en
Feedback
یک‌ مماس نوشت

یک‌ مماس نوشت

Open in Telegram

نامعلوم نوشته‌های بلندتر یک مهندس کامپیوتر الکی، کسی که آخرین امیدش نوشتن است ارتباط با مماس: @YeMomas

Show more
Iran61 596The category is not specified
3 773
Subscribers
-224 hours
+17 days
-1930 days
Posts Archive
و هربار که می‌خوابی و بیدار می‌شوی، چند بار از همه چیز دورتر شده‌یی، انگار که تمام مدت خوابت را دویده باشی و خستگیش در تنت مانده باشد @Momas1

و ما هر روز که بیدار می‌شویم، کمی بیشتر از روز قبلش را کم آورده‌ایم، اما نه آنطوری که بقیه هم ببینندش یا متوجهش شوند، تنها همانطوری که آدم خودش آن را برای خودش حس می‌کند و کاری هم برای آن نمی‌تواند انجام بدهد، مگر نادیده گرفتنش @Momas1

تنها یک بار از دست می‌دهیم، اما به طور کامل و تمام عیارش، که از دست دادن از آن دست چیزهایی نیست که آدم بتواند آن را نصفه نیمه انجام بدهد و تنها ناگهان و به کامل‌ترین شکل ممکنش اتفاق می‌افتد @Momas1

باید لابد یک چیزی هم باشد به اسم مرز غریبه شدن، که اگر آدم‌ها از آن رد بشوند دیگر هیچ وقت به قبل از آن نمی‌توانند که برگردند، دری که تنها به یک طرف باز می‌شود و قبلش آشناییست و بعدش غریبگی، که حتی اگر که تمام تلاششان را هم که بکنند و به مشکل ناممکنی به قبل از آن برگردند، باز هم دیگر هیچ چیزی مثل قبل از آن نخواهد شد و انگار که آدم‌هایش مدت‌هاست که رفته‌اند و تنها تصویر نامعلومی از آن‌ها از آن در بازگشته است @Momas1

متوسط بودن یه سبک از زندگیه که نه اونقدری که می‌خوای شاد و موفقی و حالت خوبه، نه اونقدری که نمی‌خوای غمگین و ناموفقی و حالت بده، تنها یه جایی هستی اون وسطا که همه چیز نه خوبه و نه بد، میون تموم آدمایی که حتی اگر حوصله‌ت بشه و تموم این چیزها رو هم که بخوای براشون توضیح بدی، بازم متوجهش نمیشن، که یا بالاتر از اینجا هستن و یا پایین‌تر از اون، و باز هم وسط تموم آدما هم تنهایی، متوسط بودنی که حتی از تنهاییت هم نمی‌گذره @Momas1

‏تمام شده بود، اما ادامه دادن را خوب می‌دانست، انگار که ساعت‌ها باشد که بیدار شده باشی اما هنوز هم از تختت بیرون نیامده باشی و تنها همان باز بودن چشم‌هایت برای کافی بوده باشد و از بقیه‌ی چیزها به آسانی گذشته باشی @Momas1

من چیزهای روزمره را دوست می‌دارم، این تکرارهای ملایمی که تکراری نمی‌شوند را، گنجشک‌هایی که بر سر کندن نخ کوچکی از طناب بند ریخت برای خانه‌ی نقلیشان تقلا می‌کنند را، برگ‌های جدید گیاهی که هر بار به آرامی باز می‌شوند و سبز روشن‌شان کمی از بهار را توی خودشان ذخیره کرده‌اند را، یا حتی همین کلماتی که هربار تکرار می‌شوند و تکراری نمی‌شوند را، درست مثل خواندن کتابی که کمی آرامتر کلماتش را می‌خوانی تا دیرتر تمام بشوند و لذت‌شان کمی بیشتر در خاطرت جای بگیرند، که اصلا انگار که تمام لذت بهار در مورد همین کمی به آرامیِ بیشتر گذشتنش باشد @Momas1

گاهی وقتا هم بحث به یاد آوردن نیست، بحث فراموش نکردنه، وگرنه که همه می‌تونن چیزها رو دوباره به یاد بیارن، اما انگار که چیزهای دوباره به خاطر اومده، دیگه اون حس قبل خودشونو ندارن، مثل خاطره‌هایی که هزار بار هم که بخوایم تکرارشون کنیم، دیگه اون حس دفعه‌ی اولشون رو برای آدم ندارن و همیشه جای چیز مبهمی داخلشون خالیه، و باید همه چیز رو از اول شروع کرد و ما هم که دیگه خسته‌تر از اونی هستیم که بخوایم چیزی رو دوباره شروع کنیم @Momas1

گاهی هم آدم سکوت را ترجیح می‌دهد، که نه که دیگر کلماتی برای گفتن و نوشتنش را نداشته باشد، تنها اینکه دلش می‌خواهد که صداهای توی سرش را برای خودش نگه بدارد و بگذارد که آرام در خودش حل بشوند و آرام در خودش حل بشود، معجونی نانوشته و ناخوانده از کلماتی که سکوت در میانشان جاریست و آدمی که در میانه‌ی تمام این سکوت نشسته است و دیگر به کلماتی برای بیان خودش نیازی نداشته باشد، که انگار که دیگر چیزی برای اینکه بخواهد در موردش چیزی بگوید باز هم وجود دارد، اما به طرز مطلوبی دیگر نیازی به گفتنشان وجود ندارد @Momas1

آدم‌های درست حس خانه را به آدم می‌دهند، جایی که آدم می‌تواند بی‌قید و نامربوط و آن‌طوری که دلش می‌خواهد باشد، که بیشترین خوبی و بدی خانه‌ها هم همین است که جای دیگری مثل آن‌ها را دوباره پیدا نخواهیم کرد، انگار که خانه‌ها قبل از آنکه ساخته بشوند هم وجود داشته‌اند و تنها آدم دوباره هربار به آن‌ها برمی‌گردد و خیال پخش و پلایش را روی تخت اتاقش دوباره جمع می‌کند و به ادامه دادنش باز می‌گردد @Momas1

که آدم تا یک جایی همیشه درگیر به دست آوردن و از دست ندادن است و ناگهان، از یک جایی به بعدش یا دچار از دست دادن‌های ناخواسته می‌شود و یا اینکه ترجیحش رها کردن‌های خود خواسته است، که انگار همه چیز یا آنقدر دور است که دیگر به دست نمی‌آیند و یا آنقدر دیر شده است که از رها نکردنشان هم گذشته است @Momas1

قرار نیست که آدم همیشه حرف‌های مهمی برای گفتن داشته باشد، که اساسا بیشتر حرف‌های آدم از نظر خودش آنقدرها هم مهم نیستند که لازم باشد که به کسی بگویدشان، و سکوت کم کم جای تمام آن‌ها را پر خواهد کرد، و شاید هم برای همین باشد که پیش از آنکه در سکوت کامل فرو برویم، بهتر است که بی‌خیال مهم بودن و نبودن حرف‌هایمان برای گفتنشان بشویم @Momas1

قرار نیست که آدم همیشه حرف‌های مهمی برای گفتن داشته باشد، که اساسا بیشتر حرف‌های آدم از نظر خودش آنقدرها هم مهم نیستند که لازم باشد که به کسی بگویدشان، و سکوت کم کم جای تمام آن‌ها را پر خواهد کرد، و شاید هم برای همین باشد که پیش از آنکه در سکوت کامل فرو برویم، بهتر است که بی‌خیال مهم بودن و نبودن حرف‌هایمان برای گفتنشان بشویم @Momas1

پس خیال‌هایش را برداشت، آنقدر کم بودند که تمامشان را هم می‌شد در یک کوله پشتی کوچک هم جا داد، اما دیگر حتی برای یک کوله پشتی کوچک هم جایی نداشت، که تمام آنقدر در خودش فرو رفته بود، که تمام که نه، اما دیگر حتی جایی برای چیزی از خودش برای خودش هم باقی نمانده بود @Momas1