en
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Open in Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Show more
374
Subscribers
-224 hours
-27 days
+130 days
Posts Archive
خشم چیست؟ عدم پذیرش چیزهایی که خارج از کنترل ما هستند..... اگر این را بپذیریم، خشم به تحمل تبدیل می‌شود.... @lightworkers
خشم چیست؟ عدم پذیرش چیزهایی که خارج از کنترل ما هستند..... اگر این را بپذیریم، خشم به تحمل تبدیل می‌شود.... @lightworkers

photo content

هشت سطح آگاهی: در سطح آگاهی اول، شخصی که عملی اشتباه را انجام می دهد؛ اصرار دارد که عمل او درست بوده و دیگران را محکوم می کند. این شخص به خاطر اعتقاد عمیق برای انجام عمل اشتباه خود از انجام هیچ کاری پروا نداشته و دست به انجام هر کاری می زند تا عملش را به کرسی نشاند. در دومین سطح آگاهی شخص پس از انجام عمل اشتباه خود، پی به اشتباه خود برده و از درون احساس پشیمانی می کند ولی این پشیمانی را بروز نمی دهد. در سومین سطح آگاهی شخصی در حین انجام عمل اشتباه خود، پی به اشتباه خود برده و دیگر آن را ادامه نمی دهد. شخص قادر به کنترل احساسات و افکار خود می باشد. در چهارمین سطح آگاهی شخص قبل از انجام عملی اشتباه متوجه آن عمل شده و آن را انجام نمی دهد. در پنجمین سطح آگاهی شخص خود عمل اشتباهی انجام نمی دهد ولی اعمال اشتباه دیگران موجب آزار و خشم او می شوند. در سطح آگاهی ششم شخص عمل اشتباهی انجام نمی دهد و با دیدن اعمال اشتباه دیگران احساس ترحم و دلسوزی نسبت به آنها می کند. در سطح آگاهی هفتم. شخص عمل اشتباهی انجام نمی دهد و دیگران را نیز قضاوت نمی کند. سطح آگاهی هشتم همان "عشق" است. @lightworkers

احساس سزاوار بودن نوعی خودشیفتگی است، و همه چیز و همه کس را تحریف می کند، تا خود را تقویت کند. @lightworkers

زمانی خواهد رسید که دیگر هیچ انسانی زنده نیست. همه‌ی انسان‌ها مرده‌اند. زمانی خواهد رسید که هیچ انسانی وجود ندارد تا به یاد بیاورد انسان‌های دیگری هم روزگاری زیسته‌اند و یا اینکه گونه‌ی ما بر زمین کاری کرده است. هیچ‌کس نیست که ارسطو و کلئوپاترا را به خاطر آورد، چه رسد به من و تو. هر آنچه کرده‌ایم، ساخته‌ایم، نوشته‌ایم، فکر کرده‌ایم و کشف کرده‌ایم فراموش خواهند شد؛ تو گویی این همه برای هیچ بوده است. شاید آن زمان خیلی زود از راه برسد و شاید میلیون‌ها سال از ما دور باشد. ولی حتی اگر مرگِ خورشیدمان را هم به سلامت از سر بگذرانیم، باز تا ابد زنده نخواهیم بود. قبل از این‌که هستندگان به آگاهی برسند هستی بوده است و بعد از ایشان هم هم‌چنان هست. اگر فراموش شدنِ ناگزیرِ آدمیان خاطرت را آزارد می‌دهد توصیه می‌کنم حتما آن‌را فراموش کنی. شاید این کاری‌ست که دیگران هم می‌کنند: فراموش کردن.... #جان_گرین @lightworkers

هله هش دار که در شهر دو سه طرارند که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند سردهانند که تا سر ندهی سر ندهند ساقیانند که انگور نمی‌افشارند یار آن صورت غیبند که جان طالب اوست همچو چشم خوش او خیره کش و بیمارند صورتی‌اند ولی دشمن صورت‌هااند در جهانند ولی از دو جهان بیزارند همچو شیران بدرانند و به لب می‌خندند دشمن همدگرند و به حقیقت یارند خرفروشانه یکی با دگری در جنگند لیک چون وانگری متفق یک کارند همچو خورشید همه روز نظر می‌بخشند مثل ماه و ستاره همه شب سیارند گر به کف خاک بگیرند زر سرخ شود روز گندم دروند ار چه به شب جو کارند دلبرانند که دل بر ندهد بی‌برشان سرورانند که بیرون ز سر و دستارند شکرانند که در معده نگردند ترش شاکرانند و از آن یار چه برخوردارند مردمی کن برو از خدمتشان مردم شو زانک این مردم دیگر همه مردم خوارند بس کن و بیش مگو گر چه دهان پرسخنست زانک این حرف و دم و قافیه هم اغیارند #حضرت_مولانا @lightworkers

رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم کار جهان به اهل جهان واگذاشتیم چون آهوی رمیده ز وحشت سرای شهر رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم ما را به آفتاب فلک هم نیاز نیست این شوخ دیده را به مسیحا گذاشتیم بالای هفت پردهٔ نیلی است جای ما پا چون حباب بر سر دریا گذاشتیم ما را بس است جلوه‌گه شاهدان قدس دنیا برای مردم دنیا گذاشتیم کوتاه شد ز دامن ما دست حادثات تا دست خود به گردن مینا گذاشتیم شاهد که سرکشی نکند دلفریب نیست فهم سخن به مردم دانا گذاشتیم در جستجوی یار دل آزار کس نبود این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم ایمن ز دشمنیم که با دشمنیم دوست بنیان زندگی به مدارا گذاشتیم صد غنچهٔ دل از نفس ما شکفته شد هر جا که چون نسیم سحر پا گذاشتیم ما شکوه از کشاکش دوران نمی‌کنیم موجیم و کار خویش به دریا گذاشتیم از ما به روزگار حدیث وفا بس است نگذاشتیم گر اثری یا گذاشتیم بودیم شمع محفل روشندلان رهی رفتیم و داغ خویش به دلها گذاشتیم #رهی_معیری @lightworkers

من چه در وهم وجودم،چه عدم،دل تنگ‌ام از عدم تا به وجود آمده‌ام،دل‌تنگ‌ام روح از افلاک و تن از خاک،در این ساغر پاک از درآمیختن شادی و غم دل‌تنگ‌ام... خوشه‌ای از ملکوت تو مرا دور انداخت من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ‌ام ای نبخشوده گناه پدرم،آدم،را! به گناهان نبخشوده قسم،دل تنگ‌ام باز با خوف و رجا سوی تو می‌آیم من دو قدم دلهره دارم،دو قدم دل تنگ‌ام... نشد از یاد برم خاطره ی دوری را باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ‌ام #فاضل_نظری @lightworkers

به جز گروه اندكی انسانهای كاملا كر، همه گمان می‌كنند می‌توانند بشنوند. به جز گروه اندكی انسانهای كاملا كور، همه گمان می‌كنند می‌توانند ببينند. اما اين حقيقت ندارد. درست گوش دادن يعنی گوش دادن با عشق و همدردی. تو می‌توانی به شيوه‌ای خصومت‌آميز گوش دهی. می‌توانی با پيش داوری گوش دهی. می‌توانی با تعصب كامل گوش دهی.می توانی با تمام شرطی شدن‌های ذهنت گوش دهی.ولی اين نوع گوش دادن، درست گوش دادن نيست. اما عشق می‌تواند همه اين‌ها را دور بيندازد و در سكوت گوش دهد. در چنين حالتی هر چيزی می‌تواند تو را به روشنی برساند. صدای بارانی كه بر بام می‌خورد... اگر بتوانی درست گوش دهی_گوش دادن محض، ‌بدون هيچ پنداری، بدون هيچ ميل و هوسی مزاحم، بدون هيچ تلاشی برای فهميدن_درخواهی يافت باران نيست كه بر بام می‌بارد،‌ بلكه خود خداست. آن‌گاه بادی كه بر درختان كاج می‌گذرد و صدای شرشر آب و همه چيز. مساله اين نيست كه به چه گوش می دهی، مساله چگونه گوش دادن توست. با عشق گوش بسپار تا حقيقت را در چند قدمی بيابی.... @lightworkers

ده ساله بودم انگار. کفش‌های خواهرم را قایم می‌کردم که نرود. تازه شوهر کرده بود. نه هم‌سن و هم‌بازی من بود، نه شب‌ها توی اتاقش می‌خوابیدم، نه برایم قصه می‌گفت و نه هیچ رابطه‌ی خاصِ دیگری بین‌مان بود. ولی «بود». در خانه بود - خانه‌ی خودمان - و حالا که رفته بود خانه‌ی شوهر، معنی‌ش این می‌شد که دیگر «نبود». جای «بود»ش خالی می‌ماند در خانه‌ی خودمان. عینِ هر بار که می‌آمدند خانه‌ی ما من کفش‌های خواهرم را قایم می‌کردم و عینِ هر بار مادرم در می‌آمد که «اذیت‌شون نکن. بذار برن؛ بازم میان» و عینِ هر بار خواهرم به کفش‌هاش می‌رسید و می‌رفت و من می‌ماندم و حوضم. همین خواهرم که داشت می‌رفت، مادرم گریه کرد. گفت «داری می‌ری.» و گریه کرد. پشت‌بندش ما هم گریه کردیم. چیزی نگفتیم، فقط در سکوت گریه کردیم و گذاشتیم خواهرم برود. خواهر دوم‌ام که می‌خواست برود، من دیگر منتظر بودم ببینم مادرم کی برایش گریه می‌کند. سر صبحانه بود؛ روز جمعه. صبحانه‌ی روز جمعه قاعدتن باید وعده‌ی خوشایندی باشد. به شرطی که مادر آدم یکهو - بی‌هوا - نگوید «تو هم داری می‌ری.» و یکهو نزند زیر گریه. که پشت‌بندش ما هم گریه کنیم و در سکوت، لقمه‌هایِ خیسِ اشک را تند تند قورت بدهیم. بعد شد نوبت خودم. شش، هفت سال گذشته بود و من شصت، هفتاد بار صحنه‌ای را که مادرم باید می‌گفت «تو هم رفتی بالاخره؟» و بعدش می‌زد زیر گریه، در ذهنم کارگردانی کرده بودم. نگران بودم راستش که نکند این سکانس برای من اتفاق نیفتد! که افتاد. چمدان‌ها را برداشته بودیم به قصد ماه عسل. مادرم که دیالوگش را گفت، من هم ناراحت بودم و هم خوشحال. از این که حالا دیگر جای من هم توی خانه خالی است. حالا ربع قرنی از شبانه‌های کفش‌قایم‌کنی من می‌گذرد. خواهرم گاهی می‌گوید «چقده سنگ‌دل شدی، دلت برای ما هم تنگ بشه بابا!» و صدایش، صدای آدمی است که هم دل‌تنگ است، هم دلش می‌خواهد دل کسی برایش تنگ باشد. من می‌آیم که بگویم مرا معلمِ هجرِ تو سنگ‌دلی آموخت، خواهر! می‌آیم بگویم وقتی داشتی یادم می‌دادی که نباید کفش‌هات را قایم کنم، من هم داشتم یاد می‌گرفتم که آدمِ رفتنی، رفتنی است؛ حتی بدون کفش. داشتم یاد می‌گرفتم به جای خالی آدم‌ها عادت کنم. داشتم یاد می‌گرفتم اذیت نکنم. داشتم یاد می‌گرفتم باید «بگذارم» آدم‌ها بروند؛ دنبال کارشان، هوس‌شان، عشق‌شان، زندگی‌شان. داشتم یاد می‌گرفتم مثل سنمارِ معمار، همیشه یک آجر استثنایی کار بگذارم توی دیوارهای بلند قصرِ روابطم. که فردا روزی اگر دیدم دارند از بالای همان قصر پرتم می‌کنند پایین، جای آن یک آجر را - که با کشیدنش تمام قصر فرو می‌ریزد و تمام رابطه ویران می‌شود - فقط من بدانم و بس. و بکشم‌ش. می‌آیم بگویم که خواهر! آدم‌ها دو چیز را خیلی خوب و خیلی زود یاد می‌گیرند: به خودشان دروغ بگویند، و خیلی به دل‌شان محل نگذارند. خواهرهایم گاهی دل‌تنگِ من می‌شوند؛ لابد. شاید برای من، برای خانه، برای جاهای خالی‌مان گریه هم بکنند، لابد. اما ما به هم که می‌رسیم، خیلی از دل‌تنگی نمی‌گوییم. آدمی که جای خالی زیاد دیده باشد، آدمی که به رفتنِ آدم‌ها عادت کرده باشد، آدمی که دل‌تنگی را یاد گرفته باشد، خیلی حرف نمی‌زند؛ کلن. سکوت می‌کند، در سکوت لبخند می‌زند، در سکوت چای می‌نوشد، و در سکوت دلش را می‌گذارد که خودش با خودش کنار بیاید.... #حسین_وحدانی @lightworkers

گندمی دغدغه‌اش استخوان‌های نحیف مور بود سرآسیمه آسیاب رفت و تن به تنور سپرد تا نان و نرم در گلوی معشوق بنشیند. این سبکبالی عشق را با ترازوی کجا می‌سنجی؟ نگاه هیچ عاشقی سنگین نیست. عاطفه گاه وزن یک پر وسط طوفان است. رقص یک خاطره‌ی دور لای جنجال و پریشانی ذهن... #رسول_ادهمی @lightworkers

روزی در آغاز جوانی کتابی کهن را باز کردم که در آن نوشته بود : "کسی که بسیار می‌خندد، سعادتمند و کسی که بسیار می‌گرید شوربخت است". گفته‌ای بسیار ساده لوحانه، که با این همه به علت حقیقت ساده‌ای که بیان میکند، نتواسته‌ام فراموشش کنم، اگرچه بسیار بدیهی است.... پس بهتر است هرگاه شادی دق الباب می‌کند، به جای اینکه مکرر شک کنیم که آیا ورودش جایز است یا نه، همه درها را به سویش بگشاییم، زیرا شادی هیچگاه بی‌موقع نمی‌آید... #آرتور_شوپنهاور @lightworkers

دردی که متحول نشده باشد، منتقل خواهد شد! #ریچارد_روهر وقتی به مشکلات مشترک در شجره خانوادگی افراد مراجعه می‌کنیم به این حقیقت می‌رسیم که نه تنها ما از نظر فیزیولوژی ، ژن‌ها را به ارث می‌بریم بلکه در بسیاری از مواقع ،به شیوه‌ای ناخودآگاه ، زخم‌ها و کارهای ناتمام گذشتگان خود را نیز زنجیروار به دوش می‌کشیم! آقای یونگ اولین کسی بود که اصطلاحی بنام « ناخودآگاه جمعی » را در روانشناسی مطرح کرد. ناخودآگاه جمعی خزانه‌ای عظیم است که همه فضیلت‌ها و رذیلت‌های آباء و اجداد ما در آن جمع شده است و همانند یک میراث روانی و یا دی_ان_ای روانی به دیگران انتقال پیدا میکند. زخمها و کارهای ناتمام ما یا از طریق ناخودآگاه جمعی و یا از طریق رفتارهای غلط و ناهوشیار به بعد از ما انتقال می یابد! یکی از اهداف رسیدن به خودآگاهی رهایی از این چرخه بیمار است تا ما بالاخره بتوانیم هوشیارانه خودمان بشویم و افکار و احساسات و تمایلات واقعی خودمان را داشته باشیم. زمان و انرژی که بر روی شفای زخمهای خودمان می‌گذاریم نه تنها ما را از زنجیرهٔ معیوب خارج میکند بلکه بر بی‌شمار انسان‌های بعد از ما نیز اثر خواهد گذاشت.... #کارل_گوستاو_یونگ @lightworkers

گویند خدا در بلندیهاست اما اگر به فراز کاجها نظر کنی او را نخواهی دید و اگر ژرفای کوهها را بکاوی او را در زر و سیم نخواهی یاف
گویند خدا در بلندیهاست اما اگر به فراز کاجها نظر کنی او را نخواهی دید و اگر ژرفای کوهها را بکاوی او را در زر و سیم نخواهی یافت، اگر‌چه نور او از هر‌چه شکوهمند و زیباست می‌درخشد. چقدر او خوب و مهربان است که زمین و آسمان را بر چهره افکنده و خود را چون رازی، که به خاطر عشق پنهان می‌کنند، در پرده داشته است. اما من همچنان احساس می‌کنم که آغوش گرم او، از جملهٔ آفریدگان، به هر جا و در هر‌چه به چشم و گوش می‌آید، به روی من گشاده است.... الیزابت بَرِت براونینگ برگرفته از کتاب #در_قلمرو_زرین ترجمه حسین الهی قمشه‌ای @lightworkers

#بریده_کتاب وقتی انسان راه فردیت را دنبال می‌کند، وقتی زندگیِ خودش را زندگی می‌کند، باید خطاها را بپذیرد. زیرا زندگی بدون این اشتباهات کامل نیست. آنکس که در پی راه بی خطاست ، با مرده فرقی ندارد! راه امن و درست راهی به کوتاهیِ مردن در لحظه است. #کارل_گوستاو_یونگ خاطرات ،رویاها ،اندیشه‌ها @lightworkers

آدمی تا وقتی سختی‌هایش را می‌فهمد ، زنده است. ولی وقتی سختی‌های دیگران را درک می‌کند، یک انسان است. #لئو_تولستوی @lightwirkers

عشق هیچ معامله‌ای نمی‌شناسد. هر جایی که هر جستجویی برای داد و ستد چیزی باشد، آنجا نمی‌تواند عشق واقعی باشد، او فقط تبدیل به موضوع دکانداری می‌شود... مادامی که در ما هر گونه ایده‌ای از نتیجه گرفتن این یا آن مزیت از خدا، در عوض احترام و تابعیت ما به او باشد ، عشق واقعی در دلهای ما رشد نمی‌کند... آن‌هایی که عبادت خدا را می‌کنند، چون که از او آرزوی اعطای مزایایی را دارند، قطعاً خدا را عبادت نمی‌کردند اگر که آن مزایا حاصل نمی شدند. سرسپرده‌ی خدا، خدا را دوست می‌دارد، به خاطر این که او دوست‌داشتنی است، آنجا هیچ انگیزه‌ی دیگری، منشاء یا هدایت‌کننده‌ی این حس الهی رهرو واقعی نیست... #سوامی_ویوکاناندا @lightworkers

نقل است که شخصی بر شیخ (ابوالحسن خرقانی ) آمد و گفت: دستوری ده تا خلق را به خدا دعوت کنم گفت: زنهار تا به خویشتن دعوت نکنی... گفت: شیخا خلق را به خویشتن دعوت توان کرد؟ گفت: آری که کسی دیگر دعوت کند و تو را ناخوش آید نشان آن باشد که دعوت به خویشتن کرده باشی.... @lightworkers

توکای پیر، تکه نانی پیدا کرد. آن را برداشت و به پرواز درآمد. پرندگان جوان این را که دیدند، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند. وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می‌کنند، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد: "وقتی کسی پیر می‌شود، زندگی را طور دیگری می‌بیند؛ غذایم را از دست دادم، درست است؛ اما فردا می‌توانم تکه نان دیگری پیدا کنم. اما اگر اصرار می‌کردم که آن را نگه دارم، در وسط آسمان جنگی به پا می‌کردم؛ پیروز این جنگ منفور می‌شد، دیگران خودشان را آماده می‌کردند تا با او بجنگند، نفرت قلب پرندگان را می‌انباشت، و این وضعیت می‌توانست مدت درازی ادامه پیدا کند. فرزانگی کهنسالی همین است: آگاهی بر این که باید پیروز‌های فوری را فدای فتوحات پایدار کرد." #پائولو_کوئلیو @lightworkers

سلام بر آنهایی که درگیر عیب‌های خودشان هستند نه پیگیر ایرادهای دیگران... @lightworkers
سلام بر آنهایی که درگیر عیب‌های خودشان هستند نه پیگیر ایرادهای دیگران... @lightworkers