589
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-130 days
Posts Archive
589
«« آه، مادر...مادر...مادر...چرا نباید سرم را روی دامنت بگذارم و زار زار گریه کنم؟ برای چه باید ادای آدمهای قوی و خوددار را دربیاورم؟ دلم میخواهد گریه کنم و تو دلداریام بدهی.»
- از قیطریه تا اورنج کانتی؛ حمیدرضا صدر.
#کتاب_بخوانیم
589
«هل تفهم ما معنى
أن تنام وأنت تُردِّد:
يا ربّ اجعلني أتجاوز هذه الأيّام؟»
«آیا میفهمی یعنی چه
که هنگام خواب با خودت تکرار کنی: خدای من کمک کن این روزها را پشت سر بگذارم؟»
• أدهم الشرقاوي / برگردان الهه شیرین
589
آن سوی شیشه روی رویاهای جاری، گل میبرند و نقره کشتیهای باری
یاد قشنگ آتشی در برف و ظلمت، یاد رهایی در شب زندان و وحشت
تو رنگ گرم و زنده آوازهایی،
آهنگ زیبای تمام سازهایی...
هرجا تو باشی باغهای توت آنجاست،
دریا و نان و معدن یاقوت آنجاست....
آبش شراب و پاره مهتاب نانش،
هرجا تو باشی خوش به حال مردمانش
رسول یونان
589
هرمتُ، فردِّي نجوم الطفولة
حتى أشارك
صغار العصافير
درب الرجوع...
لعشِّ إنتظاركِ!
پیر شدم!
به من بازگردان
ستارگانِ کودکی را
تا همراهِ گنجشکان کوچک،
راهِ بازگشت
به سوی آشیانهی انتظارت را
بِپیمایم…
- محمود درویش
589
وَلي سقمُ أَيُّوبٍ وغُربةُ يونُسٍ
وأَحزانُ يَعقوبٍ ووَحشةُ آدمِ
من همزمان، بیماری ایوب و غربت یونس و اندوهای یعقوب و وحشت و تنهایی آدم را با خود دارم
الوأواء الدمشقی
589
«دل من با پرندهها بود
آنها از دریا به سمت خانه بر میگشتند
خموش…سر در جیبِ غم
در غروبِ سرخرنگِ جمعه
ما هم به خانه بر میگشتیم.»
• یک توییت بود در توییتر سابق
589
«طبیعی بود که در آن سن میخواستیم چیزهایی را تغییر بدهیم. هیچکار بدی نمیکردیم. ساعتها حرف میزدیم؛ حوادث را بالا و پایین میکردیم. میخواستیم با بیعدالتیها، فشارها و فقدان آزادی مبارزه کنیم. شرافتمندانهتر از این مگر داریم؟»
تأدیب طاهر بن جلون؛ برگردانِ محمدمهدی شجاعی
589
همه چیز نابود شده است ، نخستین نشانِ شعر
سپس خواب و بعد هم روز
و بعد هر چه ب جا مانده از روز
و آن ها ک متعلق ند ب شب .
آن گاه ک دیگر
چیزی برای نابود شدن نماند
چیزهایِ بیشتری نابود شدند و باز هم بیشتر
تا آن جا که از هیچ هم کمتر بر جا ماند ، حتی خود من .....
- اینگه بورگ باخمن
589
در این مدت زندگی به گونهای سپری شده است
که میتوانم سالها بدون آنکه اتفاق غمانگیزی رخ بدهد، غمگین بمانم.
منسوب به داستایفسکی
589
«دارم رفتهرفته تبدیل به آدمی میشوم که به فکرکردن فکر میکند. حالا فکرکردن برای من عادت شده. هدف شده. همهاش دلم میخواهد بنشینم و فکر کنم. مهم نیست که دستهام به چه کاری مشغولند.»
- سمفونی مردگان؛ عباس معروفی.
#کتاب_بخوانیم
589
■در بابِِ یک سفر
درها را میگشاییم،
درها را میبندیم،
از درها میگذریم
و در فرجامِِ یگانهی سفر
نه شهری،
نه بندری.
قطار از ریل خارج میشود،
کشتی غرق میگردد،
هواپیما سقوط میکند.
نقشه بر یخ ترسیم شده.
اگر اختیار با من بود که
این سفر را آغاز کنم یا نه،
باز هم آغاز میکردم.
■شاعر: #ناظم_حکمت [ Nâzım Hikmet / ترکیه، ۱۹۶۳-۱۹۰۲ ]
■برگردان: #عباس_صادقزاده
