نویسه ادبی کنتا
Open in Telegram
کنتا مستقل است؛ بدون هرگونه وابستگی. در انتخاب، انتشار کامل یا بخشی از یک شعر، و در ویرایش شعر آزاد است.
Show more437
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
از پرسیدن از تو حتی
از خبر گرفتن از تو حتی
خواستم بگویم که خستهام
یا ممکن است بترسم حتی
که دیدم به یک دفعه
نقشی کوچک از یک خورشید
باد و برگ جفت و کنار آن و به دستخطی
از تو گفتم که حکمت بهار باید باشد این
تا بگویم بنویسم تازه روز من تازه شده
و این نگاه باز خوب است خودش
که گفتهام بارها که ساده لوح نیستم من
گریه بهار بند نیامده اما که گهوارههایی در بیمارستانها به خاکستر
مبدل شده تا در تنوع چهرهی خود مرگ
كيف کند به شباهت عشق کمی یا که
نوعی دیوانگیهای خفیف بگو
یا که به دانههای باران شباهت دارد
که بر آتشی پنهان در زمینی به ظاهر آرام
به پایین بیاید
رویاهایی که در ما شکلهای گونهگون دارد
و حالا میتوانم بگویم دوباره باز
که تازه روز من تازه شده است
…
#هرمز_علیپور
آذرخش در جانم میترکد
و برگها که بههم میخورند
نتها سبز میشوند
ببین این نتها را تو نوشتهای
بگذار در تو بیدار شوم
#حسن_صفدری
بیرون پنجره باد است
Https://t.me/kontamagz
بهار ما
پشت میلههاست
وقتی بیاید
من هم
گل میدهم
#مهرداد_مهرجو
Https://t.me/kontamagz
Repost from نویسه ادبی کنتا
۱.
انفرادی
جای عجیبیست
لب ساحل هم اگر باشی
تحویل سال
۲.
از مرز تا مرز
سیم خاردار مانده هنوز
تا گلدار شود
و من وُ ما
در بارانی که میآید
در بهاری
که از راه رسید این بار
#مهردادمهرجو
از مجموعه شعر انفرادی
https://telegram.me/kontamagz
بهار
در گوش تو
چه ورد تازهای خوانده
که چنین بیهوا
شکوفه از دهان
بیرون میریزی
#رضا_عابد
@kontamagz
از ذغال هیچ جوانهای نمیروید
با سایههای بزرگ
فرزندان کوه
فرزندان زمیناند
با قدی بلند
فرزندان جنگل
فرزندان زمین
برکه، رود، دریا و اقیانوس
دختران زمیناند
سیل، طوفان، گردباد
فرزندان اعتراضی زمین
نا فرزندان
در میانه
کوه را به آتش میکشند
جنگل را و دریا را
و خود در این میان میسوزند
اخر اینجا خاور است
سیل و طوفان
نا فرزندان سوخته را
با خود میبرند
دریایی سر بر میآورد
از برکه باماهیهایش
از اقیانوس
سر بر میکشد کوه
جنگل جنگل قد بر میافرازند
از جوانهها
از نافرزندان سوخته
هیچ جوانهای نمیروید
محمد_زندی#
درخت سوخته را بنگر
چه سوراخهای گرمی به سینه دارد
یاد سربهای داغی که هر صبح از او گذشتهاند با اوست
سوراخ سوزان را ببین
مردیست که از مراسم تیرباران خویش بازمیگردد
این انار گرگرفته این میوهی کبود خون
سری از زنی جوان بوده است
حالا از مراسم سنگسار خویش بازمی گردد
…
#پویا_عزیزی
Https://t.me/kontamagz
صدای باران میآید
بيا من را کنار همین فنجان قهوهات دوست داشته باش
ما دیگر قدیس هیچ شهری نیستیم …
و دوسه یک کوتاهم تمام میشوم صدای باران بیاید
...
از دست خدا نسخهی مرگش را برداشتهام
و دیگر با نوسان یکنواخت یک آونگ
قلبم
نمینوازد
اما
هنوز صدای باران میآید
و تو ای محبوب نیستی من!
تکه نان مقدس را بر دهانم گذاشتی
و بر پیشانیام
نوازش یک قطرهی باران را نشاندی
من جوانب پنهان این کوچه را میبینم
و چشمهای منتظر پنجره را
که مدام باز و بسته میشود...
و قدرتهای بزرگی که عقلشان
پاره سنگ بر میدارد
و سیستم دفاعی میانهی خاوری
که از کار افتاده است
عجب!
بازهم
صدای باران میآید
میبینم
میبینم
یک مادر را تا استخوان
به جان این خاک افتاده
میبینم
میبینیم؟؟
صدای باران میآید
بیایید کنار همین فنجان قهوه
دوست داشته باشیم
#نازنین_رحیمی
Https://t.me/kontamagz
فریاد
نگاه کن
گیاهوار برهنهام
نگاه کن
هیچ کجای تنم روئیدنی نیست
مگر، فریادم
#پروانه_اسکندری (فروهر)
Https://t.me/kontamagz
روزی
باز میگردی
میدانم
و برگ پیشانیات
از باران بوسه
دم خور تازگی
در باد
خواهد رقصید
آنگاه
که هوس دانهی فریاد
در ذهن دهان
به بار نشست
و بساط سرودههای سیاه
از بازار
برچید
بازخواهی گشت
آری
با همان پاهای تبعیدی
از جهانی
که حرفی
در سطر تنهاییست
از پرسههای بیوطن
با گامی بلند
باز خواهی گشت
#ناهید_ع_موسوی
Https://t.me/kontamagz
خاورمیانهام،
ادامهی هر زنی به من میرسد
زیباییام
بههر طرف که بچرخد
سربازان را به کشتن میدهد
#سریا_داودی_حموله
Https://t.me/kontamagz
نویسه_ادبی_کنتا
#دور_سوم (۱۹۱)
چقدر آینه بیرحم است و انسان فرامون
معلق ماندهایم میان آسمان و زمین
با رویاهایی لنگه به لنگه
با سرگیجهای شتاب گرفته
بیحواس به آفتاب و آینه
منتظر بیداری زمین و جوانهای تازه
مقصر شب بود
که من هنوز
مات در شبیخونی پر دابره
مثل قهرمانی گمنام
چشم بسته در جوخهی اعدام.
#پوران_کاوه
Https://t.me/kontamagz
محبوب من
آن ها دروغ میگویند
عشق بدون وصال
مانند
نگاهکردن به تابلو نقاشی ست
دشت
دمن
دامن و
گیسوی خشکیده در باد درختان
و نگاه حسرت بار
تماشاگری به
اوج زیبایی یک منظره
و هیچی منجمد
در دستانش
#قباد _حیدر
Https://t.me/kontamagz
والاترین پرچم دنیا
روسری سفید توست
که عطرش مرزها را درنوردید و
آزادی را مست
و شاعران را به سرودن وا داشت
فرمانده
سرش را از نقشهی جنگ
بیرون آورده است
و ساعتها
در گوشهای ناخن میجود
روسری سفید تو
صلح
روسری سفید تو
قطعنامهی پایان جنگ
موهای پریشانت
صفوف تفنگداران را به هم
ریخته است
چنان که نه دیگر
کاری از دست تازیانه
و نه
سلول انفرادی دویست و پنجاه و دو
ساخته است
موهای تو
بر شانههای پل سیدخندان
شانههای خیابان انقلاب
ریخته است
برقص و برقص
برقص و سماع کن
بخوان از مولانا
در میان میدانهای شهر
ویرانی با شکوهی بنا کن
هر چه بیشتر دیوانهات بخوانند
صدای دستهایشان
بلندتر است.
#پاکزاد_اجرایی
Https://t.me/kontamagz
هشتم مارس روز جهانی زن است. ضمن گرامیداشت این روز و تبریک به همه زنان مقاوم جهان، مایلم قسمتی از قطعه شعری را تقدیم نمایم. این اثر به افتخار مقاوم ترین زنی که دیدهام، یعنی دوست و همکار بی نظیرم، خانم فریبا کمال آبادی سروده شده است. همان روزی که ما در بند، عروسی ترانه دختر فریبا را جشن گرفتیم و من کنارش نشستم تا او اشکهایم را نبیند. همان روز که داشتم به قدرت و توان روح بزرگ او فکر می کردم و او را میستودم.
ماخد: جلد دوم اشعار زندان با نام رها
زنی برابر من همچنان که کوه بلند
چنان یلی که نشسته است فاتحانه به بند
گذار روز و شب و سال و ماه او را هیچ
حساب تلخی ایّامِ عمر او را پند...
نهاش مناسبتی با ستیز و نفرت و جنگ
نه با زبونی و تسلیم و ترس، خویشاوند
به مالکان تمکّن نمی کند تمکین
به صاحبان تصلُّب نمی زند لبخند
نمیهراسد از اخطار و حمله و تهدید
نمیگریزد از آوردگاه خون آکند
نه در دلش هوس لذّتِ مدامِ حیات
نه در سرش، سرِ دیدار همسر و فرزند...
گذشته از همه عالم مگر ز حضرت دوست
گسسته از همه عهدی، مگر از آن پیوند...
کلام حق همه فصلالخطابِ گفته او
شکرشکن شده این طوطی از مکرر قند
Https://t.me/kontamagz
قرنهاست
آوازم در سیاه چالههای هرات
حبس ابد گرفته است
موهایم
در زندانهای انفرادی بغداد
تنم
در نامههای محرمانه
از یمن به افغانستان
کیش به قطر
عمان به اردون
خانه به خاورمیانه
پست میشود
من زنم
تکه تکه شده از شمال تا جنوب
آری
در شناسنامه من زنم
تاریخ
سوءظن صدایم میزند
من زنم
ماه
درخت
جهان
روبه روی برقع های مشبک من
زندانیست.
اردی بهشت ۱۴۰۱
#پاکزاد_اجرایی
http://telegram.me/kontamagz
اگر یک بار
نامت را در گوشم بخوانی
موجهای شوریده را
به زبان مادری
دریادریا
به ساحل فرا میخوانم
پچپچهی برگ را مینوازم
در گام ترانههای مستمر چنار!
در کوک و گامی دیگر،
با گندمزار و سنبلههای نورس،
زخمهی راست و چپ
چپ و چپ و چپ
چپ زن و چپ زدن
نه!
هیچ چیز دیگری نمیخواهم
کافی است درگوشِ شب
کلمهای را زمزمه کنی
وقتی جنون از ماهِ کامل میتراود
دانه دانهی گندمهای نورس
روی دلِسازم ریتم میگیرد.
سحرگاه
سیرههای عاشق
چنگ و دولاچنگ بر میچینند
با نغمهی نازکِ گلوگاه مستشان
صنوبر پیری را به رقص میگیرند
که سالیان،
پسِ گردوبنِ بزککرده،
نسیم را به آغوشِ شاخهها میکشید.
نامت را گفتم
یادت باشد
فقط نامت
تا بابونهها عطر خرداد را
بر مگس عسل بیفشانند
چیزی از این دست و فراتر
اگر یکبار
فقط یک بار
زمزمه کنی
کلامی را که
دوستش میدارم.
ع.الف.جانوند
#علی_جانوند
http://telegram.me/kontamagz
آشفتگی بهار
بعد از تلاوت تگرگ
به میدان اعدام میماند
چیزی که زیاد است
شاخههای یتیم
و خیل بیوهگان دل مرده
بر دیوار ندبهی ندامت
سرها
چه بر سنگ بخورند
چه بر باد روند
هذیان هویت میگیرند
مگر بر این بستر
چند رویا میتواند بخوابد
نمیدانم وطنم را
در کدام پاگرد اجارهنشینی
جا گذاشته ام
که خوابهایم را
به زبان چینی میبینم
نبات خاک شره بر شیارهای بایر
شاخههای ترد و شکسته
به تنآوری ریشهها دل بستند
در سرای خونهای خشکیده
جنون پرید
در اضلاع مرگ میرقصد
و عطر آبنوس دستان سرد دختران
شتک میزند بر دیدهگان بیشرم
ورود آینه به سالن مردگان ممنوع
چه آوازها
که پرندگان به تابوت هاجا گذاشتهاند
الوارها
آوازها میخوانند
ورود کودکان
به تالار مردهگان
آزاد است
لطفا
با احترام
به اشکهای بعد از سهراب
به میثاق مشروط ما
گیوتین
سلامممممم دهید
#حیات_فرخ_منش
Https://t.me/kontamagz
سروده مهوش ثابت هم بندی نرگس محمدی برای درگذشت پدرش
باباجان نجه سیز؟
خیره نگاه میکند
چشمان ترسخورده او را میترساند
خبر سنگین است
روی زمین میماند
همه با هم هم
یارایمان کجا
چشم میگرداند روی لبهای سفید
پشت سر تپه سفید
برف میبارد
پیش میآید
پس میرود
انکار میکند تا قلبش از حرکت باز نایستد
فریاد
از داغ
پشت این دیوار
از حسرتهای تا ابد
از ساعتهای ۶ عصر
که دیگر بند
از طنین پر قدرت صدای
بابا جان نجه سیز؟
خالی شد
#مهوش_ثابت
۹ اسفند ۱۴۰۲
@kontamagz
"فانتزی ۲"
دل را میبندم به نافِ شعر
با نخی از کلمات
تو
کنار پزشک
قیچی در دست داری و
هی بند ناف میبُری
سطل
کنار تو
دهان باز کرده هی جفت میبلعد
دل
کنارِ جفت
کنده میشود، پرت
لیز بر بزاقِ سطل و
سر بر شانهی جفتها میگرید
تو جفتم را به صفحهی شعرِ مجلاتِ روز میسپاری
آنجا هفتماهههای خوبی تربیت میکنند
�
هر چند سال که بگذرد
لابهلای زبالههای بیمارستانی
چیزی هست
که برای صفحهی شعرِ مجلاتِ روز بِتپَد
�
یادم رفت که
در سطرهای بالا
تو فاسق شاعر بودی
شده بارها
دزدانه مرا بار برداری
قیچی، موشی بود
که هی بند ناف میجوید؛
سیاه و سفید
سطل، قورباقهای
که همه دهان بود
وزمین را توی خودش داشت میبلعید
و دل
همان آسمان بود
نامشروع ترین آفرینه
که با نخی از کلافِ فکرِ خدا
کفر میبافید
و توی زبالهها
هنوز داشت میتپید.
#غلامعلی_نعمتی
Https://t.me/kontamagz
