en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

Light Workers🔆

Light Workers🔆

Open in Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://B2n.ir/nx2538 @lightworkers

Show more
408
Subscribers
+124 hours
No data7 days
+830 days
Posts Archive
#بریده_کتاب بی‌عشق، جهان قبرستانی‌ست همه قبرهايش خالیِ خالی؛ باغی‌؛ بوته‌هايش، درخت‌هايش همه خشكيده و پژمرده. بی‌عشق، چشمه بی‌آب است. قلب، بدون راز... بازگرديم به سوی عاشقانه زيستن؛ اما عشق را همه ميلِ تن به تن نديدن. از نگاه به نگاه، رد پای عشق را بهتر از هر كجای ديگر می‌توان يافت؛ از ضربه‌های آهنگرانه‌يی كه بر سندانِ قلب می‌كوبند. آتش بدون دود نادر ابراهیمی @lightworkers

ای دل اول قدم نیک‌دلان با بد و نیک جهان ساختن است صفت پیشروان ره عقل آز را پشتِ سر انداختن است ای که با چرخ همی بازی نرد بردن اینجا همه را باختن است تو زبون تنِ خاکی و چو باد توسن عمر تو در تاختن است دل ویرانه عمارت کردن خوش‌تر از کاخ برافراختن است #پروین_اعتصامی @lightworkers

تا نیاراید گیسوی کبودش را به شقایق ها، صبح فرخنده در آیینه نخواهد خندید ... هوشنگ ابتهاج @lightworkers
تا نیاراید گیسوی کبودش را به شقایق ها، صبح فرخنده در آیینه نخواهد خندید ... هوشنگ ابتهاج @lightworkers

سال ها پیش که دانشجوی حقوق بودم ارتباط بسیار خوبی با اساتید و کارمندهای دانشگاه داشتم و این ارتباط سبب می شد تا هروقت اراده کنم در دادگاه هایی که اساتیدم قاضی آن شعبات بودند حضور داشته باشم و پشت میزی بنشینم و البته دسترسی به پرونده ها و پیگیر روند دادرسی ها در زمان قاضی القضات بودن آیت الله یزدی که دادسرا را برچیده بود و محاکم حقوقی و کیفری در شعبات جداگانه ای نداشت. یکی از شعباتی که به آن زیاد رفت و آمد داشتم از اساتید ارجمندم به نام قاضی ...... بود و پرونده ای داشت که دختری ۱۵ ساله به همراه مردی ۳۵ اقامه دعوا کرده بودند تا از دادگاه به دلیل مخالفت خانواده دختر اجازه عقد بگیرند. پدر و مادری که مثل مار به خود می پیچیدند و دختری که کوتاه نمی آمد و مردی که اتفاقا یک بار ازدواج هم کرده بود منتظر بود تا اجازه عقد بگیرد و دختر نوجوان را با حکم دادگاه به حجله ببرد. قاضی در ابتدا دختر را فراخواند و حرف هایش را شنید. سپس خواستگار را فراخواند و با پرخاش و تندی و حتی تهدید به او فهماند که تا پایان حکم اگر بفهمد هرگونه ارتباطی به هر شکل با دختر داشته باشد عواقب وحشتناکی خواهد داشت. سپس مادر دختر را صدا کرد. از مادر پرسید آیا شده پدر دختر نوازشش کند و شب ها برایش قصه بخواند یا با او حرف بزند تا بخوابد؟ زن گفت به هیچ عنوان اجازه نمی دهم یعنی چه. چه معنی دارد پدر به دختر دست بزند! قاضی نگاهی کرد و گفت آیا شما این کار را انجام می دهی و تاکید کرد واقعیت را بگو. مادر گفت نه این کار را نمی کنم. گفت از چه سنی دیگر دخترت را حمام نمی کنی؟ مادر گفت از کودکی به او آموختم خودش حمام کند. و چند سوال دیگر نظیر این سوال ها پرسید و جواب هایی شبیه این جواب ها گرفت. سپس قاضی دستور داد پدر هم بیاید داخل و به پدر و مادر گفت با این ازدواج مخالفید؟ آن ها گفتند بله ... قاضی گفت برای سه ماه آینده وقت تعیین می کنم. در این مدت باید به دستوراتی که می دهم عمل کنید. هر شب پدر باید دختر را نوازش کند با او حرف بزند تا بخوابد. مادر هم باید مدام فرزند تان را نوازش کنید و حتی گاهی او را به حمام ببرید و ... دستور های دیگری که برای من عجیب بود. تاریخ سه ماه بعد را جایی یادداشت کردم و راس مقرر هماهنگ کردم و در شعبه حضور یافتم. به شدت هم می ترسیدم با اصرار دختر و آن مرد به دلیل بلوغ و رشد دختر قاضی و سایر شرایط که مهیا بود قاضی رأی به ازدواج آن دو بدون اذن پدر دهد. در کمال ناباوری دختر به همراه پدر و مادر در شعبه حضور یافت و اعلام کرد که دیگر تمایلی به ازدواج ندارد و ماجرا به اتمام رسید. پس از خروج آن ها استاد رو به من کرد و گفت من خودم هم دختر دارم این دختر بچه عاشق نبود و شوهر نمی خواست نیاز به نوازش و لمس و توجه داشت. حال من با شما دوباره قصه ای را مرور می کنیم رومینا دختری سیزده ساله بود ... و پدر رومینا با داس در حالی که دختر خواب بود گردنش را برید... رومینا و رومیناها نه عاشقند و نه مشکل ناموسی دارند این دختر ها - زن ها- توجه و احترام و لمس و نوازش نیاز دارند که از پدر و مادر دریافت نمی کنند و برای رفع مشکل به سمت بیرون از خانواده می روند. رومینا که رفت اما ما یاد بگیریم که دختر های مان نیاز به توجه و عشق و لمس و نوازش پدر و مادرهای شان دارند. با گفتن اینکه رومینا عاشق بود، نگوییم کودک همسری چاره درد است ، نگوییم این بچه خودش هم مشکل اخلاقی داشت و چرا به دنبال آن مرد رفت و ...و... بدانیم با این جملات ماهم داس برداشته و گلوی رومینا و رومیناها را می بریم...... #سروش_علیزاده @lightworkers

اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. . همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی:  «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن.  به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری ، بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت. گابریل گارسیا مارکز @lightworkers

هر کسی‌ ویرانهٔ خود را عمارت می‌کند ما به تعمیر دل بی پا و سر ویران شدیم بیدلِ دهلوی @lightworkers
هر کسی‌ ویرانهٔ خود را عمارت می‌کند ما به تعمیر دل بی پا و سر ویران شدیم بیدلِ دهلوی @lightworkers

رودخانه فی‌نفسه عظیم و پُر آب نیست: واقعیت این است که عظمت‌اش از جویبارهای پُر آبی است که بدان می‌ریزند. این مسئله در موردِ ه
رودخانه فی‌نفسه عظیم و پُر آب نیست: واقعیت این است که عظمت‌اش از جویبارهای پُر آبی است که بدان می‌ریزند. این مسئله در موردِ همه‌ی جان‌های بزرگ مصداق دارد. مهم آن است که آدمی مسیری را که تعیین می‌کند بسیاری از جویبارهای جاری باید به‌سوی آن حرکت کنند. مهم نیست که از آغاز مستعد بوده است یا بی‌استعداد.... #فردریش_نیچه @lightworkers

عشقت یک ساعت به ساعات شبانه روز اضافه کرد؛ ساعت بیست و پنج عشقت یک روز به روزهای هفته افزود؛ هشت شنبه عشقت یک ماه به ماه های
عشقت یک ساعت به ساعات شبانه روز اضافه کرد؛ ساعت بیست و پنج عشقت یک روز به روزهای هفته افزود؛ هشت شنبه عشقت یک ماه به ماه های سال اضافه کرد؛ ماه سیزدهم عشقت یک فصل به فصول سال افزود؛ ...فصلِ پنجم بدین سان عشقت به من روزگاری بخشیده است که یک ساعت و یک روز و یک ماه و یک فصل از زندگی تمام عُشاق ِ جهان اضافه تر دارد.... شێرکۆ بێکەس @lightworkers

‍ اغلب ما انواع ترس های خودمان را به صورت خشم نشان میدهیم ترس از دست دادن قدرت ترس از دست دادن کنترل ترس از بی کفایتی ترس از قضاوت شدن ترس از کامل نبودن ترس از دوست داشتنی نبودن ترس از تنها شدن... بسیاری از ما یادگرفته‌ایم که ترسهای خودمان را به صوت خشم و فریاد ابراز کنیم تا بتوانیم ضعف و آسیب پذیری و شکننده بودنمان را از خودمان و دیگران پنهان کنیم! این درحالی است که با پذیرش خشم و با پذیرش ترس میتوانیم این منبع لایتناهی انرژی را تغییر شکل بدهیم و به شکل سازنده از آن استفاده کنیم. خشم همچون آتش است هم میتواند بسوزاند و نابود کند و هم میتواند منبع انرژی و حرکت باشد. نیازی به سرکوبی و انکار خشم نیست ، میتوان آن را به کار گرفت! به تعبیر چینیان باستان نیازی به نبرد با اژدها نیست ، بلکه میتوان از اژدها سواری گرفت! خشم را نباید تبدیل به خشونت کرد خشم را باید شخصا تجربه کرد ناکامی و نیازی که پشت آن پنهان است را ببینیم و بدون حمله به دیگران آن را به صورت یک هدف برای خود و یا یک درخواست هوشمندانه در ارتباط با دیگران مطرح کرد. خشم پیش از آنکه به خشونت تبدیل شود میتواند هیجانی کارآمد و مفید باشد و دعوت نامه‌ای باشد که از ما میخواهد به خودمان بیشتر از گذشته گوش کنیم.... در حالیکه «خشونت» در میدان نبردی بی حاصل وقت ما را در مقابل صف طولانی از آن چیزهایی که نمیخواهیم تلف میکند ، خشم سالم میتواند به صورت واضح و شفاف ما را بر روی آنچه حقیقتا می خواهیم متمرکز کند.... #عاطفه_عبدی @lightworkers

#بریده_کتاب اساس، قلب آدمی است و بقیه حرف مفت است. هوش هم لازم است و شاید از همه مهم‌تر باشد. آگلائه! لبخند نزن..من ضد و نقیض صحبت نمی‌کنم. ابلهی که قلب دارد ولی فاقد هوش است به همان اندازه‌ی ابلهی که هوش دارد ولی قلب ندارد نگون‌بخت است. این یکی از حقایق کهن است. مثلاً من ابلهی هستم که قلب دارم ولی هوش ندارم. تو برعکس احمقی هستی که هوش داری ولی قلب نداری و بنابراین هردو بدبخت هستیم و هردو رنج می‌بریم. ابله فئودور داستایفسکی @lightworkers

مثل یک گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن... مثل زنبیل پر از میوه تبِ تند رسیدن دارم... #سهراب @lightworkers
مثل یک گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن... مثل زنبیل پر از میوه تبِ تند رسیدن دارم... #سهراب @lightworkers

عاشقان زنده‌دل به نام تو اند تشنهٔ جرعه‌ای ز جام تو اند تا به سلطانی اندر آمده‌ای دل و جان بندهٔ غلام تو اند زیر بار امانت غم تو توسنان زمانه رام تو اند سرکشان بر امید یک دانه دانه نادیده صید دام تو اند کاملان وقت آزمایش تو در ره عشق ناتمام تو اند رهنمایان راه بین شب و روز در تماشای احترام تو اند صد هزار اهل درد وقت سحر آرزومند یک پیام تو اند همچو عطار بی‌دلان هرگز زندهٔ یادگار نام تو اند #عطار_نیشابوری @lightworkers

عادَت کرده‌ایم هَر روز دوش بگیریم، اما یادِمان می‌رود که ذهن‌ِمان هم به دوش نیاز دارد! گاهی با یک غزلِ حافظ می‌توان دوش ذهنی گِرفت و خوابید. یک شِعر از فروغ، تکه‌ای از بیهَقی، صفحه‌ای از مزامیر، عبارتی از گِراهام گرین، جمله‌ای از شِکسپیر، خَطی از نیما .. ولی غافِلیم ..! شبانه روز چقدر خبَر و گزارش و مطلبِ آشغال می‌تِپانیم تویِ کله‌مان، بعد هم با همان کله‌یِ بادکرده به رختِخواب می‌رَویم و توقع داریم در خواب پدربزرگِ‌مان را ببینیم که یک گلابی پوست‌کَنده و با لبخند می‌گوید بفرما ..! #عباس_معروفی @lightworkers

زندانی اندوه ِ تعلق نتوان بود بیدل، دلت از هر چه شود تنگ ،برون آ #بیدل_دهلوی @lightworkers

#بریده_کتاب اینکه نگفتی دوستم داری مثل این بود که در جنینی سقط بشم! بگو دوستم داری تا به دنیا بیایم، تا برایت حرف بزنم، برایت شعر بخوانم، راه رفتن یاد بگیرم و بدوم. بگو دوستم داری تا در شهر گم بشم، شیشه همسایه رو بشکنم، از مدرسه فرار کنم. بگو دوستم داری تا جوش بلوغ بزنم، تا بزرگ بشم، تا قله‌ها رو با هم فتح کنیم، خیابان‌ها رو متر کنیم، زندگی را لمس کنیم. بگو دوستم داری تا به پایت پیر بشم، فقط یکبار، یکبار دیگر بگو دوستم داری تا برایت بمیرم! روزبه معین قهوه سرد آقای نویسنده @lightworkers

مشکل ما این است که به زندگی اعتماد نمی کنیم، باید به زندگی اجازه دهیم تا در ما جاری شود. ما تصور می کنیم هر چه بیشتر به زندگی فکر کنیم همان قدر زندگی به کام ما شیرین می شود. در صورتی که اگر به تجربه های خودمان نگاهی داشته باشیم هر کجا که سعی کرده ایم زندگی را کنترل کنیم و در دست بگیریم از همان قسمت دچار درد و رنج شده ایم. البته این به علت شرطی شدگی ذهن کمی مشکل و همچنین غیر واقعی به نظر می رسد. اگر به نتایج تجربه های تلخ خودمان نگاهی بدون تعصب داشته باشیم خیلی راحت تر متوجه این موضوع می شویم. @lightworkers

مجنونی و منم آن لیلی دیوانه بـه عشق تو و دیوانه پرستت ! @lightworkers
مجنونی و منم آن لیلی دیوانه بـه عشق تو و دیوانه پرستت ! @lightworkers

یک افسانۀ یهودی هست ، که بسیار زیبا و در عین حال بسیار شرم آور است که به هیولایِ شهوت مربوط می‌شود.! پیرمردی با تقوی و سر به راه که خداوند دوستش داشت و دربارۀ معنایِ زندگی تامل فراوان می‌نمود ، سرانجام فهمید که تمامیِ مصائب بشر از دیوِ شهوت است. به خاک افتاد و از خداوند خواست که روحِ شیطانیِ شهوت را از جهان بیرون کند، و چون پیر بسیار پرهیزگار بود خداوند دعایش را مستجاب کرد. پیرمرد این بار هم مثلِ تمام مواقعی که کارِ مهمی انجام می‌داد خوشحال شد. آن روز غروب بنا به عادتِ همیشگی‌اش به باغِ پر گلِ خود رفت تا از عطرِ دل انگیزِ گل‌ها سرمست شود . باغ مثلِ همیشه بود،اما اشکالی در کار بود. عطر، آن عطرِ همیشگی نبود.! چیزی گم شده بود،چیزی کم بود،مثلِ نانی که بی‌نمک باشد.فکر کرد خسته است. جامِ زرّینِ خود را برداشت و از شرابِ کهنه‌ای که در پستو داشت پر کرد.اما این بار طعمِ شرابِ خوب نبود. مردِ فرزانه همسرِ زیبایی در حرمِ خود داشت،ولی وقتی همسرش را بوسید او هم مثلِ شراب و گل، بی‌بو و خاصیت بود...! به بامِ خانه رفت و غمِ خود را به خداوند گفت.اندیشید که شاید خطا کرده که اخراجِ روحِ شهوت را خواسته است و از خداوند خواست:«روحِ شیطانیِ شهوت را برگرداند» و چون مرد پرهیزگاری بود، خداوند چنین کرد. بعد مرد به سراغِ هر چیزی که رفت دید که دوباره طعم و خاصیت پیدا کرده است.گلها عطرآگین شدند،شراب گوارا شد،و بوسه‌هایِ همسرش شیرین‌تر از همیشه...! این داستان برگرفته از رساله‌ای یهودی است که در آن ذکر شده بود که زمانی بنی‌اسرائیل توانست از «میلِ شیطانی» (میلِ جنسی) چشم بپوشد ،اما بعد از سه روز در سراسرِ ارضِ بنی اسرائیل هیچ تخمِ مرغِ تازه‌ای پیدا نشد.همه چیز بویِ کهنگی گرفت و هیچ چیز رشد نکرد.بعد از این ماجرا آنها به اشتباهِ خود پی بردند و دیگر آن میل را شیطانی خطاب نکردند. . مقصود از انسانِ کهن کلِ ذخیره و یا میراثِ روانی بشر در ناخودآگاهِ جمعی است .این میراث شاملِ تمامی احساسات ، تجربه‌ها ، خرد ، آگاهی‌ها و حتی غرایزی است که بشر از روزِ ازل تا ابد تجربه کرده و یا تجربه خواهد کرد.شهوت و یا غرایز قسمتی از طبیعت است ، طبیعتی که در درون و برونِ انسان را (چه خوشایندِ ما باشد و چه نباشد) در برگرفته و انسان قسمتی از آن است. هر کس طبیعتِ خود را انکار کند به تعبیرِ این داستان چیزی کم خواهد داشت.... ‌ ‌ ‌#یونگ @lightworkers

چه دهم شرح اشتیاق که خود ماهیم من، تو بحرِ اِکرامی ماهی تشنه چون بود بی‌آب؟ ای که جان را تو دانه و دامی #حضرت_مولانا @lightwo
چه دهم شرح اشتیاق که خود ماهیم من، تو بحرِ اِکرامی ماهی تشنه چون بود بی‌آب؟ ای که جان را تو دانه و دامی #حضرت_مولانا @lightworkers

اگر به همه بچه های 8 ساله دنیا، مدیتیشن آموزش داده می شد؛ تنها در عرض یک نسل، خشونت از دنیا زدوده می شد. #دالایی_لاما @lightw
اگر به همه بچه های 8 ساله دنیا، مدیتیشن آموزش داده می شد؛ تنها در عرض یک نسل، خشونت از دنیا زدوده می شد. #دالایی_لاما @lightworkers