یک مماس نوشت
Open in Telegram
نامعلوم نوشتههای بلندتر یک مهندس کامپیوتر الکی، کسی که آخرین امیدش نوشتن است ارتباط با مماس: @YeMomas
Show moreIran61 596The category is not specified
3 773
Subscribers
-224 hours
+17 days
-1930 days
Posts Archive
3 773
تنهایی ترکیبیست از چیزهایی که دیگر کسی آنها را نمیخواهد، مگر خود آدم، کلمهها و چیزهای ریز و درشتی که دیگر آنقدرها هم نیستند و آدم خودش را از آنها پرکرده است و دیگر جای اضافهیی برای چیزی و کسی باقی نمانده باشد
@Momas1
3 773
چیزی نمانده بود که به تمام خودم تمام گم بشوم، عصر دلگیر جمعهی پاییزی بود و گم شدن و دیگر پیدا نشدن همیشه یکی از بهترین راههای ممکن برایش، و افسوس که اندوهی نامعلوم باز هم پیدایمان میکرد
@Momas1
3 773
زندگی تازه وقتی که همه چیز به هیچ چیز تبدیل میشود، آغاز می شود، تلاش برای ادامه دادن هیچ چیز، به عنوان چیزهایی که روزی یکی چیزی بودهاند و حالا دیگر معنایشان را برای آدم از دست دادهاند و به یه یک مشت کلمات بیمعنی تبدیل شدهاند
@Momas1
3 773
آدمها چیزهایی که دوست میدارند را ادامه میدهند و چیزهایی که دوست نمیدارند را رها میکنند، اما هیچ وقت درست نمیدانند که در مورد چیزهایی که در میانهی این چیزها قرار میگیرند چه باید بکنند، در مورد تمام بیشتر چیزها و آدمهایی که هر روز با آنها سروکار دارند، ندانستن و سردرگمی ادامه داری که آن را روزمرگی مینامند
@Momas1
3 773
گاهی هم دیگر خود آن چیز یا آدم برای آدم مهم نیست، اما آن حسی که قبلا بوده است و حال دیگر نیست آدم را غمگین میکند، اما نه به شکل خوب یا بدش، تنها غمیست که آدم نمیداند که باید با آن چه کاری بکند، سرگردانیِ نامعلوم از چیزی که معنی درست آن را نمیتوانی پیدا کنی و همزمان تمام معانی برای آن هم درست و هم غلط باشند
@Momas1
3 773
من ناقص بودن چیزها را دوست میدارم، چیزهای کوچکی که جا افتاده باشند و آدم بتواند که آنها را با چیزهایی که دوست میدارد پرشان بکند، قسمتهای خالی و فراموش شدهی خاطراتی که آدم آنها را با لبخندهایش پر کرده باشد
@Momas1
3 773
ما در نهایت شبیه چیزهای که نمیخواهیم بشویم میشویم، نه به خاطر اینکه به طرفشان میرویم، تنها به این خاطر که همیشه از آنها دوری کردهایم و یک جایی در نهایت دیگر خستهتر از آن بودهایم که بیشتر از آن، از آنها دور شویم و ایستادهایم و نشستهایم و زمانی که به ما رسیده است، دیگر توانی برای رد کردنش نداشتهایم و تنها قبولش کردهایم دیگر، و انگار که این سرنوشت تمام چیزهاییست که میدانیم که اتفاق میوفتند و تنها نمیخواهیم که قبولشان کنیم و همیشه وقتی میپذیریمشان که دیگر چیزی از ما باقی نمانده باشد
@Momas1
3 773
مرد خاطراتش را از روی بند رخت جمع کرد، توی دلش لباسشوییها مشغول به کار بودند و اندوههایش را چنگ میزدند، اما انگار تمام اینها هم برایش کافی نبود، شاید باید کسی با چوبک به جان دلتنگیهایش میافتاد و خاطرات رسوب کردهاش را برطرف میکرد، یا شاید هم تنها لازم بود که هیچ کاری نکند و بنشیند و به چرخیدن آن انبوه اندوه نامعلوم خیره بشود
@Momas1
3 773
مرد خاطراتش را از روی بند رخت جمع کرد، توی دلش لباسشوییها مشغول به کار بودند و اندوههایش را چنگ میزدند، اما انگار تمام اینها هم برایش کافی نبود، شاید باید کسی با چوبک به جان دلتنگیهایش میافتاد و خاطرات رسوب کردهاش را برطرف میکرد، یا شاید هم تنها لازم بود که هیچ کاری نکند، بنشنید و به چرخیدن آن انبوه اندوه نامعلوم خیره بشود
@Momas1
3 773
گذشته همین نزدیکیست، در میانهی کلماتی که دیگر آنها را نمیگوییم، در میانهی خیابانهایی که دیگر آنها را قدم نمیزنیم، در میانهی دستهایی که دیگر آنها را نمیگیریم، در میانهی خودمان که دیگر آن را بیاد نمیآوریم، که انگار که گذشته از جنس زمان نباشد و تنها در مورد چیزها و کارهایی باشد که دیگر آنها را انجام نمیدهیم و چون حتی دیگر نامشان را هم به یاد نمیآوریم، با بیقیدی گذشته مینامیمشان
@Momas1
3 773
پنجشنبهها باید یک فرقی با روزهای دیگر داشته باشد، چیزی که میدانی چیست اما به خاطرش نمیآوری، اما باز هم لبخندی بیدلیل به روی لبت میآورد، انگار گم شدن در شلوغی پنجشنبهی عصر خیابان انقلاب و پیدا کردن کتابی که نمیدانی چیست
@Momas1
3 773
جاهای خالی در مورد خیالهای کوچکی از ما هستند، که آنها را رها کردهایم، تکههای کوچک جا افتادهیی که چیزی را خراب نکردهاند، اما هر بار که نگاهشان میکنیم، جای خالیشان توی ذوق میزند
@Momas1
3 773
قوی بودن همیشه در مورد سر پا ماندن نیست، که بیشتر وقتها تنها در مورد فرو نریختن همان قسمتهای اندک باقی مانده است
@Momas1
3 773
فقدان عموما به معنای نداشتن چیزها نیست، گاهی هم تنها داشتن چیزها به آن شکلیست که به آن شکل نمیخواهیمشان، رسیدنی که آنقدرها هم نرسیدهیی اما جاده به انتهای خودش رسیده است
@Momas1
