en
Feedback
The Art Library

The Art Library

Open in Telegram
732
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+430 days
Posts Archive

هملت پرده اول صحنه پنجم اسکندر مرد و مدفون شد و پس از آن به خاک بازگشت؛ ما از خاک گِل می‌سازیم و از این گِل مگر نتوانند سوراخ
هملت پرده اول صحنه پنجم اسکندر مرد و مدفون شد و پس از آن به خاک بازگشت؛ ما از خاک گِل می‌سازیم و از این گِل مگر نتوانند سوراخ بشکه‌ای را ببندند؟ قیصر بزرگمرد به خاک مبدل شد و شاید گِل او سوراخی را مسدود کرده باشد تا باد را باز دارد. آه، آن خاک که جهان را در هراس نگاه می‌داشت، اینک شاید برای وصله کردن دیواری به کار رود تا سوز زمستان را دفع کند! Hamlet und Horatio auf dem Friedhof (Eugène Ferdinand Victor Delacroix) https://t.me/The_art_library

13. Schindler's List.mp32.48 MB

بيست و چهار ساله‌ام سرب آجين کشتار زنده ماندم. تمامشان مترادف‌های هيچ‌اند: انسان و حيوان عشق و نفرت دوست و دشمن ظلمت و نور. ط
بيست و چهار ساله‌ام سرب آجين کشتار زنده ماندم. تمامشان مترادف‌های هيچ‌اند: انسان و حيوان عشق و نفرت دوست و دشمن ظلمت و نور. طريق کشتن انسان و حيوان يکی‌است من آن را به چشم ديده‌ام: کاميون‌های پر از تکه‌تکه‌ی مردمان که نجاتی نخواهند داشت. انديشه‌ها کلمات خاموش‌اند: تقوا و جنايت حقيقت و دروغ زيبايی و زشتی شجاعت و بزدلی تقوا و جنايت هم‌سنگ‌اند من آن را به چشم ديده‌ام: در انسانی که هم متقی بود، هم جانی. سخت پی‌جوی پيری و مرشدی هستم شايد او نگاهم را شنيدن را و کلامم را عودت دهد شايد او دوباره بنامد اشيا را و انديشه‌ها را شايد او نور و ظلمت را از هم جدا کند. بيست و چهار ساله‌ام سرب اجين کشتار زنده‌ ماندم. اثری از : تادئوش روژاویچ محسن عمادی

🌧️

Repost from The Art Library
دروازه‌ی زمان را می‌گشایم و رویایت ‌بارانِ خفته را می‌باراند. بارانت را به من بده! بی‌حرکت در بارانِ رویایت خواهم ایستاد دور، در دلِ اندیشه در خانه زمان https://t.me/The_art_library

Repost from The Art Library
دانه‌های برف بر گونه‌های غروب می‏بارند دانه‌های برف بر جثه‌ی عریان تو می‏بارند و احتضار عمرت را درمی‏نوردند من با پنجه‌ی کودکانه‌ام طرحی از جثه‌ات را بر برف می‏انگارم جثه‌ای که غروب را می‏شکافد جثه‌ای که طلایه‌وار بر سپیده دمان جاری است دانه‌های برف سراسیمه می‏بارند https://t.me/The_art_library

Repost from The Art Library
richie sambora when a blind man cries (cover) https://t.me/The_art_library

Repost from The Art Library
می‌دیدمت که دست‌وپنجه نرم می‌کردی با باد، سرما خون راه انداخته بود بر لبانت. و دیدمت که می‌ریزی و از حضور مرگ سرخوشی ، آه، زی
می‌دیدمت که دست‌وپنجه نرم می‌کردی با باد، سرما خون راه انداخته بود بر لبانت. و دیدمت که می‌ریزی و از حضور مرگ سرخوشی ، آه، زیباتر از آذرخش، که سفیدی شیشه‌ها از خونت لک می‌شوند. ایو بون‌فوا https://t.me/The_art_library

Wise man said just walk this way To the dawn of the light Wind will blow into your face As the years pass you by Hear this vo
Wise man said just walk this way To the dawn of the light Wind will blow into your face As the years pass you by Hear this voice from deep inside It's the call of your heart Close your eyes and you will find Passage out of the dark . The Light of the World (1851–1854) William Holman Hunt (1827–1910) https://t.me/The_art_library