357
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-230 days
Posts Archive
International Day for the Elimination of Violence Against Women
امروز روز مبارزه با خشونت بر زنان است. کاش هم خشونت بر زنان برمیافتاد، هم کاربران زبان فارسی این «علیه» ملعون را به درک میفرستادند.
#خشونت
#فرشته_مولوی
https://www.instagram.com/reel/DCy_0u1RjmU/?igsh=d2txdHB4MDVxZHFs
این کتابها برای تماشاست، نه برای خواندن. تماشا هم برای خالینبودن عریضه است؛ برای توهم «حرومزادهها ما هنوز زندهایم» از دهانهای خالی مردهها
این کتابها برای تماشاست، نه برای خواندن. تماشا هم برای خالینبودن عریضه است؛ برای توهم «حرومزادهها ما هنوز زندهایم» از دهانهای خالی مردهها
Repost from بارو
ترانهی ذرت
چونان دخترکانند
ذرتهای سنبلهدار،
هفتاد روز در گهواره،
ساقه بسته، پرورده.
جوانه میزنند با کاکلی زرین
چونان نوزادان،
در قنداقبرگ مادر،
شبنم بامدادی به دایگی.
و پنهانند در پوستهها
چونان کودکان به هنگام بازی،
با دو هزار دندان طلا،
بیسببی خندان.
چونان دخترکانند
ذرتهای سنبلهدار،
در آغوش گرم و نرم و مادرانهی
ساقهها.
گابریلا میسترال | فرشته مولوی
◄ کلیک کنید: متن کامل این شعر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
■ شعر و داستان کوتاه جهان را در کانال تلگرام بارو بخوانید.
■ B A R U
Repost from بارو
شهرزاد
در سایه و در روشن و در راهروی خورشیدتاب
راه میروند و حرف میزنند، هنر فوتِ وقت را مشق میکنند.
اعدام شهرزاد به تعویق خواهد افتاد
چراکه برای شهریار قصهای میگوید که میخواهدش.
خورشید به شفق و به شب میگراید.
چنانکه آنان میگذرند، هر برگی، گوشسپار، میخمد.
هیچیک از آن دو سیرایی از قصه ندارد
هیچیک نمیخواهد قصه را به سر برساند.
هرگز آیا راهی را که میروند ترک خواهند گفت؟
هرگز آیا خواهان آن خواهند بود؟
مرد سر به سوی زن میخماند،
نگاهش بر لبهایی مینشیند که قصهای دیگر را سر میگیرد:
روزی روزگاری شهرزاد با شهریار در جنگلی بود و
به او چنین گفت و
از او چنین شنید.
فریزر سادرلند | فرشته مولوی
◄ شعرهای دیگر در: شعر ترجمهٔ سایت بارو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
■ شعر و داستان کوتاه جهان را در کانال تلگرام بارو بخوانید.
■ B A R U
Repost from بارو
حالا اما هر دم ظهر هم پاهایش خطاکار میشوند و او را به طرف درخت میکشانند، هم دستهایش به خطاکاری میافتند و مثل همین آن که شیرین و سنگین میگذرد، دور از چشم این و آن و بیاعتنا به نگاه تیز پرندهها، بر پوست نمناک درخت میلغزند.
نوک انگشتها و کونهی کف دستها نرم و نامحسوس بر تنهی گرم درخت فشرده میشوند. گونه و بناگوش تبناک بر شاخهای از بازوهای گشودهی درخت ساییده میشوند. نگاه پر تمنا در جذبهی سبز تابندهی برگهای غوطهور در نور فرو میرود.
رهگذری اگر پیدا شود که با نگاهی پرسنده غافلگیرش کند، نیمخنده بر لب میپرسد آیا دستبرقضا نام این درخت را میداند یا نه. به این ترفند هم رد گم میکند و هم تیری در تاریکی میاندازد، بلکه نام درخت را پیدا کند.
دیدرس که از غریبه خالی میشود، پهلو به پهلوی درخت میایستد و دست بر کمرگاهش حلقه میکند؛ یا ساقهی ترد آویختهای را به دندان میگزد؛ یا حتا نیمچرخی میزند و سینه به سینهی آن میایستد و پلک میبندد.
◄ کلیک کنید: متن کامل داستان ►
■ از داستان «درخت» | فرشته مولوی | باروی داستان
■ B A R U
hey - you should join us today at 01:00 p.m. EDT for "خانهی روشنی چراغ". https://www.clubhouse.com/invite/rgoSNLkg0jpoNGVw7wOkweZ9jDZYI4oANVG:95mUc3zqcWMYl_UN1QG-zxFIxim-Tqj8qKrOtK9rGEw
Repost from بارو
مهوش و تختی و طالقانی
ــــــــــــــــــــــــــــــ
فرشته مولوی
ــــــــــــــــــــــــــــــ
از دفتر چهاردهم بارو
کنار هم نشاندن این سه نام شاید مایهٔ شگفتی یا حتا خشم برخی بشود؛ اما برای آنهایی که مرگ بانو مهوش، جهانپهلوان تختی و آیتالله طالقانی را دیدهاند یا حالوهوای این سه مرگ را تجربه کردهاند، این همنشینی حسی آشنا را زنده میکند. این حس بیش و پیش از هر چیز از خاطرهٔ سوگ مردم برای آنها سرچشمه میگیرد. سوگواری مردم کوچه و بازار در وقت از دست رفتن این سه تن چنان سترگ، طبیعی، خودجوش و صمیمانه بوده که سبب تمایزش از دیگر سوگهای عمومی میشود. چه بسا اگر خبر مرگ مصدق در بیرون از چنگهٔ مهار ترسناک حکومت شاهنشاهی اعلام میشد، سوگ او هم همین ویژگی را نشان میداد. با اینهمه نمیشود این را نادیده گرفت که محبوبیت مصدق از زمان زمامداری تا دم مرگ و حتا پس از آن تا اکنون به فراخور اوضاع و احوال سیاسی-اجتماعی افتوخیز داشته است. از این گذشته دوستداران مصدق را بیشتر باید در میان روشنفکران و تحصیل کردهها یافت تا در میان مردم کوچه و خیابان. سوگواری برای خمینی و سحر و افسون خمینی هم چون از خمیرهٔ دیگری بود، نمیتواند به رشتهٔ پرداختهٔ این نوشته بپیوندد.
مرگ مهوش در جا و زمانی رخ داد که منِ شش-هفتسالهٔ دور از تهران را از دیدن واکنش خاکسپاران او محروم میکرد. با اینحال یکی از روشنترین یاد ماندههای آن دوره از کودکی من “مهوشی” است. در آن زمان در آن شهر کوچک شمالی که پدرِ کارمند دولت من از تهران به آن منتقل شده بود، فقط یک سینما بود که هم تفریحگاه سینمادوستان بود وهم هر روز سر راه مدرسه از کنار آن میگذشتم. آگهیهای بزرگ سینمایی با آن نقاشیهای خام و رنگهای تند که هنرپیشهها را غول پیکر مینمودند، شاید تنها نشان غریب و توجهبرانگیز شهر بودند که خبر از دنیایی دیگر و یکسره ناهمانند با دنیای دوروبر میدادند. گمان کنم جان وینِ کابوی و مهوشِ خواننده بیش از دیگران بر این آگهیهای دیواری میدرخشیدند. برخلاف این تصویرهای عجیب، عکسهای سیاه وسفید مهوش بر صحنهٔ کاباره و در محاصرهٔ کلاه مخملیهای هوادارش در جعبهآینههای دیواری سالن انتظار سینما به چشم من تهرانی واقعی و آشنا مینمودند.
◄ [کلیک کنید: ادامهٔ متن]
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
■ به تلگرام و اینستاگرام «بارو» بپیوندید.
■ Telegram | Instagram
از دوستانی که در ۲۸ شهریور با پیامی یادی از من کردند، سپاسگزاری میکنم. از اهل کتاب و ادبیات هم که پیگیر این صفحهاند، چشمداشت پشتیبانی از راه خریدن و خواندن و همرسانی کتابهایی دارم که از جفای سانسور و روزگار به خون دل و هزینه از جیب پاره منتشر میشوند
https://www.instagram.com/reel/DAICjfkR8ZX/?igsh=bnlqNTgwajBoMW8w
