محمدآقازاده
Open in Telegram
رودررویی در جهان برای من مبدل به نوشتن می شود و بدون آن رخدادها اطرافم در ظلمت رها می شوند .در این رهایی همراهی کنید
Show more827
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-230 days
Posts Archive
827
وقتی به شهر ما آمدی غریبه بودی و چه میهمان نواز بدی بودیم ، اما با رفتن ات در تمام جهان زمزمه می شود و آشنای همه شدی ،فردای این کشور با نام تو #مهسا_امینی گره خورده دختر همه پدران و مادران و خواهر همه مردم میهن ام
@aghazadehmohammad
827
جمعه ،شبیخون شب ، گوشه یی دنج در پارک شهر ، حس تنهایی و گریز از ازدحام ، کمی آنسوی تر مردم در بین رفتن تابستان و آمدن پاییز خستگی هفته را به گمان شان از تن می زدائیند ، یافتن همین گوشه دنج تجربه هزار سفر را در جانم می ریزد ، آدم تنوع طلبی در سفر نیستم ، آنقدر نباید دور رفت و به جنگل زد ، همین انبوه درختها کافیست ، اگر در همین گوشه دنج اگر هزاران شعری که با خود زمزمه می کنم ضبط می کردم می توانستند انبوه کتاب شوند ، خوب و بدش مهم نیست ، همین گذرا بودنشان ، همین تک شنونده داشتن شان ، همین بی واهمه دستور زمان و سانسوری که از خودت شروع می شود و تمام جهان ترا نفرین می کند خلق می شوند به وجدم می آوردم ، همهمه کابوس هایم ، دلتنگی هایم و هزاران زخمی که بر سینه خاطراتم دارم روایت می کنند ، برمی خیزم و وقتی از میانه شلوغی می گذرم ، فراموش شان می کنم ،عاشق شعرهای فراموش شده ام ، آنها که در لحظه تولد می میرند بدون سوگواری
https://www.instagram.com/p/CiGQqvMKgwj/?igshid=MDJmNzVkMjY=
827
عباس_معروفی رفت،خیلی وقت بود رفته بود،کوچ اجباری،دلش اینجا بودودل آنها که دل شان با انسان نیست وادارش کردند برود،آخرین باردرآرایشگاهی در میدان امام حسین دیدمش،محله مجله بزرگ گردون،سرطان شکست نداداوراکشتندپیش از آنکه بمیرد،رمانهایش فتح تاریخ و پیروزی برجهل،غمگین وشکست دلم خیلی ،حتی گفتن تسلیت از من بر نمی آید ، چون تسلایی نیست
827
تنهایی مثل همیشه محاصره ام کرده است ، تنهایی خوب است کتاب می خوانی،در فضای مجازی پرسه می زنی ، ولی لحظه یی حوصله خودم را نداشتم ، لحظاتی است که می خواهی خودت را گم کنی ، از خانه بیرون می روی ، بی هدف قدم می زنی ، به مردم خیره می شوی ، چهره های غمگین را می بینی ، ولی در هر گوشه ایستادگی زنان را هم می بینی و پسران جوان را که تحمیل را بر نمی تابند ، شهر تلخ است ، شاید تلخی ذهنم این تلخی را بر آن وامی تاباند ، نمی دانم ، هوا گرم است ولی تحمل پذیر ، از کنار تاتر شهر می گذری ، حکایت ازدحام دستفروش ها نمایشی بدون صحنه از زندگی تراژیک تلخ و فقر زده مردم است ، مردمی که نادیده گرفته شده اند ، بی چیزهایی که صدایی از خود ندارند ، اجرای خیابانی که مغاک جامعه را به نمایش می گذارد ، خریدار و فروشنده طرد شدگانی اند طرد شدن خود را بر نخواهند تابید ، این رسم تاریخ است ، خود را به خیابان حافظ می رسانم و خسته و دلگیر به خانه می گردم ، هیچکس نیست،خانه همگونه بود که جا گذشتم، کتابی افتاده بر زمین وکلمات و جملاتی که به انتظار چشم خوانا هستند، خسته ام ولی جملات را می خوانم بدون آنکه در ذهنم معنا بیابند ،
827
پیامد ابر بحران آب شهر به شهر خود را نشان می دهد ، این بحران حاصل دهه ها بی تدبیری و نفوذ باندهای رانت خوار است ، بدون تصمیم های بزرگ و نظارت بر اجرای آنها توسط کارشناسان مستقل و نه سییتمی که وضع را بحرانی کرد این بحران قابل حل نیست ومی تواند بقای کشور را مورد تهدید قرار دهد
@aghazadehmohammad
827
دوست جوان رزیدنت من
سلام،از همان آغار من از روایت زندگی تو با خبرم،از روزهای بی خوابی برای قبولی در کنکور و وارد دانشگاه پزشکی شدن ، آنهم افسرده و فرسوده و بعد از حس می کنی بخاطر تحقیرها ، کار زیاد و پر استرس رویایت نقش بر آب شده است و بعد قبولی مشقت بار در رشته تخصصی و کار سنگینی که طعم بیکاری می دهد و از کمبود دستمزد، تحقیر و شبهای مدام بی خوابی و روزهای خستگی مفرط ، تا به درآمدی برسی و از نظر مالی تثبت بشوی خیلی طول می کشد و تازه اگر شانس بیاوری نامی بیاوری و در آمد خوب پیدا کنی، همه این ها و بیشتر از آن را می فهم ولی می خواهم به تو بگویم تاوان این همه رنج،ظلم و خستگی رابیمار بدهد ، آنهم بیمارانی که با طعم فقر زندگی کردند و بخاطر بی پولی به بیمارستانهای دولتی پناه آوردند،تو فرزند،خواهر ، برادر و از همه مهمتر هم وطن آنها هستی و چون تحقیر و رنج می بری انتظار دارند هم دل آنها باشید و نه آنکه تمام زخمهایت را روی شانه عاطفی آنها پیاده کنی،می دانم خیلی از شما این گونه نیستید ولی تک و توک تعلیم عاطفه و ارتباط ندیده تلاش شما را بر باد می دهند، خود شما باید آنها را رام دست عاطفه و عقل کنید،چرا که به صورت طبیعی جوان طرفدار مردم ،عدالت و ضد تبعیض است و می خواهد باری از دوش مردم خسته ،بی صدا و نومید بر دارد ، در این مورد دقیق تر ، ریزتر و به روز تر حرف می زنم و بعد به سراغ اساتید و مهمتر سراغ مدیریت فشل و پر از تبعیض و رانت نظام درمانی کشور می روم ، باشد صدایم به شما برسد تا صدای بی صدا را بشنوید و بدانید خود شما خود بی صداها هستید ، یعنی مثل همه ما
@aghazadehmohammad
827
هنگامه یی است در دلم ، منتظر پیامد عمل خواهرم هستم ، اجاقی که خاطره خوشی با هم داریم و در موسیقی دستی چیره دستانه دارد این عکس را برای من فرستاد ، آنکه وسط ایستاده کامران شیردل استاد مسلم مستند ساز که در کیش جشنواره فیلم های مستند را برگزار می کرد، من هم در حاشیه کمک اش بودم ، عکس را که می بینم گویی هزار سال از آن روزهای خوب گذشته ، روزهای پر از هوای خوب ، دل شاد و زندگی با هنر ، مرسی آقای اجاقی ، کاش روزهای شاد باز بیایند و نباشد اینهمه سختی و سخت گیری بزدلانه ، آن روزها در جشنواره جعفر پناهی بود وامروز جایی است که نباید باشد ، اوباید فیلم بسازد و با سینما زندگی کند ،
827
چرااقتصاددانان بیسواد،بی رحم که همه دانش شان کپی رنگ پریده جزوه هایی است که طوطی وار خوانده اند تنهاراه حل بحران اقتصادی رارهاسازی قیمتها و بجای افزایش دستمزدها خواهان سرکوب آنندوتنها خواهان دادن یارانه اند،چراکه یارانه افراد را بزدل ولی دستمزدها فرد را شجاع وخود اتکا می کند
827
جهان در پانزده تیر رنگ دیگر گرفت و به همه زندگی من رنگ امید داد ، در آین روژ سهیل پسرم بدنیا آمد و امروز با حضور او و پسر دیگرم سینا تحمل تمام رنجهای جهان برایم آسان اند و تنها با شادی خلاق آنهاست که جهان دیگر را ممکن می دانم و باور دارم با آنهاست که سینما سرنوشت دیگر خواهد یافت ، جان پدر سهیل تولد مبارک ،
827
نمایش "گردن" در تالار مولوی در تلخ ترین روزهای زندگی حال مرا خوب کرد ، دیدن روابط جن زده و پرخاشگرانه جان ترا دگرگون می کند ، نمایشی که باید بینید، غروب جمعه در تالار مولوی بودم ،
غروب جمعه بوی دلتنگی نمی داد ، حس نمی کردی عمر این روز به هزار سال برسد ، غم لااقل دیگر بیداد نمی کرد ، اما صدای حزن آلود فرهاد از کجا ذهن من می آمد ، از روابط بحران زاده آدمهای نمایش که نقش قربانی و جلاد را توامان بازی می کردند ، آدمهای ایستاده در کنار هم گویی جلوی جوخه اعدام ایستاده اند و خود اسلحه بدست گرفته تا تار وپود روابط،پرخاشگرانه شات را به تماشا بگذارند و بدرند، در فرمی بدیع و اجرای رئال در هم آمیختگی با بازی های استرلیزه لحظات درخشانی را شکل داد ، فرم و محتوای بدیع که از کلیشه های عادت زده می گریزند ، در مورد این نمایش بعد می نویسم
بعد از نمایش با شراره و هرمان کافه یی رفتیم و در مورد بازی درخشانش راز و رمزهای نمایش حرف زدیم،لحظات متفاوت ، انسان در کنار آن دیگری حس آرامش می کند،شراره همکلاسی و دوست سهیلا و سینا است،ولی فراتر از استعداد و حرفه یی بودن اش در من حس پدرانه بر می خیزد ، کاش سهیل و سینا هم در جمع ما بودند
827
چای ..............گپ ...............شعر
دلنوشته ای از : محمد آقازاده
عکسی ازدوران جوانی و دیروز،،
.
..........................................روزتولدم نیست ولی دلم تبریک می خواهد!
.
روزتولدم نیست
ولی دلم تبریک می خواهد
برای همه روزهایی که نخواهم بود
برای چتری که خیس نمی شود
برای چشم های تو
که یک روز صبح گمش کردم
وقتی آفتاب تابید
خورشید مرد
.
دلم بوسه ات را می خواهد
و دست های نوازشگرت را
وقتی غبار تن ات گم می شود
در خاک خوب بهشت زهرا
.
صبح فیس بوک
هیچ خبری از من نداد
دلم تسلیت می خواهد
قبل از این که بمیرم
.
کلمات در غیاب من
در ذهن ها خود را هجا کنند
کاش می شد
باور کنم روزی به دنیا آمدم
و روزی هم خواهم مرد
.
من شکلی از هیچم
یک تصویر در لب تاپ
چند عکس
یه عالمه فرند
و یک تنهایی بی پایان
کاش لااقل دست هایت بودند
و لب هایت از داغی جهنم خبری می داد
در روزی که هیچ خبری نیست...!
827
فضای ذهن که پر از فرودگاه استانبول شد همه آنچه می دیدم پر از زیبایی شد ، خیابانهای شهر ، مردم ، مکان های تاریخی ، پارک ، دریا ، کشتی ها ، غدا خوردن برای من یک نیاز جسمانی برای زنده بودن است ولی در این شهر هر چه می خوردم لذیذ و خوشمزه بودند ، پیاده روی طولانی اصلا خسته ام نمی کردند ، دستهایم نمی لرزیدند ، حتی تصویر شاپور برادرم پر از خاطرات شیرین شد ، چرا اینهمه لذت و سرمستی در من شکل گرفتم ، منی که تمام زندگی ام از سنگ فرش تلخی پوشانده شده است ،این سفر یک استثنا بود پر از شاد زیستن، چرا ؟! دلایل اش را به شما می گویم ، چون بعد از چند ماه دوری از سهیل و سینا دو پسرم آنها را دیدم ، در آغوش شان در غم برادر گریستم و آرام شدم، از چشمه مهربانی شان سیرابم کردند ، جهان با آنها برایم همیشه زیباست ، همین حس را همسرم هم داشت و خود آنها ، وقتی هنگام خداحافظی پر از بغض شدند من هم گریستم ، معجزه دوست داشتن بزرگترین راز خوشبختی انسان است ، آنها به برلین بر گشتند تا با سینما در یک مرکز دانشگاهی زندگی کنند و اندوه و شادی جهان را بتدریج در این مدیوم بزرگ معنا کنند ، کاری که می توانستند در کشورشان انجام دهند ولی نگذاشتند انجام دهند ، چرا که باندهای مافیایی تباه از سینمای انسانی و متفاوت می هراسند و راهش را سد می کنند و من به تهران برگشتم تا در چهره جوانهای که غم فردا را دارند درد ، تلخی و رنج دیر پایم را باز یابم همراه با دلتنگی برای سهیل و سینا که از جانم بیشتر دوست شان دارم
https://www.instagram.com/p/Cc7lDxpKUcc/?igshid=MDJmNzVkMjY=
