حلقه زنان/ دکتر مونا کربلایی
Open in Telegram
محفلی برای رشد درونی و کسب آگاهی زنان دکتر موناکربلایی دکترای تخصصی روانشناسی شخصيت.رواندرمانگر زنان برای گفت و گو و مشاوره لطفا به این ای دی پیام دهید @monakarbalayi
Show more724
Subscribers
No data24 hours
+57 days
No data30 days
Posts Archive
خودتون در تماس با نور آفتاب قرار بدین رفقا هر روز.یادتون نره.تحت هر شرایطی چند دقيقه در مقابل نور طبیعی خورشيد قرار بگیرید.
هیچ چیز مثل مواجهه با نور طبیعی و البته خواب درست و کافی هورمونهای شما رو بالانس و متعادل نمیکنه.
کاش سهم هر زنی، مردی باشد که به او یادآوری کند زندگی همهاش مسئولیت داشتن نیست! خندیدن، رقصیدن و عاشقی کردن هم هست...
رشته توییت زنِ بساز
میگه: «زن من خوب بود، بساز بود، راضی بود. غلطی کردم بهش گفتم برو سر کار، از همون وقتی که دستش رفت تو جیب خودش سرکش شد. به خودم اومدم دیدم خونه جدا اجاره کرده و یواش یواش وسیله چیده و یه شب برای همیشه رفت. اشتباهم این بود گذاشتم بره سر کار...زن دستش بره تو جیب خودش یاغی میشه.»
.
▪️ یه سریا واقعا اینطوری فکرمیکنن، یعنی مطلقا فرقی قائل نیستن بین موندن از روی علاقه و بارضایت و موندن اجباری چون طرف چاره ای نداره؛ حتی بین اومدن و ازدواج با رضایت با ازدواج از روی ناچاری و فرار از شرایطش.
فکرکن چندسال با یه نفر زندگی کنی و حتی نفهمی هیچ علاقه ای و اشتیاقی بهت نداره
▪️ پرنده مو تو یه قفس گذاشته بودم
آب و دونشو میدادم و از قفسش خیلی راضی بود. تا اینکه یه غلطی کردمو در قفسو باز کردم فهمید خودش میتونه آب و دون پیدا کنه منم جز اینا چیز دیگه نداشتم که بهش ارائه بدم. اونم رفت.
اشتباهم این بود که در قفسو باز کردم
پرنده ها وقتی آزاد بشن یاغی میشن
▪️ توو کشورمون برچسب ها همیشه برای زن هاست؛
زن باعرضه و مستقل و قوی از نظر اکثر مردها= یاغی و بیظرفیت
خطاب به خانمهای نازنین:
اگر مردِ متاهلی به شما گفت: ازدواجش بد است، پیشنهاد بده به زوجدرمانگر مراجعه کند.
راهحل مشکلاتش، رابطه با تو نیست!!!
لبخند میزنم، به همه میگویم خوبم و جوری رفتار میکنم که انگار همهچیز خوب است، حتی وقتی خوب نیست!
لبخند میزنم به آدمها، مهربانی میکنم و تلاش میکنم حال کسی را خوب کنم، حتی وقتی حال خودم خوب نیست!
تلاش میکنم لشکر اندوه را عقب برانم و سربازهای کوچک و تنهای شادی را به جهانم بخوانم و هرطور شده سرپا بمانم.
تلاش میکنم خوب باشم و امیدوار به اینکه بعد از این، آدمها و اتفاقات بهتری را ملاقات خواهمکرد و همه چیز از اینی که هست، بهتر خواهدشد...
آرزو میکنم از اینجای جهانم به بعد همه چیز خوب پیش برود، چون من دیگر طاقت مواجهه با ناملایمات بیشتری ندارم...
خستهام از مسئولیت داشتن، دلم میخواهد مثل بچگیها در حاشیهای امن بایستم و کسی مراقبم باشد!
در دوران پریود خون از دست میرود
در دوران پریود آهن از دست میرود
در دوران بارداری کلسیم از دست میرود
در کار بی پایان انرژی از دست میرود
در دوران زایمان جان از دست میرود
و هنوز هم به زنان میگویند خیلی حساسی!
آنها از زنِ بیدار میترسند. از زنی که میخندد، میرقصد، انتخاب میکند و اجازه نمیگیرد؛ چون زنِ آگاه، فقط زندگی نمیکند، مرزهای کهنه را میشکند و جهان را از نو معنا میکند...
من خیلی باور به اینکه باید با هرکس مثل خودش رفتار کنی ندارم، من به این باور دارم که باید در زمان مناسب، دکمه فرد آزارگر رو فشار داد و به این چرخه معیوب پایان داد. درنهایت انرژی باقی مونده رو خرج خودت و ضعف های شخصیتی و رفتاریت کنی تا من بعد دچار این تکرار نشی.
گاهی فقط باید کنار بایستی و کار را بسپاری به کاردان. چایی بنوشی و نفسی بکشی و کتابی بخوانی و گلی را سیراب کنی و زندگی کنی. گاهی باید بپذیری تو هر قدر هم که توانمند و قوی باشی، از پس همه چیز برنمیآیی و درستترین کار این است که هر ازگاهی از آدمِ درست کمک بگیری و بار شانههای خودت را سبکتر کنی.
گاهی باید بپذیری هرچند دلت میخواهد از کوره در بروی و فریاد بزنی و حق هم داری، اما درستترین کار این است که سکوت کنی و صبور باشی.
گاهی باید یادت بیفتد که زندگی هست، عشق هست، آدمها و چیزهای خوب هستند و نباید از یاد ببری این حق توست که آرام باشی و زندگی کنی و نباید خودت را از زیستن محروم کنی! نباید از یاد ببری که بعد از طوفانهای سخت، زمین همان زمین است و این تویی که یاد گرفتهای محکمتر بایستی و پاهایت به قویتر گام برداشتن و در شرایط سخت ایستادن و دوام آوردن عادت کرده هرچند بهای آن، رنجی عظیم بوده که به مکافات پشتسر گذاشتهای.
غمگین نباش عزیزم! از هیچ اتفاق بدی که تجربه میکنی پشیمان و شرمنده و غمگین نباش. آدمها و اتفاقات بد، درسهای جهان تواند و این تویی که بعد از سختیها باتجربهتر و جسورتر و قدرتمندتر میشوی!
اصلا گاهی لازم است بشکنی تا به خودت بیایی و تکانی بخوری و تغییرکنی، مثل ظرفهای با طلا بند زده شده که زیباتر و ارزشمندتر از پیشاند، تو از قبلت محکمتر و محترمتر و ارزشمندتر خواهیشد.
امیدوارم زنده بیرون بیای،
از اندوهی که دوست داشتنِ آدمِ اشتباه بهجا میذاره.
بچهها! شما بیعرضه نیستید!
شما دارید گرانترین تورم بعد از جنگ جهانی دوم را تجربه میکنید...
خیلیهایمان از اینروزها جان به در خواهیم برد، اما وقتی تمام شود نمیدانم چندتایمان روحش را از این تاریکخانه به سلامت عبور داده.
البت که تقصیر ما نیست. خب سخت است بارِ شیشهی گلاب از این سنگلاخ رد کردن. بالاخره میشکند چندتاییش. سخت است کودکِ مهر و عاطفه را در چکاچکِ شمشیرهای زمانه شیر دادن و لالایی خواندن، میپرد گاهی از خواب، گریه میکند گاهی...
ولی کاش این قحطسال که تمام شد - که بالاخره تمام میشود یکروز - سرمان بالا باشد از خودِ اینروزهایمان. که وقتی به خودِ اینروزهایمان نگاه میکنیم آدمی را ببینیم که رنجها و ترسها خیلی بر جانش تُک زده بودند ولی هیچگاه نتوانسته بودند تمام شفقتش را ببلعند.
در پایان هر عصرِ بلا، در جایی دفتری باز میشود. کاش آنروز ناممان در سیاههی آنهایی نباشد که بالای صفحهشان نوشتهاند "طوفان بود و فقط کلاه خودشان را چسبیده بودند در هوایی که هزار گردباد، هزار آدمِ خسته را توی خودش پیچیده بود"...
کاش اینروزها که تمام شد ناممان توی آن صفحهای از دفتر باشد که بالایش به خط خوش نوشتهاند: "امیدوار بودند در روزگارانی که امیدوار بودن سختترین کار دنیا بود. کریم بودند در سیاهسالی که سکهها چنان تنگ در آغوشِ مشتها بودند که تفنگها در دست تفنگدارانِ ترسیده. گوارایشان باد حظِ آسوده بر آینه نگریستنها"...
یه . چیز . جالب . هست . که . میگه . اگه . بعد . از . هر . کلمه ای . که . دارید . میخونید . نقطه . باشه . مغز . به طور . خودکار . جوری که . خودتم . نمیفهمی . مکث . میکنه . مثل . همین . الان . که . دارید . تیکه . تیکه . میخونید .
باید دست بردارم از نگرانیِ افراطی و فرسایندهای که در قبال واکنشهای احساسی آدمها به رفتارها و کلام خودم دارم.
باید دست بردارم و کمتر نگرانِ این باشم که نکند دلی را رنجاندهباشم و نکند قلبی را شکستهباشم و نکند درست منظورم را نرساندهباشم و در نتیجه، کسی را در ورطهی اندوهی عمیق انداختهباشم.
من نمیتوانم مراعات تمام سلایق و علایق و احساسات خارج از تخمین و پیشبینیِ دیگران را بکنم، نمیتوانم همیشه حواسم به همه باشد، نمیتوانم تمام برداشتهای اشتباه را اصلاح کنم و نمیتوانم برای تمام نیازها و توضیحخواستنها زمان بگذارم.
آدم در وهلهی اول و قبل از هر چیزی، در نظر میگیرد که کسی را با حرف یا رفتارش نرنجاند و در این تصمیم، تمام دقتش را به کار میگیرد. اما تمام که شد به چیزی فکر نمیکند و عذاب وجدان احتمالی نمیگیرد!
مسئلهی من دقتِ قبل از تصمیم نیست! مسئله این است که من بعد از تمام کارها، نگرانِ واکنشهای احساسیِ آدمها هستم و این اصلا خوب نیست.
باید دست بردارم از زیاد فکر کردن و زیاد نگرانِ نکندها و اگرها و شایدها بودن.
باید دست بردارم.....
گاهی آنچه در زندگی تکرار میکنیم، انتخاب آگاهانهی امروز ما نیست؛ ردپای الگوهاییست که سالها در روان ما، در روابطمان و حتی در داستان زنان پیش از ما شکل گرفتهاند.
«زن در مسیر کشف کهنالگوها» یک دورهی آنلاین ۷ جلسهای است برای زنانی که میخواهند به جای تکرار کردن، بفهمند؛ به جای جنگیدن با خود، خودشان را بشناسند و مسیر شفا را از درون آغاز کنند. 🌿
در این مسیر با هم به سراغ کهنالگوهای زنانه، سایههای روان، زخمهای عاطفی، الگوهای تکرارشونده در روابط، ریشههای اجدادی و ارتباط دوباره با نیروی زنانه میرویم؛ سفری برای شناخت عمیقتر خود و ساختن رابطهای اصیلتر با زندگی.
✨ مسیر شفا، از درون تو میگذرد.
اگر احساس میکنی زمانش رسیده بخشی از خودت را که سالها نادیده گرفتهای ببینی و بشناسی،
این دوره میتواند شروع این سفر باشد.
📌 دوره به صورت آنلاین و در ۷ جلسه برگزار میشود.
برای دریافت اطلاعات کامل و ثبتنام، کلمهی «زن» را در دایرکت برای من بفرست. 🤍
دستم از داغیِ ماهیتابه سوخت.
پیش از آنکه درد را بفهمم، دستم به جستوجوی تسکین رفت؛ گویی تَن، پیش از ذهن، معنای ادامه دادن را میداند. کمی آب، اندکی خُنکا، مرهمی برای بازگشت به زندگی.
همانجا، میان بوی روغن و بخار قابلمهها، فهمیدم پوست فقط پوششِ تن نیست؛ حافظهی زندهی انسان است. نخستین راویِ رنج و نخستین جویندهی التیام.
شاید زندگی نیز چیزی جز همین نباشد؛ زخمی که ما را به جستوجوی تسکین وامیدارد، نه به تسلیم.
سالهاست زنها در آشپزخانه، میان شعلهها و ظرفها، هزار بار میسوزند؛ گاهی از حرارتِ اجاق و گاهی از آتشی که هیچ شعلهای ندارد؛ آتشِ خستگی، نادیدهگرفتهشدن، مسئولیتهای بیپایان و عشقهایی که بیصدا خرج میشوند.
پوست، پنجرهای است رو به درون و بیرون. از درون، درد را آشکار میکند و از بیرون، تنها سرخیِ سوختگی دیده میشود. اما چه کسی میتواند ادعا کند آنچه در عمق جان یک زن گذشته، به اندازهی همان سرخیِ کوچک دیده است؟
شاید رازِ زن بودن همین باشد؛ هر بار سوختن، هر بار یافتنِ راهی برای التیام، و دوباره ایستادن کنار همان اجاقی که خانه را گرم نگه میدارد.
آه عزیزِ قلبم...
کاش از پوست میآموختیم؛
در لحظه، بیدار،
و صادق با هر زخمی که میگوید:
من هنوز زندهام.
این معلمِ خاموشِ زندگی که هر زخم را انکار نمیکند، برای هر درد، در پیِ تسکین برمیآید و با همهی آسیبپذیریاش، همچنان زندگی را ادامه میدهد.
