شعر ناب شهریار
Open in Telegram
شهریاری پر اندوه ثریا هستم شاید آخر سر پیری به نگارم برسم 09121045428 @abdolmohmdi8
Show more1 435
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-730 days
Posts Archive
1 435
Repost from کانال رسمی قاراقانیهای قزوین
با سلام و عرض ادب خدمت همشهریان عزیز
کانال رسمی قاراقانیهای قزوین که چندین سال در خدمت اطلاع رسانی منطقه قاراقان بود متاسفانه به صورت اتفاقی حذف شد و اکنون این کانال جایگزین شده
این کانال را به همه همشهریان عزیز معرفی کنید
با تشکر عبدالمحمدی
@abdre110
1 435
آنکه میگفت دلش وسعت دریا دارد
گوشهای دنج برای منِ تنها دارد ؟
بیجهت در پی توجیه گناهش هستید
یوسف اینبار خودش میل زلیخا دارد
چشمهایت به خدا حرف ندارند، ولی
هر نگاهت سیو دو حرفِ الفبا دارد
آنکه امروز به دست آوَرَد احساس تو را
چه نیازی به غمِ روز مبادا دارد ؟
عاقبت در تب آغوش تو گم خواهم شد
دل به دریا زدنِ رود، تماشا دارد
@shrear
1 435
استقبال از ماه مبارک رمضان
بوی آش نذری ماه مبارک میرسد
باز وقت خواندن قدر و تبارک میرسد
باز می خوانم شب اول دعای افتتاح
باز میگیرم به زیر سایه قرآن پناه
باز می خوانم میان گریه ها جوشن کبیر
ذکر العفو و مناجات و اجرنا یا مجیر
باز از فرط عطش چشمم سیاهی میرود
از وجودم در همین حالت تباهی میرود
باز می گویم پس از افطار با نان و نمک
رو به سوی کربلا یا لیتنا کنا معک
@shrear
1 435
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
آمد رمضان٬ نه صاف داریم و نه دُرد
وز چهره ما گرسنگی رنگ ببرد
در خانه ما ز خوردنی چیزی نیست
ای روزه برو! ورنه تو را خواهم خورد!
😊😊😊😊😊
@shrear
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
1 435
Repost from شعر ناب شهریار
بازهم روضه زینب، همه جا ریخت بهم
حال و روز همه اهل سما ریخت بهم
بازهم پیرهنی را به سر و روش کشید
گریههایش همه مرثیه را ریخت بهم
🏴 سالروز وفات حضرت زینب کبری (س) تسلیت باد
@shrear
1 435
Repost from کانال رسمی قاراقانیهای قزوین
🏴 سالروز رحلت جانسوز ام المصائب حضرت زینب کبری سلام الله علیها را تسلیت می گوییم.
@abdre
1 435
Repost from کانال رسمی قاراقانیهای قزوین
صبر را معنا و مفهومی به نام زینب است
احترام عشق هم از احترام زینب است
داوری بنگر که در بیدادگاه شهر شام
با حسین همدست گشتن اتهام زینب است
وفات حضرت زینب(س) تسلیت باد.
@abdre
1 435
Repost from شعر ناب شهریار
بازهم روضه زینب، همه جا ریخت بهم
حال و روز همه اهل سما ریخت بهم
بازهم پیرهنی را به سر و روش کشید
گریههایش همه مرثیه را ریخت بهم
🏴 سالروز وفات حضرت زینب کبری (س) تسلیت باد
@shrear
1 435
Repost from شعر ناب شهریار
بوی سیگار شدیدی آمد
با خودم میگویم
نکند باز پدر غمگین است؟
نکند باز دلش...؟
پله ها را دو به یک طی کردم تا رسیدم بر بام
پدرم را دیدم
زیر آوار غرورش مدفون
زیر لب زمزمه داشت
که خدا عدل کجاست؟
که چرا مزهء فقر وسط سفرهء ماست؟
و چراها و چراهای دگر...
دل من هم لرزید مثل زانوی پدر
دیدن این صحنه آن چنان دشوار بود
که مرا شاعر کرد....
@shrear
میلاد عبدی
1 435
Repost from کانال رسمی قاراقانیهای قزوین
چه خوبه با پدران مهربان باشیم
چه غروریست در
این سلطنت ای
یوسف مصری!
که دگر پرسش
حال پدرِ پیر نکردی..
#شهریار
@abdre
1 435
Repost from شعر ناب شهریار
پيک نيکي ما چه آه سردي دارد
بيچاره پدر چه روي زردي دارد
امروز خدا خانهي ما مهمان بود
فهميد گرسنگي چه دردي دارد
@shrear
1 435
Repost from شعر ناب شهریار
یک کارگر ساده منش را گم کرد
تا سوخت تمام خرمنش را گم کرد
آن کارگر ساده پدر بود که رفت
هفتاد و دو درصد تنش را گم کرد
@shrear
1 435
Repost from شعر ناب شهریار
از معدن و از کوه پدر برمیگشت
با زحمت بسیار سحر برمیگشت
یک کوه غم و درد به روی دوشش
با مورچه های کارگر برمیگشت
@shrear
1 435
Repost from شعر ناب شهریار
دزد است ولي از دم در آمده بود
او سرزده بود و بيخبر آمده بود
سرکارگر لعنتي اش با خرما
ديشب به عيادت پدر آمده بود
@shrear
1 435
Repost from شعر ناب شهریار
از چشم پدر هميشه آيينه تر است
آيينه خودش ديد که بيکينهتر است
قانون همه آينهها برعکس است
دستان تهي هميشه پر پينهتر است
@shrear
1 435
Repost from شعر ناب شهریار
بانو، تو بیا عکس مرا قاب بگیر
بی چین و چروک و با فتوشاپ بگیر
هر قدر که روز زن زدی از جیبم
روز پدر آمده ست، جوراب بگیر
@shrear
1 435
Repost from شعر ناب شهریار
#شعر_پدر_استاد_شهریار
دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در
در مشت گرفته مچ دست پسرم را
یارب به چه سنگی زنم از دست غریبی
این کله پوک و سر و مغز پکرم را
هم در وطنم بار غریبی به سر دوش
کوهیست که خواهد بشکافد کمرم را
من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز
چون شد که شکستند چنین بال و پرم را ؟
رفتم به کوی پدر و مسن مالوف
تسکین دهم آلام دل جان به سرم را
گفتم به سر راه همان خانه و مکتب
تکرار کنم درس سنین صغرم را
گر خود نتوانست زدودن غمم از دل
زان منظره باری بنوازد نظرم را
کانون پدر جویم و گهواره مادر
کان گهرم یابم و مهد هنرم را
تا قصه رویین تنی و تیر پرانیست
از قلعه سیمرغ ستانم سپرم را
با یاد طفولیت و نشخوار جوانی
میرفتم و مشغول جویدن جگرم را
پیچیدم از آن کوچه مانوس که در کام
باز آورد آن لذت شیر و شکرم را
چون بقعه اموات فضائی همه خاموش
اخطار کنان منزل خوف و خطرم را
درها همه بسته ست و به رخ گرد نشسته
یعنی نزنی در که نیابی اثرم را
مهدی که نه پاس پدرم داشته زین پس
کی پاس مرا دارد و زین پس پسرم را ؟
ای داد که از آن همه یار و سر و همسر
یک در نگشاید که بپرسد خبرم را
یک یچه همسایه ندیدم به سر کوی
تا شرح دهم قصه سیر و سفرم را
اشکم به رخ از دیده روان بود ولیکن
پنهان که نبیند پسرم چشم ترم را
میخواستم این شیب و شبابم بستانند
طفلیم دهند و سر پر شور و شرم را
چشم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صغرم را و نقوش و صورم را
کم کم همه را در نظر آوردم و ناگاه
ارواح گرفتند همه دور و برم را
یکجا همه گمشدگان یافته بودم
از جمله حبیب و رفقای دگرم را
این خنده وصلش به لب آن گریه هجران
آن یک سفرم پرسد و این یک حضرم را
این ورد شبم خواند و آن ناله شبگیر
وان زمزمه صبح و دعای سحرم را
تا خود به تقلا به در خانه کشاندم
بستند به صد دایره راه گذرم را
یکباره قرار از کف من رفت و نهادم
بر سینه دیوار در خانه سرم را
صوت پدرم بود که میگفت چه کردی ؟
در غیبت من عائله دربدرم را
حرفم به زبان بود ولی سکسکه نگذاشت
تا بازدهم شرح قضا و قدرم را
فی الجمله شدم ملتمس از در به دعائی
کز حق طلبم فرصت صبر و ظفرم را
اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود آن همه رنگ و کدرم را
ناگه پسرم گفت چه میخواهی ازین در ؟
گفتم پسرم بوی صفای پدرم را
زنده یاد #استاد_شهریار
#تقدیم_به_روح_پدرانی_که_درمیان_مانیستند
@shrear
