نشر آوانوشت
Open in Telegram
۰۹۳۵۹۶۰۳۱۵۹ avanevesht@gmail.com صندوق پستی ۱۵۵-۱۴۸۷۵
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
384
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
384
مردی که به ازدواج با من تمایل نشان داد، اتفاقی پیش ما آمد. قصد داشت ملکی را که متعلق به خالهام بود بخرد. نمیدانم چگونه از وجود این ملک آگاه شده بود. پزشک مسئول دولتی دهکدهی کوچکی بود، در روستا، ولی از طرف پدر و مادر ثروتمند بود. با اتوموبیل وارد شد. و به خاطر اینکه باران میبارید، خالهام به او گفت ناهار بماند. چندبار دیگر هم آمد. و سرانجام از من تقاضا کرد که همسرش بشوم. به او رساندند که ثروتمند نبودم. اما گفت این موضوع برایش اهمیتی نداشت.
شوهر من سی و هفت سال داشت. بلندبالا بود. به اندازهی کافی خوشپوش....
تکهای از داستان «شوهر من»
#خانه_ی_لب_دریا
#ناتالیا_گینزبورگ
#م_طاهرنوکنده
#آوانوشت
384
مرا در ستایش ماههای شبانه
آوازی نمانده است
ایستادهام در گذر زمان
تا خویشتن را فراموش کنم.
بهار ۱۳۴۶
#بدرود_و_شعرهای_کوتاه_دیگر
#مجید_نفیسی
#آوانوشت
384
من از خانه بیرون میزنم از کوچه بیرون میزنم از خیابان بیرون میزنم و در انقلابهای منتهی به چشمهایت هزار بار وعده میدهم ما تمام پیراهنهایمان را گشاده میکنیم و این سفره برای بیشماران پشت در چه حرفهای بیشماری دارد
.....
#سه_لت_با_پنج_انگشت
#علیرضا_فریدون_گودرزی
#آوانوشت
چاپ دوم ۱۳۹۹
384
ورگا در داستان کوتاه استاد بزرگیست، کتاب «داستانهای روستائی» و کتابی که عنوانش «دلاوری روستائی»ست دارای بعضی از بهترین داستانهای کوتاه اوست که، تاکنون در کل جهان، نوشته شدهاند. در میان آنها داستانهای کوتاه و پر کششی هست مانند داستانهای چخوف. من، برعکس، آنها را به داستانهای چخوف ترجیح میدهم.
بدبیاری وریسم — و ورگا یک وریست بود — این است که نویسنده، وقتی که ربط پیدا میکند به یک نویسندهی واقعا استثنائی، مانند ورگا یا فلوبر، تقلا میکند حس تراژدی واقعی خودش را در آفریدههای کوچکتر از خودش ببیند... — #دی.اچ.لارنس
#آوانوشت
#یک_محاکمه
#جووانی_ورکا
#م_طاهرنوکنده
@avaneveshtpub
384
با چشم خویش
میآرایم
دو قلب را
که بر روی هر یک
دو قطره جوهر است.
#ویرانههای_دل_به_باد_میسپارم
#احمدرضا_احمدی
#آوانوشت
@avaneveshtpub
384
چگونه، کجا و چرا خانم جولیا ناپدید شده است؟ گریزهای جنجالانگیز او، به مدت سه سال، در هفتهنامهها بر سر زبانهاست. در واقعیت امر، وضعیت، خود را غمانگیز بر ما عیان میکند: زن گم شده است و پلیس کورمال در تاریکی به پیش میرود. این رمان جنائی موردی نامعمول را، به شیوهی ایتالیائی، در برابر خواننده مینهد: پیهرو کیارا رویدادها و بازجوئیها را به روشی بنیادی مستقیم عرضه میکند، خباثت تلطیف شدهای را در قضاوت از راه سرمایهداری شهرستانی بازسازی میکند با ظرفیتی استثنائی در ایجاد موقعیتهای خاصی در دنیای قضائی ما. «پنجشنبههای خانم جولیا» بازنمائی توفیق آفرینشیست حسرتانگیز و مهارتی اصیل در کلاف پیچیدهی پلیسی.
#فرهنگ_نشر_نو
#پیه_رو_کیارا
#م_طاهرنوکنده
384
آنچه مي خوانيد سطرهايي است از داستان «کشف جويس» از اين مجموعه: حقيقتش را بخواهيد يک ماهي از برگشتن از رُما مي گذشت، هنوز يک سطر هم ننوشته بود. اما ورقه هاي سفيد در کشوي ميز آماده بود و ميزي که زماني به درد تحصيلش خورده بود حالابه نظرش بدون شک و شبهه، مانند ميز تحرير رمان نويس مي رسيد. روي طاقچه، که قبلادر اشغال کتاب هاي مدرسه بود، رمان هايي که کم کم مي خريد کنار هم چيده شده بود. همان روزي که از رُما برگشته بود سيگار کشيدن را کنار گذاشته بود و همين طور تصميم گرفته بود ديگر به سينما نرود. با کشتن اين عادت ها قصد داشت آغاز زندگي جديدش را بهتر مهر تاييد بزند.
#کارلو_کاسولا
#آوانوشت
ترجمه
#م_طاهر_نوکنده
@avaneveshtpub
384
#کارلو_کاسولا ایتالیایی زاده ۱۹۱۷ - درگذشت ۱۹۸۷ . او یک رماننویس و مقالهنویس ضد فاشیسم اهل ایتالیا بود که در سال ۱۹۶۰ برنده جایزه استرگا شد.
#آوانوشت
عکس از #زهرا_اسماعیلی
@avaneveshtpub
384
.
#معرفی_کتاب
#یادداشت بر کتاب «برجهای قدیمی»؛ علیمراد فدایینیا
برجهای قدیمی، حکایتهایی سردرگم یا کوبیسمی چندوجهی
#شقایق_بشیرزاده
در این داستانها نویسنده ابتکار عمل را به کلمات میسپارد؛ و سعی میکند وجوه دیگری از آنچه که میخواهد روایت کند را با چیدمان کلمات نشان دهد. آنچه که شاید درک و دریافت پیرنگی خطی از داستان را بسیار سخت کند. اما خواننده خود را مقابل پازلی چندوجهی میبیند و تلاش میکند ارتباط بین تصاویر و کلمات خلقشده را برای رسیدن به معنا درک کند. کوبیسم در نقاشی و یا حتی شعر بسیار سادهتر از داستان میتواند با ذهن خواننده ارتباط برقرار کند و شاید این سختترین کار نویسنده باشد که بخواهد با چیدن طرحی درهم و برهم و بریدههایی که هر کدام به تنهایی خود تصویری جداگانه دارند داستان و یا حکایتی یکپارچه روایت کند. از آنجایی که برداشت هر کسی از کل مجموعه کتاب میتواند متفاوت باشد و یکی از زوایا را بهتر درک کند متاسفانه قادر به توضیح پیرنگی ساده برای کل حکایات نیستیم. برای مثال در میان حکایتهای این کتاب برخی از حکایتها قصهگویی واضحتری دارند. حکایت اول با راوی اول شخص از خودش میگوید و کسی که از ابتدا او را «ف» مینامد. موقعیت و رابطهی بین راوی و «ف» را بر خواننده آشکار میسازد و نحوهی آشنایی و قراری که با هم دارند را با ذهن پریشان راوی توضیح میدهد. راوی مدام از درختی حرف میزند و کششی که به بالا رفتن و پریدن از آن دارد. خط سیر حکایت اول با نام «مراجعت بیتقصیر» به لحاظ وجود پیرنگ داستانی از باقی حکایتها مشخصتر است. خواننده کنجکاو از ذهن پریشان راوی و شناخت بیشتر «ف» با او همراه میشود. حکایت آخر با نام «ف» تصویری که از جادهی پوشیده از برگ میسازد و راویای که هنوز چشمانتظار است پایان کار قصه را بر خواننده واضح میسازد. «میآمدم که دیداری باشد تو بیایی هوا را جمع کنی بدانی هیچ کس آنطور که ما میدانستیم نیست نوشتم اینجا خیلی بد میگذرد برگها همهی آن جادهی شلوغ را پوشانده است با غم برگ برگست هزار بار نوشتم سلطان خواب هزار بار نوشت.» اما در این میانه حکایتهایی چون «هجوم هیاهو» و «پیشانی» سرشار از چیدمان کلماتند. جملاتی که شاید هیچ سرنخی از آنچه که اتفاق افتاده است به خواننده ندهند اما در عین حال در آن میانه تک جمله و یا تک دیالوگی قطعهای گمشده از پازل بهمریختهی داستان باشد. «خوابم به راستای خواب دیدن میپیوست. پریی کوچک که سیاره بود، سبز، سبز، سبز میغلتید، میغلتاند، رمیدگیی گیسوانش را پشت پشت میماند. کنار جوی، آب، مینشست، سبز میشد. برگ جاده میپوشاند. خوابم سبز میشد، سبز میشد. میماندم. که ماندنم نماندن. به حسرتی که از گونههایم جرقه میزد میرسیدم. میرسیدم به اتاقهای مرتبطی که شانهام به نشانه بود و اتاق
مرتبط.»
متن کامل این یادداشت در سایت پیرنگ، از طریق لینک زیر در دسترس است:
http://peyrang.org/articles/113/
#برج_های_قدیمی
#علیمراد_فدایی_نیا
#انتشارات_شب
#انتشارات_آوانوشت
#ادبیات_مهاجرت
@peyrang_dastan
www.peyrang.org
384
از من مپرس
که چگونه در زمین ماندهام
از من مپرس
که چگونه زندگی کردهام
نه از امید
نه از اجبار
برف و سیلابهای بهاری از کنارم عبور کردهاند
و من فقط سپیدی برف به یادم مانده است.
#از_نگاه_تو_در_زیر_آسمان_لاجوردی
#احمدرضا_احمدی
#آوانوشت
@avaneveshtpub
384
#لکهای_از_عمر_بر_دیوار_بود
#ویرانههای_دل_را_به_باد_میسپارم
#از_نگاه_تو_در_زیر_آسمان_لاجوردی
#احمدرضا_احمدی
#آوانوشت
@avaneveshtpub
384
سال ۱۳۴۰ «گذرگاه بیپایانی»ی کاظم تینا همزمان با انتشار کتاب «آوار آفتاب» به یاری دوست نزدیکش سهراب سپهری به چاپ رسید. پس از آن داستانهای کتاب «شرف و هبوط و وبال»، پیش از انتشار آن در ۱۳۵۵، در دههی چهل، هر از چندگاهی، در این یا آن جنگ یا نشریهی پیشتاز، به همت این یا آن دوست، پیش از آن که بعدها به صورت دفتری درآید ، به چاپ رسید؛ تجربههای پیشتازانی نظیر او چندان جایی نداشتند؛ چرا که توجه همگان به برتری ادبیات نویسندگان و هنرمندان نیرومند انگلیسی زبان، به ویژه امریکا، بود و ادبیات متعهد فرانسه و روسیهی قبل از انقلاب و آلمان.
اما از میان پیشتازان نخستین سالهای ۱۳۲۰، و پیش از انتشار نخستین دفتر داستانهای «آفتاب بیغروب»، سهراب سپهری از میان پیشتازان، همگامترین یار او بود. این همگامی نشانههایی از خود به جا گذاشت که بسیاری از اهل قلم درگزارشهایشان اشارههایی به همسویی «سپهری»ی شاعر-نقاش و «کاظم تینا»ی داستاننویس کردهاند. این همسویی سپهری بااو، حتا پس از چرخش زبانی و بیانی سپهری به سمت جریان نیماگرایان، هر چند کمرنگتر از گذشته و نمود تفاوتی بحثانگیز، با وجود تجربههای داستانهای این دفتر، از دیدگاه نشانهشناسی پیشتازان دورههای بعد پنهان نمانده است.
#شرف_و_هبوط_و_وبال
#ک_تینا
#آوانوشت
@avaneveshtpub
384
برای #ک_تینا
سمت خیال دوست
ماه
رنگ تفسیر مس بود.
مثل اندوه تفهیم بالا میآمد.
سرو
شیههی بارز خاک بود.
کاج نزدیک
مثل انبوه فهم
صفحهی سادهی فصل را سایه میزد.
کوفی خشک تیغالها خوانده میشد.
از زمینهای تاریک
بوی تشکیل ادراک میآمد.
دوست
توری هوش را روی اشیا
لمس میکرد.
جملهی جاری جوی را میشنید،
با خود انگار میگفت:
هیچ حرفی به این روشنی نیست.
من کنار زهاب
فکر میکردم:
امشب
راه معراج اشیا چه صاف است!
#سهراب_سپهری
#آوانوشت
از کتاب «ما هیچ، ما نگاه»
