلِ القُرْآنَ فِی الدُّنْیَا قَرِیناً وَ فِی القَبْرِ مُونِساً وَ عَلَی الصِّرَاطِ نُوْراً وَ فِی الجَنَّهِ رَفِیقاً وَ مِنَ النَّارِ سِتْراً وَ حِجَاباً وَ اِلَی الخَیْرَاتِ کُلِّهَا دَلِیلاً. اَللَّهُمَّ بَلِّغْ ثَوَابَ مَا قَرَأنَاهُ وَ نُوْرَ مَا تَلَوْنَاهُ بَعْدَ القَبُولِ مِنَّا بِالفَضْلِ وَ الاِحْسَانِ هَدِیَّهً وَاصِلَهً وَ تُحْفَهً کَامِلَهً اِلَی رُوْحِ نَبِیِّنَا وَ شَفِیْعِ ذُنُوبِنَا مُحَّمَدٍ صَلَّی اللهُ تَعَالَی عَلَیْهِ وَ سَلَّمْ وَ اِلَی اَرْوَاحِ اَوْلادِهِ وَ اَزْوَاجِهِ وَ اَصْحَابِهِ رِضْوَانُ اللهِ تَعَالَی عَلَیْهِمْ اَجْمَعِین؛ وَ اِلَی اَرواحِ سَائِرِ الاَنْبِیَاءِ وَ المُرْسَلِینَ وَ الاَئِمَّةِ وَ المُجْتَهِدِینَ وَ الاَوْلِیَاءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ العُلَمَاءِ العَامِلِیْنَ؛ وَ اِلَی اَرْوَاحِ اَبَائِنَا وَ اُمَّهَاتِنَا وَ اَبْنَائِنَا وَ بَنَاتِنَا وَ اِخْوَانِنَا وَ اَخَوَاتِنَا وَ اَعْمَامِنَا وَ عَمَّاتِنَا وَ اَخْوَالِنَا وَ خَالاتِنَا وَ اَصْدِقَائِنَا وَ اَسَاتِذِنَا وَ اَقْرَبَائِنَا وَ مَشَایِخِنَا وَ لِمَنْ لَهُ حَقٌّ عَلَیْنَا وَ اِلَی اَرْوَاحِ جَمِیْعِ المُؤمِنِیْنَ وَ المُؤمِنَاتِ وَ المُسْلِمِینَ وَ المُسْلِمَاتِ، اَلاَحْیَاءِ مِنْهُمْ وَ الاَمْوَاتِ خُصُوصاً اِلَی رُوْحِ اموات قریه توتسک نایمه وسنجی و خاصه شهداء هذه القریه و روح حجی حیدری بِرَحْمَتِکَ یَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِین

🌸فَاقرَءوُا مَا تَیَسَّرَ مِن القُرآن🌸 🔸با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما مؤمنین روزه دار به درگاه احدیت، به اطلاع شما عاشقان کلام الله میرسانیم در ادامه برنامه ختم قرآن ( روستا به روستا)، ضمن آرزوی آمرزش همه اموات عربخانه مخصوصا اموات و شهدای روستای خسروی،  امروز مراسم ختم اموات و شهدای روستاهای توتسک، سنجی و نایمه برگزار میگردد. 🔹ان شاءالله ثواب این ختم به روح درگذشتگان این روستاها و امواتتان عاید و واصل گردد. ⚠️ از شما قاریان محترم تقاضا میشود به جهت عدم تداخل قرائتها  قبل از انتخاب جزء حتما جدول به روز رسانی شده را ملاحظه نمائید . "التماس دعا" اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇👇 https://t.me/arabkhane اُلِحگونَّا فی ایتا 👇👇 https://eitaa.com/arabkhane

# دعای _ختم _قرآن روستای خسروی اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ. اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی حَبِیْبِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ، اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی شَفِیْعِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ. اَللَّهُمَّ نَوِّرْ قُلُوبَنَا بِحُرْمَةِ القُرْآن، وَ زَیِّنْ اَخْلاقَنَا بِزِیْنَةِ القُرْآن، وَ یَسِّرْ اُمُورَنَا بِبَرَکَةِ القُرْآن، وَ اشْرَحْ صُدُورَنَا بِتِلاوَةِ القُرْآن، وَاغْفِرْ ذُنُوبَنَا بِعِنَایَةِ القُرْآن، وَ هَوِّنْ لَنَا سَکَرَاتِ المَوْتِ بِشَرَفِ القُرْآن، وَ ثَقِّلْ مِیزَانَنَا یَوْمَ القِیَامَةِ بِعَظَمَةِ القُرْآن، اِنَّکَ اَنْتَ الحَنَّانُ المَنَّانُ یَا ذَاالجَلالِ وَ الاِکْرَام. اَللَّهُمَّ اجْعَلِ القُرْآنَ فِی الدُّنْیَا قَرِیناً وَ فِی القَبْرِ مُونِساً وَ عَلَی الصِّرَاطِ نُوْراً وَ فِی الجَنَّهِ رَفِیقاً وَ مِنَ النَّارِ سِتْراً وَ حِجَاباً وَ اِلَی الخَیْرَاتِ کُلِّهَا دَلِیلاً. اَللَّهُمَّ بَلِّغْ ثَوَابَ مَا قَرَأنَاهُ وَ نُوْرَ مَا تَلَوْنَاهُ بَعْدَ القَبُولِ مِنَّا بِالفَضْلِ وَ الاِحْسَانِ هَدِیَّهً وَاصِلَهً وَ تُحْفَهً کَامِلَهً اِلَی رُوْحِ نَبِیِّنَا وَ شَفِیْعِ ذُنُوبِنَا مُحَّمَدٍ صَلَّی اللهُ تَعَالَی عَلَیْهِ وَ سَلَّمْ وَ اِلَی اَرْوَاحِ اَوْلادِهِ وَ اَزْوَاجِهِ وَ اَصْحَابِهِ رِضْوَانُ اللهِ تَعَالَی عَلَیْهِمْ اَجْمَعِین؛ وَ اِلَی اَرواحِ سَائِرِ الاَنْبِیَاءِ وَ المُرْسَلِینَ وَ الاَئِمَّةِ وَ المُجْتَهِدِینَ وَ الاَوْلِیَاءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ العُلَمَاءِ العَامِلِیْنَ؛ وَ اِلَی اَرْوَاحِ اَبَائِنَا وَ اُمَّهَاتِنَا وَ اَبْنَائِنَا وَ بَنَاتِنَا وَ اِخْوَانِنَا وَ اَخَوَاتِنَا وَ اَعْمَامِنَا وَ عَمَّاتِنَا وَ اَخْوَالِنَا وَ خَالاتِنَا وَ اَصْدِقَائِنَا وَ اَسَاتِذِنَا وَ اَقْرَبَائِنَا وَ مَشَایِخِنَا وَ لِمَنْ لَهُ حَقٌّ عَلَیْنَا وَ اِلَی اَرْوَاحِ جَمِیْعِ المُؤمِنِیْنَ وَ المُؤمِنَاتِ وَ المُسْلِمِینَ وَ المُسْلِمَاتِ، اَلاَحْیَاءِ مِنْهُمْ وَ الاَمْوَاتِ خُصُوصاً اِلَی رُوْحِ اموات قریه خسروی و خاصه شهداء هذه القریه. بِرَحْمَتِکَ یَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِین

حسین بلوچ و مِریسِ معروفش قسمت سوم قرار بود حسین بلوچ چند بار هیزم برای عروسی پسر یکی از اهالی بیاورد،بقیه سور و سات عروسی در روستا مهیا بود فقط مانده بود بار هیزم و اُستاحاجی، همو که دهانه سازش را رو به آسمان می گرفت و می چرخاند و پُرباد می کرد  طوری که رگ های گردنش ورم  و کُلفت می شد،از زور دمیدن در سُورنا،با پنجه کفش های خاکی اش با ریتم ساز روی خاک زیر پایش ضربه می زد.هر وقت در حلقه رقص زن ها چشمش به زن ترکه ای بلند بالایی می افتاد،دهانه سازش را کج می کرد طرف دُهل کوبش،چشمکی می زد که ضربات دُهلت را محکم تر بزن،دُهل زن بند چغر دهُل را روی شانه اش جا به جا می کرد و محکم تر به پوست دُهلش می کوبید. توی حلقه ی زن های رقصند چشم می گرداند و سر تکان می داد،اُستا دهانه سازش را رو به آسمان می گرفت،در آن می دمید،انگار داشت خداوند را به خاطر خلق چنین مخلوق زیبایی تحسین می کرد. قیف سورنایش زیر تابش آفتاب مهربان برق می زد.    حسین بلوچ لاشه گرگ را انداخت روی شانه اش و آورد انداخت کنار خورجین،بار هیزم را آماده کرد،انداخت پُشت الاغ زبان بسته. لاشه گرگ را هم انداخت روی بار هیزم و راه افتاد سمت روستا،چقدر خون!انگار که گاو سربریده باشند .خون از لبه های خورجین که زیر بار هیزم بود شُره می کرد روی کف زمین، حسین بلوچ دستمال چرکمرده ای از جیب جلیقه اش در آورد با در آوردن دستمال. پلاستیک مشکی رنگ گلوله شده هم به بیرون از جیبش پرت شد، جَلدی پلاستیک را برداشت با دست فشار داد و خیالش راحت شد،نیم مثقالی تریاک داخلش بود،گذاشت داخل جیبش،دستمال را پیچاند دور شقیقه گرگ و جای گلوله را سفت بست که خون نریزد.... ادامه دارد (نویسنده ی بی کاغذ) اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇 https://t.me/arabkhane اُلِحگونَّا فی ایتا 👇 https://eitaa.com/arabkhan

دعای روز دوم ماه رمضان 🌙 اللَّهُمَّ قَرِّبْنِي فِيهِ إِلَى مَرْضَاتِكَ، وَ جَنِّبْنِي فِيهِ مِنْ سَخَطِكَ وَ نَقِمَاتِكَ وَ وَفِّقْنِي فِيهِ لِقِرَاءَةِ آيَاتِكَ، بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ. 🔹خدایا نزدیکم کن در این ماه بسوى موجبات خشنودیت 🔹و دورم ساز در آن از خشم و عذابت 🔹و موفقم‌دار در این روز بخواندن آیات قرآنیت به رحمت خود اى مهربانترین مهربانان @kohanneh