مژگان فرامنش
Open in Telegram
من زنی که از اندوه سیب چیده در دامن شبنمی که یخ بستهست روی نقش مژگانم
Show more424
Subscribers
+124 hours
+27 days
+1830 days
Posts Archive
424
🔸 گاهشمار فرهنگی پارسیبان!
🔻
پارسیبان را در اینستاگرام دنبال کنید!
http://instagram.com/parsi.baan
424
پاییز رفت و شب شب چله، زمستان است
بر روی جاده نم نم برف است و باران است
سفره پر است از هندوانه و انار و شعر
هم شاهنامه، مثنوی و چند دیوان است
فالی گرفتم حافظ شیراز با من گفت:
شور و نشاط و شادمانیات فراوان است
بر آینه تا خواستم از عشق بنویسم
دیدم که لبهایش شبیه غنچه خندان است
امشب که یلدا پهن کرده دامنش را برـ
روی جهانی که پراز اندوه و حرمان است
"باید که تا پیروزی خورشید برپا ماند
اینجا خراسان است و زاد خور آسان است"
مژگان فرامنش
@mozhganfaramanesh
424
شاید دوباره سبز شود شورهزار مان
امّید سر زند به دلِ سوگوار مان
باران اگر به مزرعه یک بار سر زند
رقص آورد به آینهی جویبار مان
رنج سکوت و این خفقان تا همیشه نیست
ققنوس سر برآورد از روزگار مان
ما رنجنامههای جهانیم و کس نخوان٘د
با اینکه سدهها شده از انتشار مان
شاید ترانههایی که در خون سرودهایم
روزی گلی شکفته شود بر مزار مان
مژگان فرامنش
@mozhganfaramanesh
424
روزی از آن سوی آبها
پرستوهای دلتنگ مان را به تماشا خواهیم نشست
و رودخانههای جهان را
در آغوش خواهیم کشید
و دستهای مان فراتر از دریاها
شعر خواهند سرود
و فراتر از زمان خواهیم زیست
ما دو رود موازی بودهایم
که جهت مان یکی و در نهایت
همدگر را
قطع خواهیم کرد
مژگان فرامنش
424
مرا بردار و به رویای خفتهام بسپار!
زنی که تمام عمر واژهها را بهم بافید
تا تو در جهان و زمان دیگر
به جریان باشی
و عشق
از پا در نیاید
۲
اقیانوسهای جهان
در چشمهای من به خواب رفتهاند
از من، آرام عبور کن!
مژگان فرامنش
424
در امتداد باد و باران
اندوه مرا خواهی شنید
آنگاه که جهانِ بعد از این، مرا برویاند
و دست مرگ، بندبندِ مرا
از واژگانم رها کند
شگوفههای گیلاس را در گیسوان من خواهی یافت!
و آنگاه خواهی دید
که در آیینهی تو
نیمهی تاریک ماه بودهام
مژگان فرامنش
424
چند کار کوتاه
۱
و اینک زنی در امتداد باد و باران به رهایی از خویش میاندیشد،
رهایی از تراژیدی زنانهی زمان
تراژیدی زنانهی جهان
۲
جهان بر مدار اندوهی بشر میچرخد و
من بر مدار اندوهی تو
۳
دریای من گودالی بیش نیست،
وقتی در آغوش من رها نباشی
ای نیمهی روشن ماه!
۴
به فرداها نمیاندیشم
وقتی تقویم جهان در چشمهای تو به رقص میآیند.
۵
چگونه تاب خواهم آورد؟
شعری را که در تو نخفته باشد.
۶
دستهایم بوی تنهایی میدهند
مرا دریاب و به رویای زنانهام بسپار
۷
به پرستوهای جهان بنویس
رویای مرا ندیدهاند؟
۸
از زمان و جهان رها شدهام
تا در تو بیارامم
مژگان فرامنش
424
من و زهرای نازنین دوسال نخست(۸۹،۹۰) دورهی لیسانس را در هرات همصنفی بودیم. دختر بسیار جسور، لایق و سراسر خلاقیت بود. ذهن کنجکاو و جستجوگری داشت. عاشق ادبیات، شعر و داستان بود. در بعضی از ساعتهای درسی پرسشهای زیادی از استادان داشت و گاهی پاسخها نیز، قناعت او را حاصل نمیکرد. بعداز این دوسال مسیر زندگیاش را عوض کرد و به دنیای مهاجرت پیوست. اکنون سالهاست ساکن هالند است و در آنجا نیز دست از تلاش و تکاپو برنداشت و اینک داستان نویس بسیار ماهری شده که کلمات در انگشتانِ هنرمندش به رقص میآیند و زیبایی خلق میکنند.
زهرای نازنین در این روزها دومین مجموعهی داستانش را که شامل چندین داستان کوتاه است، زیر عنوان( بومهای سرگردان) به ویرایش خراسانی عزیز و صفحهآرایی استاد کاظمی گرامی از نشر ادبی هشتبهشت به زیور چاپ آراسته است.
فضا و رویکرد در داستانهای هردو مجموعهی زهرا، به شدت اجتماعی و زنانه است. در واقع چهرهی داستانهای زهرا، چهرهی واقعی زنان این مرز و بوم است. کلافگی، اندوه، خودکشی، خشونت زن علیه زن، خشونت مرد علیه زن، فقر و بیسوادی و... را همراه با شگردهای هنری به بهترین شکل ممکن، به تصویر کشیده است. زهرا نیز زنیست بسیار دردمند و همچنان بسیار مقتدر، مستعد، مهربان و دوستداشتنی.
برای زهرای عزیز، این یار دیرین و نازنینم، آرزوی بهترینها را دارم و همچنان مشتاق خواندن داستانها و آثار بعد از این دو مجموعهی ارزشمندش هستم.
سلامت و نویسا بمانی دوست من!
424
عاشق نباشی حس باران را نمیفهمی
فرق قفس با یک خیابان را نمیفهمی
عاشق نباشی میروی در جادهها؛ اما
معنای فصل برگ ریزان را نمیفهمی
عاشق نباشی زندگی بیرنگ و بیمعناست
درد درون چشم انسان را نمیفهمی
در شعرها دنیایی از اسرار پنهان است
عاشق نباشی راز پنهان را نمیفهمی
عاشق نباشی فصل پاییز و بهار، اصلا
زیبایی فصل زمستان را نمیفهمی
شعر از: مژگان فرامنش
برگردان به انگلیسی از: ابوالقاسم غضنفر
If You Are not a Lover
If you are not a lover, the feeling of rain you won't discern
The difference between a cage and the streets you won't discern
If you are not a lover, you would go to the streets, but
The meaning of the season of leaves falling you won't discern
If you are not a lover, life is with no color and no meaning
The pain inside the eyes of a human being you won't discern
In poetry, a whole world of secrets are hidden
If you are not a lover, hidden secrets you won't discern
If you are not a lover, the seasons of the fall and spring
In fact, the beauty of the winter season you won't discern
Poem by: Mozhgan Farsamanesh
Translated from Persian by: Qasem Ghazanfar
424
Repost from خبرهای شعر خراسان
🌻 انجمن شعر امین
✳️ شعرخوانی و نقد شعر
🔸 این هفته، با حضور مهمانان؛ تهماسبی خراسانی و مژگان فرامنش
♦️چهارشنبه، ساعت ۱۷ تا ۱۹
♦️مشهد، بولوار مدرس، مدرس ۴، پلاک ۱۰، حسینیهٔ هنر
424
سپاسگزارم از جناب قاسم غضنفر که شعر مرا به انگلیسی برگردان کرده اند.
من آسمانی در بغل دارم
با تو جهانی در بغل دارم
من نیستم اینگونه سر درگم
نام و نشانی در بغل دارم
آیینه در شبهای تاریک و
رنگینکمانی در بغل دارم
میگریم از اندوه و ویرانی
چون زندهجانی در بغل دارم
گمگشتهی جغرافیاییام
یک داستانی در بغل دارم
من زادگاهِ وحشت و کابوس
رنج زنانی در بغل دارم
نام من اما نیست این؛ هرچند
افغانستانی در بغل دارم
غزل از: مژگان فرامنش
برگردان به انگلیسی از: ابوالقاسم غضنفر
I Posses in My Embrace
I posses a heaven in my embrace
With you, I posses a whole wide world
In this present way, I'm not all lost
A name and a famous-ness, I posses
In dark nights I have the mirror
And in my lap, I have a rainbow
I cry in sorrow seeing all the destruction
Since I have in my thoughts a ruined Zinda Jaan
I am a lost one, geographically
I have in my possession, an entire story
I am where terror and nightmare were born
I carry the suffering of many many women
Although this is not my name
I am an Afghanistan that I embrace
Poem by: Mozhgan Faramanesh
Translated from Persian by: Qasem Ghazanfar
